سید مرتضی مصطفوی در ۵ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۱۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۷۲ - کژ وزیدن باد بر سلیمان علیهالسلام به سبب زلت او:
تفاوت فهم و عقل
ما خواهی نخواهی به درک کردنِ آن چه میدانیم صحیح نیست ادامه میدهیم:
"ماه در افق بزرگتر به نظر میرسد؛ تصویرِ تشکیل شده در کانونِ یک آینهی مقعر که در فضا معلق و دقیقاً شبیهِ یک جسمِ جامد است؛ برجسته کاریهای نقاشی که واقعاً برجسته دیده میشوند؛ حرکت ساحل یا پلی که روی آن ایستادهایم در حالی که یک کشتی زیر آن در حال حرکت است؛ کوههای بلند که در اثر نبودِ پرسپکتیوِ ژرفانما، بهما خیلی نزدیکتر از آنچه هستند به نظر میرسند، و این نتیجه ی پاکی هوای اطراف قلههای بلندشان است. در این نمونهها و یکصد نمونه ی مشابهِ دیگر، فهم، علتِ عادیای را که با آن آشناست فرض میگیرد. لذا این را بی درنگ درک میکند، گرچه قوه ی تعقل ما به طرقِ دیگر وضعیت صحیحِ امور را کشف کرده است. ولی عقل نمیتواند فهم را آموزش دهد، زیرا فهم در شناخت اش بر عقل مقدم است ولذا قوه ی تعقل نمیتواند به آن برسد. از این رو وهم یعنی فریبِ فهم چاره ناپذیر میماند، هر چند از خطا، یعنی فریبِ عقل جلوگیری میشود."
"وهم به رغم هر گونه شناختِ انتزاعی، در تمام موارد مذکور ثابت میماند؛ زیرا فهم کاملا و مطلقا با قوهی تعقل تفاوت دارد."
#فلسفه_شوپنهاور
آرامیس در ۵ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۰۳ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۴:
به نظر من منظور شاعر از «خواب» را باید در مقابل واژه «بیداری» فهمید (از این رو که معانی تمام کلمات را میتوان با کلمه مخالف و یا متفاوت از آنها درک کرد، مثلا معنای واژه شب با روز، و معنای واژه لذت با رنج فهمیده میشود.
پس منظور شاعر از خواب، «بیدار نبودن» است. اگر خیام را به عنوان یک متفکر و اهل فلسفه در نظر بگیریم، میتوانیم اینطور برداشت کنیم که با این بیان تشبیهی در نظر او، افرادی که واقعیت را میدانند «بیدار» هستند و در مقابل، آنهایی که از واقعیت بیاطلاع هستند «در خواب» بسر میبرند. طبق این فرض، تفاوت خواب و بیدار از دید او همان تفاوت «آگاه» و «ناآگاه» است، و به بیان دیگر، تفاوت فردی که «به واقعیت مینگرد و از آن آگاهی میشود» با کسی که «از واقعیت روی میگرداند و فرار میکند».
با قرار دادن این برداشت در مقابل بیت اول، ظاهرا شاعر قصد دارد بگوید (به زبان ساده): افرادی که بسیاری آنها را به عنوان حکیم و با کمالات میشناسند و بدین سبب در اجتماع و میان هوادارنشان دارای جایگاه و نفوذ زیادی هستند، در واقع در مسیر گریز از واقعیت و فرار از آگاهی حرکت میکنند.
