گنجور

غزل شمارهٔ ۱۹۱

 
حافظ شیرازی
حافظ » غزلیات
 

آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند

بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند

اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وی

وان گه به یک پیمانه می با من وفاداری کند

دلبر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از او

نومید نتوان بود از او باشد که دلداری کند

گفتم گره نگشوده‌ام زان طره تا من بوده‌ام

گفتا منش فرموده‌ام تا با تو طراری کند

پشمینه پوش تندخو از عشق نشنیده‌است بو

از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند

چون من گدای بی‌نشان مشکل بود یاری چنان

سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند

زان طره پرپیچ و خم سهل است اگر بینم ستم

از بند و زنجیرش چه غم هر کس که عیاری کند

شد لشکر غم بی عدد از بخت می‌خواهم مدد

تا فخر دین عبدالصمد باشد که غمخواری کند

با چشم پرنیرنگ او حافظ مکن آهنگ او

کان طره شبرنگ او بسیار طراری کند

 

🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

حسام الدین سراج » ماه نو » تصنیف یار عیار

شهرام ناظری » آتشی در نیستان » آن کیست...(بداهه نوازی بر مبنای ملودی مازندرانی و بداهه خوانی)

حمیدرضا نوربخش » مست هوشیار » تصنیف وفا

سینا سازگاری » تک‌آهنگهای سینا سازگاری » دلداری

گلهای تازه » شمارهٔ ۹ » (سه گاه) (۱۸:۲۴ - ۲۲:۰۲) نوازندگان: امیرناصر افتتاح (‎ضرب / تنبک) ; همایون خرم (‎ویولن) ; موسوی، محمد (‎نی) ; نجاحی، مجید (‎سنتور) ترانه سرا: حافظ شیرازی خواننده ترانه: محمودی خوانساری مطلع شعر ترانه: آن کیست کز روی کرم با من وفاداری کند (قول و غزل)

محمدرضا شجریان » اجراهای خصوصی » بانگ نای و نی – اجرای خصوصی در بیات زند، محمدرضا شجریان و مجید درخشانی

شهرام ناظری » آتشی در نیستان » آتشی در نیستان » آن کیست...(بداهه نوازی بر مبنای ملودی مازندرانی و بداهه خوانی) اسپاتیفای

اشکان شفیعی » دلبر » دلبر اسپاتیفای

🎜 معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

تصاویر مرتبط در گنجینهٔ گنجور

دیوان حافظ به خط سلطانعلی مشهدی با تصاویر حاشیهٔ افزوده در دورهٔ گورکانی هند » تصویر 80 دیوان حافظ دانشگاه پرینستون نوشته شده به تاریخ جمادی الثانی ۹۲۶ هجری قمری » تصویر 60 دیوان حافظ نسخه‌برداری شده در رمضان ۸۵۵ ه.ق توسط سلیمان الفوشنجی » تصویر 104 کتاب خواجه حافظ شیرازی به خط محمد ساوجی مورخ ۱۲۸۰ هجری قمری » تصویر 100 دیوان لسان الغیب سنهٔ ۹۲۰ هجری قمری دارای مقدمهٔ منثور » تصویر 135 دیوان حافظ به اهتمام محمد قزوینی و دکتر قاسم غنی، به خط حسن زرین خط، مرداد ۱۳۲۰ شمسی ، زوار، چاپ سینا، تهران » تصویر 259

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۷۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

زارا در ‫۹ سال قبل، دو شنبه ۲ مرداد ۱۳۹۱، ساعت ۰۹:۱۲ نوشته:

وزن این شعر خیلی زیباست من همیشه مبهوت هنر حضرت حافظ میشم .

 

CCX در ‫۸ سال و ۸ ماه قبل، یک شنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۱، ساعت ۲۳:۲۰ نوشته:

سلام
اگه ازین وزن خوشتون میاد پس حتما باید یه نگاه به دیوان شمس مولانا بندازید
شعرایی پرشور و آهنگین در اوج معنا و مفهوم!!!

 

orfi در ‫۸ سال و ۵ ماه قبل، سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۱، ساعت ۲۲:۳۲ نوشته:

فوق العاده است این شعر آقای حافظ.

 

mah:D در ‫۸ سال و ۳ ماه قبل، یک شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۲، ساعت ۲۳:۴۰ نوشته:

مثل این همه جونشون فرسوده می شه در راه دلبر :دی

 

ایمان در ‫۸ سال و ۲ ماه قبل، سه شنبه ۷ خرداد ۱۳۹۲، ساعت ۱۶:۳۹ نوشته:

اقای سالار عقیلی این شعر رو بسیار زیبا اجرا کرداه اند....

 

ایمان در ‫۸ سال و ۲ ماه قبل، سه شنبه ۷ خرداد ۱۳۹۲، ساعت ۱۶:۴۰ نوشته:

اقای سالار عقیلی این شعر را بسیار زیبا اجرا کرده اند....

 

جاوید مدرس (رافض) در ‫۶ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۱۷ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۱۳:۵۴ نوشته:

تضمین این غزل
برقع فکن ای ماه رو تا چشم دیداری کند
پروانه ای خواهم که با شمع رخت کاری کند
عشاق را آیا بود صاحبدلی یاری کند
آن کیست کز روی کرم با من وفاداری کند بر جای بد کاری چو من یکدم نکو کاری کند
.......................................
گم کردم آن دلدار را شد روزگارانم چو دی
وین دهشت سرمای دی ساقی بیا سازیم طی
باشد که آن دلدار ما آری بگوید جای نـِی
اول ببا نگ نای ونی آرد بدل پیغام وی وانگه بیک پیمانه می با من وفاداری کند
.....................................
جستیم بس یاری نکو آن کیمیا را کو بکو
پیدا نشد آن نیک خو، پیری خطابم زد نجو
یارب چرا آن ماهرو ازمهر نشنید ست بو
دلبر که جان فرسود ازو کام و دلم نگشود ازو نومید نتوان بود ازو باشد که دلداری کند
....................................
گفتا امید مرهم است از آن دری بگشوده ام
گفتم ندیدم من کسی گوید که دل آسوده ام
گفتا که راه عشق را با رنج و غمز آلوده ام
گفتم گره نگشوده ام زان طرّه من تا بوده ام گفتا منش فرموده ام تا با تو طرّاری کند
..................................
گویم شبی با زلف تو درد دلم را مو به مو
از نقد صوفی خرقه را صافی نخیزد هیچ ازاو
خواهد که صافی در کـِشد با رهن خرقه از سَبو
پشمینه پوش تند خو از عشق نشنیدست بو از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند
..................................
امـّا نه با دیوانگی از کف بهشتم من جنا ن
آواره شد مجنون دل از د ست لیلای زمان
در شاهراه وصلتش از دست شد دل را عنان
چون من گدائی بی نشان مشکل بود یاری چنان سلطان کی عیش نهان با رند بازاری کند
..................................
از کن فکان ربم صمد اعجاز راند در قلم
پر گار صنعش زد رقم در تکیه بر خال صنم
آغشت از روی کرم معجون عشقش بر ا َلـَم
زان طـّره پر پیچ و خم سهلست گر بینم ستم از بند وزنجیرش چه غم هرکس که عـّیاری کند
..................................
عیسی دم آن باد صبا جان در تن ما میدمد
وآن شیر گیر دشت دل همچون غزال میرمد
ساقی بزن کوس ظفر کین خیل دشمن در صَدَد
شد لشگر غم بی عدد از بخت میخواهم مدد تا فخرالدین عبدالصمد باشد که غم خواری کند
.................................
(رافض ) کمان نرگسش در حرب چون سر هنگ او
دل واله صا نع که چون آراستی فرهنگ او
افتاد دل در چنگ او غرقم به دنگ و فنگ او
با چشم پر نیرنگ او حافظ مکن آهنگ او کان طـّره شبرنگ او بسیار طـّراری کند
...................................
تبریز 85.11.6

 

مهدی در ‫۶ سال و ۸ ماه قبل، سه شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۳، ساعت ۲۱:۲۴ نوشته:

شعر ای کاروان آهسته رو سعدی هم بر همین وزنه
اونم خیلی زیباست

 

ایمان در ‫۶ سال و ۲ ماه قبل، سه شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۴، ساعت ۰۹:۳۴ نوشته:

اجرای بسیار زیبای این غزل با صدای محمد معتمدی در لینک زیر ببینید
http://www.aparat.com/v/Dtloz

 

زهرا در ‫۵ سال و ۱۱ ماه قبل، پنج شنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۴، ساعت ۱۲:۳۵ نوشته:

استاد ناظری هم این شعر رو بسیار زیبا اجرا کردن.
ایشان مصرع اول بیت اول رو اینطور خوندن:
آن کیست کز راه کرم با چون منی یاری کند

 

محمد کاویانی در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، یک شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۴، ساعت ۰۸:۰۰ نوشته:

چند جمله از آیت الله حسن زاده آملی در معنای این شعر شنیدم، بسیار زیبا بود. بسیار لذت بردم

 

ali tarefi در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، چهار شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۴، ساعت ۱۲:۰۱ نوشته:

واقعا شنیدن این غزل زیبا با صدای استاد ناظری،بسیار دلشین است

 

حبیب در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، پنج شنبه ۱ بهمن ۱۳۹۴، ساعت ۱۹:۵۵ نوشته:

آقای ccx هر شاعر متین و خداپرست، شعرش لذت بخش هست. به اصطلاح ، هر گلی بویی دارد. ذوق هر فردی با مطالعه شعر شاعر خاصی تناسب دارد. همه سلیقه های افراد ادب دوست ، محترم است.

