شب و روزی به پایان گر تو را در وصل یار آید
غنیمت دان که بی ما و تو بس لیل و نهار آید
شتابت چیست ای جان از تنم خواهی برون رفتن
دمی از جسم من بیرون مرو شاید که یار آید
تو ای سرو روان تا از کنارم بیسبب رفتی
شب و روز از دو چشمم اشک حسرت در کنار آید
شدم دور از دیار یار و شد عمری که سوی من
نه مکتوبی ز یار آید نه پیکی زان دیار آید
ازو هاتف به این امید دل خوش کردم و مردم
که شاید گاهگاهی بعد مرگم بر مزار آید
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به جدایی از یار و حسرتی که به دل دارد، اشاره میکند. او میگوید که اگر شب و روز به پایان برسد و یار به وصالش برسد، باید آن را غنیمت شمرد زیرا بدون آنها، روزهای زیادی گذر خواهد کرد. شاعر از یار میخواهد که از او جدا نشود و اگر لحظهای بخواهد از جسم او خارج شود، حداقل تا زمانی که امیدی به دیدار یار وجود دارد، حاضر نرود. او به خاطر جدایی مداوم از یار و بیخبری از او، دچار حسرت و درد شده و در انتظار خبری یا پیامی از یار است. نهایتاً، او حتی امیدوار است که پس از مرگش یار به مزارش بیاید.
هوش مصنوعی: اگر روزی فرصتی دست بدهد که با محبوبت باشی، آن را غنیمت بشمار، زیرا بدون ما و تو، شب و روز به راحتی میگذرد و هیچ لذتی ندارد.
هوش مصنوعی: ای جان، چرا اینقدر عجله داری؟ اگر میخواهی لحظهای از بدنم خارج شوی، لطفاً بیرون نرو، شاید که یار بیاید.
هوش مصنوعی: ای سرو زیبای من، وقتی بیدلیل از کنارم رفتی، شب و روز اشک حسرت از چشمانم سرازیر میشود.
هوش مصنوعی: دور از سرزمین محبوبم ماندهام و سالهاست که نه نامهای از او به دستم رسیده و نه هیچ خبر و پیامی از آن دیار به من میرسد.
هوش مصنوعی: من به خاطر این صدا با امید دل را شاد کردم و تصور کردم که شاید پس از مرگم کسانی گاهی بر سر مزارم بیایند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
زباغ ای باغبان ما را همی بوی بهار آید
کلیدباغ ما را ده که فردامان به کار آید
کلید باغ را فردا هزاران خواستار آید
تو لختی صبر کن چندانکه قمری بر چنار آید
چواندر باغ تو بلبل به دیدار بهار آید
[...]
برین دل هر دم از هجر تو دیگر گونه خار آید
ولی امید میدارم که روزی گل به بار آید
رفیقان هر زمان گویند: عاقل باش و کاری کن
خود از آشفتهای چون من نمیدانم چه کار آید؟
ز تیر خسروان مجروح گردند آهوان، لیکن
[...]
چه حاصل گر هزاران گل دمد یا صد بهار آید؟
مرا چون با تو کار افتاده است اینها چه کار آید؟
دلم را باغ و بستان خوش نمیآید، مگر وقتی
که جامی در میان آرند و سروی در کنار آید
چو سوی زلف خوبان رفت، سوی ما نیاید دل
[...]
به بی برگی قناعت می کنم تا نوبهار آید
به زخم خار دارم صبر تا گل در کنار آید
گلی نشکفت بر رخسارم از میخانه پردازی
مگر در خون خود غلطم که رنگم برقرار آید
سرشک تلخ من آن روز نقل انجمن گردد
[...]
ز مژگان بوالهوس را در غمت کی خون به بار آید؟
نروید گل ز خار خشک اگر صد نوبهار آید
دلم از رفتن غم شادمان گردد، چه میداند
که گر یک غم رود از سینهام بیرون، هزار آید
به مستی سر برآور، یا به ننگ هوش تن در ده
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.