مریم در ۵ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۳۵ دربارهٔ نصرالله منشی » کلیله و دمنه » باب الحمامة المطوقة و الجرذ والغراب والسلحفاة والظبی » بخش ۲:
در بیت دوم شعر تشبیه مرکبی زیبا و ملموسانه به کار برده شده که در آن گل سرخ رنگ شقایق که برر وی ساقه ی سبز رنگش است به جام باده ی سرخ رنگی که بر روی شاخ زمرد (گوهری سبز رنگ) مقرر است تشبیه شده
برگ بی برگی در ۵ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۵۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۶:
اگر آن طایر قدسی ز درم بازآید
عمر بگذشته به پیرانه سرم بازآید
طایر قدسی کنایه از خرد و هشیاری حضور است که در آغاز پای نهادن هر انسانی به این جهان ماده همراه با او به این جهان وارد میشود، این خرد خدایی از جنس فرم نبوده و بلکه از جنسِ عالمِ معنا و بینهایت خدا ست که ذهن انسان قادر به توصیف آن نمی باشد. مولانا از چنین پیوندی اظهار شگفتی کرده میفرماید؛
هر کسی در عجبی و عجب من اینست
کو نگنجد به میان، چون به میان می آید ؟
یعنی اینکه بینهایت خدا چگونه در جسم محدود انسان می گنجد؟
اما همراه با رشد جسمانی انسان و تکامل خرد و عقل معاش که از ضروریات زیست انسان در این جهان است، خرد و هشیاری ایزدی به محاق میرود که منجر به تغییر هویتِ انسان از موجودی الهی در قالب فرم به انسانی صرفآ مادی میگردد، استاد شهبازی این خویشتنِ جدید را من ذهنی نامیده است که برآمده از ذهن انسان بوده و از این پس جهان را از منظر ذهن خود دیده و ارزیابی میکند، اما طرحِ خداوند این است که انسان پس از شناختِ این جهانِ مادی، بار دیگر به اصل خدایی خود باز آید و بنا بر عهد الست در عمل، جنس خدایی خود را به اثبات رساند .
حافظ میفرماید آنگاه که آن طایرِ قدسی یا هشیاری و خرد خدایی او یا هر انسانی به او بازآید، عمری که به بطالت و بیهودگی سپری شده است نیز بار دیگر به او بازخواهد گشت یعنی که زندگی واقعی انسان آغاز خواهد شد و بزرگان تاکید کرده اند بسیار بهتر و زیباتر است این اتفاق در اوانِ جوانیِ انسان بیفتد. پیرانه سر یعنی فکرهای کهنه و قدیمی که برخاسته از ذهن انسان است و با بازگشت اصل خدایی انسان عمر بگذشته بصورت اندیشه های نو و خلاقانه بر فکر و عمل انسان جاری گشته و انسان بار دیگر جوان میگردد و این همان تولد دوباره است که مسیح از آن سخن میگفت.
دارم امید بر این اشک چو باران که دگر
برق دولت که برفت از نظرم بازآید
باران نماد پاکی و پاکیزگی و اشک چون باران بازگشت یا به اصطلاح مذهبی توبه است ، یعنی قصد بازگشت انسان به اصل خدایی خود پس از آزمودن چیزهایی که گمان می برد قادر به خوشبختی او خواهند بود .
پس حافظ یا انسان با این تغییر نگرش به جهان امیدوار میشود تا آن هشیاری و خرد ایزدی که مانند برق از نظر و جهان بینی او محو و ناپدید شده بود دگر بار به او باز گردد، تناسب و زیباییِ خاصِ اشک چون باران و برق ابر بهاری در بیت خودنمایی میکند.
آن که تاج سر من خاک کف پایش بود
از خدا میطلبم تا به سرم بازآید
حافظ دست به دعا و استعانت از خدا بر داشته و آرزو میکند آن هشیاری و خرد ایزدی که همچون تاج کرَّمنا بر سر او یا انسان بوده و موجب پادشاهی و جانشینی خدا بر روی زمین بود بار دیگر به او باز گردد، تاجی که خاک کف پای حضرت معشوق است یعنی با اینکه انسان از جنس خداست و کل هستی نشات گرفته از یک خرد کل میباشد ، انسان باید حد خود را بشناسد.
