دکتر امین لو در ۴ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۵۰ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۳۴ - جواب:
جواب سوٌال دهم
در بارهٌ واصل به حق (وصول سالک)
469 وصال حق ز خلقیت جدایی است
ز خود بیگانه گشتن آشنایی است
وصال عبارت است از اینکه سالک از تعین و هستی مجازی و پندار دویی خود که موسوم به خلقیت است، جدایی یافته، از تعینِ موهومی خود که سبب جدایی خلق از حق می شود، خلاصی یابد. به همین جهت در مصرع دوم می فرماید: وصال و آشنایی حق آن است که از سالک از خود بیگانه شود و از هستی و تعین خود در تجلی احدی فانی و محو شود. لازم به یاد آوری است که منظور شیخ از بیگانه گشتن ازخود، این است که شخص با ارشاد عارف کامل به طریقه سیر و سلوک مشغول باشد وبه مرتبه فناء فی الله و بعد به مرتبه بقاءالله برسد
470 چو ممکن گـَردِ امکان بر فشاند
به جز واجب دگر چیزی نماند
می دانیم ممکن الوجود دو وجه دارد: وجه واجب و وجه عدمی، شیخ در این بیت وجه عدمیِ ممکن الوجود را به گرد و غبار تشبیه کرده است. بنابراین اگر از ممکن، وجه عدمی محو شود،آنچه باقی می ماند، جز واجب چیز دیگری نخواهد بود.
471 وجود هر دو عالم چون خیال است
که در وقت بقا عین زوال است
چون هستی حقیقی فقط ذات واجب است که به صورت عالَم کثرات تجلی نموده است و غیر حق دائماً عدم است، پس وجود هر دو عالَم یک نمود بی بود یا خیال است که در این مورد در ابیات قبلی توضیح داده شده است. در مصرع دوم می فرماید که در وقت بقا عین زوال است یعنی عالم در وقت بقا نیز چون وجودش وابسته به وجود واجب است، پس عالَم به اعتبار مرتفع شدن تعین، زوال و نیستی است. باید دانست که از تجلی واجب به صورت ممکن نه چیزی از واجب کاسته می شود و نه تغییری حاصل می شود و نه ممکن از امکانیت عدمی خلاص می یابد.
472 نه مخلوق است آن کو گشت واصل
نگوید این سخن را مرد کامل
مخلوق عبارت از تعین است و الا وجود در هر مرتبه ای که باشد واجب است. مادام که تعین شخص مرتفع نگردد، وصول حاصل نمی شود و همچنانکه در ابیات قبل نیز توضیح داده شد، وصال عبارت از رفع تعین است. بدین ترتیب واصل، مخلوق نیست و تا اثری از مخلوقیت باقی است، وصالی نخواهد بود. شیخ در مصرع دوم تذکر می دهد که مرد کامل هیچ وقت این سخن را نمی گوید و آن سخن عبارت است از اینکه بگویند، مخلوق واصل است که البته این سخن صحیح نیست.
473 عدم کی راه یابد اندر این باب
چه نسبت خاک را با رب ارباب
گفته شد: «ممکن» دو وجه دارد: وجه وجود و وجه عدم، سلوک و وصول از لوازم وجود هستند. لذا شیخ می فرماید: مخلوق و ممکن چگونه می توانند از ذات خودشان که عدم است به مرتبه وصول راه یابند. چون وصول به معنای رسیدن به وجود مطلق است و می دانیم، اتحاد عدم و وجود نیز محال است، چون اجتماع ضدین محال است. در مصرع دوم عدم را به خاک از بابت ظلمت تشبیه کرده است. رب ارباب هم نور مطلق است. پس معنی مصرع دوم این خواهد بودکه ظلمت و نور مطلق با هم نسبتی ندارند، آنچه شایسته وصال است وجود است و برای عدم این شایستگی وجود ندارد
474 عدم چبود که باحق واصل آید؟
وزو سیر وسلوکی حاصل آید
عدم و نیستی در جایگاهی نیست که با حق واصل شود و از عدم، سیر و سلوکی حاصل نمی شود، چون سیر و سلوک تابع وجود، حیات و علم است.
475 اگر جانت شود زین معنی آگاه
بگویی در زمان استغفرالله
اگر جان تو ازاین معنی آگاه شود (یعنی از این معنی که غیر حق عدم است، یا غیر حق نمود بی بود و همچنین از این معنی که سیر و سلوک تابع وجود، حیات و علم است و یا از این معنی که مخلوق واصل نمی شود،) در زمان و فی الفور از خداوند متعال استغفار می کنی.
476 تو معدوم و، عدم پیوسته ساکن
به واجب کی رسد معدوم ممکن؟
شیخ با لفظ خطاب می گوید: تو چون از ممکنات هستی پس معدومی و هر عدمی نیز پیوسته ساکن است، چون حرکت از لوازم وجود است و سیر و سلوک نیز رفتن معنوی است به جانب حق مطلق و رسیدن به واجب که آن را وصول می گویند. حال شیخ در مصرع دوم با لحن استفهامی بیان می کند. چگونه و کی «ممکن» که معدوم است به «واجب» می رسد. لازم به یادآوری است که هر «ممکن» قطع نظر ازتجلی وجود واجب ،عدم است.
477 ندارد هیچ جوهر بی عرض عین
عرض چبود چه؟ لایبقی زمانین
عالم، جواهر و اعراض هستند. جوهر به ذات خود قائم است و اعراض به ذات خود قائم نیستند، از طرف دیگر جوهر بدون عرض تحقق عینی پیدا نمی کند چون در بیت ۴۶۳ توضیح داده شد که طبق عقاید متکلمین جوهر مجرد از ماده نیست و به دو گروه تقسیم می شوند: گروهی معتقدند که، جوهر، مجموع اعراض است و عده ای دیگر عرض را داخل در حقیقت جوهر دانسته اند. شیخ در مصرع اول با اشاره به این معنی می گوید: اگر معتقد به هر یک از عقاید فوق باشی، نتیجه اش این است که جوهر بدون عرض عینیت ندارد. حال در مصرع دوم شیخ می پرسد، عرض چیست و خودش جواب می دهد عرض چیزی است که در دو زمان باقی نمی ماند یعنی هر عرض مستمرا فانی و متجدد می شود. و به عبارت دیگر عرض در هر آن مشمول فنا و تجدد است.
478 حکمیی کاندرین فن کرد تصنیف
به طول و عرض وعمقش کرد تعریف
بدان که حکما معتقدند: جسم طبیعی، جوهری است که در وی امکانِ فرضِ ابعاد سه گانۀ طول، عرض و عمق باشد. بنابراین شیخ می فرماید: حکیمی که در فن طبیعیات بحث از اجسام طبیعی می نماید، چنین تصنیف کرده است و از جسم طبیعی به طول، عرض و عمق تعریف نموده است. اما در ابیات قبل توضیح داده شد که ابعاد سه گانه، اعراض و امور عدمی اند. بنابراین ترکیب وجود از اعدام نیز وهمی خواهد بود و حقیقتی ندارد.
479 هیولی چست جز معدوم مطلق
که می گردد بدو صورت محقق
حکما در تقسیم جوهر گغته اند: جوهر از دو حال خارج نیست یا جوهر، محل جوهر دیگر است یا حالّ است. اگر جوهر محل جوهر دیگر است آن را هیولی گویند و اگر حالّ است آن را صورت گویند و اگر مرکب از هر دو است، جسم است. در اینجا شیخ با توجه به عقاید فوق می فرماید که «هیولی چیست جز معدوم مطلق» یعنی هیولای بی صورت با وجود اینکه شأن او تقدم ذاتی است ولی هیولی بی صورت نمی تواند متحقق باشد. پس هیولی به چیزی متحقق می شود که خودش معدوم است. حال بیندیش چیزی که به معدوم متحقق شود، حالش چگونه خواهد بود و از اینجا قیاس نما جواهر که اصل اجسامند، حقیقت ایشان چنین است. اجسام که ترکیب از ایشان یافته اند، چگونه خواهند بود.
480 چو صورت بی هیولا در قِدَم نیست
هیولی نیز بی او جز عدم نیست
طبق عقاید حکما صورت از هیولی منفک نیست و هیولی نیز بی صورت وجود ندارد. هم چنین حکما عقیده دارند، هیولی و صورت قدیم هستند. شیخ با اشاره به این موضوعات در این بیت فرماید: صورت و هیولی لازم و ملزوم همند و صورت بدون هیولی نمی تواند، قدیم باشد و از طرف دیگر در مصرع دوم می فرماید که هیولی نیز بدون صورت معدوم است. ازاستنتاج این مطالب معلوم می شود که هر دو معدوم هستند.
481 شده اجسام عالم زین دو معدوم
که جز معدوم از ایشان نیست معلوم
طبق عقاید حکما، اجسام مرکب از هیولا و صورت هستند و در بیت قبل گفته شد که هیولا وصورت بدون یکدیگر در قِدم معدومند پس طبق این عقیده اجسام از دو معدوم، موجود گشته اند و مسلم است که موجود شدن از معدوم امری محال است. باز طبق عقیده حکما اجسام مرکب از صورت و هیولا هستند و در ابعاد سه گانه طول، عمق و عرض متحقق هستند. قبلا" نیز گفته شد که این ابعاد نیز امور اعتباری است پس وجود اجسام به هر کیفیت که فرض نمایی چه از ترکیب صورت و هیولا و چه از ترکیب طول،عرض و عمق، در هر صورت حصول وجود از عدم محال است. به همین مناسبت شیخ در این بیت می فرماید: اجسام از این دو معدوم حاصل شده اند و از معدوم نیز چیزی غیر از معدوم، معلوم نیست.
482 ببین ماهیتت را بی کم و بیش
نه موجود و نه معدوم است در خویش
شیخ با توجه به مطالبی که در ابیات بالا گفته شد، می فرماید: ماهیت خودت را بدون کم و بیش ببین که فی حد ذاته ماهیت وجود تو نه موجود است و نه معدوم. چون اگر فی نفس الامر موجود بودی، معدوم نشدی و اگر معدوم بودی، موجود نگشتی. پس معلوم شد که «ممکن » امری است اعتباری و عقل آن را، از ادراک وجود و عدم به هم ترکیب می کند و به حقیقت وجودی ندارد چون وجود دائماً واجب و عدم دائماً ممتنع است.
483 نظر کن در حقیقت سوی امکان
که او بی هستی آمد عین نقصان
شیخ می فرماید: حال از روی حقیقت نگاه کن و ببین که امکان بدون هستی و انضمام وجود با وی عین نقصان است، زیرا که معدوم است و متوجه باش که کمال ممکن و امکان فقط بواسطۀ تجلی ظهور واجب است و بدون اضافۀ وجود به ممکنات اعتباری بیش نیست.
484 وجود اندر کمال خویش ساری است
تعین ها امور اعتباری است
وجود واجبی که وجود مطلق است به واسطۀ حب ذاتی ظهور و اظهار، در کمال خویش بر جمیع ممکنات من الازل الی الابد ساری و متجلی است و تعین ها که در مراتب ظهور عارض آن حقیت می گردند، همه امور اعتباری و نمود وهمی اند و صورت خیالی بیش نیستند وحقیقتی ندارند و موجود حقیقی، حق است و بس.
485 امور اعتباری نیست موجود
عدم بسیار و یک چیز است معدود
گفته شد که عالَمِ کثرات و تعینات که در مراتب ظهور عارض وجود شده اند اموری اعتباری هستند و امور اعتباری فی نفس الامرموجود نیستند. مانند تعداد واحد که در اعداد تکرار می شود. تعداد واحد امری است اعتباری و معدود یک چیزی بیشتر نیست و آن هم واحد است.
486 جهان را نیست هستی جز مجازی
سراسر کار او لهو است و بازی
این بیت اشاره به این آیه کریمه است«اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیاةُ الدُّنْیا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ» جهان را هستی و وجودحقیقی نیست و هستی عالم اعتباری و مجازی است و سراسر کار عالم ازحیات، ممات، لذت، الم، بزرگی، کوچکی و غیره مانند لهو و لعب و بازی کودکانه است که از خاک و گِل چیزهایی می سازند و هریک را چیزی نام می نهند و بر سر آن جنگ می کنند وآخر همه آن ها هیچ است.
دکتر امین لو در ۴ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۴۵ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۳۳ - سوال از معنی وصال:
پرسش دهم
در معنی واصل به حق (وصول سالک)
468 چرا مخلوق را گویند واصل سلوک وسیر او چون گشت حاصل؟
در میان ارباب طریقت، متعارف است به کسی که به طریق سلوک وقطع منازل و مراحل به منزل توحید وصول می یابد، واصل به حق می گویند.سایل سوٌال می کند، سالک را که مخلوق است چرا واصل می گویند وسیرو سلوک سالک چگونه حاصل می شود؟
دلخوش در ۴ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۵۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۵:
به نظر می رسد در بیت سوم اگر «مانند» بدون ه باشد نیز وزن شعر به هم نمی ریزد!؟🙄
دلخوش در ۴ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۴۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۵:
باسلام به اساتید
بیت اول باید بصورت استفهامی و سوالی خوانده شود یا خیر؟
رضا از کرمان در ۴ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۳:۳۴ دربارهٔ اقبال لاهوری » زبور عجم » بخش ۲۱ - بر عقل فلک پیما ترکانه شبیخون به:
سلام
معنی تحت اللفظی میشه: این شهر گنجایش این سیلی که تو آوردی رو نداره وخانه ها رو خراب میکنه وبهتره که به دریاچه هامون ببریش
رضا از کرمان در ۴ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۳:۱۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۸۶ - تدبیر کردن موش به چغز کی من نمیتوانم بر تو آمدن به وقت حاجت در آب میان ما وصلتی باید کی چون من بر لب جو آیم ترا توانم خبر کردن و تو چون بر سر سوراخ موشخانه آیی مرا توانی خبر کردن الی آخره:
با چنین رحمتی که شاه دارد هشیار باش
رضا از کرمان در ۴ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۳:۰۸ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » ترکیبات » گلهٔ یار دلآزار:
سلام بر دوستان گرامی
ضمن ابراز احساس مشابه با اکثر دوستان واجب دیدم که درودی مخلصانه بگم به روح پرفتوح واحساس زلال و پاک وحشی بافقی و همچنین تشکری از خواننده محبوب اکثر فارسی زبانان آقای داریوش اقبالی که با حسن گزینش وانتخاب این شعر وبا آن صدای دوست داشنی این اثر را برای بیشتر ما خاطره انگیز وشاید بهتر است بگویم معرفی کرده اند که امیدوارم سالم وتندرست باشند واین نمونه ای از تعهد واحساس تکلیف در مقابل هنر است وبا سپاس فراوان به دست اندر کاران سایت وزین گنجور که در اشاعه فرهنگ وادب فارسی همچون ستاره ای در آسمانی تاریک میدرخشند. با سپاس واحترام فراوان
رضا از کرمان در ۴ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۵۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۹ - حکایت آن دو برادر یکی کوسه و یکی امرد در عزب خانهای خفتند شبی اتفاقا امرد خشتها بر مقعد خود انبار کرد عاقبت دباب دب آورد و آن خشتها را به حیله و نرمی از پس او برداشت کودک بیدار شد به جنگ کی این خشتها کو کجا بردی و چرا بردی او گفت تو این خشتها را چرا نهادی الی آخره:
مَنْهُومَانِ لَا یَشْبَعَانِ؛ طَالِبُ عِلْمٍ، وَ طَالِبُ دُنْیَا.و فرمود (ع): دو گرسنه اند که هیچگاه سیر نشوند: طالب علم و طالب دنیا. نهج البلاغه حکمت 457
دکتر امین لو در ۴ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۳۶ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۳۲ - تمثیل در نمودهای بیبود:
تمثیل در نمودهای بی بود
شیخ در این بخش به طریق تمثیل نمودهای بی بود را توضیح می دهد تا متعلّم از طریق مثال بهتر درک مطلب نماید.
456 بِنِه آئینه ای اندر برابر در او بنگر ببین آن شخص دیگر
شیخ به طریق تفهیم می فرماید: آئینه ای را در برابر خود بدار و در او نگاه کن، در آئینه، شخص دیگر را ببین. آن شخص که در آئینه دیده می شود نمود دارد ولی بود ندارد پس این یک مثال برای نمود بی بود است.
457 یکی ره باز بین تا چیست آن عکس نه این است و نه آن، پس کیست آن عکس
شیخ می فرماید: بعد از آنکه صورتی را که در آئینه می نماید، دیدی، یک بار دیگر به آن شخص در آئینه نگاه کن و تأمل کن که آن عکس که در آئینه است، چیست. در این محل دو چیز وجود دارد: یکی آئینه و دیگری شخصی که در محاذات آئینه است و آن عکـس کـه در آئینه دیــده می شود نه آن شخص است که به آئینه می نگرد و نه آن آئینه است. پس آن عکس که در آئینه دیـده می شود چیست؟
458 چو من هستم به ذات خود معیّن ندانم تا چه باشد سایۀ من
یکی دیگر از تمثیلات نمود بی بود سایه است. شخص وقتی در مقابل نور قرار می گیرد او حجابی در مقابل نور می شود و سایه ای از او ایجاد می شود این سایه نه آن نور است و نه آن شخص است که در مقابل نور قرار گرفته است بلکه یک نمود بی بود است . شیخ می فرماید: چون من به ذات خود معین هستمُ نمی دانم، سایۀ من چیست به حقیقت آن سایه، همان نمود بی بود است.
459 عدم با هستی آخر چون شود ضم؟ نباشد نور و ظلمت هر دو با هم
شیخ بر سبیل استفهام بیان می کند آیا نیستی و هستی قابل جمع شدن هستند. مسلماً جواب این سؤال منفی است چون اجتماع ضدین محال است. نور و ظلمت نیز همین طور است و قابل جمع شدن نیستند. نور نشانۀ وجود و ظلمت نشانۀ عدم است. قبلاً توضیح داده ایم واجب الوجود آن است که وجودش قایم به ذات خویش است و ممکن الوجود آن است که وجودش قائم به ذات خودش نیست پس ممکن الوجود به ذات خودش نه هست و نه نیست. ممکن الوجود مانند عکس است که در آئینه پدیدار می شود و یا سایه ای است که از شخص در مقابل نور ایجاد می شود، حال شما عدم را به آئینه تشبیه کنید، وقتی واجب مقابل این آئینه قرار گیرد، عکس در آن آئینه پدیدار می شود که آن عکس همان ممکن الوجود است و اگر واجب از محاذات آئینه کنار رود، آن تصویر در آئینه نیز ناپدید می شود پس ممکن الوجود بدون وجود واجب الوجود عدم است. ممکن الوجود نیز مانند تصویر در آئینه و یا سایه یک نمود بی بود است.
460 چو ماضی نیست و مستقبل، مه و سال چه باشد غیر از آن یک نقطۀ حال؟
در تعریف زمان گفته می شود که زمان عبارت است از مقدار حرکت فلک اعظم و چون حرکت وی دائمی است، بنابراین هر تعینی را در آن حرکت فرض کنیم نسبت به بعضی از تعینات سابق است و نسبت به بعضی دیگر مسبوق خواهد بود. از امتداد زمانی که از این حرکت بوجود می آید، هر جزوی را در آن فرض کنیم، آن جزو را حال می گویند و اجزاء سابق بر آن را که نیست شده اند، ماضی و اجزایی که نسبت به آن نقطۀ مفروض هنوز بوجود نیامده اند، مستقبل گویند، پس نسبت به آن نقطه، تمام اجزاءِ ماضی و مستقبل، عدمند و تنها چیزی که وجود دارد، همان یک نقطۀ مفروض است که به آن نقطه حال می گویند. حال شیخ همین مطلب را در این بیت می فرماید که در امتداد زمانی، ماضی که رفته و نیست و عدم شده است و مستقبل که هنوز نیامده است، نیز عدم است. پس چه چیز غیر از آن یک نقطه حال وجود دارد. بنابراین، ماه و سال آن هائیکه مربوط به گذشته است، عدم است و آنچه مربوط به آینده است، نیز عدم است و از ماه و سال فقط آن نقطۀ حال وجود دارد.
461 یکی نقطه است وَهمی، گشته ساری تو آن را نام کرده نهر جاری
نسبت «حال» به امتداد زمانی مثل نسبت نقطه به یک خطی است که از هر دو طرف نامتناهی است و یا ممکن است به یک نهر جاری تشبیه کرد. شیخ می فرماید که «یکی نقطه است وَهمی گشته ساری» یعنی آن نقطۀ حال را که فرض کرده ای آن نقطه نیز وَهمی است و از سرعت سیری که فلک اعظم دارد، صورت سریانی از او در خیال آمده است. برای فهم مطلب مثال آتشگردان را در نظر بگیرید، وقتی آتشگردان با سرعت زیاد می چرخد، دایره ای حاصل می شود. حال هر نقطه از این دایره را فرض بفرمائید، یک نقطه وهمی است. یا قطرۀ بارانی را در حین نزول از آسمان فرض کنید که مثل ریسمانی دیده می شود، هر نقطه از این ریسمان وهمی است و همان گونه است نهر جاری، چون به هر نقطه از نهر که نگاه می کنی، نقطه وهمی است و نمودی است که بود ندارد و برای نمودهای بی بود مثال های زیادی می توان آورد.
462 جز از من اندرین صحرا دگر کیست بگو با من که این صوت و صدا چیست؟
در این بیت صدا به معنای پژواک است کــه عبارت از انعکاس صوت به یک جسـم صُلب می باشد. شیخ برای نمودهای بی بود یک مثال دیگری می زند و آن انعکاس صوت انسان است. وقتی شخصی در عمارتی یا در صحرایی ایستاده و با آواز بلند صدا می زند، از انعکاس صوت او صدایی به گوش می رسد. حال شیخ بر سبیل استفهام می پرسد، در صحرا غیر از او چه کس دیگری وجود دارد وآن صدا از کیست. آن صدا یک نمود بی بود است. وجود خلق و کثرات نیز مانند همان صدا هستند و نمودهای بی بودمی باشد و آنچه حقیقاً وجود دارد. همان ذات حق است.
463 عرض فانی است جوهر زو مرکب بگو کی بود یا خود کو مرکب؟
متکلمین قایل به جواهر مجرد از ماده نیستند و به چند گروه تقسیم می شوند: طایفه ای از ایشان برآنند که جواهر مجموع اعراض هستند. گروه دیگر برآنند که اعراض داخل در حقیقتِ جوهرِ جسمند. حال شیخ با اعتنا به عقاید فوق و با لحن تعریض در مصرع اول می فرماید که «عرض فانی است جوهر زو مرکب» یعنــی عرض فانی است و هر لحظه نیست می شود از طرفی متکلمین می گویند که جوهر از او یعنی از اعراض، مرکب است نتیجه اش این است که جوهر از اعراض فناپذیر ترکیب شده است، به همین جهت شیخ در مصرع دوم می پرسد: «بگو کی بود یا خود کو مرکب» یعنی از طرفی عقیده داریم که جوهر قائم به ذات است و از طرفی دیگر می گوئیم، جوهر مرکب از عرض است که آن هم فانی است پس بگو چیزی که از نابود یافته شده است کی بوده است و بعد می پرسد، مرکب از کجاست چون باید چیزهایی باشند که ترکیب شوند، اگر آن چیزها فانی باشند ترکیب چیزهای فانی چه معنی دارد.
464 ز طول و عرض و از عمق است اجسام وجودی چون پدید آید ز اَعدام؟!
می دانیم خط از حرکت نقطه حاصل می شود. پس خط امری اعتباری است. طول، عرض و عمق نیز مفاهیمی از نوع خط هستند پس آن ها نیز امری اعتباری هستند. اجسام هم که در وجود متحقق می شوند از طول، عرض و عمق پدید می آیند که هر سه امری اعتباری و وهمی هستند. بنابر این شیخ در مصرع دوم با لحن استفهام وتعجب می پرسد که وجود چگونه می تواند از اعدام یعنی امور اعتباری ظاهر و پدید شود چون عدم هرگز نمی تواند قلب به وجود شود.
465 از این جنس است اصل جمله عالم چو دانستی بیار ایمان، فالزم
در ابیات بالا شیخ چند مثال از نمودهای بی بود زد، مانند عکس در آئینه، صدای ناشی از صوت، سایه شخص در مقابل نور، نهر جاری، ترکیب جوهر از عرض فانی، ظهور اجسام از اعدام سه گانه. حال می فرماید با این همه مثال ها که آوردم و کل دنیا از این جنس است یعنی از نمودهای بی بود است آیا قانع شدی یا نه؟ اگر قانع شدی پس ایمان بیاور و به آن ملتزم باش به حکم «اذا اصبت فالزم».
466 جز از حق نیست دیگر هستی الحق هو الحق گوی و گر خواهی انا الحق
در مصرع اول کلمۀ الحق به معنای حقیقتاً است. شیخ به عنوان یک نتیجه گیری کلی از بحث و مثال های زیادی که در مورد نمود بی بود زد، می فرماید: حقیقتاً هستی دیگری به غیر از ذات احدیت نیست. تو با هر زبانی که بخوانی غیر از او حقیقت دیگــری وجود ندارد. حال به آن حقیقت می خواهی بگویی «هو الحق» یا بگویی «انا الحق» مفهوم همۀ این ها یکی است و آن هم این است که حقیقت یکی بیش نیست.
467 نمود وهمی از هستی جدا کن نِه ای بیگانه، خود را آشنا کن
توهّم غیریت و بیگانگی ناشی از تعین و نمود وهمی است که عارض هستی مطلق شده است. این نمودهای وهمی، تو را از رؤیت حق محروم ساخته است. بنابراین آن را از حقیقت جدا کن تا حقیقت مطلق بر تو ظاهر گردد. فی نفس الامر تو خود آشنایی و بیگانه نیستی. خداوند با تمام اسماء و صفات در تو تجلی دارد، فقط همین نمودهای بی بودِ که وهمی هستند، مانع دیدار حق شده است، اگر آن ها را کنار بزنی، حقیقت بر تو تجلی خواهد نمود.
دکتر امین لو در ۴ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۳۱ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۳۱ - قاعده در بطلان حلول و اتحاد:
«قاعده در بطلان حلول و اتحاد»
449 من و ما و تو و او هست یک چیز
که در وحدت نباشد هیچ تمییز
من، ما، تو و او یک چیز، یک ذات و یک حقیقت است. چون در مرتبۀ وحدت، هیچ تمییزی وجود ندارد. تمییز نشانۀ دویی و کثرت و غیریت است وذات احدیت نیز از غیریت مبراست.
450 هر آن کو خالی از خود چون خلأ شد
انا الحق اندر او صوت و صدا شد
جماعتی چنین اعتقاد دارند، مکان که در او جسم متمکن می شود خلاء است و این مکان لاشیئی است. بنابر این شیخ در مصرع اول این بیت می فرماید: هر کسی از هستی و خودی خود خالی شد یعنی تمام تعینات را کنار زد و لا شیئی شد، در او صورت انا الحق پیدا می شود. صدا در لغت به معنی انعکاس صوت است که از برخورد به یک جسم سخت حاصل می شود. بنابراین صدای انا الحق که از منصور شنیده شد، صوت و نطق حق بود که به طریق انعکاس و به صورت صدایی از منصور یا دیگران شنیده می شود.
451 شود با وجه باقی غیر هالک
یکی گردد سلوک و سیر و سالک
هر موجودی از موجودات و ممکنات دو وجه دارد: یکی وجه من حیث التعین که فناپذیر است و دوم وجه من حیث الحقیقه که ماندگار است و به آن وجه باقی گویند و این عبارت از وجود واحد است. حال شیخ می فرماید: اگر موجودی از تعینات رهایی باید وجه باقی آن پایدار می ماند و از بین نمی رود. در این وجه همه موجودات مثل هم هستند چون وجود حقیقی بیش از یکی نیست، بنابر این سلوک، سیر و سالک با از بین رفتن وجه التعین یکی می گردد.
452 حلول و اتحاد آن جا محال است
که در وحدت دویی عین ضلال است
در مورد حلول در بیت 102 توضیح داده شد و آن عبارت از فرود آمدن چیزی در غیر خود است و اتحاد عبارت است از این که چیزی به عینه چیز دیگر شود. چون در هر دو این عقیده ها غیریت و دویی وجود دارد، پس امری محال است چون حقیقت بیش از یکی نیست و در مرام و عقیده وحدت، دویی، گمراهی می باشد.
453 حلول و اتحاد از غیر خیزد
ولی وحدت همه از سیر خیزد
لازمه حلول و اتحاد غیریت است. چون دو چیز لازم ست که یکی ازآن حالّ شود و دیگری در آن حلول نماید. همچنین دو چیز لازم است که یکی از آن ها با دیگری متحد شود اما در وحدت همه از سیر بر می خیزد بدین معنی که ذات واحد در مراتب تنزلات، تعین می یابد تا به آخرین نقطۀ تنزل که انسان کامل است، می رسد. انسان کامل به طریقۀ سیر و سلوک و تصفیه رجوع نموده، در قوس صعودی به طرف ذات احدیت سیر می کند و تمام تجلیات را کنار می زند تا به حقیقت مطلق برسد.
454 تعین بود کز هستی جدا شد
نه حق شد بنده، نی بنده خدا شد
در ابیات قبل گفته شد، هستی خود را برانداز، مراد این نیست که ترا وجود بود و حال می گوئیم، سعی کن که آن عدم گردد بلکه مراد این است که ظهور حق در صورت کثرات مانند حباب و امواج دریاست و دریا به علت وجود آن حباب و امواج مخفی است و هر کسی به دریا نگاه می کند، حباب و امواج را غیر دریا می بیند، در صورتی که غیر دریا هیچ چیز دیگر نیست. حباب و امواج تعین می باشند که از دریا جدا شده اند. دریا همان وجود یا هستی است، که در مصرع اول به آن اشاره شده است. حال اگر در عالم نیز تعینات کنار زده شود، معلوم می گردد نه حق بنده شده و نه بنده خدا شده است که شبهه حلول و اتحاد باشد بلکه در عالم یک چیز و یک حقیقت بیشتر نیست.
455 وجود خلق و کثرت در نمود است
نه هر چه آن می نماید عین بود است
وجود مخلوقات و کثرات در حقیقت نمود بی بود هستند و با قیود اعتباری نمود پیدا کرده اند و اگر قیود اعتباری کنار زده شود، ملاحظه خواهی کرد که بیش از یک بود یا حقیقت وجود ندارد. بنابراین شیخ در مصرع دوم با لحن تنبیهی می فرماید که اینطور خیال نکن که هر چیزی نمود دارد «بود» یا «وجود» هم دارد. در واقع نتیجه این عبارت این است که هر چه نمود دارد، وجود یا بود ندارد. بلکه آنچه وجود دارد فقط ذات احدیت است.
رضا از کرمان در ۴ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۱۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۹ - حکایت آن دو برادر یکی کوسه و یکی امرد در عزب خانهای خفتند شبی اتفاقا امرد خشتها بر مقعد خود انبار کرد عاقبت دباب دب آورد و آن خشتها را به حیله و نرمی از پس او برداشت کودک بیدار شد به جنگ کی این خشتها کو کجا بردی و چرا بردی او گفت تو این خشتها را چرا نهادی الی آخره:
سلام آقا کوروش
معنی مصرع دوم بیت که فرمودی اشاره به حدیث است که در بخش بعدی میتوانید بخوانید با سپاس
آروین یوسفی در ۴ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۰:۵۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰۳:
همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطن
وقت آن شد که درآییم خرامان به چمن
زمانیست که همگان از عشق غافل شده اند و وطنِ عشق خالی از عاشق شده است. پس زمان آن است که پای بر جهان عشق بگذاریم و وطن حقیقی و مشترکمان را نجات دهیم.
دامن سیب کشانیم سوی شفتالو
ببریم از گل تر چند سخن سوی سمن
یکدیگر را با هم آشنا سازیم و بین دوستان مهر و عشق جاری سازیم؛ همچون سیب با شفتالو، یا گل لاله با یاسمن (گل تر استعاره از دست محبوب است).
نوبهاران چون مسیحی است فسون میخواند
تا برآیند شهیدان نباتی ز کفن
فصل بهار بسان مسیح افسانۀ حیات میخواند (اشاره به نفس مسیحایی که جان میبخشید) تا گیاهان از دل خاک سر برآرند.
آن بتان چون جهت شکر دهان بگشادند
جان به بوسه نرسد مست شد از بوی دهن
آن بت های زیبا (معشوقان) تا لب به دعا می گردانند، عاشقان چنان از عطر نفسشان مست میشوند که دیگر جانی برای بوسه زدن بر آن لب ها باقی نمی ماند.
تاب رخسار گل و لاله خبر میدهدم
که چراغی است نهان گشته در این زیر لگن
بی صبری و بی قراری چهره معشوق از جوشش عشقی خبر میدهد که در درون دلش پنهان شده. ("چراغی نهان گشته در این زیر لگن" اشاره به میل غریضی معاشقۀ عاشق و معشوق دارد)
برگ میلرزد و بر شاخ دلم میلرزد
لرزه برگ ز باد و دلم از خوب ختن
همچو برگ که با وزش باد به لرزه می افتد، دل من نیز میلرزد؛ اما نه از باد، بلکه از غضب پدر و برادران معشوق (هر آن کسانی که به معشوق تعصب ورزند)
دست دستان صبا لخلخه را شورانید
تا بیاموخت به طفلان چمن خلق حسن
باد صبا همچون لخلخه (ماده ای معطر ترکیبی از عطریات مختلف مانند عود، مُشک و...) خوش عطر و دلپذیر است و برای گل های تازه شکفته و غنچه های نحیف قصه عشق میخواند و رسم مهروزی را به آنان می آموزد.
باد روح قدس افتاد و درختان مریم
دست بازی نگر آن سان که کند شوهر و زن
باد همانند روح پاک ملائکه و درختان همانند جسم پاک مریم مقدس هستند و ببین که چگونه این باد و درخت یکدیگر را به کمال و زایش و شکوفایی میرسانند، همانند آنچه که زن و شوهر با یکدیگر انجام میدهند (اشاره به داستان باروری مریم و تولد عیسی مسیح).
ابر چون دید که در زیر تتق خوبانند
برفشانید نثار گهر و در عدن
ابر هنگامی که این گیاهان زیبا و لطیف را (استعاره از عاشق و معشوق) زیر خیمۀ آسمان دید، باران دُرّ و گوهر خود را بر سر آنان پاشید.
چون گل سرخ گریبان ز طرب بدرانید
وقت آن شد که به یعقوب رسد پیراهن
هنگامی که گل سرخ به نهایت شکفتگی و زیبایی (آمادگی) رسید، وقت آن است که عاشق از این آمادگی معشوق با خبر شود و وصال اتفاق افتد.
چون عقیق یمنی لب دلبر خندید
بوی یزدان به محمد رسد از سوی یمن
وقتی لبِ همچون عقیقِ یمَنیِ معشوق میخندد، عطر مهر خداوند (معشوق) به عاشق (هر کجای دنیا که باشد) می سد.
چند گفتیم پراکنده دل آرام نیافت
جز بر آن زلف پراکنده آن شاه زمن
هر چه گفتیم و شنیدیم دلمان آرام نگرفت، جز به رؤیت و نوازش زلف آشفتۀ آن سلطان زمان (وصال معشوق).
کوروش در ۴ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۰:۲۲ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۹ - حکایت آن دو برادر یکی کوسه و یکی امرد در عزب خانهای خفتند شبی اتفاقا امرد خشتها بر مقعد خود انبار کرد عاقبت دباب دب آورد و آن خشتها را به حیله و نرمی از پس او برداشت کودک بیدار شد به جنگ کی این خشتها کو کجا بردی و چرا بردی او گفت تو این خشتها را چرا نهادی الی آخره:
طالب دنیا و علم هیچوقت سیر نمیشن
کوروش در ۴ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۰:۱۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۹ - حکایت آن دو برادر یکی کوسه و یکی امرد در عزب خانهای خفتند شبی اتفاقا امرد خشتها بر مقعد خود انبار کرد عاقبت دباب دب آورد و آن خشتها را به حیله و نرمی از پس او برداشت کودک بیدار شد به جنگ کی این خشتها کو کجا بردی و چرا بردی او گفت تو این خشتها را چرا نهادی الی آخره:
کان رسول حق بگفت اندر بیان
اینک منهومان هما لا یشبعان
کسی معنی مصرع دوم رو میدونه ؟
آبتین صفریان در ۴ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۰۹:۳۱ دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵:
باسلام
من نسخه قدیمی دیوان اشعار عراقی رو دیدم . با این یه مقدار تفاوت داره . مثلا :
چه کنم که هست اینها گل باغ آشنایی
یا
که درا درا عراقی که تو هم از آن مایی
جعفر ابراهیمی در ۴ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۰۹:۰۴ دربارهٔ رهی معیری » منظومهها » گنجینهٔ دل:
سلام
این شعر عالیه!
این شعر باعث میشه یک انسان بتونه تغییر رو در خودش ببینه و زندگیش رو متحول کنه!
ممنون از خداوند بابت این شعر که از دهان یک شاعر خوب بیرون اومده!
آرش در ۴ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۰۸:۳۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۰:
در این بازار اگر سودیست
با درویش خرسند است
خدایا منعمم گردان
به درویشی و خرسندی ..https://youtu.be/EOUc64BMw2A
محمد در ۴ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۰۸:۰۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۸:
دوست عزیز
همانگونه خداوندا درقران می فرماید من نزدیکترین موجودبه انسان هستم .منظورمولانااین نکته هست
واذاسئلک عبادی عنی فانی قریب اجیب دعوه الداعی اذادعانی
اماماازروی غفلت خدارادرمکان ها وزیارتگاه ها می جوییم
دکتر امین لو در ۴ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۲۲:۳۹ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۲۵ - جواب:
جواب سؤال ششم
سر وحدت
396 کسی بر سر وحدت گشت واقف که او واقف نشد اندر مواقف
بدانکه ذات احدیت در مراتب و مظاهر به لباس اسماء، صفات و مظاهر جسمانی و روحانی متلبس گشته و در پردۀ تعینات پوشیده است. سالک تا زمانیکه پردۀ تعینات را با ارشاد یک عارف کامل کنار نزند، وصول به وحدت حقیقی میسور نیست، برای اینکه انسان کامل که در آخرین مرتبه تنزلات است، در یک سیر صعودی الی الله خود را به وحدت حقیقی برساند، باید مراتبی را طی کند. در هر مرتبه ای تعینی را که به صورت حجاب است، کنار بزند. اگر در مرتبه ای از مراتب متوقف شود، وصول او به حقیقت ناتمام خواهد ماند. هر کدام از مراتب فوق در این سفر به منزلۀ ایستگاهی است که در مصرع دوم مواقف از آن تعبیر شده است. پس معنی بیت چنین خواهد بود: کسی به سر وحدت می تواند آگاه شود که در ایستگاه های تعیّن متوقف نگردیده و به سفر خود ادامه دهد تا به وحدت حقیقی برسد. شیخ به جواب موضوع اول به صورت اجمالی به همین بیت بسنده کرده از بیت بعد به جواب موضوع دوم بیت فوق خواهد پرداخت. در ابیات بعدی جهت تکمیل این سؤال راجع به مراتب ومواقف مطالبی خواهد داشت.
جواب سؤال هفتم
معرفت عارف
397 دل عارف شناسای وجود است وجود مطلق او را در شهود است
قید کلمۀ دل در این بیت بدین معنی است که مرکز و محل این نوع شناخت دل است. غیر از اصحاب دل برای کسان دیگر این معرفت حاصل نمی گردد. پس عارف آن است که دل او بشناسد که وجود حقیقی فقط ذات احدیت است و به غیر از او وجود دیگری نیست و همۀ عالم نمایش و عکس او هستند که در آینۀ تعینات تجلی پیدا کرده است . شخص عارف باید در همه چیز ذات احدیت را ملاحظه و مشاهده نماید و یک لحظه از شهود او غافل نباشد و الا هنوز مشرک است.
398 به جز هستِ حقیقی، هست نشناخت و یا هستی، که هستی پاک در باخت
هست، بود و وجود هر سه به یک معنی است. در بیت قبلی گفته بود عارف کسی است که شناسای وجود باشد و همیشه وجود مطلق را مشاهده کند. در این بیت طــرق این شناخت را بیان می کند و می فرماید: برای این شناخت دو طریق وجود دارد یکی آن است که نور هدایت الهی، رهبرِ محقق گردد و هستِ حقیقی که همان وجودِ حق است بر دلِ او بتابد و بداند که غیر از وجودِ حقیقی، هست دیگری وجود ندارد وهمه موجودات و اشیاء، خیالی و انعکاس وجود حقند یعنی عارف به علم الیقین برسد. چنین شخصی بطور اولیه شک و شبهه ای در این موضوع ندارد.
دوم آن است: شخص بطور اولیه چنین استعدادی را ندارد و بلکه به طریق کشف و شهود و با هدایت و ارشاد یک عارف کامل سیر الی الله داشته باشد و به تدریج وجود مجازی خود را دربازد و بالاخره به مقام فناء برسد و اول با عین الیقین و سپس با حق الیقین عارف بالله شود. مصرع اول حاکی از روش اول و مصرع دوم بیانگر روش دوم است.
399 وجود تو همه خار است و خاشاک برون انداز از خود جمله را پاک
راه سالک برای رسیدن به حقیقت وجود، این است که وجود مجازی خود را از خود دور بیندازد و از هستی خود خلاص یابد. به همین جهت شیخ وجود خود شخص را به عنوانِ موانعِ راه منظور فرموده و به طریق ارشاد گفته است که وجود تو به منزلۀ خار و خاشاک یعنی موانع راه است پس برای رسیدن به حقیقت تمام این موانع را بر طرف کن و جملگیِ این خار و خاشاک را از خود بیرون بینداز و از هستی خود، خودت را پاک و مبرا کن.
400 برو تو خانۀ دل را فرو روب مهیا کن مقام و جای محبوب
در نظر این طایفه، مشاهدۀ جمال حق با دل است. دل باید مانند آئینه ای، صاف و شفاف باشد که قدرت و توانایی شهود حق را داشته باشد. بنابراین شیخ به طریق ارشاد می فرماید که برو دل خود را از خار و خاشاک، رفت و روب کن و آن را آماده کن تا محل تجلی ذات احدیت گردد.
401 چو تو بیرون شوی او اندر آید به تو، بی تو جمال خود فزآید
چون حق در پردۀ هر تعینی مستور است هر گاه پردۀ تعیّن که مانع رویت حق است از میان برخیزد، حق ظاهر می شود و سالک بدون حجاب با دیدۀ حق بین، حق را می بیند. بنابـراین شیـخ می فرماید: چون تو بیرون شوی یعنی تعینات خود را از خود دور کنی، او اندر آید یعنی ذات حقیقی وارد می شود و ذات حقیقی جمال خود را بدون تو به تو نشان می دهد.
402 کسی کو از نوافل گشت محبوب به لای نفی کرد او خانه جاروب
این بیت اشاره به این حدیث قدسی است. «لاَ یَزَالُ عَبْدِی یَتَقَرَّبُ إِلَیَّ بِالنَّوَافِلِ مُخْلِصاً لِی حَتَّی أُحِبَّهُ فَإِذَا أَحْبَبْتُهُ کُنْتُ سَمْعَهُ اَلَّذِی یَسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ اَلَّذِی یُبْصِرُ بِهِ وَ یَدَهُ اَلَّتِی یَبْطِشُ بِهَا». مفهوم آن است سیر الی الله بدون نوافل و عمل به احکام شرعی میسر نیست و در بین نوافل و عبادات بالاترین عبادت ذکر است و در بین اذکار بالاترین عبادت «لا اِلهَ اِلَّا اللهُ» است چون در این ذکر نفی و اثبات وجود دارد نفی از هر چه غیر از خدا هست و سپس اثبات وجود خدا در دل، بنابراین در مصرع دوم فرموده است: سالک کسی است که خانۀ دل را با ؛لای؛ نفی یعنی ذکر «لا اله الا الله» جاروب کند.