 

اسی در ‫۵ سال و ۴ ماه قبل، دو شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۴، ساعت ۲۳:۱۸ نوشته:

اقای ccxشما مثل اینکه نمیدونی که حافظ مقام و مرتبه اش از مولانا بالاتره من خودم هر دو شون رو می پرستم ولی حافظ مقامش از مولانا بالاتره

 

اسی در ‫۵ سال و ۴ ماه قبل، دو شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۴، ساعت ۲۳:۲۱ نوشته:

اقای ccxمقام حضرت حافظ از حضرت مولانا بیشتره و ایرانیا حافظ رو بیشتر دوست دارند البته این به معنی این نیست که حضرت مولانا رو دوست نداشته باشن یا ازش بدشون بیاد

 

ماهور در ‫۵ سال و ۲ ماه قبل، یک شنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۵، ساعت ۱۰:۵۳ نوشته:

دوست گرامی جناب آقای اسی
بی شک حضرت حافظ و حضرت مولانا هر دو مردانی آسمانی هستند و مقایسه ی دو انسان آن هم دو مرد آسمانی از عهده ی ما خارج است و مقام معنوی انسانها جز بر حضرت حق بر همگان پوشیده است.

 

میثم در ‫۴ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۹ مهر ۱۳۹۵، ساعت ۰۷:۵۶ نوشته:

گفتم گره نگشوده ام زان طره تا من بوده ام
گفتا منش فرموده ام تا با تو طراری کند
این بیت حضرت حافظ من رو یاد دکتر سروش میندازه، خدا حفظشون کنه.

 

سیدعلی ساقی در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، سه شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۵، ساعت ۱۵:۲۰ نوشته:

آن کیـست کـز روی کـرم بـا مـا وفـاداری کــنــد
بـرجای بـدکاری چـو مـن یـکـدم نکــوکاری کنـد
شاعراحساسِ غریبی پیداکرده ودرپیِ شخصِ جوانمردیست که ازرویِ بزرگواری و بخشندگی،قدم پیش گذارد و دستِ دوستیِ شاعر رابفشارد ودرمقابلِ بدیهایِ او خوبی ونیکوکاری واحسان نماید.البته خودِ شاعر نیزمی داندکه پیداکردنِ کسی که دارایِ چنین فضایلِ اخلاقی باشد ورفتار وکردارِبدِآدمی را بابزرگواری ونکوکاری پاسخ دهدبسیارسخت است،لیکن آرزویست که ازرویِ ملالتِ خاطربرزبان جاری ساخته واین مضمون راپرورده است.ازسایرِعزلیاتِ حافظ چنین بنظرمی رسد که وی ازرفاقت ودوستی دردوره هایِ مختلفِ زندگانی ضربه هایِ روحیِ زیادی دیده است:
رفیقان چنان عهدِصحبت شکستند
که گویی نبودست خودآشنایی
ویا
یاری اندرکس نمی بینیم یاران راچه شد؟
دوستی کی آخرآمد دوستداران راچه شد؟
دراین زمانه رفیقی که خالی ازخلل است
صراحیِ میِ ناب وسفینه یِ غزل است
روشن است که حافظ خودچنین شخصیتی والا داشته وآرزومنداین بوده که بااین چنیم شخصِ کریم ونکو کردارِ خیالی انس والفتی داشته باشد.
برجایِ: درحقِ - در عوضِ
شاعرازاینکه خودرا"بدکار"معرفی نموده،ضمنِ آنکه شکسته نفسی کرده، قصدداشته شخصیتِ این دوستِ فاضلِ غایب رابرجسته ترجلوه نماید،دوستی که به رغمِ بدکاربودنِ رفیقش، دست ازنیکی ومردانگی ومروّت برنمی داردوبرسرِپیمانِ رفاقت پایدارمی ماند.
اوّل به بـانـگ نـای و نـی آرد بـه دل پـیـغـام وی
وانـگـه به یک پیـمانه می بـا مـن وفـاداری کنـد
درتوصیفِ شخصیتِ این رفیقِ شفیقِ خیالی، درادامه یِ بیتِ قبلی اضافه می کندکه کیست آن جوانمردِکریمی که ابتدا پیغامی از معشوق را باصداوآوازِخوشش وبا موسیقیِ نی به من برساند،سپس درکنارم نشسته وباهمدلیِ وهمنوایی با نوشیدنِ پیمانه‌ای شرا ب مرا همراهی کند.درجایِ دیگری چنین اتفاقِ مبارک ومیمون را زِهی توفیق وسعادت می داند:
مقامِ امن ومیِ بی غش ورفیقِ شفیق
گرت مدام میّسرشود زهی توفیق
دلبـر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از او
نـومـیـد نتـوان بـود از او باشــد که دلـداری کنـد

گرچه معشوق ودلبری که جانم به خاطر او فرسوده گشته ودرحالِ نابودیست، خواسته یِ مرا وآرزوی دلم را برآورده ننموده ، بااینکه هنوزگرهِ مشکلاتم بازنشده، لیکن عیبی نداردبا این وجود نمی توانم ونبایست از او(معشوق) ناامید گردم. بسی امیدهست وامکان دارد که به من توجّه کندو کام ِدلم را برآورده نماید.حافظ هرگز درهیچ شرایطی دست از"طلب" برنمی دارد:
به لب رسیدمراجان وبرنیامدکام
به سررسیدامید وطلب به سر نرسید.
گفتـم ؛ گـره نگشوده‌ام زان طـرّه تـا من بـوده‌ام
گـفتـا ؛ من‌اش فـرمـوده‌ام تـا بـا تـو طـرّاری کنـد
"گره گشودن از طرّه" به معنیِ به وصال رسیدن است.
طرّه : بخشی اززلف که بر پیشانی ریخته است طرّاران : گروهی غارتگربودندکه باحیله گری ومهارت، قافله هاراموردِ دستبردقرارمی دادندلیکن دستگیرنمی شدندوباچابکی می گریختند.
به یار گله ای کردم وگفتم من ازوصالِ تومحرومم به کام نرسیده ام ،این همه زجرواندوه کشیده ام اماتا کنون دستم به زلفِ غارتگر تو نرسیده است درپاسخ گفت : من خودم به (طرّه ام) چنین فرمان داده‌ام که همانندِ طرّاران بدون اینکه گرفتارودستگیر شود دلِ تو را به یغما ببرد. تمامِ واژه ها ازلحاظ ِساختار(صورت ومعنا) خویشاوندانِ یکدیگرند و تناسبِ ظاهری وباطنیِ خیال انگیزی دارند.
معشوقِ حافظ درجایِ دیگری درمقابلِ گله یِ حافظ می گوید که این طرّه که توراآزارمی دهد به حرفِ من هم گوش نمی کند وکاری ازدستِ من برنمی آید:
دی گله ای زطرّه اش کردم وازسرِفسوس
گفت که این سیاهِ کج گوش به من نمی کند.
پشمینه‌پوش تنـد‌خـو از عشق نشنـیـدست بــو
از مستـی‌اش رمـزی بگو تا ترک هُشیاری کـنــد
پشمینه پوشِ تندخو استعاره از درویشان وبه ویژه دراینجاصوفیانی است که قبایِ پشمین به تن کرده وخودراتافته یِ جدابافته می پنداشتند وتکّبر وتظاهرمی ورزیدند.
صوفیِ بد اخلاق و عبوس وتندمزاج، از عشق هیچ چیز نمی داند ( بویی ازعشق نبرده‌است) ازاسرارِ مستیِ عشق ولذتهایِ روحانیِ آن، نکاتی به او نیزبگویید، جرعه ای بچشانید تا شایدبه خودآیدوروبه مسلکِ عاشقی گذاشته وسرمستِ باده یِ عشق شود و از هشیاری (خودبینی ومصلت اندیشی) خلاص گردد.چراکه به هرجارعدوبرقِ عشق اصابت کندبساطِ خودبینی وزهد وریا،بویژه عباوقبایِ پشمینه ی زاهدان وصوفیان که ازاسبابِ تظاهرو تکّبر است خواهدسوخت:
برقِ عشق اَرخرمنِ پشمینه پوشی سوخت سوخت
جورِشاه کامران گربرگدایی رفت رفت
چون من گدای بی‌نشان مشکل بـُوَد یاری چنان
سلطان کجـا عیـش نـهـان بـا رنـد بـازاری کـنــد
گرچه ازاینکه یار،کامِ دلِ شاعررابرنیآورده ،لیکن عاشق ازاین موضوع ناراحت نیست .می گوید یارحق دارد که به منِ رندِ بازاریِ دوره گردِتهیدست (گدای بی نام و نشان) توجّهی نکند.من که باشم که موردِ توجّه ِسلطانِ عظیم الشأن قرارگیرم؟ پادشاه که با گدایِ کوچه و بازار همنشینی نمی کند وبه عیش و نوش پنهانی هم نمی‌پردازد.
من که باشم که برآن عاطرِخاطر گذرم
لطفها می کنی ای خاکِ درت تاجِ سرم
زان‌طرّه‌ی پرپیچ و خم‌سهل‌است اگر بینم ستم
از بند و زنجیرش چه غم هرکس که عیّاری کنـد
عیّاری:(راهزنی- حیله گری امادراینجامعنیِ عاشقی نیزلحاظ شده است چراکه عاشقان نیزهمانندِعیّاران همواره درصددِ بهره مندی ازگنجِ زیباییهایِ معشوق هستند وسعی دارندبه هرحیله ای دلِ معشوق رابه دست آورند.دردلِ دوست به هرحیله رهی بایدکرد)
اگر از آن گیسویِ شکن درشکنش جفایی به من برسد اتفّاقی عادی وقابلِ پیش بینی است وهیچ باکی نیست ، زیرا هر که مانندِمن عیّاری پیشه گیرد،نباید از بند و زنجیر وزندان باکی داشته باشد. ترکیبِ (طرّه‌ی پر پیچ و خم ) "بند و زنجیر وزندان" راتداعی می نمایند.
هزارحیله برانگیخت حافظ ازسرِفکر
درآن هوس که شود رام آن نگارونشد
شد لشکر غم بی‌عدد از بخت می خواهم مدد
تا فخر دین عبدالصّمد باشد که غمخواری کـنـد
غمهایِ بی حدّوبی عددی(بسیاری) بر من روی آورده است درحالی که هیچ غمخواری ندارم، از طالع واقبالِ نیک کمک می طلبم .وامیدوارم که "فخر دین عبدالصمد" ( از عالمان و اندیشمندانِ هم عصرِ حافظ ) به دادم برسدوباعطوفت ومهربانی،غم ازدلم به زداید.
بامرور ومطالعه یِ دیوانِ حافظ ملاحظه می گردد که دربعضی ازغزلها ،حافظ باذکرنامِ یکی از دوستانِ نزدیکِ خویش که باآنها معاشرت داشته،به بهانه هایِ گوناگون ابرازِ ارادت ودوستی می کرده است.این نوع مدّاحی وستایش ازدوستان،درمتنِ غزل که اختصاصن برای بیانِ احوالاتِ عاشقانه مناسب هست، منحصر بفرد بوده و تنها ازعهده ی شاعری چون حافظ برمی آید.زیرا ستایشِ حافظانه ازدوستان، بگونه ای رقم می خوردکه ضمنِ آنکه به اصلِ مضمونِ غزل هیچ آسیبی نمی رسد،مراتبِ تمجیدازممدوح نیزعاری ازهرگونه چاپلوسی بیان شده ومناعتِ طبعِ شاعرمحفوظ می ماند.
ما آبرویِ فقر وقناعت نمی بریم
باپادشه بگوی که روزی مقدّراست
بـا چشـم پر نـیـرنـگ او حافـظ مـکـن آهنـگ او
کــآن طـرّه‌ی شبـرنـگ او بسیـار طـرّاری کـنــد
ای حافظ احتیاط کن ومیل ِ دیدارِ معشوق راازسربیرون کن، چشمانِ افسونگرِ یار سحر و جادو دارد وآن زلفِ ریخته شده برپیشانیِ یار(طرّه) طرارّی ماهراست ودل وجانِ عاشق را به یغما می برد وهرگزبه دام نمی افتد. کسی که قصدِدیدارش دارد ومیلِ وصالش رادرسر می پروراند باید ازدل وجان دست بشوید.
تناسبِ شاعرانه از نوعِ حافظانه بین "طرّه یِ شبرنگ" و"طرّار" در این نکته است که طرّاران برای اینکه شناخته نشوندودستگیرنگردند، لباسِ سیاه به تن کرده و درظلمتِ شب باچابکی ومهارت به راهزنی می پرد‌اختند.
گیسویِ شب رنگ وسیاهِ اوهمانندِطرّاران،دلهایِ عاشقان را غارت می کند بی آنکه گرفتار شود. حافظ درجای دیگر ضمنِ قبولِ ناکامیِ خویش می فرماید:
میلِ من سوی وصال وقصدِ او سوی فراق
ترکِ کامِ خودگرفتم تابرآیدکامِ دوست
تفاوتِ عاشقیِ حافظانه باعاشقیِ دیگرمدّعیانِ عشق، دراین مصرعِ زیبایِ: "ترکِ کامِ خودگرفتم تابرآیدکامِ دوست" است وازهمین تفاوت است که حافظ ازسایرین متمایزمی گردد.

 

منوچهر تقوی بیات در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، پنج شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۶، ساعت ۰۶:۳۸ نوشته:

در این غزل روی سخن حافظ با انسان است؛ «آن کیست کز روی... »، از نگاه من پیچیده ترین بیت این غزل بیت هشتم آن است. من در اینجا می کوشم دیدگاه خود را درباره این بیت بنویسم:
8 ـ شد‌ لشکر‌غم بی‌عدد ‌از ‌بُخت می‌خواهم مدد
تا فخر دین عبدالصمد باشد که غمخواری کند
همانگونه که می دانیم پژوهندگانی مانند دکتر قاسم غنی ، دکتر معین و دیگران « عبدالصمد» نامی را درمیان دوستان و هم دوره های حافظ تا کنون نیافته اند که فخر دین باشد. با توجه به واژگان « رمزی بگو » در بیت پنجم و نیز رمز و رازهایی که در شعر حافظ نهفته است، گمان می رود که رمزی در این بیت نهفته باشد ، پس ما به چشم رمز به این بیت می نگریم و یک یک واژه ها را ، ژرف تر و به شیوه ای رمزآمیز ، بررسی می کنیم.
« لشکر غم » ؛ می تواند انبوه طره ی دلبر باشد که حافظ در بیت چهارم می گوید : « گفتم گره نگشوده ام زان طره تا من بوده ام » و در بیت پنجم و ششم این « بند و زنجیر » همچنان دل حافظ را در بند خود دارد. « لشکر غم » هم می تواند نشانی باشد برای لشکر ابر سیاه ، که رمزی است از آیین و باور خرمی یا سیمرغی .
غم ـ در زبان عربی به صورت مصدر و اسم هر دو به کار می رود. در فارسی بیشتر به صورت اسم استفاده می شود و به معنای اندوه، تیمار، آذرنگ ، دلتنگی، مه آلود و ابرناکی، ناهویداشدن راه و. . . است. در زبان فارسی از آن مصدرمرکب می سازند مانند: غم خوردن، غم داشتن ، ابرناک شدن هوا و مانند آن.
واژه ی « بُخت »از ریشه ی بوختن در زبان پهلوی به معنای نجات دادن و رهایی دادن و رستگار کردن است. بُخت به معنی پسر ، بنده ، نجات داده ، نجات یافته هم آمده است. دهخدا می نویسد : « نام پادشاهی جبار است که پدر او نصر بود و بیت المقدس را ویران کرد . . . نام پادشاه بابل خراب کننده ی بیت المقدس . . . بُخت النصر، به صاد معرب و مغلوب ، نرسی است ، بُخت النرسی هم گفته می شود . . . عطارد ، سیماب ، تیر ، که معنای آن نافذ در امور است ، دبیر فلک ، خدای روز چهارشنبه و . . . » نام های بسیاری در زبان فارسی از واژه ی بُخت ساخته شده است مانند : بُخت نرسه ، بُخت نرسی ، بُخت آذر ، بُخت آفرید ، آذر بُخت ، فیروز بُخت دُخت ، یزدان بُخت . . . آنچه در بالا گفته شد نشان می دهد که بُخت نام یکی از خدایان ایران باستان و آیین خرمی است که مسلمانان و نیز زرتشتی ها آن را کفر می دانسته اند !!
درباره ی واژه ی « بَخت » دهخدا می نویسد : « در اصل بخش بوده ، شین معجمه را بدل به تا کرده اند. یعنی بخش ، قسمت ، بهره ، مقدر و نصیب ، دولت ، سعادت ، اختر طالع ، پیشانی ، فره ایزدی شاهان ، فره و . . . بخت سپهری و . . . »
فخر یعنی چیره شدن بر کسی ، مباهات ، سرافرازی ، بالیدن ، نازیدن به خوی نیکو.
دین ـ دهخدا درباره ی این واژه می نویسد : « یعنی کیش ، طریقت ، شریعت . در سانسکریت و گات ها و دیگر بخش های اوستا مکرر کلمه ی " دئنا " آمده . دین در گات ها بمعانی مختلف کیش ، خصائص روحی ، تشخص معنوی و وجدان بکار رفته است و بمعنی اخیر دین یکی از قوای پنجگانه ی باطن انسان است . . . » بنا برباور آریایی های باستانی، نیروهای درونی انسان {سروش ( ایزد شنیدن ) ، رشن ، بهمن ( ایزد خرد و باور) ، بهرام و رام } ایزد هایی بودند که مانند حواس پنجگانه در خود انسان رشد می کردند و تن آدمی را یاری می دادند این نیروها ماوراء طبیعی نبودند.
فخر دین یعنی مباهات یا سرافرازی یک دین یا باوراست. این گوشه از رمز را نظامی با اشاره به آیین سیمرغی چنین می گشاید : « سریر سرافراز شد نام او ـ درو تخت کیخسرو و جام او » و نیز « سریر افروز اقلیم معانی ـ ولایت گیر ملک زندگانی ».
« عبدالصمد » را اگر رمزگونه نگاه کنیم، می شود « ابدالصمد » نوشت. اِبدال به معنی قرار دادن حرفی به جای حرف دیگر است ، ابدال صمد یعنی تغییر حرف های "صمد" می شود که می شود مبدل کردن "صمد" به « س ، مذ » . سه مذ یا سه مد به معنای سئنا sēna یعنی سیمرغ است که در شاهنامه زال پدر رستم(انسان = مردم) را پرورش می دهد . از نگاه رمز این نشان ها در این بیت هست؛ «لشکر غم» یعنی ابر سیاه ، « بُخت » که خدایی ایرانی و نشان کفر است ، « فخر دین » که سرافرازی باور یا کیش است ، می تواند؛ سریر سرافراز ، باشد و سرانجام « عبدالصمد = ابدال صمد » که می شود سه مذ ، که همه نشانه های باور خرمی یا سیمرغی ( جهان خدایی ) است. درباره ی سیمرغ یا عنقا حافظ می گوید: « من به سر منزل عنقا نه به خود بردم راه ـ قطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم 2 / 312 » ؛ مرغ سلیمان هد هد است و پیشه اش قاصدی و پیام رسانیدن است . مولوی بلخی می گوید: « نوبت هدهد رسید و پیشه اش ـ وآن بیان صنعت و اندیشه اش ».
فرهنگ فارسی معین درباره ی سیمرغ می نویسد : [ پهلوی sēna- murv , sēnē - muruk ] در فروردین یشت بند 97 آمده ، فروهر پاکدین سئنه saēna پسر اهوم ستوت را می ستاییم . . . در مینوگ خرت ( پازند ) آمده . . . آشیان سین مورو ( سیمرغ ) بر درخت " هرویسپ تخمک " است که آن را "جد بیش " ضد گزند می خوانند و هرگاه سین مورو از آن درخت برخیزد هزار شاخه از آن درخت بروید و چون بر آن نشیند هزار شاخه از آن بشکند و تخم هایش پراکنده گردد. » مهرگان و جشن خرمن و گردآوری تخمه ها، جشن خدای مهر یا سیمرغ و همای بوده است . لغت نامه ی دهخدا از قول فرخی سیستانی می نویسد: « مهرگان آمد و سیمرغ بجنبید زجای ـ تا کجا پر زند امسال و کجا دارد رای » . مهرگان ، مهر و سیمرغ افسانه نبودند بل که باورهایی بودند که مردم با آن ها زندگی می کرده اند. لغت نامه ی دهخدا زیر واژه ی مهریا خدای مهر می نویسد : « یکی ازبغان یا خداوندگاران آریایی یا هند و اروپایی پیش از روزگار زرتشت است. . . نام گیاهی باشد که آن را به فارسی مردم گیا و به عربی یبروح الصنم خوانند ...[( سبزه خط تو دیدیم و ز بستان بهشت ـ به طلبکاری این مهرگیاه آمده‌ایم 3/366 م.ت.ب)] آریاییان هنگام ورود به ایران قوای طبیعت مثل خورشید و ماه و ستارگان و آتش و خاک و باد و آب را می پرستیدند. خدایانی را هم که مظهر قوای طبیعت بودند « دئوه » می خوانده اند. . . » واژه ی دئوه در فارسی بد نام شده و امروز " دیو " نامیده می شود و عاشق را هم که مذهب او عشق است ؛ دیوانه می نامند. یادآور می شویم که حافظ نیز مانند پدران آریایی خود پرستنده و ستایش کننده ی قوای طبیعت بوده است : « مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو ـ یادم از کشته ی خویش آمد و هنگام درو 1 / 399 ». این بیت خواجه ، همانند شعر فرخی درباره ی سیمرغ و مهرگان است که در بالا از آن یاد کردیم.
غم خواری ـ دهخدا در زیر این واژه می نویسد : « دوستی حقیقی و شفقت و شرکت در غم و اندوه ، تیمار داری ، دلسوزی ، غمگساری ، مهربُنی و . . . »
معنای بیت بالا، به گونه ای معمولی و متعارف می شود : شمار لشکر غم ( کدام لشکر و چرا ؟ ) فراوان شد ، از اقبال ( بَخت ) یاری می خواهم تا افتخار دین ، بنده ی خدا (کدام بنده ی خدا و یا کدام عبدالصمد ؟ و این چه رابطه ای با دلبر و گیسوی وی دارد ؟ ) باشد که غمگساری کند. اما به چشم ما، این بیت دارای رمزی بوده و ما کوشیدیم آن را بگشاییم . کار به درازا کشید و پیچیدگی های فراوانی داشت.
چکیده بیت هشت؛
8 ـ سیاهی زلف دلبر( غم دلبر ) بی شمار شد ، از ایزد رهایی بخش ( دبیر فلک یا عطارد ) یاری می خواهم، امیدوارم سرافراز کیش ( یا کیش سرافراز )؛ سه مذ ( sēna سئنا = سیمرغ ) خدای مهر، دلسوزی و مهربُنی کند.
نتیجه :
در این غزل خواجه ی شیراز درباره ی درون مایه ی فرهنگ ایرانی که وفاداری به انسان ، موسیقی ، می ، پیمانه و پیمان است؛ سخن می گوید. رمز عشق خود را به ایزد مهر به شیوه ای رندانه بازگو می کند و سراندیشه های رندی را به گونه ی زیر بر می شمرد:
• رند وفاداری به انسان را نکوکاری می داند( بیت 1 )
• برای رند بانگ نای و موسیقی پیام درونی انسان است و « می » نشان وفاداری به
فرهنگ مردم پرست ایران است. ( بیت 2 )
• در راه عشق به انسان وفادار است و از بی مهری یار( مردم ) ناامید نمی شود( بیت 3 )
• رند می داند که دستیابی به زلف یار و مهرورزی با وی دشوار است و این دشواری را از ویژگی های خصلت انسان می داند. ( بیت 4 )
• زاهد پشمینه پوش را از عشق و رمز و راز مستی ، بی بهره می داند.( بیت 5 )
• رند که پای بند هیچ آداب دینی و اجتماعی نیست خود را در برابر نوع انسان کوچک و کم بها می داند. ( بیت 6 )
• رندان نیز مانند عیاران در راه عشق به مردم از بند و زنجیر باکی ندارند ( بیت 7 )
• رند در راه عشق از خدای مهر( س مد = sēna سئنا = سیمرغ ) دلسوزی و مهر بُنی می خواهد. (بیت 8 )
• چشم یار را زیبا ، افسونکار و درد سرآفرین می داند. ( بیت 9 )
منوچهر تقوی بیات

 

nabavar در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، یک شنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۳۷ نوشته:

همین مانده بود که بَخت را ” بُخت “ بخوانیم
خداوند شفا بدهد

 

حسین در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، چهار شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۶، ساعت ۱۵:۴۷ نوشته:

بیت اول را من چنین سراغ دارم
آن کیست کز راه کرم با چون منی یاری کند
بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند

 

naaz در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱۲ خرداد ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۰۹ نوشته:

هفته بعد باز دیدیمش گفتیم اسمت چی بود؟
گفت :دلبر که جان فرسود از او!
گفتیم مگه تو هم بلدی؟ گفت :اسممه! رفت.
عین رفتن جان از بدن، دیدم که جانم میرود!

 

عقل سرخ در ‫۴ سال قبل، یک شنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۶، ساعت ۲۰:۲۳ نوشته:

وزنی زیبا و تند با قافیه میانی.طبق اطلاعات کسب شده فخرالدین عبدالصمد استاد شیخ بوده

 

فرخ در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۲۰ مرداد ۱۳۹۶، ساعت ۱۰:۰۷ نوشته:

1- توضیحات @ سید علی ساقی را بخوانید. مطابق حاشیه قزوینی-غنی، منظور "عبدالصمد بحرآبادی از رجال و امرای معاصر حافظ" بوده است که ظاهرا تعمدا ندیده گرفته اید.
2- چرا اگرچیزی را معنی نتوانستید کنید یا مبهم بود به هردلیلی، نتیجه می گیرید فورا که رمز آلود و پرده درپرده است؟ هر بچه ای هم متوجه میشود این اسم عبدالصمد اشاره به شخصی هست و یک مدحِ با متانت هست در واقع.
واقعا هدف از بالا بردن این شعرای گرانقدر به مقام ماورای انسانی چیست؟ آیا فکر میکنید خدمتی به فرهنگ ما میشود؟ اینها هم آدمهایی بوده اند مثل من و شما، فرزند زمان خودشان و البته با استعدادی سرشار. بت درست نکنید لطفا.

 

ادوارد در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۷ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۱:۳۵ نوشته:

اقای فرخ شما همانطور که خود فرموده اید بچه ها اینگونه میفهمند و البته افرادی که اینگونه نمی فهمند و نظری مخالف نظر شما دارند انسان های بزرگی هستند که در پیاله عکس رخ یار دیده اند و بچه های بیخیر از لذت شرب مدام انها بهتر است به بازی های خود مشغول باشند و از ظن خود یار ایشان نشوند و این حکم ادب است . و خوب است که بزرگ شویم و نه از روی هوس بلکه از روی فهم و منطق با مطالعه و تحقیق مطلبی را درک کرده ابتدا برای خود و سپس در صورت لزوم برای غیر نقل کنیم
امیدوارم موفق باشید

 

بی سواد در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۷ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۶:۳۹ نوشته:

naaz,
دلبر رخت سفر بسته بود ، دلشده سرآسیمه، بی قرار
دیوان خواجه گشود:
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد........
باورش دشخوار است، اما راست است، پیش آمد
به چشم خویش دیدم.

 

کامر در ‫۳ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۶، ساعت ۰۱:۴۲ نوشته:

8-شد‌ لشکر‌غم بی‌عدد ‌از ‌بُخت می‌خواهم مدد
تا فخر دین عبدالصمد باشد که غمخواری کند
مراد از فخر دین حضرت مولی امیر المومنین علیه السلام است که هم فخر دین است و هم بنده خاص حضرت صمد که از اسماء الهیه است و است که امداد به بندگان خدا میرساند چون اولا حضرت حافظ از دراویش و صوفیه و از اولیاء الهی و عرفا حقیقی است که به وصال یار رسیده است و اکثر اهل باطن و تصوف و عرفان حقیقی سلسله خود را به حضرت مولی منتهی می دانند و چون حضرت مولی صاحب ولایت کلیه الهیه هست که مقام ولایت هم همان مقام عبودیت محضه است و ممد و امداد رسان برای تمام مخلوقات عالم، لذا شعر حضرت حافظ را باید بر اساس مرامش تفسیر کرد نه بر اساس پندار خود و گرایش اعتقادی خود

 

امیرحسین در ‫۳ سال و ۶ ماه قبل، دو شنبه ۴ دی ۱۳۹۶، ساعت ۰۴:۳۲ نوشته:

استاد شهرام ناظری این شعر را فوق العاده زیبا خواندند...واقعا با آواز ایشان می توان خیلی زیبا دردناکی غم عشق موجود در این شعر را درک کرد.

 

نیکومنش در ‫۳ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۵:۱۵ نوشته:

درود بیکران بر دوستان جان
-آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند
بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند
معنی و مفهوم ابیات:آن عاشق صاحب نظر به وصال رسیده کیست و کجاست که از روی کرم به وفا داری هم کیشی با من ، منی که الوده به گناه منیت هستم را به سوی دوست رهنمون کرده و در حق من نکو کاری کرده باشد
2-اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وی
وان گه به یک پیمانه می با من وفاداری کند
بدین گونه که به دلیل کامیابی از دوست وجود او چون نی و هرچه از دهان او بیرون می اید آوای دوست است باعث آسوده خاطری روح و روانم گشته وبه یاد وصال با دوست با من هم پیمانه شده وجام وجودم را از می معشوق لبریز کند.
3-دلبر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از او
نومید نتوان بود از او باشد که دلداری کند
وبا اینکار از انجا که چشم دلم هنوز به رخ زیبای دوست منور نگشته و جانم در این راه فرسوده گشته است و هنوز امید به وصالش در وجودم برق می زند موجب ارام دل و خاطر من گردد.
4-گفتم گره نگشوده‌ام زان طره تا من بوده‌ام
گفتا منش فرموده‌ام تا با تو طراری کند
به او گفتم که با این همه تلاش از زمانی که هست شده ام هنوز نتوانسته ام حتی یک گره از زلف یارم را باز کنم و دایما اسیر زنجیر زلف یار هستم او به من گفت من چنین خواسته ام که با تو چنین دلبری و افسونگری کند
5-پشمینه پوش تندخو از عشق نشنیده‌است بو
از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند
به او گفتم که این پشمینه پوستان قیافه حق به جانب گرفته تند خو از عشق هیچ بویی نبرده اند لطف کن و رمزی از حقایق عشق برایشان باز گو کن که دست از این خود باهوشی برداشته و به عشق برسند
6_چون من گدای بی‌نشان مشکل بود یاری چنان
سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند
به او گفتم گدای بینام و نشانی چومن چگونه می تواند آن پادشاه عالم را به یاری برگزیند و چگونه ممکن است سلطان نظر و علاقه پنهانی و درونی با من رند مقیم کوچه بازار داشته باشد
7-زان طره پرپیچ و خم سهل است اگر بینم ستم
از بند و زنجیرش چه غم هر کس که عیاری کند
من در راه عشق محبوب همچو آن عیار و جوانمرد جان باخته ای هستم که هیچ ترسی از بند و زنجیر گیسوان یار ندارم و محال هست که از ستم ‌و جفا های زلف یار رنجشی به دل بگیرم
8- شد لشکر غم بی عدد از بخت می‌خواهم مدد
تا فخر دین عبدالصمد باشد که غمخواری کند
در راه عشق او از هر جهت غم های فراوان به سوی من روانه می شوند دستم به دامن اقبال دراز گردیده که مرد یگانه و بی همتای خدایی که باعث مباهات دین می باشد (مجازا وزیر...)پیدا شده و غمخواری مرا بکند
-با چشم پرنیرنگ او حافظ مکن آهنگ او
کان طره شبرنگ او بسیار طراری کند
او به من گفت:حافظ با چشمان پر از حیله و فریبی که من از نگار ازلی سراغ دارم قصدو نیت او را نداشته باش چرا که زلف مجعد به هم پیچیده او بسیار بی رحم و جان کش و یغماگر می باشد.
سربه زیرو کامیاب

 

احمد در ‫۳ سال و ۳ ماه قبل، دو شنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۰۹ نوشته:

در هرزمان مجذوبان وعشاق پوشیده ای وجود دارند که بعضی از اولیاء آنان را میشناسند چه بسا فخرالدین عبدالصمد یکی از آنان بوده باشد . این عشاق به خداوند بسیار نزدیک اند که بقیه از آنان طلب کار گشایی مسایل روحی را میکنند.

 

روفیا در ‫۳ سال و ۱ ماه قبل، یک شنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۷، ساعت ۰۹:۳۷ نوشته:

دوستان دیرین
در کانال تلگرامی گنجور لینک گروهی برای حافظ خوانی درج شده است.
اگر دوست دارید عضو شوید.
گرچه تعداد پست های متفرقه بسیار زیاد است و رشته افکار دایما از هم گسسته می شود.
بنده درآن گروه پرسیدم فاعل این بیت کیست :
اول به بانگ نای و نی آرد به من پیغام وی
وانگه به یک پیمانه می با من وفاداری کند
ولی پاسخی نگرفتم.
نیم بیت نخست از پیغام رسان می گوید،
نیم بیت دوم چه می گوید؟
پیغام رسان با یک پیمانه می وفاداری کند؟؟
وفاداری یعنی کار را به انتها رساندن!
مگر اینکه بگوییم پیغام رسان خود معشوق است که با به ارمغان آوردن عشق پیغام و موهبتی از جانب خدای « وی » می آورد!

 

حسین،۱ در ‫۳ سال قبل، یک شنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۷، ساعت ۲۳:۳۷ نوشته:

روفیای گرامی
نمی دانم من اشتباه فهم می کنم یا شما به بیت اول غزل التفات نکردید.
آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند
بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند
اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وی
وان گه به یک پیمانه می با من وفاداری کند
شاعر به دنبال کسی ست که به بانک نای و نی از معشوق پیغامی آورد ، سپس با او هم پیاله شود. و این لطف را منتهای نکوکاری و وفاداری پیام آور می شمارد.
یا شاید هم در آخر غزل از اقبال خویش مدد میخواهد و امیدش به عبدالصمد است و یاری او
اگر منظور شاعر را متوجه نشدم خواهش می کنم راهنمایی کنید.
زنده باشید

 

روفیا در ‫۳ سال قبل، دو شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۷، ساعت ۱۱:۲۶ نوشته:

نمی دانم حسین،1 گرامی
وفاداری یعنی به جای آوردن پیمان
انتظار وفاداری از پیامرسان و بعد هم پیالگی کمی عجیب است نیست؟
البته شاید چون این موضوع یک بک گراند ناخوشایند در ذهن من دارد چنین احساس می کنم.
مردی در شیراز دلباخته دخترکی بود و نمی دانم از چه رو برای برقراری ارتباط با وی دست به نامه نگاری زده بود و نامه ها را به دخترخاله اش می داد تا به معشوق برساند.
دخترخاله نامه رسان هم در این آمد و شد از فرصت استفاده کرد و حق وفاداری با پسرخاله را تمام و کمال به جای آورد. القصه ازدواج سر گرفت و ثمره آن هم سه فرزند معلول بود.

 

نادر.. در ‫۳ سال قبل، دو شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۷، ساعت ۱۲:۴۹ نوشته:

درود دوستان جان
به گمانم منظور حافظ پیام رسانی است که به مقام وحدت رسیده و با این هم پیالگی، او را نیز بی خویش خواهد نمود..
عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا...

 

روفیا در ‫۳ سال قبل، دو شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۷، ساعت ۱۳:۰۰ نوشته:

درود نادر جان
چنین پیام رسانی که شما توصیف کردید بس اغواگر و وسوسه انگیز می نماید!
معشوق هر چه باشد بهتر از این نمی تواند باشد!

 

حسین،۱ در ‫۳ سال قبل، دو شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۷، ساعت ۱۵:۳۱ نوشته:

آفرین نادر.. گرامی
خلوص نیت و بی آلایش بودن نعمتی ست ارزنده
مبارکتان باشد
زنده باشید

 

۷ در ‫۳ سال قبل، سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷، ساعت ۰۸:۴۸ نوشته:

پشمینه پوش تندخو فاعل است که به جای آن کیست می آید(شاید فرستاده صمد آقا) و مزه شراب را به کام تلخ تلخ میکند و شاعر از بخت بد خویش به بخت بلند عبدالصمد تونل میزند و کرم و وفاداری را بی واسطه در او می یابد.
کرم میتواند کیسه پول باشد.

 

حسین،۱ در ‫۳ سال قبل، پنج شنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۷، ساعت ۰۰:۲۴ نوشته:

حسین،1 نوشته:
آفرین نادر.. گرامی
خلوص نیت و بی آلایش بودن نعمتی ست ارزنده
مبارکتان باشد
زنده باشید
با تشکر، نظر شما به زودی پس از بازبینی برای همه قابل مشاهده خواهد بود.
هنوز در باز بینی ست؟

 

حسین،۱ در ‫۳ سال قبل، پنج شنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۷، ساعت ۰۱:۲۸ نوشته:

دوستان جان
چهار بار حاشیه نوشتم ، رفت به محاق بازنینی
زنده باشید

 

علی در ‫۳ سال قبل، یک شنبه ۳ تیر ۱۳۹۷، ساعت ۰۶:۴۸ نوشته:

چقد قشنگه این شعر. حال و هوای عجیبی داره

 

سیدعلی ساقی در ‫۳ سال قبل، سه شنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۴۱ نوشته:

جناب فرخ خان درنوشته این ناتوان مطلبی درمورد فخردین عبدالصمد آنگونه که شما روایت نموده اید وجودندارد. احتمالاً نوشته ی عزیزی دیگررامطالعه فرموده سپس روی انتقادتان رابه سمت حقیرگرفته اید. تنها چیزی که من درمورد این بنده خدا نوشته ام این است:
".....از طالع واقبالِ نیک کمک می طلبم وامیدوارم که “فخر دین عبدالصمد” ( از عالمان و اندیشمندانِ هم عصرِ حافظ ) به دادم برسدوباعطوفت ومهربانی،غم ازدلم به زداید"
لطفاً درمطالعه وانتقادازمطلب دقت فرمائید.
ضمن اینکه بنده هم باشما درمورد تفسیرها وتاویلهای متعصّبانه که شما اشاره فرموده اید هم نظروموافق هستم.
بنده نیز مثل شما ازکسانی که مغرضانه یاجاهلانه حافظ رادر جایگاهی دورازدسترس قرارمی دهند دلم خون است. حافظ مردمی ترین شاعرتاریخ این سرزمین هست واتّفاقاً برخلاف نظرهمین آقایی که شما مطالب اورا اشتباهاً به من نسبت داده اید حافظ همه ی عقاید خودرا پیرامون خدا ،عشق،انسانیّت ودین ومذهب،تعصّب وخشکه مغزی و..... خیلی ساده، روشن وبی تکلّف باشهامتی بی نظیربیان کرده ونیازی نیست مابه آنها آب وتاب داده وچیزهایی اضافه کنیم که روح نازنین حافظ نیزازآنها بی خبربوده وقطعا باشنیدن آنها به خنده می افتد. سوال فرموده بودید که چرا این حضرات چنین می کنند وحافظ را رازآلود وقلعه ای تسخیرناپذیرمعرفی می کنند؟ پاسخ روشن است آنها ازشناخته شدن حقیقت حافظ هراس دارند ونمی خواهند مردم باشخصیت وطرزفکر این رندِ فرهیخته آشناشوند. برای آنکه اندیشه های ناب حافظانه باتعصّب وخشونت وجنگ وریاکاری همخوانی ندارد واگرپرده ازاین اندیشه های نغزوروشنگرانه برداشته شود ریاکاران رسواخواهندشد.

 

سیدعلی ساقی در ‫۳ سال قبل، سه شنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۷، ساعت ۲۲:۴۰ نوشته:

جناب فرهادپیرمرد،درنوشته این ناتوان هرگز ادّعا نشده که حافظ باد وخورشید می پرستیده ، این حاصل خطای برداشت ِشماست. حافظ خداپرست بوده حافظ ِ قرآن بوده ودرفضایی کاملاً مذهبی بزرگ شده بود، لیکن باتوجه به غزلیّاتی که ازاوبه جامانده،دیری نکشیده که بامشاهده ی تعصّب ودروغ ودغل وریاکاری ازمتشرّعین یکسویه نگرِ آن زمان، همانها که امروزه نیزبصورت داعش ظهورکرده وغیرازخودشان همه راناحق می شمارند، خیلی زود طریق رندی درپیش گرفت،تعصّب وفرقه گرایی وخشکه مغزی را نشانه ی جهالت ونادانی دانست وبه یک نوع آزاداندیشی بامحوریت عشق ومحبت وانسانیّت رسید وتاپایان عمردراین طریق گام برداشت. ازهمین روست که اندیشه های اوباضوابط ومعیارهای مذهبی،قومی گرایی وتعصّب همخوانی ندارد. اورندی وارسته ازقید وبندِ تعلّقات دُنیی ودینی هست واورانمی توان به هیچ یک ازادیان نسبت داد. به صرف ِ خواندن یک یا چند بیت ازحافظ درمورد یک مذهب،نتیجه گیری درمورد اینکه حافظ چه مذهبی داشته نادرست ونشانه ی شتابزدگیست. باید کلیّات اندیشه های اورا کاوید تابه نتیجه ی قابل قبولی دست یافت.اودرحالی که درقالب هیچ یک ازمذاهب ومسلکها نمی گنجد با همه ی مذاهب،ملّتها ومسلکها نیزپیوندی عمیق دارد چراکه اوطریق عشق وانسانیت رابرگزیده واین طریق شاهراه همه ی طریقهاست.
جنگ هفتاد ودوملت همه عذربنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند.

 

سید حسن در ‫۲ سال و ۱۰ ماه قبل، دو شنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۰۸:۵۳ نوشته:

این غزل فوق العاده است و یک شاهکار، رحمت خدا به روان پاک حافظ که نظیر نداره واقعا.
راجع به مصرع دوم بیت آخر که یکی از دوستان هم در همون حاشیه های اول تذکر داده بود که باید تصحیح بشه خواستم بگم باید به این شکل تصحیح بشه: کان چشم مست شنگ او...
یعنی دو کلمه مست و شنگ به این ترتیب پشت هم بیایند. احتمال میدم منظور دوستمون هم همین بوده و اشتباهشون از بی دقتی بوده.

 

فاطمه در ‫۲ سال و ۹ ماه قبل، چهار شنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۱۰:۵۳ نوشته:

اگر می خواهید این شعر وارد جان شما شود، به آلبوم آتشی در نیستان با آواز استاد شهرام ناظری کوش دهید.

 

محمد رضا در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، یک شنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۱:۵۲ نوشته:

درودها دوستان
زنده باد سید علی ساقی

 

محمد رضا در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، یک شنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۱:۵۳ نوشته:

به نظر بنده حرفهای سید علی ساقی کاملا صحیح است در مورد اندیشه حافظ

 

برگ بی برگی در ‫۱ سال و ۹ ماه قبل، یک شنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۸:۳۱ نوشته:

گفتم گره نگشوده‌ام زان طره تا من بوده‌ام
گفتا منش فرموده‌ام تا با تو طراری کند
طره و زلف یار نشانه کثرت است و فریبنده همچنان که از ویژگی های جهان ماده فریبندگی آن میباشد و از نگاه عرفا وجه جمالی حضرتش و تمامی زیبایی ها و نعمت های دنیوی از جماد و نبات و حیوان گرفته تا انسان و هر آنچه در این حیطه باشد را شامل میگردد .
لسان الغیب به حضرت دوست میگوید مادامی که به عنوان" من " یا از وقتی به یاد دارد می خواسته از بند و گره های این زلف ( چیزهای این جهانی) رها گردد موفق نبوده است . حضرتش پاسخ میدهد که این نیز به امر اوست تا این جهان با دلبری کردن ،از انسان طراری نموده و وجه خدایی و اصل او را به یغما برد و همانگونه که میدانیم خداوند در قرآن به بیانی دیگر فرموده است به شیطان برای گمراه کردن انسان تا روز قیامت مهلت داده است و قیامت یا بیدار شدن انسان همان روز و لحظه ایست که از خواب غفلت بیدار شده و بپا خیزد و زان پس شیطان (من کاذب انسان)بیکاره ای بیش نخواهد بود .
زان‌طرّه‌ی پرپیچ و خم‌سهل‌است اگر بینم ستم
از بند و زنجیرش چه غم هرکس که عیّاری کنـد
در این بیت زیبا نیز حافظ میفرماید از ستمی که از پیچ و خم های فراوان این طره (جهان فرم ) به او میرسد باکی ندارد و از بند و زنجیر های آن نگران نیست چرا که او عیارانه از این جهان فرم بهره برده (می رباید ) و آن را به انرژی زنده زندگی یا غذای معنوی تبدیل نموده در قالب این ابیات منور به بینوایانی چون ما ارزانی میدارد و حافظ میفرماید هر کس چنین کند زنجیر های این جهان مادی بر او کارگر نخواهد بود و توان در بند نمودن چنین انسانی را نخواهد داشت . و بزرگان بسیاری با استفاده از زبان ادب پارسی چنین کردند. و گوارایشان باد چرا که مصداق رها شدگان در سوره عصر میباشند و در زمره زیان دیدگان نیستند .
موفق و پایدار باشید

 

احسان در ‫۱ سال و ۷ ماه قبل، دو شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۸، ساعت ۲۲:۲۱ نوشته:

حافظ شنید از بخت یار آمد رسید بر آن عیار... سالم سلیم آمد حکیم هر دم نکو کاری کند...

 

رحمت مقصودلو در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، پنج شنبه ۸ اسفند ۱۳۹۸، ساعت ۱۷:۳۷ نوشته:

سلام گرم به همه ی دوستانی که در این مباحث عشق و محبت عرفان و ادراک جانب ادب و نزاکت را رعایت کردند و ما را از فیض کلام خویش پر نصیب.
در پایان یک سوال دبیرستانی داشتم خارج از مباحث شلوغ و پر غوغای عشق زمینی و آ سمانیتان و آن
نقش ش در بیت پشمینه پوش تند خو از عشق نشنیده ست بو
از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند بسیار سپاس

 

رحمت مقصودلو در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، پنج شنبه ۸ اسفند ۱۳۹۸، ساعت ۱۷:۴۱ نوشته:

سلام
من در این غوغای عشق حقیقی و مجازی سوال دبیرستانی داشتم و آن نقش "ش" در مستیش است
از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند

 

برگ بی برگی در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، پنج شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۰۶ نوشته:

سلام جناب رحمت مقصود لو
پشمینه پوش تندخو از عشق نشنیده‌است بو
از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند
از نظر ابن مبتدی دبستانی "ش" مستیش دلالت بر مستی پشمینه پوش دارد و اگر اجازه بفرمایید در اندازه درک خود بیت را معنی کرده تا ابهام آن را دریابیم .
میفرماید پشمینه پوش تند خو بویی از عشق نبرده است پس تو از مست بودن او به اعتبار و مقام خرقه پشمینه اش که گمان میبرد فضیلت است و با این تظاهر به تقوی میتواند به عشق حضرت دوست برسد رمز گشایی کن یعنی که او مست به ظواهر و القاب و عناوین است حتی اگر پشمینه پوش باشد و در عین حال او یا هر انسان دیگری شبیه او هشیار و حسابگر است و این هشیاری ذهنی و نه هشیاری خدایی انسان است ، پس او باید نسبت به این عقل حسابگر که چیزی میدهد تا چیز بهتر و باارزشتری بدست آورد مست و مدهوش شود ،و او باید این هشیاری ذهنی را رها کند تا با مستی حقیقی به او زنده شود
پشمینه پوش تند خو باید از مستیش نسبت به هر چیز غیر از خدا حتی عقاید و باورها یش چشم پوشی کند و عاشق خدا باشد نه عاشق مذهبش .
در انتظار سروران دبیرستانی و دانشگاهی خود میمانیم تا از منظر ادبی و صنعت شعر نیز ما را بهرمند کنند .

 

.. در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۰۵:۳۵ نوشته:

درود
به گمانم ش مفعول غیرمستقیم است
از مستی برای او چیزی بگو (که او بی‌خبر از عالم مستی‌است)

 

nabavar در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۰۸:۵۰ نوشته:

پشمینه پوش تندخو از عشق نشنیده‌است بو
از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند
تند خویی را به مغرور بودن می توان تعبیر کرد
و رمزگفتن را به هشداردادن

 

در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۵۹ نوشته:

مستیش یا مستی اش -> مستی از آن عشق است و نه پشمینه پوشِ تند خوی...
می گوید از مستیِ عشق ( عشق مستی آور است و خود نیز از آن مستی مستِ مست است) برای پشمینه پوش رمزی بگو تا هوش و حواسش را از دست بدهد...

 

۸ در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۲۵ نوشته:

پشمینه پوش تندخو را که بویی از عشق نبرده است، رمز مستی بگشایید تا دست از هشیاری بشوید.

 

در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۲۸ نوشته:

8 جان
موافق نیستم!
اگر که "رمز مستی بگشایید" برابر با آنرا در کل آشکار، هویدا، فهمیدنی کنید باشد...می گوید "رمزی" یا یک رمز از رموز، به عبارتی گوشه ای، ذره ای از آن گافیست...
دیگر آنکه جنابش صاحب اختیار نیست که به خواست خود " دست از هشیاری بشوید"، بلکه این یک رمز از رموز یا گوشه ای، ذره ای از آن هوش را از کله او می رباید، از هوش می رود، بی هوش می شود...
@ رضا ساقی
به گمانم روی سخن فرخ با شما نبود و با دیگرانی بود که بیان شما را نادیده گرفتند...

 

در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۳۲ نوشته:

کافیست

 

۸ در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۳۶ نوشته:

بابک جان،
بی گمان به از من میدانیدکه ضمایر ملکی م ت ش
و...... گاه در حالت مفعولی اند، به ویژه در شعر:
که گفتت برو دست رستم ببند؟!
بگذشت و بازم آتش در خرمن جنون زد
و سحرم دولت بیدار به بالین آمد
در بیت مورد اشاره روی سخن با پشمینه پوش تند خویی است که میباید راز مستی ( بخوانید عشق ) را دریابد.
ای بسا خواجه بر عماد کرمانی خرده می گرفته است
که مراد شاه شجاع بود، شعر نیکو می سرود و شاعر گویا بر او رشک می برده است والله اعلم

 

nabavar در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۵۸ نوشته:

پشمینه پوش تندخو از عشق نشنیده‌است بو
از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند
گمانم بر دو وجهه بودن مستیش است
این ”مستیش“ میتواند هم به عشق اشاره باشد و از نظری دیگر به پشمینه پوش:
از مستی عشق رمزی به پشمینه پوش بگو
واز منظر دیگر
از مستی ای که پشمینه پوش پس از آگاهی از رمز و راز ، خود نیز مست عشق خواهد شد

 

در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، یک شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۰۰:۴۸ نوشته:

ناباور جان،
گزینه دوم را بی خیال شو...
سلسله مراتب اینگونه است:
مستیش-> شنیدن رمز آن مستی-> "تا" هشیاری از سرش بپرد
1-مستیش : مستیِ که؟ پشمینه پوش که بویی از عشق نبرده که مست باشد، پس مستی از آن عشق است.
2- رمزی : رمز بیانگر آن مستی است، پشمینه پوش هم که مست نبود، پس این رمزی از مستی عشق است. اگر مست می بود که دیگر نیاز به شنیدن رمز نداشت....
3- تا: تا رمز را نشنیده ترک هشیاری نمی کند، رمز مستی که؟ خودش؟صحبت از مستی و رمز و رازش پیش از شنیدن آن رمز و راز است و نه پس از آن -> که پس از شنیدن آن هوش از سرش می رود

 

nabavar در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، یک شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۵۲ نوشته:

گرامی بابک
این بازبینی گنجور هم جان به لبم کرد
باش تا مجوز صادر شود

 

در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، یک شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۳۶ نوشته:

چشم،
نشسته ام و تِکون نمی خورم...

 

nabavar در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، یک شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۰۲ نوشته:

چشمانت سلامت

 

nabavar در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، یک شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۴۹ نوشته:

باز هم به محاق سانسور رفت

 

lahze در ‫۱ سال قبل، پنج شنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۲۷ نوشته:

سلام
تابلو هست که حافظ در مستیش منظورش عشق بوده. میگه از مستی عشق یک رمزی از دریای رموز براش بگو تا هوشیاری خودش رو از دست بده
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود

 

امین در ‫۱۱ ماه قبل، پنج شنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۵۸ نوشته:

درود بر همه ی دوستان و گنجوریان
خوانش این غزل توسط مرشد مرادی در دهه ی پنجاه که در برنامه گلچین هفته پخش شده رو گوش کنید تا عظمت این شعر دستتون بیاد

 

عرفان در ‫۱۰ ماه قبل، چهار شنبه ۲ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۴۲ نوشته:

خوانش آقای فریدون فرح اندوز در اولین ویس بسیار زیبا بود حتما گوش بدین

 

Tak در ‫۹ ماه قبل، سه شنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۳۷ نوشته:

در دیوانی که من دارم بیت آخر به این صورت هست .
مصرع دوم : کان چشم مست شنگ او بسیاری مکاری کند .
باتوجه به مصرع اول به نظر میاد درست باشه .

 

محمود عبادی در ‫۷ ماه قبل، دو شنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۲۳ نوشته:

دوستان عزیز:
آیا توجه کرده اید که جز مصرع اول مطلع در الباقی اولین مصع ها ی این غزل زیبا قافیه وجود دارد مثلا:
اول به بانک نای و نی/ آرد بدل پیغام وی
و الی آخر غزل.
زبان فارسی در دست خواجه مانند موم بوده است اگر تنگنای قافیه سبب شده است که عده ای از شعرا نتوانسته اند شعر خوب بگویند این عرصه برای خواجه جولانگاهی بوده است تازیباتراین حرف ها را در دلکش ترین اوزان عروضی برای من و شما بیادگار بگذارد.
ما باید شکر گذار خدا باشیم که پارسی زبان مادری ما میباشد چرا که بوسیله آن میتوانیم شعر خواجه را بخوانیم و لذت ببریم.

 

محمود عبادی در ‫۷ ماه قبل، یک شنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۲۴ نوشته:

دوستان توجه کرده اید که غیر از مصرع اول مطلع در اولین مصراع های بقییه ابیات این غزل خواجه غوغا کرده است بنوعی که در هرمصرع قافیه و وزن وجود دارد به عنوان مثال " پشمینه پوش تند خو/ کز عشق نشینده بو" که بین کلمه خو و کلمه بو قافیه وجود دارد خواجه هر چه گفته دلربائی کرده است. وی با انتخاب زیباترین اوزان عروضی ما نند بحر رمل عده زیادی از غزلیاتش را در این وزن سروده است و بهمین ترتیب است وزن دلنشین غزل حاضرکه رجز مثمن سالم است و سعدی نیز در این وزن پیش از حافظ طبع آزمائی کرده است.

 

زیبا در ‫۷ ماه قبل، یک شنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۱۴ نوشته:

با تشکر از همه نکات مفیدی که دوستان زحمت کشیدن و گذاشتن. یک طرح کلی که به نظر من می رسه: حال و هوای شعر غمگین است. حافظ در دوران سیاهی است که نای و نی قدغن شده و البته می. همه هم به نام دین. و از طرفی وفاداری بسیار بسیار نایاب شده! حافظ که اینکاره هست پس در این دوران بدکار محسوب می شود. در ناامیدی و قحطی وفاداری آرزوی کسی می کند که این نوش دارو را به مردم بدحال برساند پس آن فرد باید واقعا وفادار باشد. اولا نوای نای و نی را که مستقیم از دلبر به دل پیغام می آورد. دوم پیمانه ای می برای حافظ. چرا آرزوی می دارد؟ در ادامه شعر: شکایت از دلبر در این دوران سیاه و اوضاع پیچاپیچ و در هم بر هم زمانه که روح زلال را رنج می دهد. شاید همان دلبر هم به حافظ می گوید با این پشمینه پوشان عیبجو از مستی حرف بزن باشد که دست بردارند. بنابراین حافظ دوباره به خودش می آید و مقام دلبر را که قبلا از او گله کرده بود یادآور می شود و به پیشنهاد او تصمیم به عیاری می گیرد ... تا می رسد به نام کسی که دعا می کند از او دستگیری کند و غمش را بزداید. در بیت آخر هم شاید دوباره به خودش نهیب می زند که قصد این زمانه پر نیرنگ نکن ...

 

رضا در ‫۵ ماه قبل، یک شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۹، ساعت ۰۱:۲۳ نوشته:

مرشد مرادی بخشی از این شعر را به طرز فوق العاده ای اجرا کرده اند:
https://www.youtube.com/watch?v=GnMKmTxJYT8

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.