خواهم اندر عقبش رفت، به یاران عزیز
شخصم ار باز نیاید خبرم بازآید
حافظ میفرماید برای بازگشت هشیاری حضور به انسان ابتدا طلب و سپس همتی بلند باید داشت و در پی آن یار سفر کرده سختی راه را به جان باید خرید، در مصرع دوم تاکید میکند که اگر این انسان با هویت شخص کاذب در این راه فنا شود باکی نیست زیرا خبر او باز خواهد آمد، مراد ار خبر در اینجا خبر مرگ نمیباشد، ابیاتی از مولانا و حافظ را برای درک بهتر از واژه خبر مرور میکنیم؛
او را چه خبر بود ز عالم ، کز با خبران خبر ندارد
هر چیز که میبینی در بی خبری بینی
تا با خبری والله او پرده بنگشاید
هر که بدید از او نظر باخبر است و بی خبر
او ملکست یا بشر، بر در ما چه میکند؟
همانگونه که میبینیم مولانا در این سه بیت خبر را در معانی مختلف بکار برده است ، و حافظ نیز ابیات بسیاری در باره خبر سروده است ازجمله در غزل 189 میفرماید:
یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب
بود آیا که فلک زین دو سه کاری بکند ؟
و در بیت مورد نظر در این غزل نیز مراد از خبر، خبر وصل و زنده شدن حافظ به خدا ست که به یاران عزیز خواهد رسید .
گر نثار قدم یار گرامی نکنم
گوهر جان به چه کار دگرم بازآید
برای دریافت عمیقتر معنی بیت بهتر است ابیاتی از مولانا را در این رابطه مرور کنیم؛
نثار خاک تو خواهم به هر دمی دل و جان
که خاک بر سر جانی که خاک پای تو نیست
و در غزلی دیگر ؛
به شکر خنده اگر می ببرد جان کسی
می دهد جان خوشی پر طربی پر هوسی
و در مثنوی دفتر پنجم ؛
هین بده ای زاغ این جان باز باش / پیش تبدیلِ خدا جانباز باش
پس حافظ در رابطه با گوهر جان جسمانی با ما سخن نگفته، بلکه مراد جان دلبستگی های ما به چیزها و چیدمان دارایی های دنیوی ما میباشد که گمان میبریم گوهری گرانبها بوده و مانند جان آنرا عزیز میداریم.اگر انسان واقعآ بخواهد هشیاری و خرد خدایی خود را باز یابد راهی جز اینکه جان خویشتنِ کاذب و متوهمش را نثار آن یار گرامی کند راه دیگری ندارد، جان من ذهنی بجز قربانی شدن در راه آن یار گرامی به کار دیگری نمی آید و خاصیتی بجز لطمه زدن به کار اصلی انسان در جهان ندارد.
کوس نودولتی از بام سعادت بزنم
گر ببینم که مه نوسفرم بازآید
پس از قربانی نمودن خود کاذب انسان است که طبل شادی این دولت نو خاسته یا خرد و هشیاری اصیل خدایی نواخته میشود آنهم در بلند ترین مرتبه آن یعنی در بام سعادت، و آن لحظه ای ست که آن ماه رو یا خرد و هشیاری به سفر رفته به جایگاه آغازین خود بازگردد، نو سفر یعنی تازه به سفر رفته و تاکیدی دیگر است که انسان باید در جوانی و تا هنوز طایرِ قدسی خیلی از وی دور نشده است بازگشت و رویِ زیبایِ همچون ماهِ او را ببیند.