403 درون جان محبوب او مکان یافت ز بی یسمع و بی یبصر نشان یافت
مصرع اول بدین صورت نیز آمده است «درون جای محمودان مکان یافت» در بیت قبل فرموده بود که شخص با عمل به نوافل محبوب می شود حال در این بیت می فرماید هر کسی محبوب شود و دل خود را با ذکر «لا اِلهَ اِلَّا اللهُ» جاروب کند، در آن صورت این دل شایسته تجلی ذات احدیت می گردد و او در این خانه و در این روح مکان یافته، نشان از «بی یسمع و بی یبصر» می یابد. این عبارت بخشی از حدیث قدسی است که در بیت بالا آوردیم.
404 ز هستی تا بود باقی بر او شَین نیابد عِلم عارف صورت عین
شین به فتح اول به معنی ننگ و عار است. در راه سیر الی الله باقی ماندن ذره ای از وجود خود، عار وننگ است و مانع وصول حق است. بنابر این شیخ می فرماید: تا زمانی که از خودی وهستی سالک باقی باشد و به مقام فناء فی الله نرسد. در این صورت علم الیقین عارف به عین الیقین تبدیل نمی شود. در مرحلۀ علم الیقین عارف می داند که وجودی جز ذات احدیت نیست ولی هنوز برای او عینیت پیدا نکرده است. در حالت عین الیقین این علم به عین تبدیل می شود با چشم دل، این حقیقت را می بیند که جز ذات احدیت موجودی دیگر نیست.
405 موانع تا نگردانی ز خود دور درون خانۀ دل نایدت نور
موانع سیر الی الله عصیان، خباثث، اقوال و اعمال ردیه، اخلاق و اوصاف ذمیمه است تا سالک به طریق توبه و طهارت این موانع را از خود دور نکند، نور حقیقی ذات احدیت به درون خانۀ دل او راه نمی یابد.
406 موانع چون در این عالم چهار است طهارت کردن از وی هم چهار است
موانع از نظر جزئیات به تعداد زیادند ولی از نظر کلی به چهار گروه می توان دسته بندی کرد.
به همین مناسبت شیخ فرموه که موانع در این عالم چهار تا است، راه از بین بردن آن ها نیز که به طهارت تعبیر می شود، چهار تاست. در ابیات بعد این چهار تا را بیان می کند.
407 نخستین پاکی از احداث و انجاس دوم از معصیت وز شرّ وسواس
اولین مانع عبارت از حَدَث و نجاست های ظاهری است که بدون پاک کردن آن ها وضو کردن ممکن نیست. دومین مانع نیز وسوسه های شیطانی است که در دل انسان جای می گیرد.
408 سیوم پاکی ز اخلاق ذمیمه است که با وی آدمی همچون بهیمه است
مانع سوم اخلاق ذمیمه مانند شهوت، غرور ، غضب، بخل ، حرص، کبر، حب جاه، حب دنیا و امثال آن است تا انسان خود را از این اخلاق مذموم پاک نکند، مانند چهار پا و حیوان است وباید خود را برای رسیدن به ذات احدیت از این اخلاق ذمیمه پاک کند. پاک کردن موانع اول ودوم که در بیت قبل گفته شد راه شریعت است و پاک کردن مانع سوم که در این بیت گفته شد راه طریقت است.
409 چهارم پاکی سِرّ است از غیر که اینجا منتهی می گرددش سیر
سِرّ به معنی قلب است. شخص سالک باید دل خود را از غیر پاک کند. او وقتی دل خود را از غیر پاک کرد، چیزی غیر از خدا در دلش باقی نمی مانَد و بی مزاحمتِ غیر، حق را می بیند. اگر سالک به این مرتبه برسد، سیر الی الله او پایان پذیرفته، به ذات احدیت می رسد. پاک کردن قلب، از این موانع راه حقیقت است. برای توضیح بیشتر باید گفت: همانگونه که در شریعت بدون پاک کردن جامه، وضو و نماز صحیح نیست، در طریقت نیز بدون پاک کردن روح خود از اخلاق ذمیمه نماز نتیجه ای ندارد. در حقیقت بدون پاک کردن دل از نجاستِ غیریت، نماز سالک موجب وصول حق نمی گردد.
410 هر آن کو کرد حاصل این طهارات شود بی شک سزاوار مناجات
مناجات در این بیت به معنی نماز است. به مصداق «الصَّلاةُ مِعْراجُ الْمُؤْمِن» باید دانست نهایت صلوة، کمال قرب ومواصلت حقیقی سالک به ذات احدیت است. هر کسی این چهار طهارت را انجام داد، بــدون شک او شایسـتۀ نمــازی می شود که او را به وصول حقیقت رهنمون می گردد.
411 تو تا خود را به کلّی در نبازی نمازت کی شود هرگز نمازی
در بیت قبل گفته شد: نماز واقعی آن است که انسان را به خدا برساند. آن نماز مخصوص عارفان کامل است که راه حقیقت را طی می کنند. عرفان کامل نیز وقتی میسوراست که انسان تمام تعینات را که پرده ای بین او و حقیقت مطلق هستند کنار بزند. لذا شیخ به طریق تنبیه می فرماید: تا تو خودی خودت را در نبازی کی لایق و شایسته چنین نمازی می شوی.
412 چو ذاتت پاک گردد از همه شَین نمازت گردد آنگه قرة العین
این بیت اشاره به این حدیث است «حُبِّبَ الیَّ مِن دنیاکم ثلاثٌ: النساءُ و الطّیب و جُعلت قُرّةُ عینی فی الصَّلاةِ.» پیغمبر می فرماید که من از دنیای شما سه چیز را دوست دارم عطر، زن، نماز که نور چشم من است. شیخ می فرماید: اگر ذات تو از همه عیب ها پاک گردد یعنی از خودی خودت پاک شوی و تویی تو به کلی محو و متلاشی گردد، تو در آن زمان می توانی شایسته این حدیث گردی و نماز تو قرة العین پیغمبر گردد در این حالت تو عارف به سّر وحدت می گردی و با نور الهی چشم بصیرت تو روش می گردد و متوجه می شود که مایی و توییِ همه، پردۀ جمال رویت حق بوده است.
413 نماند در میانه هیچ تمییز شود معروف و عارف جمله یک چیز
شیخ می فرماید: وقتی تو به این مقام رسیدی خواهی دید هیچ موجودی غیر خدا نیست و تمییز که عبارت است فرق قایل شدن بین عابد و معبود، یعنی دویی انگاشتن از بین می رود. در این مقام عارف و معروف، عابد و معبود، تابع متبوع همه، یک چیز می گردد و آن یک چیز غیر از ذات اقدس الٰهی نیست.
ملیکا رضایی در ۴ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۵۲ دربارهٔ رهی معیری » منظومهها » خلقت زن: