گنجور

حاشیه‌ها

امید باصری در ‫۵ سال قبل، پنجشنبه ۶ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۱۵ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۶۸ - هنگام عبور از مداین و دیدن طاق کسری:

توضیحات بیت سیزدهم:

برگرفته از ترجمه اساتید دانشگاه آزاد اسلامی واحد ارسنجان:

آری! چه عجب داری؟ ک‌اندر چمن ِ گیتی

جغد است پی ِ بلبل؛ نوحه‌ست پی ِ الحان

میگه جای تعجب نیست،شگفت انگیز نیست،این نکته،در چمن روزگار،در چمن زندگی،همیشه،نوش و نیش با هم هستند،به دنبال بلبل در فصل بهار،جغد میاد و فصول تغییر میکند و به دنبال نغمه های خوش،الحان،لحن های بسیار شنیدنی،که مثلا اختصاص داره به بلبل،صدای نحس جغد شنیده میشه،یا نوحه میاد بجای الحان شاد و طرب انگیز،منظورش از این جغد پی بلبل و نوحه پی الحان،اینه که دنیا دچار دگرگونی میشه و به هر شکل،همه چیز پشت سر هم میاد و این حقیقتی است که او بیان کرده،سعدی بزرگ (رحمت الله علیه) می فرماید "احتمال نوش کردن واجب است از بهر نوش حمل کوه بیستون در یاد شیرین بار نیست" میگه در زندگی،انسان باید برای رسیدن به آسایش،سادگی ها،چیزهای خوب،سختی ها را تحمل بکنه " ان مع العسر یسرا" حمل کوه بیستون در یاد شیرین بار نیست،فرهاد وقتی که بیستون را می کَند،کار سختی بود،اما به شوق رسیدن به وصال شیرین،این کارِ دشوار،بارِ خاطرش نبود،که همونجا هم سعدی مثال میزنه،پس خاقانی هم میگه تعجب نکن،در دنیا،در چمن روزگار،همیشه غم و شادی،سختی و راحتی به دنبال هم هستند،جغد پس از بلبل میاد و نوحه پس از الحان یا مثلا صداهای ناخوش و غم انگیز در پی نغمه های طرب انگیز،میتونیم تضادی هم بین جغد و بلبل در نظر بگیریم،از طرفی چمن با لحن و با بلبل و همچنین جغد هم با نوحه در تناسب هست.

امید باصری در ‫۵ سال قبل، پنجشنبه ۶ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۱۲ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۶۸ - هنگام عبور از مداین و دیدن طاق کسری:

توضیحات بیت دوازهم:

برگرفته از ترجمه اساتید دانشگاه آزاد اسلامی واحد ارسنجان:

از نوحه‌ی جغد،الحق مائیم به درد ِ سر

از دیده گلابی کن، درد ِ سر ِ ما بنشان

صدای جغد را معمولا شوم میدانستند و جای اون هم که در خرابه هاست،الحقّ قید است،به معنای حقّا،حقیقتاً،حواستون باشه که سر هم نخونیدش،جُغدُالحَقّ،اشاره به داستان (چند تا ابراهیم داریم،ابراهیم اَدهَم،یک دهم و ...) و در جایی دیگر (درخت گُلَ اندَر و پرنده ای بنام جُغدُ الحَق ) و از این قبیل...

اولاً که انسان ممکن الخطاست،نه جایز الخطا،خود این بحث هم جایی عنوان میشه و خیلی ریشه دار هست،بگذریم به هر شکل،امکان اشتباه برای هر کسی توی هر سطحی وجود داره،به واقع عرض کنم که،این مطالب اشکالی پیش نمی آورد،هیچوقت چیزی از عظمت و بزرگی تون کم نخواهد شد اگه مخصوصا در کلاسی هستید،حالا اون کلاس میتونه،کلاسی باشه پیش دبستانی،کلاسی باشه مثلا دکتری،تفاوتی نداره توی هر سطحی ممکنه که انسان اشتباه بکنه،هیچ چیزی از کسی کم نمیشود،اون را کوچیک نمیکنه،زمانی کوچیک میشه،که بخواد پای اشتباه خود بایسته،اون چیزی که،عبرتی که میخواستم،نصیب کنم این بود. هر وقت اتفاق افتاد به هر صورت لفظ و لغت بی انتهاست،دامنه دار هست،خدا رحمت کنه زنده یاد دکتر محمد جعفر شهیدی را که از بزرگان ادبیات ما بودند،همیشه می فرمودند،حتی با اینکه خودشون میدونید در عربی و فارسی،استاد بزرگ و مسلط بودند،همیشه می گفتند هیچ وقت در لغت اجتهاد نکنید،لغت است و دامنه تلفظ اش و معنی اش بی نهایت،برای اینکه مطمئن بشید،همیشه باید فرهنگ لغت دم دستتون باشه،به همین دلیل خودشون هم همیشه این فرهنگ را حمل می کردند،تا عبرت آموز باشد،ایشان خودشون دریای لغت بودند ها،اما برای اینکه این عبرت را به دانشجوهاش منتقل بکنه اینکار را انجام می داد.یکی این نکته،دوم اینکه بله امکان اشتباه وجود دارد،هر وقت متوجه شدید اشتباهی سر زده اون را بپذیرید و اصلاحش کنید،اینجوری خیلی بزرگ میشید،تا اینکه بخواهید توجیه اش کنید،وگرنه آدمی است،بالاخره هزار تا از این اتفاق ها دارد،حالا،از نوحه جغد،الحق مائیم و درد سر،به معنای حقّا،براستی،قید تاکید هست،از دیده گلابی کن دردسر ما بنشان گلاب هم که می دانید برای رفع درد سر خوبه،به این قضیه خود خاقانی هم در مواضعی دیگه اشاره میکنه که " گل در میان کوره بسی درد سر کشید،تا بهر رفع درد سر آخر گلاب شد" این داستان گلاب که از گل محمدی می گیرند معرّف حضورتون هست،هر چند که،یکی از فضلا مقاله ای نوشته بود که،این را بجای گُلاب،گِلاب هم میشه خواند و بعد گفته بود که در بعضی از مناطق ایران،حتی خود استان فارس را هم مثال زده بود،برای رفع درد سر از آب و گِل استفاده می کردند و کاه گِل و این داستانها،اما اون توجیه وارد نیست و هیچ کسی آن زمان این توجیه را از ایشان نپذیرفت،به هر شکل اگر جایی دیدید اون توجیه مردودی هست،چیزی که ذکر شده همین گُلاب است و چون برای رفع درد سر هم مفیده در طب قدیم و طب سنّتیِ همین امروز هم بهش اشاره می کنند،معتبر همین گُلاب هست. پس میگه که،ما از صدای شوم جغد "یعنی ایوان مدائن داره میگه" به رنج و درد سر افتادیم،ناراحتیم،از چشم خود،اشکی گلاب گونه بریز،تا درد سر ما را بنشاند و از بین ببرد (به زیبایی میگه)

امید باصری در ‫۵ سال قبل، پنجشنبه ۶ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۰۹ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۶۸ - هنگام عبور از مداین و دیدن طاق کسری:

توضیحات بیت یازدهم:

برگرفته از ترجمه اساتید دانشگاه آزاد اسلامی واحد ارسنجان:

گوید که تو از خاکی، ما خاک تو ایم اکنون

گامی دو سه بر ما نه و اشکی دو سه هم بفشان

 گویی که ایوان مدائن و اون به اصطلاح وضعیت مشاهده ای که تو داری،این پند را به تو میده،با تو اینجوری صحبت میکنه،به تو میگه تو از خاکی،منظور آفرینش انسان است که از تراب و از خاک آفریده شده،ما خاک توایم اکنون،یعنی ما در برابر تو خاکسار و متواضع هستیم،هر چند که به تعبیر جناب استاد امامی،ایهامی هم میتونه داشته باشه،به اینکه،مثلا ایوان مدائن تبدیل به خاک شده و مخاطب بر روی اون پا میگذارد،که به اون معنای به اصطلاح نزدیکی است که به ذهن میرسونه اما،معنای معتبر و دور ترین اش که در ایهام رتبت دارد،اینست که ما در برابر تو تواضع و فروتنی می کنیم،گامی دو سه بر ما نه،چند قدمی بر روی من راه برو،یعنی مثلا به من افتخار بده،شرف ببخش،اشکی دو سه هم بفشان و قطرات اشکی را به نشانه همدردی نثار من کن،پس ما حصل اش این میشه که،ظاهرا ایوان به تو میگه،ای انسان،ای رهگذر،تو از جنس خاک هستی و ما در برابر تو خاکسار و متواضعیم،چند قدمی بر روی من راه برو،به من افتخار بده و به نشانه همدردی قطره های اشکی را نثار من کن

امید باصری در ‫۵ سال قبل، پنجشنبه ۶ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۰۶ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۶۸ - هنگام عبور از مداین و دیدن طاق کسری:

توضیحات بیت دهم:

برگرفته از ترجمه اساتید دانشگاه آزاد اسلامی واحد ارسنجان:

دندانه‌ی هر قصری پندی دهد اَت نو نو

پند ِ سر ِ دندانه بشنو زِ بن ِ دندان

خب! ابتدائاً دندانه را که همان کنگره های مثلا سر قصر و برج هاست و معرف حضورتون هست،نو نو به معنای تازه است و پند سر دندانه هم منظورش عبرتی است که نتیجه مشاهده این کنگره های سر قصر باشه،از بن دندان هم به معنای از عمق وجود،از صمیم دل،دندان و دندانه،علاوه بر اینکه بگونه ای از جناس زائد گونه ای ایجاد می کنند به لحاظ زیبا شناسی،بهش جناس مزیّد هم اطلاق می کنند،غیر از آن چون در اول مصرع اول و پایان مصرع دوم یا بعبارتی دیگر در اول و پایان بیت آمده،یک نوع صنعتی بنام تصدیر ایجاد میکنه،تصدیر با صاد،یعنی در صدر آوردن چیزی،یک آرایه است که شمس قیس رازی و رشید الدین وطواط اون را میخونن به ردّ الصدر الی العجز،گاهی وقت ها هم در بعضی از کتاب های بلاغی علی العجز خوانده می شود که حالا اون تفاوت روشن و بیّنی ایجاد نمیکنه،در هر شکل منظور اینه که وقتی کلمه ای که در آغاز بیت اومده در پایان هم تکرار بشه،اون را بعنوان صنعت تصدیر و یا همون ردّ الصدر می خوانند و به زیبایی هم در اینجا اتفاق افتاده،خاقانی بطور کلی تعمّدی در آوردن آرایه ها ندارد،اما از اونجایی که ذهنش،ذهن قوی شاعرانه ای است و با لطائف و زیبایی هنری بطور خود جوش عجین است،در کلامش این آرایه ها،به نحوی زیبا پدیدار می شود،ایزن در اینجا،بله میگه که اگر مشاهده کنی،دندانه ها و کنگره هایی که در اطراف قصر قرار دارد،تازه به تازه به تو،عبرت و پندی میده،تو سعی کن که پندهایی که از سر دندانه،از سر مشاهده این دندانه ها دریافت میکنی،با تمام وجود اونها را برای خود نگهداری یا دریافت کنی

امید باصری در ‫۵ سال قبل، پنجشنبه ۶ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۰۳ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۶۸ - هنگام عبور از مداین و دیدن طاق کسری:

توضیحات بیت نهم:

برگرفته از ترجمه اساتید دانشگاه آزاد اسلامی واحد ارسنجان:

گه‌گه به زبان ِ اشک آواز ده ایوان را

تا بو که به گوش ِ دل پاسخ شنوی ز ایوان

زبان اشک،منظورش،زبان احساس و زبان عاطفه هست و مخاطب را دعوت میکند به اینکه در وضعیتی که قرار گرفته،بی مناسبت نیست که گاهی،قطره اشکی که از سر احساسات،بریزی و به این ترتیب،با مدائن سخن بگی،آواز بده ایوان را،یعنی مثلا اون رو صدا بزنی،اون رو مخاطب قرار بدی، تا بو که به گوش ِ دل پاسخ شنوی ز ایوان،بوکه قید است به معنای شاید که،امید که،در فارسی قید تمنّی و ترجّی و قید شاید،محسوب می شود،گوش دل پاسخ شنوی ز ایوان،منظور از دل اون،حس درونی هست،اون ندایی است که در اندرون و در جوف وجود انسان با انسان صحبت میکنه،حس میده،میگه که بد نیست گاهگاهی با احساسات خودت،قطره اشکی نثار ایوان مدائن کنی،با او صحبت کنی،باشد که از درون خود احساس کنی که ایوان مدائن هم با همه بی زبانی اش،داره دعوت تو را جواب میده،با تو صحبت میکنه (تخیل ظریف شاعرانه)

بی نام در ‫۵ سال قبل، پنجشنبه ۶ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۴:۱۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳:

آواز ملکوتی ابوعطا استاد شجریان - مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم در این سایت گوش دهید و لذت ببرید.

برگ بی برگی در ‫۵ سال قبل، پنجشنبه ۶ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۳۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴:

آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع 

آتش آنست که  بر خرمن  پروانه  زند 

نظرات و حاشیه های  بسیار جالب  بزرگواران ، کمک شایانی به درک این غزل عرشی به بنده کمترین نمود . برداشت نگارنده از بیت فوق : 

شمع در اینجا نماد انسانهای کاملی مانند عطار ، مولانا  ، حافظ و سایر عرفای  بزرگ  است که شمع نورانی وجودشان روشنگر راه سالکان  و عاشقان کوی حضرت معشوق میباشد . آتش درد آگاهانه برای زدودن دلبستگی  های دنیوی برای بزرگان به منزله شوخی ست و آنها از چنین مراحلی  مدتهاست که بسلامت عبور کرده اند ، پس آنها  از این آتش با روی باز و با لب  خندان استقبال می‌کنند ، حضرت ابراهیم  چنین آنش عظیمی را گلستان و رستگاری  محض دیده ، از آن با انبساط  خاطر گذر میکند . در مصرع دوم پروانه ، انسانهایی هستند که عاشقانه گرد شمع وجود بزرگان میچرخند تا از برکات نور آنها به فیض رسند ، پس اگر آتش و حرارت نور شمع روشنی بخش اولیا و بزرگان که برگرفته از آن نور واحد است ، خرمن هستی این عاشقان را بسوزاند  به نحوی که هیچگونه  تعلق خاطری به جهان ماده برای آنان باقی نماند ،  پس در اینصورت آن آتش ، خاصیت واقعی  خود را به نمایش می‌گذارد.  

عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ‫۵ سال قبل، پنجشنبه ۶ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۱۳ در پاسخ به پدرام دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱:

چو ماه نو ره بیچارگان نَظّاره

زند به گوشه ابرو و در نقاب رود

دوستانی که نَظّاره را به معنی زار و نحیف گرفته اند توجه داشته باشند که آن کلمه اگر وجود داشته باشد باید با «ز» نوشته شود

 

نَظّار اسم مبالغه است یعنی کسی که زیاد نگاه می کند و هرگاه با تاء کثرت بیاید (نَظّارة) مبالغه مضاعف دارد البته در موقع خواندن تاء به صورت ه خوانده می شود.

 

معشوق مانند هلال ماه است در دید دیگران کم فروغ و ناپیدا و فقط برای افرادی که چشم تیزبین دارند قابل مشاهده است آن هم به لحظه ای .

افرادی که بسیار نظاره گر آسمان عشق هستند تا هلال روی دوست را رؤیت کنند در یک لحظه هلال مانند ابرویی نازک راه چشمشان را می زند و دوباره در نقاب و ناپیدایی می رود و گاه ممکن است دیدن آن نه واقعی که بر اثر توهم باشد.

 

آنها که در شب اول شوال به دنبال هلال گشته اند این تجربه را دارند که گاه چیزهایی باعث توهم می شوند و شخص خیال می کند هلال را دیده و آنها هم که می بینند یک لحظه در دیدشان می آید و دوباره در محاق و نقاب می رود

 

مثنوی معنوی:

ماه روزه گشت در عهد عمر

بر سر کوهی دویدند آن نفر

تا هلال روزه را گیرند فال

آن یکی گفت ای عمر اینک هلال

چون عمر بر آسمان مه را ندید

گفت کین مه از خیال تو دمید

ورنه من بیناترم افلاک را

چون نمی‌بینم هلال پاک را

گفت تر کن دست و بر ابرو بمال

آنگهان تو در نگر سوی هلال

چونک او تر کرد ابرو مه ندید

گفت ای شه نیست مه شد ناپدید

گفت آری موی ابرو شد کمان

سوی تو افکند تیری از گمان

چون یکی مو کژ شد او را راه زد

تا به دعوی لاف دید ماه زد

عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ‫۵ سال قبل، پنجشنبه ۶ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۱:۴۸ در پاسخ به صادق آقایی دربارهٔ عطار » اسرارنامه » بخش پنجم » بخش ۱ - المقاله الخامسه:

جناب آقایی عزیز درود بر شما
حق دارید چون غزلیات را بیشتر خوانده اید و همیشه غزل شیرین تر و ژرف تر است اما این مثنوی است و کاربرد دیگر دارد

امیرحسین در ‫۵ سال قبل، چهارشنبه ۵ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۱:۰۱ دربارهٔ عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱:

درود
مصرع دوم از بیت چهارم. "زنهار" باید بشه "زنار"

 

بی نام در ‫۵ سال قبل، چهارشنبه ۵ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۰:۱۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲۵:

کلیپ  اپرای دیدار دو دریا عشق و عرفان شمس تبریزی و مولانا را در این لینک مشاهده کنید.

بی نام در ‫۵ سال قبل، چهارشنبه ۵ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۰:۱۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲۷:

مشاهده اجرای اشعار مولانا برای شمس تبریزی به ترکی

Polestar در ‫۵ سال قبل، چهارشنبه ۵ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۹:۰۴ در پاسخ به امین دربارهٔ امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵:

به نظر میرسه اصلش "شکل دیگر" بوده

Polestar در ‫۵ سال قبل، چهارشنبه ۵ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۸:۲۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷:

عجب چیزی سروده !!

ساز غم در ‫۵ سال قبل، سه‌شنبه ۴ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۴۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲:

معنی خاصه در مصرع 

خاصه اکنون که صبا مژده فروردین داد 

چیه؟

محمد در ‫۵ سال قبل، سه‌شنبه ۴ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۹:۱۵ دربارهٔ ملک‌الشعرا بهار » قطعات » شمارهٔ ۱۰۱ - در وصف بینش نامی که مژگانی سفید و چشمانی کم‌ دید داشت:

درود بر شما؛ جسارتا این نوع شعر رباعی نام دارد و نه قطعه. سپاس.

وحید در ‫۵ سال قبل، سه‌شنبه ۴ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۱۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹:

در مصرع«چو پرده دار به شمشیر میزند همه را»

جدا از بحث عرفانی و اشاراتی که به صفات جلالی حق جهت تصفیه سالکان عارف و مدعیان کاذب ،آورده شده،مطلب دیگری هم میتوان اضافه نمود که فضای تظاهر ستیزی حضرت حافظ،به مدعیان تشرع کنایه نیزند که در کسوت متولیان حفظ حریم دین،سبب دین گریزی و خالی کردن این حریم از همگان گشته،کمااینکه در مصرع بعد میفرماید« کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند»

پارسا در ‫۵ سال قبل، سه‌شنبه ۴ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۴۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴:

هر ایرانی یک روزی در زندگش حافظ رو میشناسه

مهم نیست در چند سالگی این اتفاق بیفته ولی یک روز که با دیده دل یکی از اشعار حافظ رو بخونه اونوقته که میفهمه چرا لغب لسان الغیب رو بهش نسبت میدادن اونموقع که دوست داری ادامه زندگیت رو با این بزرگان حافظ، فردوسی، سعدی، خیام و... در امیزی و به فرهنگو ادب ایران افتخار کنی.

سئنا در ‫۵ سال قبل، سه‌شنبه ۴ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۱۰ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۷:

با توجه به آیات قرآن و تفاسیر مرتبط با سوره‌ی اعراف در این مکان دو گروه از افراد حضور دارند. یکی رهبران و راهنمایان یک جامعه که همواره اعضای آن جامعه را - درست یا غلط - هدایت می‌کردند، در آخرت هم وظیفه ی هدایت آنان را بر عهده دارند. 

دیگری افراد به اصطلاح «خاکستری» که نه آنقدر بد اند که جایگاهشان دوزخ باشد و نه آنقدر خوب که سزاوار بهشت باشند

برگ بی برگی در ‫۵ سال قبل، سه‌شنبه ۴ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۳:۰۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹:

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند 

چنان نماند ، چنین نیز هم نخواهد ماند 

در مصرع دوم حافظ به ما یاد آوری میکند که چنان نماند ،  چیزی که نمانده است نقطه مقابل غم فعلی ست ، یعنی انسان در  ابتدای ورود  به این جهان از جنس شادی و بینهایت خدا بوده است اما اکنون دچار غم  شده    ، اما این غم چگونه غمی ست ؟ برای عرفایی  مانند حافظ آیا غمی بزرگتر از جدایی و فراق از معشوق خود وجود دارد ؟ پس هاتف و سروش غیبی مژده گذشتن از ایام غم  و بازگشت شادی اصیل که ذات خداوند است را به او میدهد . حافظ در ابیات بعد به چگونگی و چرایی برون رفت انسان از شادی اولیه و گرفتار شدن در غم و اندوه فعلی می‌پردازد  .

من ار چه در نظر یار خاکسار شدم 

رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند 

یار ، اصل خدایی انسان ، شادی محض و فراوانی اندیش است و از جنس بینهایت ، که در آغاز ورود انسان به زمین فرم و ماده همراه با او بوده است ، شادی و لبخند های اطفال چند روزه موید این مطلب است  ، اما به تدریج رقیبی در ذهن  انسان برای یار شکل میگیرد که از جنس جسم  میباشد و به آن هشیاری جسمی میگویند ، هشیاری جسمی در تقابل با هشیاری حضور ،. شاید این هشیاری جدید را انسان با دیدن چهره مادر و یا شنیدن اسم خود بدست آورد و با نیاز به نوشیدن شیر و اسباب بازی هایی که متعلق به خود میداند ادامه پیدا کند ، وجود این رقیب در ابتدای حضور  انسان در جهان ماده ضروری و غیر قابل اجتناب است تا  "نه چیزی " را که از جنس ماورای  ماده است با زمین و فرم و نیازهای مادی او سازگار و هماهنگ کند ، اما این رقیب در حالیکه  به وظیفه اصلی خود برای کمک به رفع نیازهای مادی انسان در قالب فرم می‌پردازد،  رفته رفته خود را جایگزین جنس اصلی انسان  میکند و انسان نیز در ذهن خود ، خود را هم او شناسایی کرده و دید او کاملأ مادی میشود  ، یعنی انسان تایید می‌کند که از جنس خاک و ماده بی ارزش است و پیمان الست  را فراموش میکند که اقرار به هم جنس بودن با  خدا  کرده بود ، پس انسان در  این حال جدید در نظر خدا خاکسار میشود  . این دید مادی انسان به جهان که منجر به خاکسار شدن او گردید برای رقیب احترام و قربی  به همراه نخواهد آورد و احترام او تنها محدود به انجام وظیفه او برای فراهم نمودن شرایط زیست  انسان بوده است که این احترام و قرابت نیز بزودی با بازگشت انسان به هشیاری خدایی خود از دست خواهد رفت زیرا ماموریت رقیب پایان یافته و مرخص است. او  میداند که رفتنی ست و باید  دست از سر انسان بردارد اما این انسان است که همچنان خود را در ذهن از همان جنس جسم و ماده  دانسته  و حاضر به رها کردن دید مادی خود نیست . پیامبران و بزرگان برای همین امر آمدند که دید و جهان بینی انسان را  از هشیاری جسمی و مادی  به هشیاری خدایی که از ابتدا بود باز گردانند و بگویند ماموریت رقیب تنها محدود به چند سال ابتدای زندگی مادی انسان بوده و دید جسمی  او از این پس سراسر غم و درد خواهد بود ، پس انسان باید به جهان بینی خدایی خود که شادی محض میباشد باز گردد که درنگ بیشتر موجب درد وغم بیشتر  خواهد شد .

چو پرده دار به شمشیر میزند همه را 

کسی مقیم حریم حرم نخواهد شد 

و غم از اینجا شروع میشود ، یعنی با مقاومت و ستیزه انسان برای رهایی از دید مادی ایجاد شده توسط رقیب ، رقیب  دیروز با حفظ سمت  تبدیل به پرده دار امروز شده و خود را همه کاره انسان دانسته کنترل امور او را در دست می‌گیرد.  به محض اینکه انسان آهنگ بازگشت به اصل و هشیاری خدایی آغازین خود را داشته باشد از  شمشیر پرده دار در امان نخواهد بود ، حافظ می‌فرماید به شمشیر میزند " همه "را ، یعنی غریبه و آشنا را با یک شمشیر میزند و هرچه انسان بگوید که او خودی ست ، او از شاهزادگان است و باید نزد پادشاه یا پدر بازگردد ، پرده دار اعتنا نکرده و اجازه راهیابی انسان  به حضور خدا،  یا حریم حرم ،که فضای یکتایی امن الهی ست  را نمیدهد ،  این حرم را بزرگان و پیامبران برای انسان ترسیم نمودند تا برای رهایی از رقیب دیروز و پرده دار امروز به آنجا پناه برده و مقیم آنجا شود  ،زیرا رسیدن و اتصال  به اصل و جنس خدایی خود  تنها راه رستگاری و نجات است ، اما چگونه از شمشیر پرده دار رهایی یابیم  تا به حریم حرم راه یابیم ؟ حافظ در ابیات بعد راه برون رفت  را مینماید :

چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است 

که در صحیفه هستی رقم نخواهد ماند 

انسان پس از ورود کامل به ذهن و انفصال  از هشیاری خدایی خود ، در ذهن و بنا بر دید مادی خود  نقش یا صورتهای  های نیک و بد خلق میکند ، چیزهای جسمی این جهان یا خوب هستند و یا بد ، برای مثال  ثروتمندی خوب و فقر بد است ، مقام و شغل عالی خوب و شغلهای معمولی بد است ،  منزل بزرگتر خوب و منزل کوچک در محله معمولی بد، خدا را شکر که در فلان کشور مرفه با آب و هوای خوش به دنیا آمدم ، خدا را شکر که باورها و اعتقادات من چنین هستند و باورهای بد آن قوم یا مذهب بد را ندارم ، یا چرا در خانواده  توسط پدر و مادری عاشق و با کمالات و باسواد دانشگاهی به دنیا نیامدم (شکایت) و قس علیهذا  که این نقشهای نیک و بد ساخته ذهن انسان بسیارند . حافظ می‌فرماید  به‌منظور  رهایی از پرده دار و رسیدن به حضور خدا اولین گام رهایی از نقشها و صورتهای خوب و بد ساخته ذهن  میباشد ، زیرا در صحیفه و کتاب زندگی هیچکدام از این صور پایدار نبوده و جایگاهی ندارند . رقم نیز به معنی نقش و نقاشی و صورتگری آمده است و در اینجا به معنی اعداد نیست .

سرود مجلس جمشید گفته اند این بود 

که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند 

در ادامه بیت قبل می‌فرماید  مگر نشنیده ای که میگویند سرود و ورد زبان مجلسیان جمشید این بوده است که جام باده را بیاورید زیرا  تنها چیز ارزشمند این جهان است و از جم و کاخها و مقام و ثروت و قدرت و جوانی ودانش و حتی جسم  او پس از چند سال چیزی بر جای نخواهد ماند ، آیا گمان میکنی چیزهای متعلق به تو پایدار بوده و برای تو سرنوشتی دیگر رقم خواهد خورد ؟پس عبرت بگیر و تو نیز همان سرود را بخوان تا بتوانی از دام  این جهان رها گردی .

غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه 

که این معامله  تا صبحدم نخواهد ماند 

اکنون که انسان تا حدودی نسبت به رها شدن از تعلقات دنیوی آگاهی یافته و تحول را احساس میکند ، در تاریکی ذهن او شمع  هستی یا خدا  روشن میشود و حافظ از خدا می خواهد تا همین وصل و توجه  پروانه وجود انسان به شمع را غنیمت شمرده و قبل از بازگشت  دوباره انسان به ذهن،  وجود ذهنی او را  با آتش عشق شمع خاکستر کند تا صبحدم زندگی و خورشید حقیقت اصل وجودی او زندگی حقیقی خود را آغاز کند . معامله ای پر سود برای انسان  ، مردن به خود ذهنی کاذب و زنده شدن به نور حقیقت صبح . 

توانگرا ، دل درویش خود بدست آور 

که مخزن زر و گنج  درم نخواهد ماند 

توانگر کسی نیست جز خداوند  صمد ، حافظ می‌فرماید  اکنون که  انسان عاشق شد و دل دلبستگی های او خالی از رقیب  و پرده دار  و فقیر و نیازمند به  اصل خود شده است ، پس این دل  که مانند روز نخست خالی از هر  غیر است را دوباره بدست آور ، که اگر تعلل کنی دل انسان  مخزن و معدن زر  و گنج  درم  است ، هر  بیگانه ای ممکن است  بار دیگر آن را تصاحب کرده و زر  و گنج واقعی را ربوده ،   زر تصنعی و تقلبی را جایگزین آن کند .

بدین رواق زبر جد نوشته اند  به زر 

که جز نکویی اهل  کرم نخواهد ماند 

یعنی که تو خود  بر این چرخ  نیلوفری  با خط ارزشمند زر  نوشته ای که  در این جهان همه چیز فنا پذیر و آفل است بجز نکویی اهل کرم   ، پس لطف ، عنایت و بخششت را  از این بنده خود دریغ نکن  تا او به بینهایت تو زنده شود .

ز مهربانی  جانان  طمع مبر  حافظ 

که نفش جور و نشان ستم نخواهد ماند 

در انتها حافظ  طمع بریدن از عشق و مهربانی و لطف جانان را جایز ندانسته که با تداوم کار و کوشش انسان همراه با لطف  حضرتش  نقش های ذکرشده و جور های رقیب  و ستمهای  پرده دار برجای نخواهد ماند و سرانجام انسان به حضور حضرت معشوق راه خواهد یافت . مولانا می‌فرماید  ؛ 

تو مگو ما را بدان شه راه نیست   با کریمان کارها دشوار نیست 

در پایان از همه حاشیه ها و نظرات دوستان بهره ها بردم که  جای سپاس و امتنان فراوان برای درک بهتر این غزل زیبا دارد . همچنین از استاد شهبازی عزیز سپاسگزارم 

 

۱
۱۷۳۹
۱۷۴۰
۱۷۴۱
۱۷۴۲
۱۷۴۳
۵۷۳۳