مانعش غلغل چنگ است و شکرخواب صبوح
ور نه گر بشنود آه سحرم بازآید
غلغل چنگ در اینجا کنایه از سر و صداهای ناهنجار و ناموزونِ ذهن انسان است که زیبا و خوش آهنگ بنظر می رسند اما درواقع چنین نیستند و لحظه ای انسان را رها نکرده، فکری پس از فکر دیگر را در سر می پروراند، فکرهایی که غالبا حول محور دلبستگی های دنیوی انسان می چرخند، خواب شیرینِ صبحگاهی کنایه از خوشی و لذت های زودگذر ناشی از چیزهای این جهان مانند رسیدن به ثروت یا مقامی و یا تایید و توجه و این قبیل چیزهاست و حافظ میفرماید این دو یعنی غلغل چنگ و شکر خواب صبحگاه، موانعی مهم هستند که موجب عدم بازگشت آن ماه نو سفر یا خرد و هشیاری خدایی انسان میباشند. اگر این دو مانع مهم نباشند بطور قطع آن اصل خدایی انسان با شنیدن آه سحر یا تقاضا و طلب انسان بسوی او بازخواهد گشت. شرط اولیه طلب است که این طلب نیز بو اسطه لطف و خواست حضرت معشوق در انسان پدید می آید .
آرزومند رخ شاه چو ماهم حافظ
همتی تا به سلامت ز درم بازآید
حافظ در انتهای غزل میفرماید بمنظور دیدار یا یکی شدن با حضرت معشوق که همان وفای به عهد الست است علاوه بر خواست و عنایت خدا و همچنین طلب و خواست انسان، همتی بلند نیز لازمه انجام کار میباشد تا آن یار ماه روی به سلامت ز در باز آید و انسان تاج سر و پادشاهی خود را باز یابد، پس بدونِ کارِ مستمر و صِرفاََ با طلب و خواستِ انسان کار به انجام نخواهد رسید.
امیر در ۵ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۵۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲:
معنی مصرع دوم بیت چهارم چه مبتواند باشد ؟ کارم چو زر میشد؟؟
حسن در ۵ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۴۰ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۰:
سلام،
اگه کثرت و قلت خوبه که جواب شما درست نیست!
و اگر بده چرا باید شرابی بخوریم که کثرت، قلت و چنین ویژگی های بدی داره؟
اصلا چرا باید با چیز بدی مقایسه، توصیف و یا هر چیز دیگه که اسمش رو میذارید؛ بشه؟!
دیوانه در ۵ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۳۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴:
سلام این فال در عید نوروز برای من باز شد من که بیماری اعصاب و روان داشتم فکر کردم که پستی سمتی بمن داده خواهند داد طی یک سری فعالیت در کمال نا باوری کار یه بازنشستگی پزشکی من با سی روز حقوق رسید روحت شاد حافظ که کلامت چنین صادق است
پری در ۵ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۰:۴۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲:
ای نفسِ خرمِ بادِ صبا از برِ یار آمده ای مرحبا
صَدا : پژواک صِدا در کوه
حمید در ۵ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۰:۱۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۳۶ - حکایت پادشاه جهود دیگر کی در هلاک دین عیسی سعی نمود:
شرح کبیر انقروی بر مثنوی معنوی 15 جلدی پی دی اف شده
در کانال @ketabdivan
غلامحسین مرادی قره قانی در ۵ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۰۸:۵۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱:
ادبیات موزون فارسی وشعر خواجه شیراز من بی سر وپا را به بارگاه حافظ بزرگ میکشاند
عرض بنده اینست مبادا در همین اول کار ودر این خاکدان فانی که از عوالم ابتدایی خلقت است دل را ببازیم وبرای خود بتی نتراشیده بسازیم حتی کسی مثل حافظ
ته کلام اینکه نگذاریم هیچکس برایمان بت شود حتی حافظ که او خود نیز دنبال دیگری بوده است تنها خداست که میماند
یا صاحبی السجن اارباب متفرقون خیر ام الله الواحد القهار
ای دوستان زندانی من! آیا خدایان پراکنده بهترند، یا خداوند یکتای پیروز؟!
حسین در ۵ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۰۸:۳۳ دربارهٔ کسایی » دیوان اشعار » ای گلفروش ...:
منظور از مردم چیست؟ اگر مردم به معنی انسانهاست که جمع است، پس چرا کریمتر شود، زیرا شود به مفرد تعلق میگیرد
شاید که مردم منظور مردمک چشم است که بادیدن گل مشعوف میشود و سخاوتمندانه مینگرد
محمدرضا در ۵ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۰۸:۳۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹۱:
الحق بهترین جایگاه برای این ربایی روی قبر شهید مصطفی صدر زاده هست و تمام.
سعید انجوی در ۵ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۰۶:۳۴ دربارهٔ جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۴۴۷:
این غزل را گلپا در بیات ترک خوانده است .در برنامه گلهای شماره 493.
(بیات ترک)
نوازندگان: حبیبالله بدیعی (ویولن)
خواننده آواز: گلپایگانی، سیّدعلیاکبر
سراینده شعر آواز: جامی (غزل)
مطلع شعر آواز: عید است و دارد هر کس عزمِ تماشای دگر
الف کاف در ۵ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۰۵:۱۹ دربارهٔ حافظ » مثنوی (الا ای آهوی وحشی):
به نظر من این شعر دارای سه قسمت است که میتوان انها را به صورت دو شعر مستقل دید.
1- هفت بیت اول ( الا آی آهوی وحشی کجایی... تا مگر وقت وفا کردن امد) در باره ارتباط آدم با جامعه سنگدل حرف میزند و انها را دعوت به دوستی میکند.
بیت 8: (جنینم یاد هست ازپیر دانا...) قمت اول و دوم به همدیگر متصل میشوند
است و به نظر میرسد با بیت 12 تمام میشود
این قسمت (آبیات 9.تا 12) در باره رندو سالک
صحبت شده که با بیت 12 ((بگفتا چون بدست آری نشانش) تمام میشود چونکه به قسمت سوم متصل نیست و محتویات آن هم به محتویات قسمت سوم که در باره وظایف انسان هست بیربط
است. پس میشود که قسمت اول و دوم را بصورت یک شعر و قسمت سوم را به صورست یک شعر مستقل در نظر گرفت
علی در ۵ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۰۵:۰۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۹:
نگارگر بگه نقش شهرها میکرد
گشاد هندسه را پس مهندسانه دری
و تمام غزل را اگر شرحی کنید سپاس دارم
امید وکیل در ۵ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۰۴:۴۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳۹:
سقراط در آخرین لحظات مرگ خود گفت: «آه کریتون، من یک خروس به اسکولاپ بدهکارم»(در یونان بعد از رهایی از بیماری یک خروس برای اسکولاپ(خدای طب) قربانی میکردند.
نیچه در کتاب حکمت شادان تفسیر میکند که سقراط مرگ را رهایی از رنج و... میدانست.
مولانا هم در آن بیت منظورش همین میباشد: دردیست، غیر مردن آن را دوا نباشد.
مردن دوای آن درد است.
شهرام شمس در ۵ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۰۱:۵۰ دربارهٔ عنصرالمعالی » قابوسنامه » بسم الله الرحمن الرحیم:
با سلام از اساتید محترم خواهشمندم این پند و سایر باب ها را قبول زحمت فرموده و به زبان ساده معنی و نشریح نمایید که مزید بر تشکر است
شهرام شمس در ۵ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۰۱:۳۹ دربارهٔ عنصرالمعالی » قابوسنامه » باب یازدهم: اندر ترتیب شراب خوردن و شرایط آن:
با سلام، از اساتید محترم خواهشمندم این پند شیرین را به زبان ساده و نثر روان معنی فرمایند که مزید بر تشکر است
فاطمه حق پرست در ۵ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۰۱:۱۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۸۸ - بازگشتن به قصهٔ دقوقی:
با سلام و عرض ادب
واژه دنگ در زبان تالشی به همین مفهوم استفاده می شود. نهایت گیج بودن و گویی شخص دنگ در حالتی است که صدای اطراف را خوب نمی شنود با اینکه بیدار است و چشمانش باز و گوشش شنوا.
هاشم قاسمی در ۵ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۸:۱۹ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۳: