گنجور

حاشیه‌ها

برگ بی برگی در ‫۵ سال قبل، دوشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۳:۲۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۴:

مژده  ای دل که دگر  باد  صبا باز آمد 

هدهد خوش خبر از طرف سبا باز آمد

حافظ در این غزل زیبا همانند سایر آثار  و درسهای خود از تمثیل های عرفانی و قرآنی برای رساندن پیغام عشق به ما بهره برده میفرماید ای دل داغ دار و غمدیده  ، مژده که یک بار دیگرباد صبا از جانب حضرت معشوق بمنظور دمیدن در جسم بی جان عاشق و زنده کردن او (انسان) بازگشته است ، همانگونه که هدهد پیغام عشق سلیمان و بلقیس در سبا را به آنها میرساند ، باد صبا نیز چنین میکند، باد صبا از طرف یا جانبِ حضرت معشوق  مانند هد هد خوش خبر بوده ، به حافظ یا انسان عاشق میگوید که غمگین مباش و  دل خوش دار که گمشده تو ، یا به‌عبارتی اصل خدایی و هشیاری اصیلت بار دیگر به سوی تو باز خواهد گشت. 

برکش ای مرغ سحر نغمه داوودی  باز 

که  سلیمان گل ،  از  باد هوا  باز  آمد 

سلیمان گل همان انسان عاشقی ست که داغ فراق از حضرت معشوق  بر دل دارد و همانطور  که هدهد خوش خبر ، پیغام عشق بلقیس را به سلیمان  رسانده  و او را به عشق بلقیس زنده و امیدوار میکند ، پس باد صبا  نیز  بر گل وجود انسانِ عاشق وزیده و  او را شکوفا و باز میکند، و با این شکوفایی گل است که برای مرغ سحر یا بلبل  که عاشق گل است درنگ جایز نیست و  نغمه سرایی داوود گونه خود را آغاز می‌کند ، مرغ سحر یا بلبل تمثیلِ غزل سرایِ بزرگی چون حافظ است  که با شکوفایی گل وجود انسان غریو شادی سر داده و آهنگ زندگی، خوش و زیبا میگردد، غم و درد رخت بربسته و جای خود را به شادی ذاتی و بدون عوامل بیرونی میدهد و  کل کاینات با  این نغمه های  داوودی هماهنگ و هم نوا  شده و به انسان عاشق  برای رسیدن به مقصد اصلی خود که زنده شدن کامل به خداوند میباشد یاری می‌رسانند. سلیمان گل از باد هوا باز آمد یعنی سلیمان (انسان) از بادِ هوا و نفسانیات خود باز گشت و تاج پادشاهی خود را به لطف باد و نفخه الهی باز پس گرفته و گل وجود اوشکفته شد. ضمنِ این که از بادِ هوا آمدن، یادآورِ بر باد آمدنِ حضرت سلیمان هم می‌باشد.

عارفی کو ؟ که کند فهم زبان سوسن 

تا بپرسد که  چرا رفت و چرا باز آمد ؟

سلیمان  که پادشاه و رمز خدا و در اینجا خداییت انسان است زبان مرغان را میداند ،   و حافظ آنرا تشبیه میکند به فهمیدن و درک زبان سوسن  یا گل که نماد انسان زنده شده به خدا ست و با زبان دل  سخن میگوید ، (درواقع سوسن و گل را به مرغ سلیمان تشبیه میکند ) فقط انسانهای عاشق  یا عارف زبان عشق  را فهم کرده و می‌توانند پاسخ  دهند که این یار ، یا  اصل خدایی انسان چرا  رفت  و چرا باز  آمد ؟ یار   ، اصل خدایی انسان و هشیاری حضور  تداوم حضور در انسان ندارد همانطور  که حافظ در غزلی دیگر میفرماید  : 

حافظ ، دوام وصل میسر نمیشود   شاهان کم التفات  به حال گدا کنند 

مولانا  هم فرموده است : 

مرو مرو  چه سبب زود زود می بروی ؟  بگو بگو که چرا دیر دیر می آیی ؟

هشیاری حضور یا اصل خدایی انسان از جنس بینهایت  خداست  و  جسم و جان جسمانی انسان از جنس محدودیت  و محدودیت گنجایش پذیرا بودن بینهایت را برای همیشه ندارد  مگر خاصان و اولیای  خدا  که همه ابعاد چهار گانه  آنها نیز قائم  به ذات خدا ست.  خضر  با وجود جسمانی خود جاودانه شد و مسیح با جسم  خود به آسمان عروج کرد ، همچنین معراج  پیامبر اسلام  از آن گونه بود . اما عاشقان و عارفان با کار  بسیار و پیوسته  و با تحمل هشیارانه  درد فراق و بقول حافظ ورد و دعای شبانه ،  هشیاری خدایی خود را باز می یابند و پس از آن برای نگهداری از او مراقبت بسیار کرده و حافظ میشوند . 

مردمی کرد و کرم ، لطف خداداد به من 

 کان بت ماه رخ از راه وفا  باز آمد 

ریشه مردمی مرد است به معنی انسان ، اعم از زن و مرد  . در اینجا به معنی مروت و جوانمردی یا انسانیت است و حافظ بازگشت اصل خدایی خود را مرهون کرم و لطف همیشگی خدا میداند ، خداداد یعنی که این لطف  در انسان به ودیعه گذاشته شده و مشروط به طلب و درخواست شخصِ انسان است و پس از آن است که  لطف خدا شامل او خواهد شد ، حافظ در همین مختصر قضیه جبر و اختیار را حل نموده و پاسخی منطقی به آنهایی میدهد که میگویند اگر خدا بخواهد که لطفش شامل آنان نیز میشود و رستگار میشوند ، پس هرگونه  جهدی در این راه از سوی انسان بی معنا ست ! در مصرع دوم سخن خود را تکمیل نموده  می‌فرماید این بت ماه رخ یا اصل خدایی و زیبای انسان پس از اظهار  طلب به لفظ و به قلب و با لطف و عنایت خدا بنا بر وفای به عهد انسان است که باز می گردد ، وفای به عهد الست یعنی که انسان قلبن و با عمل خود تصدیق کند که از جنس و ادامه خداست و باید به اصل خود رجعت کرده و با جسم  خود در این جهان فرم به خدا زنده شود . حافظ راهکار دیگری را برای بازگشت آن بت ماه رخ ارائه  نمیکند .

لاله بوی می نوشین بشنید از دم صبح 

داغ دل بود ، به امید دوا  آمده  بود 

لاله در اینجا همان عاشق بیقرار  یا سالک کوی دوست است که داغ عشق یار را در دل دارد و از دم صبح یا همان باد و نفخه صبحگاهی حضرتش،  بوی می به مشامش رسید ، یعنی دانست که نفخه الهی بدون دلیل در اول صبح نمی دمد ، بلکه آمده است تا می نوشین زندگی بخش خود را به خواستاران  خود بچشاند و آنها را به خود زنده کرده ، گل وجودشان را شکوفا کند و دارویی باشد برای زخم و داغ دل لاله گون  آنان .

چشم من در ره این غافله راه بماند 

تا بگوش دلم آواز  درآ   باز آمد 

لاله داغ دل یا حافظ و  انسان عاشق  که چشم انتظار  دم صبحگاهی  نشسته است تا از این غافله یاران و همراهان باز نماند نیز چشم طمع به آن شراب الهی که درواقع  دوای درد و داغ دل اوست دارد که بگوش دل خود ندای درآ را می‌شنود  ، و این همان ندای ارجعی حضرت معشوق است که او را نیز لایق  کاروان عشق  دانسته و دعوت به همراهی میکند .

گرچه حافظ در رنجش زد و پیمان بشکست 

لطف او بین که به لطف از در ما باز آمد 

رنجش حافظ بدلیل تاخیر  بازگشت یار یا حضرت معشوق بوده است  و  خود ، این رنجش را نیز پیمان شکنی و بر خلاف عهد الست میداند ، یعنی برای بازگشت اصل خدایی و هشیاری  حضور  نباید عجله  کرد و بلکه باید همراه با کار بر روی خود صبورانه به انتظار بازگشت آن بت ماه روی  نشست ، تا پس از رسیدن موعد دیدار  ، لطف خدا شامل انسان عاشق شده و او به اصل خدایی خود زنده شود  ،حافظ  بیقراری همراه با رنجش را نکوهش کرده ، خلاف پیمان میداند .در مصرع دوم حافظ از  زیادت لطف و عنایت خدا شگفت زده می‌شود  و می‌فرماید  ببین که با وجود پیمان شکنی که صبر  نیز جزیی از آن پیمان بوده است بازهم  حضرت معشوق لطف خود را از او دریغ نداشته و از  در او باز آمده ، درون و بیرون او را به نور خود زیبا و روشن کرده است . باز آمد  یعنی دوباره آمد و نشانه این است که از آغاز یا ازل نیز او درون انسان بوده است و اکنون پس از کوشش بسیار و تحمل داغ فراق است که او باز می گردد . چرایی رفت و بازگشت آن بت ماه روی  را عارفی باید بیان کند که زبان سوسن را فهم کند یعنی اگر جهان بینی انسان خداگونه شده و از منظر خدا جهان را بنگرد ، پس از این شناخت خود و  هستی  ، خود پاسخ چرایی این رفت و بازگشت را خواهد یافت و نیاز به پرسش از دیگران نیست .

 

دکتر صحافیان در ‫۵ سال قبل، دوشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۸:۴۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸:

با سپاس از همراهان عزیزی که دریافت های قرآن ۵ را دنبال می کردند، اکنون هر هفته دریافت های حافظ و برگزیده ادب پارسی ارائه می شود

اگر در مذهب تو(مذهب عشق) کشتن عاشق رواست،ما نیز مشتاقانه خواهان آن هستیم( رستاخیز عشق:مردن از خویش و برخاستن از دوست)
۲- سیاهی زلفت منشا تاریکی و سپیدی رویت شکافنده صبح روشن( شکر دو نعمت: در احتجاب -ظلمات-کسب کمالات و در مشاهده لذت شهود)
۳- از زیبایی های تو، از آن شکن زلفت کسی رها نخواهد شد و همچنین از کمانچه ابروان و تیر نگاهت!
۴- (اکنون که دورم خواسته ای) از چشمم چشمه ای از اشک جاری می کنم که ناخدا نیز در آن غرق می شود.
۵- لبت که آب زندگانی است، جان عاشقم را توانا کرده است و ذکر شبانگاهی ما خاکیان از آن است.
۶- پس از نیاز فراوان، بوسه ای از لبانت گرفتم و با هزاران خواهش به مراد دل رسیدم.( این غزل در خانلری نیست و در ختمی لاهوری "نیافت کام دل" آمده است و چند بیت اضافه و متفاوت دیگر)
۷- ورد زبان عاشقان( از خود گذشته) دعا برای جان توست، و پیوسته این دعا، ورد ما شده است که شب را با آن به صبح متصل می کنیم.
۸- ای حافظ! از ما توبه و تقوی و نیکنامی نجو، از عاشق دیوانه و رند، چه کسی صلاح می یابد؟!( صلاح ما فقط کشته شدن در راه عشق است)
دکتر مهدی صحافیان
 آرامش و پرواز روح

 پیوند به وبگاه بیرونی

میلاد رشیدی در ‫۵ سال قبل، یکشنبه ۲ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۵۸ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۱۳:

بیت 34 فک کنم کامل نیست

و از ملحقات هم نباشه

چنین گفت کان فر آزادگان

سپهدار گودرز کشوادگان

سپهبد بود گاه کینه دلیر

دو چل پور دارد چو پیل و چو شیر

که با اونکوشد به دریا نهنگ

نه از دشت ببر و نه از کٌه پلنگ

محراب شاهدهی در ‫۵ سال قبل، یکشنبه ۲ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۴:۵۹ در پاسخ به کسرا دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۴:

غیرت بردن با حسرت خوردن تفاوت معنایی دارد غیرت بردن به معنای خشم گرفتن و هجوم بردن استفاده میشده است و اگر گوهر در دست پادشاه باشد مردم حسرتش را میخورند اما اکر در دست گدایی باشد عصبانی میشوند و هجوم میاورند به آن پس در معنای درست کلمه استفاده شده است با احترام

امید سعدی در ‫۵ سال قبل، یکشنبه ۲ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۹:۴۱ در پاسخ به اییار دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » ترجیع بند:

با سلام.گر من بمیرم در غمت خونم بتا در گردنت

فردا بگیرم دامنت از من چرا رنجیده ای

از اول در گردن بوده و بر گردن معنی نداره 

Mayastoroon در ‫۵ سال قبل، یکشنبه ۲ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۳:۴۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۱۹:

با عرض سلام و احترام، 

 

برای آنهایی که با این غزل 

۵۵ بیتی آشنایی دارند. 

 

 

خوانش در YouTube 

پیوند به وبگاه بیرونی

برگ بی برگی در ‫۵ سال قبل، شنبه ۱ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۴۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۳:

در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد

حالتی رفت که محراب به فریاد آمد

آنچه مسلم است مراد از نماز در این بیت ، تنها نمازهای یومیه نیست زیرا عاشقان و عارفان هر لحظه در نماز و یا در حضور حضرت معشوق  میباشند ، مولانا  می‌فرماید؛

مؤمنان را پنج وقت آمد نماز و رهنمون 

عاشقان  را  فی صلاة   دائمون

ابرو در ادبیات عرفانی معانی مختلفی  داشته و در اینجا تجلی وجه جمالیه  حضرت معشوق بر قلب عاشق یا عارف است که بر هر آنچه نظر کند زیبایی  روی حضرتش را در آن میبیند ، خم ابرو به انحنای گیتی می‌ماند که جمیع هستی و زیبایی های آن را در بر گرفته است .حافظ می‌فرماید در لحظه  حضور ، به هرچه نظر کردم تو و تجلی نور تو را در آن دیدم و این بار همزمان شد با یاد تو، این یاد می تواند یادآوریِ روزِ الست یا زمانِ بی زمانی باشد که انسان با دیدارِ او از دستِ حضرتش باده عشق نوشید ، پس می فرماید این دو در هم آمیخت و در یک زمان چنان حالتی در من پدید آمد که سراپا غرق شادی و شعف شدم به نحوی که محراب (در اینجا فضای یکتایی و حضور) از این شادی من و در همراهی با من غریو شادی و شور سر داد . یاد در این بیت به معنی رایج آن نیست چرا که تجلی حضرتش در قلب عارف نتیجه یاد پیوسته و دائم خداوند در دل عاشق میباشد و قطعآ  معانی عمیقتری مد نظر حافظ بوده است و اگر بخواهیم خم ابروی تو در یاد آمد بخوانیم که جفا بر حافظ بزرگوار میشود و اگر با یاد آمد را همان در یاد آمد بدانیم معنی بیت  را بسیار ساده نموده ایم که جفای مضاعف میباشد . نتیجه اینکه مراد از مصرع نخست توأمان  شدن مقام شهود و مرتبه شناخت است که با تجمیع این دو با هم ، دگرگونی منجر به آن فریاد و غریو شادی را برای عارف به ارمغان میآورد . مولانا  می‌فرماید؛ زهی حاضر ، زهی ناظر ، زهی حافظ ، زهی ناصر 

از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار 

کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد 

حافظ می‌فرماید  با آن حالت و دگرگونی پدید آمده در او یا هر شخص عارف دیگر انتظار تحمل و صبر نداشته باش زیرا بیقراری محض نتیجه آن حالت و تحول عارف است ، واقعآ  برای درک حالت ذکر شده لازم است که انسان آنرا تجربه کند وگرنه هرچه طعم عسل را برای کسی که عسل را نچشیده  توصیف کنی ثمری برای او ندارد .  قدر مسلم است که‌ عرفای بزرگ ما طعم آنرا چشیده اند و با الفاظ و تمثیل و نشانه های  رایج قصد آن دارند تا شمه ای از آن را برای ما بیان کنند . حافظ می‌فرماید با تجربه حالت ذکر شده علاوه بر صبر ، دل دلبستگی  های دنیوی و هوش یا هشیاری جسمی عارف نیز بکلی از دست خواهد شد و او در حالیکه در جسم بسر میبرد کاملأ  تبدیل به جان و معنا میشود . در مصرع دوم ادامه  میدهد ،  آن مقدار تحمل نیز که از او دیده است همگی بواسطه باد یا نفخه الهی ست که بر او وزیده است . حافظ در اینجا نیز سروده است بر باد آمد و نه بر باد رفت ، دوستان بهتر میدانند که حافظ با آن نبوغ  و توانایی خود هرگز معنا را قربانی قافیه نمی کند .

باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند 

موسم  عاشقی و کار  به  بنیاد آمد 

مرغان چمن انسان های به حضور زنده شده ای هستند که پر پرواز خود را باز یافته و آسمان  یا فضای بینهایت خداوندی  راه یافتند و این میسر نمی شود مگر با شراب روحانی صاف و بدون دُرد که عاشقانش از دستِ آن یگانه ساقیِ هستی نوشیده اند .مصراع دوم خطاب به انسانهای  جا مانده از این پرواز ملکوتی ست که با وزش نفخه الهی موسمِ عاشقی و زنده شدنشان به او فرا رسیده و آنان نیز با کار اساسی و بنیادی می‌توانند تحول یافته و به آن مدارج عالی برسند . این حالت و تحولها خاص عده ای محدود نبوده و همگان امکان دریافت می ناب و تحول بنیادی را بالقوه  دارا میباشند ، لازمه به فعل آمدنش کار فراوان و مستمر بر روی خود است .

بوی بهبود ز اوضاع جهان میشنوم 

شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد 

در این بیت حافظ بسیار خوشبین بوده و با شکوفا شدن حتی یک گل در جهان است که پیام شادی بخش خدا یا زندگی را در بین انسانها یا غنچه های دیگر انتشار میدهد تا گل وجود معنوی آنان نیز باز شود و به این ترتیب اوضاع جهان از چیزی که الان هست بطور قطع بهتر خواهد شد ، گل وجود معنوی حافظ پس از قرنها هنوز معطر بوده و به زندگی انسانهای بسیاری تا کنون معنا ی توام با شادی ذاتی درونی را هدیه داده است . با این شکوفایی ها و عطر افشانی  ها باد صبا نیز شاد گشته  و پیام آور شادی میشود .

ای عروس هنر از بخت شکایت منما 

حجله حسن بیارای که داماد آمد 

نهایت هنرمندی  خدا در خلقت، انسان است که خویشتن خویش را نیز به تحسین او برانگیخت  و با خلق انسان بود که خود  را احسن الخالقین نامید .پس عروس هنر نوع انسان است که غالبا  از وضعیتها شکایت کرده و از کار پیوسته و بنیادی بر روی خود طفره میرود . حافظ می‌فرماید وضعیتها نمیتوانند مانعی برای کار اصلی انسان در این جهان باشند ، تنها با کار به بنیاد است که حجله خوبیها یا وجود معنوی آراسته شده و داماد یا اصل خدایی انسان به او باز خواهد گشت .

دلفریبان  نباتی همه زیور بستند 

دلبر ماست که با حسن خداداد آمد 

زیور ها ، چیزهایی مانند پول ، مقام ، شهرت و اعتبار،  همسر و فرزندان و هر چیز جسمی و بیرونی دیگر هستند ، حافظ می‌فرماید انسانهایی که هشیاری نباتی یا گیاهی دارند فریفته اینگونه  چیزها شده و آنها را زیور خود قرار داده و هویت خود را از آن چیزها میگیرند ، اما دلبر یا هشیاری و خرد خدایی انسان منزه از  هر چیز بیرونی بوده و جمیع خوبی ها و زیبایی ها را در خود داشته و با این حسن خداداد ، انسان نسبت به چیزها و زیورهای بیرونی احساس بی نیازی میکند ، 

زیر بارند  درختان که تعلق دارند 

ای خوشا سرو که  از  بار غم آزاد آمد

درخت نماد هشیاری نباتی ست که از  نظر میزان هشیاری پس از جسم و قبل از  حیوان قرار دارد  ، حافظ میفرماید انسانهایی که سطح هشیاری آنان در سطح درخت باشد نسبت به چیزهای بیرونی تعلق خاطر داشته و در نتیجه در زیر انواع بار های  ذلت و خواری برای بدست آوردن آن چیزها میروند ، سرو در اینجا نماد راست قامتی و آزادگی ست ، میفرماید انسانهای سرو صفت  را عشق است که  آزاد از غم و افسوس از برای بدست نیاوردن و یا از دست  دادن چیزهای بیرونی این جهانی هستند و آزاده زندگی میکنند .تعلق خاطر به  زیورهای مصنوعی یکی از موانع اساسی در به حضور رسیدن انسان است و کار به بنیاد برای رهایی از دام آنها را طلب می‌کند. 

مطرب از گفته حافظ غزلی نغز بخوان 

تا  بگویم که ز عهد طربم یاد آمد 

مطرب هر انسانی ست که  قصد زنده شدن به خدا و انتشار شادی ذاتی و بدون عوامل بیرونی خود به جهان  و سایر باشندگان عالم را دارد و حافظ از چنین انسانهایی میخواهد که برداشتی نغز و حکیمانه از بیانات و غزل فوق برگرفته  و به آن نگاهی سطحی نداشته باشند و آنگاه است که او می‌تواند دوران طرب انگیزی را به یاد آورد ، آن عهد و دوران ، وقتی بود که انسان احساس جدایی نمی کرد و کل هستی هشیاری  واحد بود . مولانا در باره آن عهد می‌فرماید:

منبسط بودیم ، یک جوهر همه   بی سر و بی پا بدیم آن سر همه 

یک گهر بودیم  همچون آفتاب   بی گره بودیم و صافی همچو آب 

قاسم آقاوردی زاده در ‫۵ سال قبل، شنبه ۱ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۲:۳۰ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱۷:

خیلی غزل زیباییه و بیت مطلع فوق‌العاده ای داره. 

مصراع آخر کلمه «ما» جا افتاده
گر کم شود ز ساغر ما یک زمان شراب

شاهین چناقچی در ‫۵ سال قبل، شنبه ۱ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۲۷ دربارهٔ شیخ بهایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲:

بنده هم با وین جور و جفای" خویش" شنیده ام 

شاهین چناقچی در ‫۵ سال قبل، شنبه ۱ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۲۶ دربارهٔ شیخ بهایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲:

سس ماست واقعا 👏🏼👏🏼👏🏼👏🏼

آرام نوبری نیا در ‫۵ سال قبل، شنبه ۱ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۲۴ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵۰ - در وصف بهار:

استاد مرتضی الهی قمشه ای این قصیده را بسیار زیبا و کارشناسانه در آدرس یوتیوب زیر شرح داده اند:

کارگاه شعر و عرفان، از سری مجموعه حکیم سنایی، سخنرانی دکتر مرتضی الهی قمشه ای در ونکوور، کانادا. جهت اطلاعات بیشتر به وب سایت ما مراجعه کنید:

 

شاد باشید!

رسول آزادوار در ‫۵ سال قبل، شنبه ۱ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۰:۵۴ دربارهٔ ابن حسام خوسفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴:

درود و خداقوت

اگر اشتباه نکنم جهت رسیدن به معنا و وزن صحیح

بیت پنجم, مصراع اول, باید چنین باشد

برو ای زاهدِ خودبین "که" دایم عیبِ مِی بینی

برگ بی برگی در ‫۵ سال قبل، جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۸:۴۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰:

زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد

از سر پیمان برفت ، با سر پیمانه شد 

این غزل همانطور  که دوستان اشاره کردند می‌تواند شرح حال شخص حافظ و سیرِ تحولاتِ و رُشدِ معنوی وی باشد . دوش یعنی همین دم یا لحظه و همچنین می تواند به معنیِ شبِ ذهن که نمایانگر جهل و تاریکی ست آمده باشد، حافظ که در ابتدا زاهد خلوت نشین بوده است بمنظورِ دوری از اهلِ دنیا گوشه عُزلت اختیار کرده و به تهذیبِ نفس می‌پردازد اما پس از عبادتهای بسیار و تحمل ریاضت و گوشه گیری از خلق ، سرانجام در می یابد که همچنان در  شب ذهن بسر میبرد ، پس بنا به شنیده های خود تصمیم میگیرد به میخانه رفته، راهِ عاشقی و باده نوشی را بیازماید  باشد که به حقیقتِ زندگی پی برده و به رستگاری رسد ، در مصرع دوم از سرِ پیمان برفت دارایِ ایهام بوده که معنیِ نزدیکِ آن رهایی از عهد و پیمانی ست که در مخالفت با نوشیدنِ شراب بسته است، اما اگر "از" را بواسطه معنی کنیم عهد و پیمانِ ازلیِ انسان با خداوند را به ذهن متبادر می کند ، یعنی بواسطه پیمانِ الست و پیمانه ای که از  دستِ آن یگانه ساقی نوشیده بود بارِ دیگر عزمِ میخانه را کرده و درمی یابد تنها راهِ نجات ورود به میخانه عشق است و بس، پس‌با اولین پیمانه که همچنین اشاره ای به ظرفیتِ شرابِ دریافتیِ سالک می‌باشد از عقلِ ذهنیِ خویشتن رها می شود.

صوفی مجلس که دی جام و قدح می شکست 

باز به یک جرعه می  عاقل و فرزانه شد 

صوفی مجلس میتواند حافظ یا همان زاهد گوشه گیر دیروز باشد که در گذشته بارها جام و قدح می را شکسته و می ایزدی در این جهان را انکار کرده، بر زهد و عبادتهای از سر فکر خود اصرار کرده و تنها راه رستگاری را همین زهد و تقوی، ادعیه و عبادات مذهبی خود دانسته اما نتیجه لازم را نمی‌گیرد، سپس طریقتِ صوفیه را می‌آزماید که آنجا نیز بجز ریاکاری و اعمالِ ذهنی چیزی نمی بیند و پس از جهدهای بی توفیق تصمیم به آزمودن راه عرفان و عاشقی گرفته، پای او به میخانه حضرت معشوق گشوده می گردد، در آنجاست که با اولین جامِ شرابی که باز بار دیگر پس از جامِ الست می نوشد عقلِ اصلیِ خود را بازیافته و به فرزانگی یا خردِ الهی دست می یابد. 

شاهد عهد شباب  آمده بودش به خواب 

باز به پیرانه  سر ، عاشق و دیوانه شد 

شاهدِ عهدِ جوانی همان زیبایی یا اصلِ خداییِ انسان است که تا اوانِ جوانی با انسان بوده است و پس از  ورودِ جوان به ذهن و خواستنهایِ بر آمده از ذهن  هرچه بیشتر از وی دور می گردد، پس‌ از ورودِ حافظ یا سالکی که از زُهد و صوفی گری طرفی نبسته به میخانه عشق و آزمودنِ شرابِ عشق است که آن شاهدِ زیبا روی یا اصلِ خود را در خواب دیده و  پی‌می‌برد اگر راهی برای بازگشتِ آن شاهد و یارِ سفر کرده باشد همین راهِ عاشقی و شرابِ عشق است و راه هایِ آزموده شده پیشین راه بجایی نخواهند برد، پیرانه سر در اینجا یعنی همان  خرد و اندیشه ای که در ازل یا الست تایید کرد که  از جنسِِ خداوند است  ، باز یعنی دگر باره و نشانگرِ این مطلب است که انسان یکبار پیش از این و در الست از این شرابِ ناب نوشیده و به ربوبیتِ آن یگانه ساقی افرار نموده است، پس‌حافظ می‌فرماید او یا سالکِ کوی عشق بوسیله همان خرد و آگاهیِ قدیمِ خود  دیگر باره با اولین جرعه و پیمانه ای که نوشید عاشق و دیوانه شد، و این خاصیتِ شرابِ عشق است که انسان را از عقلِ جزوی یا جسمانیِ خود که مانعی جدی برای پویندگی و بالندگیِ سالک است رها و آزاد می کند، عقلِ جزوی، انسان را برایِ بازگشت به اصل و شاهدِ زیبا رویِ خود شماتت کرده و او را می ترساند که از نعمت‌ها و لذاتِ دنیوی بی بهره بماند، اما عقلِ کُل یا عقلِ جان  ورودِ به طریقتِ عاشقی را عینِ لذت و عشرت می داند.

مغبچه ای می گذشت راهزن دین و دل 

در پی آن آشنا از همه بیگانه شد 

اما زاهد و صوفی دیروز ، به خاطر استمرار حضور در میخانه عشق و دریافت جامهای شراب خردِ ایزدی، سرانجام مغبچه یا ساقیِ زیبا رویِ میخانه را به چشمِ جان می بیند که می‌گذرد و دل و دینِ او را می بَرَد، مغبچه در اینجا می تواند رمزِ انسانهایِ کاملی باشد که همچون مولانا و عطار و حافظ ساقیِ شرابِ آگاهی و راهنمایِ معنویِ هستند و با گشاده دستیِ تمام ساقیِ و پیغام آورِ عشق شده اند، آن بزرگان راهِ برداشتهایِ سطحی از دین را می زنند تا انسان را از آن توهماتِ ذهنی و پوسیده رها کنند، توهماتی که انسان را بجایِ خدا پرستی بسویِ دین پرستی راهنمایی می کند، دینی که بجایِ قرار دادنِ خداوند در دل، دین و مذهبِ پیشینیانِ خود را در دل قرار داده و هر کسی خارج از آن دایره باشد را کافر و ملحد تلقی می کند، حافظ  در مصراع دوم می‌فرماید با دیدنِ آن مغبچه و راهنمای معنوی ست که سالک او را از جنسِ یگانگی و آشنای با خداوند تشخیص داده و بر همین اساس از هرچه غیرِ اوست و بیگانه با جنسِ عشق، ابرازِ برائت و دوری کرده و با آن چیز بیگانه می شود، حتی اگر باورهایِ کهنه و قدیمیِ تقلیدیِ پیشینیان باشد.

آتش رخسار گل ، خرمن بلبل بسوخت 

چهره خندان شمع ، آفت پروانه شد 

گُل در اینجا همان انسانِ عهدِ جوانی ست که هنوز از اصل و شاهدِ زیبا رویِ خود دور نشده و در نتیجه آتشِ عشقِ الست در رخسارش آشکار است، بلبل همان مغبچه ای ست که در میکده عشق تشنگان را سیراب می کند و در اینجا پیرِ مغان یا راهنمایانِ معنوی همچون حافظ هستند که با مشاهده آتشِ عشقِ ازلی در رخسارِ جوانان اینچنین به وجد آمده، به نغمه سرایی می پردازند تا این نوگلان  را به اصل و شاهدِ زیبا رویِ خود آگاه کنند، و حافظ می‌فرماید همین آتشِ عشق است که خرمنِ هستیِ بلبلانِ عاشق را سوخته و بر باد داده است تا بدونِ هیچگونه چشم داشتی اعم از پاداشِ این یا آن جهانی زندگیِ خویش را وقفِ نغمه سرایی هایِ عاشقانه کند، حافظ در مصراع دوم خود و دیگر سالکانِ طریقتِ عاشقی را که با این کارِ مهم پرداخته اند به شمع هایی مانند می کند که خود می سوزند تا به جهانِ پیرامونِ خود نور و گرما بخشند و با لبی خندان و رضایتی باطنی به این کار مبادرت می ورزند، این رضایت و شادیِ ذاتی از انجامِِ این رسالتِ بزرگ علیرغمِ زخم زبان و طعن هایی ست که از هر جهت بر آن بزرگان وارد شده و آنان را به انواعِ نیش و کنایه ها و حتی اتهامِ کفر گویی آزار می دادند، اما خبرِ خوب اینکه هستند پروانه هایی که قدرِ شمعِ نورانیِ وجودِ  بزرگانی همچون حافظ، عطار ، مولانا و فردوسی ، سعدی و دیگران را دانسته و بدونِ ترس از آتش، با سوختنِ پر و بال ذهنیِ خویشتن به آنشِ عشق زنده می‌گردند.

گریه شام و سحر ، شکر که ضایع نگشت 

قطره باران ما ، گوهر یک دانه شد

پس‌حافظ این توفیقِ بلبلی و شمعِ جمع شدن را ثمره گریه یا اظهارِ نیازمندی هایِ شام و سحر و شبانه روزی می داند که لحظه ای از یاد و خاطرِ حضرتش غافل نبوده، با انبساط و باز نمودنِ فضایِ درونی به چنین مرتبه ای رسیده است و خدا را شکر می کند که چنین سرنوشتی با اراده خود و خواستِ خداوند برایِ او رقم خورده است، حافظ همه گُلهایِ زندگی و انسانها را به قطره هایِ باران تشبیه می کند که بسیاری از این قطرات به آبِ دریا ملحق شده و ثمری ندارند اما تعدادِ اندکی در صدف جای گرفته و پس از سالها به گوهر و مروارید تبدیل می شوند و سپاس خداوند را که چنین سعادت و نیکبختی را روزیِ حافظ نمود.

نرگس ساقی بخواند آیت افسونگری 

حلقه اوراد ما مجلس افسانه  شد 

نرگسِ ساقی یعنی چشمِ عدم بینِ مغبچه یا ساقیِ میکده که از رویِ سیرِ تحولِ حافظ آیت و نشانه هایِ افسونگری را خواند ، یعنی چنین تحولِ شگرفی به جادو می مانَد که زاهدی خلوت نشین و بُریده از خلق اینچنین عاشقانه به جهان و زندگی نگریسته و بدور از باورهایِ متعصبانه به همه انسانها عشق ورزیده، همچون شمع بسوزد تا نور و انرژی را در جهان پراکنده کند، در مصراع دوم ساقی یا راهنمایِ معنوی بوضوح می بیند حلقه و جمعی که حافظ نیز در میانِ انها بود و وردهایی از سرِ ذهن و باورهایِ توهمی می خواندند تا خدایِ ساخته و پرداخته ذهنشان بر آنان رحم نموده و درهایِ بهشت را بر آنان بگشاید چگونه همگی به افسانه ها پیوستند و اثری از آنهمه ورد و دعا بر جای نماند و بر احدی نیز مؤثر واقع نشد.

منزل  حافظ کنون  بارگه  پادشاست  

دل بر دلدار رفت ، جان بر جانانه شد 

و اکنون چشمِ نرگسِ ساقی منزلگهِ حافظ را می‌بیند که در چه جایگاهِ رفیعی قرار داشته و به منزلتِ پادشاهی رسیده است، او دلی دارد که بجز دلدار عشقِ کسی یا چیزی در آن قرار ندارد و جانِ او با جانان به وحدت و یگانگی رسیده است که سعادتمندیِ ابدی ست.

با سپاس از سایتِ ادبی فرهنگی گنجور که چنین امکاناتِ فنی را برای کاربران و بازدیدکنندگان فراهم نموده است .

 

 

همیرضا در ‫۵ سال قبل، جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۳۳ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹:

طبق نقل سرکار خانم طیّه در این نوشتهٔ تلگرامی این رباعی به شمس الدین محمد‌ کیشی منسوب است (از رسالۀ گشایش نامه به تصحیح نجف جوکار صفحهٔ ۸۷ نقل شده).

Polestar در ‫۵ سال قبل، جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۴۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۸:

ابیات بایداستفهامی خونده بشن. مشخصه

Polestar در ‫۵ سال قبل، جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۳:۴۶ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۲:

چقد قشنگه مخصوصا دو بیت ابتدایی

برگ بی برگی در ‫۵ سال قبل، پنجشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۲۱:۲۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹:

با کسب اجازه از بزرگواران و صاحب‌نظران این غزل را بنا بر تصحیح  ترتیب  ابیات توسط شادروان  احمد شاملو معنی میکنم زیرا با ترتیب ذکر شده  ابیات انسجام  بیشتری می یابند

یاری اندر کس نمی بینیم ، یاران را چه شد 

دوستی کی آخر آمد دوستداران  را چه شد 

یاری در اینجا به معنی یک یار است  که مراد حضرت معشوق  ، خدا یا هستی  مطلق  میباشد ، از روز ازل و بنا بر عهد الست یا پیمان خدا با انسان که قرار بر نشاندن نهال دوستی و محبت خدا در دل انسان بوده است ، معدود انسانهایی  بوده اند که به این رسالت مهم خود یعنی تجلی خدا بطور کامل  در خود جامه عمل پوشاندند  . یاران همه انسانها هستند که در هدف و منظور از حضور در این جهان اشتراک واحدی دارند ، به منصه ظهور  رسیدن آن گنج مخفی توسط انسان تنها وظیفه یاران در این جهان فرم و ماده است .حافظ می‌فرماید  یاران یا انسان را چه شده است که حتی یک انسان  را نیز نمی‌توان یافت که یار یا  خدا در او به خود زنده شده و آن انسان آینه تمام  نمای  حضرت معشوق باشد ، از آغاز  بنا بر عشق و دوستی بین حضرت معشوق و انسان بوده است یعنی که قرار بر جدایی نبوده و عشق یا دوستی حلقه این اتصال میباشد  و انسان نیز  با پذیرش عهد الست خود را از  دوست‌داران و عاشقان  حضرتش دانسته است  ، پس او را چه شده و آیا این دوستی و عشق به آخر آمده که انسان از رسالت خود در این جهان باز مانده است ؟

آب حیوان تیره گون شد ، خضر فرخ پی کجاست 

خون چکید از شاخ گل ، ابر بهاران را چه شد ؟

حافظ می‌فرماید  با به آخر آمدن عشق و دوستیِ انسان و فراموشی عهد و پیمان با خدا ،آب زلال زندگی تیره گون شد ، جریان آب زلال زندگی بر خضر جاری شد و او به خدا زنده و جاودان گردید  ، قرار بر این بوده است که نوع انسان نیز همانند خضر عمل کرده و اجازه دهد آب زندگی بر او جریان یابد تا او نیز جاودانه و فرخ پی شود ، یعنی هرکجای جهان هستی که پای بگذارد او سبزی و خرمی ، خیر و برکت و شادی را با خود به ارمغان برد ، یعنی همه کاینات  از او بهرمند شده و بواسطه او زندگی در آنها مرتعش  شود ، اما بااین نادیده انگاشتن  عهد الست هیچ خضری به چشم نمی آید . در مصرع دوم شاخ گل نماد انسان است و خون استعاره از درد و رنج و زخم ، پس حافظ ادامه میدهد در عوض اینکه هر انسان خضری باشد با خصوصیات ذکر شده ، اکنون با دید و نگاه جسمی به جهان از جنس خون و درد شده و تنها چیزی که از او تراوش نموده و به جهان و جهانیان جاری می‌شود خون و درد است ، در حالیکه جنس اصلی او گل بوده و ذاتا  لطیف و از جنس خدا ست و قابلیت جاری نمودن آب حیات بر خود و دیگران را دارا میباشد. او می تواند ابر بهاران باشد که با بارش آب زندگی، جهان را از خود سیراب کرده و بجای انتشار درد و خون، عشق  خود را نثار جهان گرداند . عشق به سایر مخلوقات  همان عشق به خداست .

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی بر نخاست

عندلیبان  را چه پیش آمد ، هزاران را چه شد 

حافظ می‌فرماید  با این اوصاف ذکر شده در ابیات قبل ، پس چرا در ازای صدها  هزار گل وجود انسان که در این جهان شکفته شده و پای به عرصه  هستی  می‌گذارند ، حتی بانگ یک مرغ نیز شنیده نمیشود ، یک انسانی که خود به خدا زنده شده و پر پرواز به بینهایت خدا را یافته‌است برای راهنمایی این صدها هزار انسان بانگ بر نمی آورد تا این امواج انسانی نیز قدرت پرواز یافته ، تبدیل به مرغ و لاهوتی شوند . عندلیبان را چه شده که با نوای زندگی نغمه سرایی نمیکنند تا انسان را به وجد آورده ، به زندگی  زنده کنند . هزاران با فتح همان بلبلان خوش  الحان مانند حافظ هستند که با نظم جادویی خود انسانها را دگرگون و زیر و زبر می‌کنند .

لعلی از کان مروت بر نیامد سالهاست

تابش خورشید  و سعی باد و باران را چه شد

مروت به معنی مرد و در اینجا انسان بطور عام اعم از زن و مرد است ، کان و معدن انسان که متصل به هستی مطلق  و نشأت  گرفته  از ذات حق تعالی  ست سالها و قرنهای بسیار زیادی قدمت داشته و قرار بر این بوده است که انسانهای این کان بوسیله تابش خورشید  حقیقت زندگی یا خدا از جسم بی ارزش به لعل گرانبها ی معنا تبدیل شوند ، باد نفخه ایزدی و باران رحمتش نیز در این راه به کمک انسان آمده ، سعی و اهتمام  لازم را بعمل  می آورند  اما حافظ در شگفت  از عدم تاثیر لازم این عناصر  مهم در تبدیل انسان به آن گوهر گرانبها که می باید شود ، دلیل را در  انسان جستجو میکند . تنها انسانهای معدودی و آن هم پس از سالیان بسیار به آن در گرانبها تبدیل شدند که پیامبران  و اولیای خدا و عارفان بزرگ از آن جمله  هستند .منظور  حافظ ازاین بیت  ، تبدیل همه انسانها به لعل کان انسانی ست زیرا این امکان بالقوه  برای نوع انسان است و نه تعدادی محدود از انسانها.

زهره سازی خوش نمی سازد ، مگر عودش  بسوخت ؟

کس ندارد ذوق  مستی ، میگساران  را چه شد ؟

حافظ می‌فرماید بر اثر عدم احساس نیاز به تبدیل شدن انسان به در و گوهر ، بقدری خمودگی و کسالت در بین انسان ها خودنمایی  می‌کند که گمان آن می‌رود  زهره که نماد شادی و سرزندگی ست ساز و ابزار شادی آفرینی اش را آتش زده و از انجام رسالت طرب انگیزی خود سر باز میزند ، در مصرع دوم خود پاسخ میدهد که اینگونه نیست و اشکال از انسانهاست که گویی کسی حتی ذوق مست شدن به می خرد ایزدی را ندارد تا به آن شادی اصیل و ذاتی ، بدون نیاز به عوامل بیرونی  دست یابد . زهره یا خداوند شادی بخش همواره آماده پرتو افشانی به انسانها و بلکه سایر موجودات و کل کاینات است ولی اگر در انسانها ذوق مستی و میگساری کم فروغ شده باشد قصور از انسان است و نه حضرت معشوق  ، او همواره  جام شراب و شادی ذاتی خود  را به میگساران ارائه می‌کند ، بشرط آنکه ذوق مستی و میگساری یا طلب  در انسان وجود داشته باشد .

کس نمی‌گوید  که یاری داشت حق دوستی 

حق شناسان را چه حال افتاد ، یاران را چه شد ؟

حافظ از اینکه انسانها همه چیز را عادی و مطلوب پنداشته و سبب درد و خون یا عدم شادی و میگساری را جویا نمیشوند شگفت زده  شده و می پرسد مگر این خدا یا هستی مطلق  نبود که به انسان عشق و دوستی داد  و انسان را از جنس خود دانست ، پس چگونه  است که انسان حق دوستی و عشق آن یار را بجا نمی آورد ؟ حق این عشق را تنها با یکی شدن با حضرتش و وفای به عهد الست میتوان بجا آورد . در مصرع دوم می‌فرماید  انسان از آغاز حق شناس بود وگرنه که با یار پیمان یاری نمی بست ، پس خدا شناسان را چه حال افتاد که اکنون آن پیمان و ماجرای عشق و دوستی خود را با یار فراموش کرده اند ؟ یاران یا انسانها را چه شده است ؟

شهر یاران بود و جای مهربانان این دیار 

مهربانی کی سر آمد ، شهریاران را چه شد ؟

شهر در اینجا تمامی ابعاد وجودی انسان است که جدای از سایر یاران یا انسانها و باشندگان  عالم نبوده و همگی یک هشیاری  واحد هستند ،روزگاری این شهر و دیار جایگاه مهربانان  و عاشقان بود ، یعنی انسان که سرآمد باشندگان عالم امکان است قرار بوده عشق و مهربانی خود را نثار  سایر یاران ، اعم از انسانها و کل هستی کند اما اینچنین نشد ، کینه و حسادت و دشمنی ها جایگزین عشق و مهربانی شد و حافظ می‌پرسد  چه وقت و چگونه شد که این عشق و مهربانی بسر آمد ، چه بر سر شهریاران آمد ؟ انسان که  پادشاه عالم بوده است تاج پادشاهی و شهریاری بر سر داشت و قرار بوده الگویِ همه جهانیان باشد ، پس این شهریاران را چه شده که بجای عشق و دوستی و مهربانی ، نسبت به یکدیگر کینه و عداوت ورزیده، جنگهای بزرگ براه انداخته و در نتیجه تاج شهریاری خود را از دست داده اند .

گوی توفیق و سعادت در میان افکنده اند 

کس به میدان در نمی آید ، سواران را چه شد ؟

اما انسانها ، یاران یا شهریاران  که تاج شهریاری خود را از دست داده اند امکان بازگشت به اصل خدایی خود را دارند و این امکان را یار برای انسان برقرار کرده است و گوی توفیق و سعادت ابدی را در میدان زندگی افکنده است ، پس انسانها و یاران را چه شده  که از این امکان بهره نمی برند و گوی سعادت و خوشبختی ابدی و جاودانگی خضر گونه را از آن خود نمی کنند ؟ انسان که از آغاز چابک سوار بود و تیز تک ، پس او را چه شده است که در این راه هیچ جهد و کوششی به عمل نمی آورد ؟

حافظ اسرار الهی کس نمی داند ، خموش 

از که می پرسی که دور روزگاران را چه شد ؟

در انتها حافظ می‌فرماید  اینکه انسان در آغاز هشیاری خدایی داشته و پیمان عشق و دوستی با خدا می بندد و پس از ورود به این جهان هشیاری او تبدیل به هشیاری جسمی میشود در حالیکه باید در معدنِ انسانی بوسیله تابش خورشید و باد و باران تبدیل به لعل گرانبها شود ، همگی از اسرار الهی هستند ، پس بهترین کار در برابر اسرارالهی خاموشی ست ، یعنی که با پرسش و سوالات ذهنی راهی برای برون رفت از این وضعیت اسفبار  انسان وجود ندارد ، تنها راه ممکن  خاموشی ذهن و کار بر روی خود است ، پس از کسی مپرس که این چرخه هستی چگونه انسان را از حالتی به حالت دیگر میبرد و چگونه او را تبدیل به گوهر گرانبها میکند ، خدا خود بهتر از هر کس میداند که چگونه این امر به انجام میرسد .

Polestar در ‫۵ سال قبل، پنجشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۳:۰۴ در پاسخ به پریچهر دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۱:

با پریچهر عزیز کاملا موافقم

و خیلی جاهای دیگه این نکته مورد غفلت واقع شده

علی در ‫۵ سال قبل، پنجشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۰۰:۵۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵:

سلام، سریالی دز حدود سالهای 70 راجع به دفاع مقدس و بازگشت اسرا از عراق در تلویزیون ایران نشان داده میشد که آهنگ شروع و خاتمه سریال، «یوسف گمگشته» بود. کسی اسم سریال یا اسم خواننده یا کلیپ آهنگ را به یاد دارد که کمکی کند؟

Zardangus در ‫۵ سال قبل، چهارشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۰۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰:

سلام، مرسی از همگی برا توضیح و تفسیر.

ایا کسی میدونه چه جور میشه  به جناب رضا از میهن بلاک تماس گرفت؟ ازشون چند تا پرسش داشتم. مرسی. 

۱
۱۷۴۰
۱۷۴۱
۱۷۴۲
۱۷۴۳
۱۷۴۴
۵۷۳۳