گنجور

حاشیه‌ها

دکتر امین لو در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۹:۳۳ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۳ - سؤال در ماهیّت فکرت:

نخستین پرسش در باره ماهیت تفکر

(ابیات  ۷۰ و ۷۱)

پرسش:

۷۰   نخست از فکر خویشم در  تحیر   

چه چیز است آن که گویندش تفکر ؟

۷۱   چبود آغاز فکرت را نشانی ؟

      سرانجام تفکر را چه خوانی ؟

برای اهل تحقیق معلوم است، اولین چیزی که بر بنده ی مکلف واجب است، معرفت الله است که اصل جمیع معارف یقین و عقاید دینی است. وجوب تمام واجبات فرع بر این اصل است. طرق شناخت اگرچه از نظر جزویت لاینحصر است و به عدد خلایق طریقه ی شناخت وجود دارد ولی از نظر کلی طرق شناخت دو نوع است: استدلالی و کشفی؛ راه استدلالی طلب دلیل است از اثر به موثر و از مصنوع به صانع، راه کشفی رفع حجاب از مصنوع است. هر دو طریق به وسیله ی تفکر امکان پذیر است. فکر عبارت است از سیر از ظاهر به باطن و از صورت به معنی؛ به همین جهت است آن بزرگوار اول از تفکر سوال کرده، گفته است: اولین مشکلی که دارم این است که از اندیشه ی خود در حیرتم و به همین جهت پرسیده است: آن چیزی را که تفکر می گویند، «چه چیز است ؟»  

دکتر امین لو در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۹:۰۰ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۲ - سبب نظم کتاب:

سبب نظم کتاب (شرح ابیات از 33 تا 69)

سبب نظم کتاب

33      گذشته هفت و ده از هفتصد سال             

زهجرت ناگهان در ماه شوال

34     رسولی با هزاران لطف و احسان      

رسید از خدمت اهل خراسان

اصولاً بین پیغام و آورنده آن باید سنخیتی باشد و چون آورنده این پیغام، پیغام الهی آورده است بنابراین باید صاحب لطف و احسان نامتناهی و اخلاق کریمه باشد. مخصوصاً که او از اقلیمی به اقلیمی جهت استفسار و استعلام چنین معارف و حقایق فرستاده شده است .

35     بزرگی کاندر آنجا هست مشهور     

به اقسام هنر چون چشمه نور

فرستنده این سؤالات مقتدا و رهنمایی است که در خراسان به اقسام فضایل و کمالات نَسَبی و حَسَبی از سیادت، علم، معرفت و ولایت مانند چشمة نور یعنی آفتاب عالمتاب مشهور است. نام این شخص امیرحسین حسینی هروی است که مرید و خلیفة شیخ الاسلام شیخ بهاءالدین زکریای ملتا بود. او نیز خلیفة شیخ المشایخ شیخ شهاب الدین سهروردی است. او در نظم و نثر در طریقت و معارف آثاری دارد مثل نزهة الارواح ، زاد المسافرین و کنزالرّموز

36     همه اهل خراسان از کِه و مِه       

در این عصر، از همه گفتند او به

 مجموع اهل خراسان از کوچک و بزرگ به سن یا به منصب یا به فضل و کمال گفته اند: آن  بزرگی که در خراسان هست یعنی امیرحسین حسینی هروی از همه اهل خراسان یا از جمیع اهل عالم بهتر است.

37        نوشته نامه ای در باب معنی       

فرستاده بَرِ اربابِ معنی

آن بزرگ نامه ای در باب معنی و معارف به نظم نوشته و پیش ارباب معنی یعنی اهل وجدان و کمال فرستاده است . البته فرستادن این نامه برای امتحان که عادت خودنمایان مغرور می باشد، نبوده است. بلکه از آن جهت بوده تا سؤالات باعث شود عارف کاملی مانند شیخ محمود شبستری جواب هایی بدهد که سالکان طریقت به قدر قابلیت از آن استفاده کرده و محظوظ شوند و شک ها و شبهه های طالبان از بین برود.

38      در آن جا مشکلی چند از عبارت     

ز مشکل های ارباب اشارت

مراد از ارباب اشارت، اولیاء الله هستند.

نامه ای که آن بزرگ فرستاده بود مشتمل بر مشکلی از مشکلات ارباب اشارت یعنی اولیاء الله بود.

می دانیم هر یک از اولیاء الله بسته به مرتبه یا منزلی که به آن رسیده اند، از مشاهدات خود به نوعی تعبیر کرده اند و این تعاریف از نظر معنی اختلافی ندارد و هر اختلافی که هست مربوط به الفاظ است. از آن جائیکه عارف کامل از جمیع مراتب سالکان مطلع هست بنابراین می داند که هر کسی از کدام منزل و از چه حالی نشان می دهد، بنابراین اختلاف از او برخاسته و سخن وی سبب هدایت و ارشاد خلق است.

39         به نظم آورده و پرسیده یک یک    

جهانی معنی اندر لفظ اندک

آن بزرگ سؤالات را به نظم آورده است، چون نظم مطابق طبیعت و غریزه افراد است. سؤالاتی که آن بزرگوار کرده گرچه از نظر لفظ اندک است ولی از نظر معنی بسیار زیاد است. یعنی کلام قلّ و دلّ که نشان از غایت فضل و کمال سؤال کننده می باشد. متن نامه ای که آن بزرگ از خراسان به شیخ فرستاده است در آخر این بخش و بعد از بیت 69 درج گردیده است.

40        رسول آن نامه را برخواند ناگاه     

فتاد احوال او حالی در افواه

آن رسول که از طرف شخص بزرگ آمده بود، نامه را خواند و احوال و حکایات و سؤالات که در آن نامه مکتوب بود در همان حال و زمان در زبان مردم افتاد.

41          درآن مجلس عزیزان جمله حاضر

                بدین درویش هر یک گشته ناظر

در مجلسی که عزیزان و بزرگان حاضر بودند، سؤالات خوانده شد. آن بزرگان به این درویش (شیخ محمود شبستری ) نگاه کردند. البته همه می دانستند که حل این مشکلات و جواب آن سؤالات بالاتر از علوم است و موقوف مکاشفات و مشاهدات است و به جز آن عارف کامل از عهده ی کسی دیگر بر نمی آید.

42         یکی کو بود مرد کار دیده     

زما صد بار این معنی شنیده

در میان آن عزیزان که در مجلس بودند یک مرد کار دیده ای بود. یعنی فهم و درک این نوع سخنان را بهتر داشت. او صد بار این معانی را از منِ درویش شنیده بود. البته مراد از صد بار نشان کثرت شنیدن است و مطلق عدد صد نیست.

43       مرا گفتا جوابی گوی در دم     

کز اینجا نفع گیرند اهل عالم

آن مرد کاردیده به من گفت که: در دم و بدون درنگ جواب سؤالات را بگو تا وسیله ارشاد خلق گردد  و اهل عالم از آن استفاده کنند. گویند که آن مرد کاردیده شیخ المشایخ امین الدین بود که پیر و مرشد شیخ محمود شبستری است .

44      بدو گفتم چه حاجت کاین مسایل     

نوشتم بارها اندر رسایل

به او گفتم که جواب این مسائل و مشکلات را بارها در رسایل یعنی رساله حق الیقین ، رساله شاهد و رسایل دیگر نوشته ام و حاجتی به تکرار نیست.

45       یکی گفتا ولی بر وفق مسؤول     

ز تو منظوم می داریم مأمول

چون گفتم که جواب سؤالات را قبلاً در رسایل گفته ام یکی از حاضرین گفت درست است که جواب سؤالات را گفته ای ولی امیدوارم که جواب سؤالات را مطابق خود سؤالات که منظوم است، بدهی. چون طبایع انسان به نظم بیشتر گرایش دارد و فواید آن بیشتر است.

46   پس از الحاح ایشان کردم آغاز       

جواب نامه در الفاظ ایجاز

چون حاضرین عذر مرا نپذیرفتند و اصرار کردند که جواب نامه را به نظم بگویم من نیز قبول کردم و جواب نامه را در لفظ های مختصر و مفید بیان کردم.

47   به یک لحظه میان جمع بسیار   

بگفتم این سخن بی فکر و تکرار

در اندک ساعتی در آن مجلس و میان کثرت حضار، جواب آن سؤالات را به نظم و بدون تکرار گفتم و در مقابل هر سؤال، بیتی در جواب گفته شد. البته باید گفت که صفای باطن، لطف طبع و تحقیق معانی و الهام الهی در آن عارف کامل جمع گشته بود، به یقین، به فکر و تکرار حاجت نبود.

48     کنون از لطف و احسانی که دارند    

ز ما این خردگیها درگذارند

مخاطب این بیت آن رسولی است که نامه را آورده است. در بیت 34  فرموده بود رسولی با هزاران لطف و احسان از خدمت اهل خراسان رسید، در اینجا نیز شیخ به طریق معذرت می گوید: امیدوارم از لطف و احسان سرشتی که دارند به ما خرده نگیرند و اگر عیب و نقصی در عبارات، الفاظ و قوافی به چشم می خورد از آن در گذرند. البته ممکن است مخاطب این بیت تنها رسول نباشد. بلکه بر همه کسانی باشد که گلشن راز را خواهند خواند .

49          همه دانند کاین کس در همه عمر

                نکرده هیچ قصد گفتن شعر

شیخ محمود می فرماید: همه می دانند من در تمام عمر قصد شعر گفتن نداشته ام. احتمالاً در این بیت نیز به عمد قافیه را غلط آورده و عمر را با شعر قافیه قرارداده است و خواسته است شاهدی بر ادعای خود بیاورد. «گواه عاشق صادق در آستین باشد.»

50     بر آن طبعم اگر چه بود قادر     

ولی گفتن نبود الا به نادر

شیخ  می فرماید: اگر چه طبعم برای نظم قادر بود ولی از جهت آنکه فکرم را به شعر گفتن مشغول نکنم و به موضوعات مهمتر بپردازم، به سرودن شعر نپرداختم مگر بر سبیل ندرت واقع شده باشد.

51        زنثر ار چه کتب بسیار می ساخت    

به نظم مثنوی هرگز نپرداخت

شیخ می فرماید اگر چه به نثر کتابهای زیادی می ساختم و برای ارشاد و خلایق رسایل مختلف نوشتم، اما هرگز به نظم مثنوی نپرداختم. از ترکیب این بیت و بیت بالایی اینگونه مستفاد می شود که احتمالاً به نظم مثنوی نپرداخته است و اقسام دیگر شعر مثل تک بیتی یا رباعی سروده باشد.

52      عروض و قافیه معنی نسنجد   

      به هر ظرفی در او معنی نگنجد

عروض عبارت از میزان شعر است و قافیه نیز عبارت از حرف رَوی و حرکت ما قبل آن است. شیخ می فرماید: با عروض و قافیه نمی توان میزان معانی را سنجید. چون عروض و قافیه برای سنجش میزان حروف و الفاظ بوده، حروف و الفاظ نیز ظروف معانی هستند. معانی مانند دریایی هستند که در درون هر ظرفی نمی گنجند.

53       معانی هرگز اندر حرف ناید    

که بحر قُلزُم اندر ظرف ناید

معانی عرفانی مانند وحدتِ ذات و صفات، ظهورات، تطوّرات، تنوعات و تجلیات از احاطة دلالت الفاظ بیرون هستند. همانگونه که دریای قلزم در ظرف نمی گنجد وسعت میدان معانی آنقدر زیاد است که نمی تواند در ظرف الفاظ بگنجد و محصور به حصار الفاظ و حروف گردد.

54        چو ما از حرف خود در تنگنائیم   

چرا چیزی دگر بر آن فزائیم

برای بیان معانی که از طریق کشف و شهود حاصل می شود با الفاظ و حروف در تنگنا هستیم، حال چرا تنگنای دیگری مانند عروض و قافیه به این تنگنا اضافه کنیم و تنگی ظروف الفاظ و حروف را باز تنگ تر کنیم.

55   نه فخر است این سخن کز باب شکر است  

به نزد اهل دل تمهید عذر است

شیخ در ابیات بالا یادآور شد که جواب نامه را در یک لحظه داده است و بیان نمود: به نظم نیز التفاتی نداشته است. در این بیت می گوید: این مطالب را از باب فخر فروشی نگفتم اما به مصداق «وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ» از باب شکرگزاری این مطلب را بیان نمودم. ضمناً بیان این مطالب برای عذرخواهی است چون خواننده ممکن است به نقایصی برخورد کند، خواستم یادآور شوم چون در زمان کوتاهی و بدون فکر و تکرار مطالب را گفته ام و یا سابقه شعر گفتن نداشتم، ممکن است در بیان مطالب خطاهایی باشد.

56           مرا از شاعری خود عار ناید    

که درصد قرن چون عطار ناید

شیخ می فرماید از اینکه مطالب را به نظم کشیدم، مرا عار نیست. به هیچ حال از آن ننگ نمی دارم، برای اینکه کاملانی پیش از من بوده اند، جهت ترویج راه و روش سالکانِ طریقت و ترتیب علوم و مکاشفاتِ اربابِ طریقت و حقیقت، اشتغال به شعر فرموده اند از آن جمله قطب العرفا و المحققین شیخ فریدالدین عطار است که درصد قرن عارف کاملی مانند او به ظهور نمی رسد. او نیز برای بیان مطالب عرفانی شعر گفته است.

57         اگر چه زین نمط صد عالم اسرار    

بود یک شمه از دکان عطار

اگر چه از این نوع سخنان معارف که در گلشن راز است و صد عالم اسرار در آنها وجود دارد، یک شمه یعنی اندکی از دکان عطار است. ذکر کلمه دکان عطار بدین سبب ایت که دستگاهِ حضرتِ عطار در ولایت، معارف و تحقیقات زیاده از آن است که در حدّ حصر درآید.

58        ولی این بر سبیل اتفاق است   

نه چون دیو از فرشته استراق است

در بیت قبل گفت که: سخنان معارف که  در گلشن راز آمده یک شمه از دکان عطاراست. برای اینکه کسی فکر نکند، شیخ این سخنان را از عطار گرفته است، این عبارت را آورده و متذکر شده که معانی این کتاب همه مشهود خود اوست و مثل استراق دیو از فرشته نیست.

59     علی الجمله جواب نامه در دم     

بگفتم یک بیک نه بیش و نه کم

شیخ می فرماید: جواب نامه آن بزرگوار را در یک دم و در همان زمان یک به یک گفتم به نحوی که در مقابل هر سؤالی جوابی گفته شد. چنانچه در مقابل یک بیت،  یک بیت گفته شد. اگر بیت شامل دوسؤال بود در مقابل یک بیت، دو بیت گفته شد. اگر چه بعضی از سؤالات جواب بیشتری داشت ولی در آن مجلس برای هر سؤال یک جواب داده شد و جواب ها نه بیشتر از سؤالات بود و نه کمتر از آن .

60        رسول آن نامه را بستد به اعزاز    

وزآن راهی که آمد باز شد باز

رسول که با لطف و احسان از خدمت اهل خراسان با نامه مشکلات ارباب اشارت رسیده بود؛ نامه ی حاوی جواب آن سؤالات که در آن مجلسِ عزیزان، داده شد با عزت و احترام گرفت و از آن راهی که آمد باز برگشت. یعنی از آن راه خراسان که آمده بود باز به طرف خراسان بازگشت .

61           دگر باره عزیزی کارفرمای    

مرا گفتا به آن چیزی بیفزای

در آن مجلس که عزیزان جمله حاضر بودند، آن مرد کاردیده به من فرموده بود که جواب نامه را بگویم، همان مرد فرمود که جواب هایی که نوشته ای بسیار مختصر است و باید این جواب را به تفصیل بیان کنی و لواحق و لوازم آن معانی را مشروحاً بیان نمایی .

62        همان معنی که گفتی در بیان آر     

زعین علم با عین عیان آر

آن مرد کاردیده به من گفت همان معنی را که بر سبیل اختصار بیان کرده ای به تفصیل بیان کن. مطالب را که به صورت علمی بیان کرده ای این بار به شکل عینی درآور و در پی هر سؤال که جوابی مختصر داده ای از مشاهدات ارباب کشف و شهود مطالبی بیان کن، همچنین اشارت به حالاتی که مناسب آن مقام باشد، بفرما تا علم الیقین به عین الیقین تبدیل شود و موجب رفع شبهات گردد و منبع حق الیقین گردد.

63          نمی دیدم در اوقات آن مجالی   

که  پردازم بدو از ذوق حالی

شیخ می فرماید: در اوقات خود آن مجال را نمی دیدم تا چیزی بر آن مطالب بیفزایم. این عدم مجال به واسطة ذوق حالی بود که داشتم. به بیانی دیگر از آن جذبه و حالت عرفانی که داشتم، نمی خواستم خارج شوم و به تألیف رساله ی منظوم بپردازم .

64     که وصف آن به گفت و گو محال است 

که صاحب حال داند کان چه حال است

آن حالی که در بیت قبل بیان کردم، پدیده احساسی و عالی است. بیان آن با زبان ممکن نیست و کسی  باید خودش آن حال را پیدا کند تا بفهمد که آن حال چیست.

65      ولی بر وفق قول قایل دین     

نکردم رد سؤال سایل دین

این بیت اشاره به آیة «وَأَمَّا السَّائِلَ فَلَا تَنْهَرْ» است. مراد از قایل دین نیز حضرت پیغمبر (ص) است. شیخ می فرماید: بنا به قول پیغمبر سؤال سایل دین را رد نکردم. اضافه شدن دین به سایل نیز در این بیت از آن بابت است که غرض آن بزرگ که اشاره به نوشتن کرد، ترویج اسرار دین و تمشیت ارباب یقین بوده است.

66      پیِ آن تا شود روشن تر اسرار     

درآمد طوطی نطقم به گفتار

برای اینکه اسرار روشن تر شود، طوطی نطق من به گفتار درآمد. شیخ در این بیت ناطقة خود را به طوطی تشبیه کرده است از بابت اینکه نشان دهد این سخنان الهام های غیبی و القائی بوده است.

67       به عون و فضل و توفیق خداوند      

بگفتم جمله را در ساعتی چند

نظر بر اینکه هر چه از هر کس صادر می شود به اراده و مشیت الهی است؛ از این بابت می گوید: با یاری، بخشش و توفیق حضرت حق و نه به اختیار، سعی و کسب خود، آنچه را در این کتاب نوشته شده است در چند ساعت یعنی در اندک مدت گفتم.

68      دل از حضرت چو نامِ نامه در خواست   

جواب آمد به دل کان گلشن ماست

شیخ می فرماید: دلم از حضرت حق چون نام  نامه ای که در جواب نامه رسول نوشته بودم درخواست نمود با الهام جواب آن درخواست از حضرت حق آمد که: این کتاب گلشن ماست. تعبیر گلشن نیز از این بابت است همانگونه  که در گلشن، گل های رنگارنگ شکفته می شود، در این گلشن نیز گل های عجایب و غرایب اسرار الهی جلوه گری کرده است. باید دانست که اگر چه نبوت به حضرت ختمی مرتبت ختم شده است و وحی نیز به او خاتمه یافته است ولی الهام و القائات ربانی باقی است.

69       چو حضرت کرد نام نامه گلشن    

شود زو چشم دل ها جمله روشن

چون حضرت حق، نام این نامه را گلشن گذاشته است، به یقین چشم دل ها جملگی از او روشن خواهد شد. چشم دل از آن جهت فرموده است که ادراک این نوع معانی جز به قوة بصیرت که دیدة دل عبارت از آن است، میسر نخواهد بود.

متن نامه ای که رسول از خراسان آورده، ابیات زیر است که حاوی هفده سؤال است.

ز اهل دانش و ارباب معنی    

سؤالی دارم اندر باب معنی

ز اسرار حقیقت مشکلی چند 

 بگویم در حضور هر خردمند

نخست از فکر خویشم در  تحیر  

  چه چیز است آن که گویندش تفکر ؟

چبود آغاز فکرت را نشانی ؟      

 سرانجام تفکر را چه خوانی ؟

کدامین فکر ما را شرط راه است؟      

 چرا گه طاعت و گاهی گناه است؟

که باشم من؟ مرا از من خبر کن؟  

   چه معنی دارد "اندر خود سفر کن"؟

مسافر چون بود رهرو کدام است؟     

که را گویم که او مرد تمام است؟

که شد برسر وحدت واقف آخر؟    

   شناسای چه آمد عارف آخر؟

اگر معروف و عارف ذات پاک است   

  چه سودا بر سر این مشت خاک است؟

کدامین نقطه را نطق است انا الحق ؟   

   چه گویی هرزه ای بد آن مزیق ؟

چرا مخلوق را گویند واصل؟       

   سلوک و سیر او چون بود حاصل ؟

وصال ممکن و واجب به هم چیست؟   

حدیث قرب و بعد و بیش و کم چیست ؟

چه بحر است آن که علمش ساحل آمد؟  

ز قعر او چه گوهر حاصل آمد؟

صدف چون دارد آن معنی بیان کن       

کجا زو موج آن دریا نشان کن

چه جزو است آن که او از کل فزون است؟    

طریق جستن آن جزو چون است

قدیم و محدث از هم چون جدا شد      

  که این عالم شد آن دیگر خدا شد

دوعالم ما سوی الله است بی شک       

   معین شد حقیقت بهر هر یک

دوئی ثابت شد آنگاه این محال است   

 چه جای اتصال و انفصال است

اگر عالم ندارد خود وجودی     

  خیالی گشت هر گفت و شنودی

تو ثابت کن که این و آن چگونه است  

وگرنه، کار عالم باژگونه است

چه خواهد مرد معنی زان عبارت    

   که دارد سوی چشم و لب اشارت

چه جوید از سرزلف و خط و خال     

کسی اندر مقامات است و احوال

شراب و شمع و شاهد را چه معنی است   

خراباتی شدن آخر چه دعوی است

بت و زنار و ترسایی درین کوی   

   همه کفر است ورنه چیست بر گوی

چه می گویی گزاف این جمله گفتند

   که در وی هیچ تحقیقی نهفتند

محقق را مجازی کی بود کار      

   مدان گفتارشان جز مغز اسرار

سخن های حسینی حسب حال است   

  نه بهر امتحانش این سؤال است

کسی کو حل کند این مشکلم را        

نثار او کنم جان و دلم را

شیخ چون از مقدمات کتاب فارغ شد، اکنون به پاسخ  سؤالات می پردازد.

ملیکا رضایی در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۴۱ دربارهٔ رشحه » شمارهٔ ۸ - غزل:

با سلام چند بار این شعر را تکرار کردم ولی یک سوال هنوز برای من شک می آورد ...محمود در بیت دوم خاطری ست که رشحه به او میگوید یا نه !

Polestar در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۰۴ دربارهٔ ملک‌الشعرا بهار » غزلیات » شمارهٔ ۴۴:

با مجید دری موافقم

Polestar در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۵۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۳:

در بیت هشتم

و از حیا

باید اینجور بشه: وز حیا

امیرالملک در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۴۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸:

 کل عالم را به یک غزل کرده است عطار

دکتر امین لو در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۴۳ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۱ - دیباچه:

بسمه تعالی

گلشن راز، مثنوی عرفانی کوچک از نظر حجم و بسیار بزرگ از نظر محتوا است که در ماه شوال سال ۷۱۷ هجری قمری، شیخ محمود شبستری در پاسخ هفده سؤال «امیرحسین هروی» از عرفای اهل خراسان سروده است. شیخ در زمان خلق این اثر سی سال بیشتر نداشت. برای گلشن راز شرح های متعددی نوشته شده، همچنین به چندین زبان خارجی ترجمه شده است. بهترین و مفصل ترین شرح «مفاتیح الاعجاز» است که شیخ محمد لاهیجی در قرن نهم هجری نوشته است. با وجود اینکه لاهیجی در مقدمه کتاب یادآور شده - تصمیم داشتم با عباراتی ساده و روشن بنویسم -  مع الوصف شاید برای برخی خواندن و فهم آن دشوار باشد. بنابراین اینجانب تصمیم گرفتم، شرح ایشان را مختصر کرده، ضمنا تا آنجا که میسر است، ساده تر نمایم. به حول و قوه الهی این کار انجام شد و در سال ۱۳۸۳ با عنوان «هزار گنج» در سه هزار نسخه به چاپ رسید. این کتاب در اندک مدتی به فروش رفت. نظر بر اینکه کتاب هزارگنج خواستارانی دارد اما چاپ مجدد آن نیز مشکل است، مصلحت را در آن دیدم که از امکانات پر ارزش گنجور استفاده کرده، علاوه بر آن کل کتاب را که دارای مقدمه، شرح حال شیخ محمود شبستری و شیخ محمد لاهیجی و مطالبی در رابطه با وحدت وجود است، در وبلاگی به آدرس  زیر درج نمایم.

Hezarganj-golshanraz.blogfa.com

دکتر حسن امین لو

 

سرآغاز (شرح ابیات از ۱ تا ۳۲)

نظر بر اینکه هر فیضی از خداوند متعال می رسد به توسط اسماء الهی است بنابراین آغاز کتاب را با نام علیم حکیم شروع کرده و می فرماید:

1    «به نام آن که جان را فکرت آموخت      

چراغ دل به نور جان بر افروخت»

بزرگترین هدف انسان، شناخت خداوند است. برای شناختن خداوند دو راه وجود دارد: اول روش استدلالی، دوم راه کشف و شهود. هر دو روش فوق محتاج تفکر است و به عبارتی «فکرت» سیر از ظاهر به باطن و از صورت به معنی است.

«جان» به معنای روح است که مرکز تفکر است.

به واسطه عظمت پروردگار که دارای اسماء زیاد است در این بیت به هیچ یک از اسماء الهی اشاره نفرموده و گفته است: «به نام آن که» در واقع کلمه «آن» در این بیت اشاره به جمیع اسماء الهی دارد.

چون «دل» واسطه روح و نفس است به همین جهت فرموده که «چراغ دل به نور جان بر افروخت» در این بیت، دل را به چراغ تشبیه کرده است، چون رؤیت جمال حق فقط با دل میسر است.

هم چنین نور را به جان از آن جهت نسبت داده که جان یعنی روح از تیرگی ها مبرّاست. بنابراین معنی بیت چنین خواهد بود:

به نام خداوندی که به روح انسان اندیشیدن آموخت و دل انسان را که مانند چراغی است با نوری که از روح منشاء می گیرد، فروزان نمود.

در بیت بعد اشاره به نعمتی نموده که شامل آدم و عالم است و سپس به نعمتی بالاتر  اشاره می کند که مخصوص آدم است و با این تعبیر تقدم ذاتی آدم را بر عالم نشان می دهد و به همین سبب می فرماید :

2    ز فضلش هر دو عالم گشت روشن     

ز فیضش خاک آدم گشت گلشن

«فضل» عبارت از تجلی رحمانی خداوند است که شامل همه موجودات است و با این نعمت تمام موجودات از تاریکی عدم به روشنایی وجود قدم می گذارند .

فیض عبارت از تجلّی رحیمی خداوند است که مخصوص انسان به ویژه مؤمنان و صِدّیقان است. با این نعمت، طبیعت انسان مثل گلشنی می شود که هزاران گل رنگارنگ و خوشبوی معرفت و حقیقت در آن شکوفا می گردد . پس معنی بیت چنین خواهد بود:

از تجلی رحمانی خداوند هر دو عالم به وجود آمد و از تجلی رحیمی او آدم آفریده شد. در بیت بعد اشاره به قدرت خلاقیت خداوند می کند و می فرماید:

3    توانایی که در یک طرفه العین    

زکاف و نون پدید آورد کونین

«طرفه العین» یعنی در یک نظر اجمالی.

«کاف و نون» عبارت از حروف فعل امر «کُن» می باشد و اشاره به آیة کریمه «انّما امرُهُ اذا اَرادَ شیئاً اَن یقول له کُن، فیکون» (آیه 82 سوره یس) دارد.

در این بیت «کن» نشانه اراده کلی خداوند است. چون آفرینش خداوند بدون مقدمه و تمهید صورت می پذیرد و هر وقت اراده کند، در همان لحظه انجام می شود.

«کونین» یعنی دو جهان و عبارت از جهان غیب و شهادت یا جهان خلق و امر است. در این بیت کونین اشاره به اعیان ثابته جمیع موجوداتِ غیب و شهادت دارد که آن اعیان را صور علمیّه حق نیز می نامند. در این مرحله، تجلّی حق به صورت تعیّن اول است و تعیّن اول عبارت از تنزّل حق از مراتب ذات احدیت به مرتبه اسماء و صفات می باشد . در این مرحله جمیع اشیاء اعم از غیب و شهادت در علم حق ثبوت یافته اند. تعین اول را عقل کل، قلم، روح اعظم، ام الکتاب و حقیقت محمدی نیز می خوانند . پس معنی بیت چنین خواهد بود:

خداوند قادری که در یک نظر اجمالی و بدون تمهید مقدمات هر دو عالم غیب و شهادت را به وجود آورد .

4  چو قاف قدرتش دم بر قلم زد    

هزاران نقش بر لوح عدم زد

«قاف» اولین حرف کلمه قدرت است و اشاره به اول مقدوری است که از قدرت نامتناهی خداوند سرچشمه می گیرد.

«دَم» به معنای نَفَس و آن عبارت از نفس رحمانی است. نفس رحمانی عبارت از ظهور حق به صورت ممکنات است. به عبارت دیگر حق به وسیله نفس رحمانی افاضه وجود بر جمیع موجودات می کند.

«عدم» در این بیت مــراد اعیان ثابته است چون اعیان ثابته نسبت به وجود خارجی اشیاء عـــدم می باشند بنابراین اعیان ثابته را در مقایسه با وجود خارجی اشیاء، عدم می نامند .

«هزاران نقش» به معنی نقوش اعیان کثرات موجودات اعم از روحانی و جسمانی است.

«قلم» عبارت از تعین اول است و چنانکه در بالا گفته شد، در این مرحله جمیع اشیاء از غیب و شهادت در علم حق ثبوت یافته اند.

پس معنی بیت چنین خواهد بود:

چون ارادة الهی و قدرت نامتناهی او با نفس رحمانی تعین اول را ایجاد کرد، هزاران اعیان کثرات اعم از روحانی و جسمانی در لوح عدم نقش بستند.

5     از آن دم گشت پیدا هر دو عالم     

      وز آن دم شد هویدا جان آدم

دم به معنای نفس و مراد از آن فیض رحمانی است ، مراد از هر دو عالم، عالم غیب و شهادت است.

فیض رحمانی را از آن جهت به نَفَس تشبیه کرده اند که مانند نفس به ذات خود ساده است ولی وقتی به مخارج حروف می رسد، تبدیل به حروف می گردد و به عبارتی به صورت حروف تعیّن می یابد. ذات احدیت نیز منزه از کثرت است ولی وقتی در مظاهر امکانیه تجلی می نماید به جهت اظهار اسماء و صفات به لباس کثرات ملبس می شود.

در بیت بالا پیدا شدن آدم را با وجود اینکه آدم نیز جزیی از عالم است ولی به صورت خاص بیان نموده است. در واقع انسان آئینة جمیع صفات و اسماء الهی است و خلاصه هر دو عالم است . پس معنی بیت چنین خواهد بود: در بیت قبلی اشاره به تجلی اول بود که سبب به وجود آمدن صور علمیه یا صور معانی گردیده در این بیت اشاره به تجلیات بعدی است که سبب پیدا شدن یعنی تعیّن هر دو عالم غیب و شهادت گردید. همچنین از همان تجلیات بعدی جان آدم نیز که آئینه جمیع اسماء و صفات الهی است، ظاهر گردید.

6    در آدم شد پدید این عقل و تمییز    

که تا دانست از آن، اصل همه چیز

اسماء و صفات الهی نامتناهی است و مقتضای حکمت الهی ظهور اسماء و صفات است و هر یک از مراتب ممکنات، مظهر اسمی از اسماء کلیه و جزئیه الهی است و تنها موجودی که شامل تمام اسماء و صفات الهی است، انسان می باشد و چون آدم که انسان کامل است، مظهر جمیع صفات و اسماء الهی بود، در او عقل و تمییز نیز که مظهر جامعیت است، به وجود آمد.

نکته دیگر اینکه هر که را نصیبی از صفتی نباشد درک آن صفت نیز نمی تواند بکند و با توجه به اینکه انسان جامع تمام اسماء و صفات است به همین مناسبت انسان توان درک و شناخت اصل همه چیز را دارد . مراد از همه چیز تمام اسماء و صفات الهی است که در کلمه الله جمع گشته است. تنها موجودی که می تواند عارف به تمام اسماء یعنی الله باشد، انسان است.

7    چو خود را دید یک شخص معین   

تفکر کرد با خود، "چیستم من؟"

شخص معین یعنی شخصِ تعیّن یافته. در اینجا لازم است، توضیح دهیم که هر عینی از اعیان موجوده در خارج دو اعتبار دارد یکی من حیث الحقیقه و آن ظهور حق در صور مظاهر ممکنات است که آن را تجلی شهودی می گویند و دیگری به اعتبار تعین و تشخص.

اول چیزی که مُدرَک انسان می شود، تعین شخصی خود اوست که نهایت تنزلات نصف نزولی دائره وجود و بدایت نصف عروجی این دایره می باشد و به این اعتبار، انسان را مطلع الفجر نیز گویند، به عبارتی دیگر انسان نهایتِ ظلمتِ شبِ کثرت و بدایت نور روز وحدت است .

چنانچه از ابتداء مراتب موجودات تا مرتبة انسانی که نهایت کثرات است، سیر بحر است به سوی قطره و برعکس سیر از مرتبة انسانی تا مقام احدیت ، سیر قطره است به سوی دریا. مبداء این سیر رجوعی، انسان است . این سیر رجوعی بدون وسیله تفکر ممکن نیست و تفکر عبارت از حرکت معنوی از کثرت به وحدت و از صورت به معنی است پس معنی بیت چنین خواهد بود:

چون انسان خود را به صورت تعین خاص که جامع تمام حقایق و کمالات الهی است، دید؛ تفکر نمود که "من چیستم؟". یعنی تعین خود را مقدمة شناخت ذات واجب گردانید. در این جا باید یاد آور شد که بین عارف (انسان) و معروف (ذات احدیت) مشابهت وجود دارد و این شناخت بدلیل این مشابهت امکان پذیراست.

8     ز جزوی سوی کلی یک سفر کرد     

وز آنجا باز بر عالم نظر کرد.

تنزل ذات احدیت به مراتب کثرات را سفر کل به جزء یا سفر مطلق به مقید گویند.

این سیر ظهوری انبساطی و نزولی است و برعکس آن که سیر انسان به سوی ذات احدیت است، سیر جزوی به کلی و یا مقید به مطلق گویند. این سیر شعوری، انقباضی و صعودی بوده و مستلزم معرفت کشفی و شهودی است. مراد از جزوی تعین آدم (انسان) است که خلاصه تعینات و کثرات است. مراد از کلی، واحد مطلق است. پس معنی بیت چنین خواهد بود:

انسان کامل که آدم است با سیر شعوری و رجوعی به مقام احدیت با وسیلة تفکر سفر کرد و سیر الی الله به انجام رسید. بعد از رسیدن به ذات احدیت باز بر عالم که مرتبۀ جزویت، تقید و کثرات است؛ نگاه کرد. در این مرحله بر او ظاهر شد؛ کل عالم که به صورت کثرات اشیاء تجلی کرده و هر تعین از آن به صفت خاص ظاهر گشته است، یک حقیقت بیش نبوده است.

9      جهان را دید امر اعتباری        

چو واحد گشته در اعداد ساری

عارف در سیر به سوی الله، کل جهان یعنی عالم کثرات را قائم به وجود واحد دید و معلومش شد که غیر از وجود خدا هیچ موجود حقیقی دیگر وجود ندارد. نمود کثرات بی غایت، همه اعتبارات آن حقیقت واحد می باشند. همچنین بر او معلوم گشت که سریان واحد مطلق در کثراتِ دو عالم مثل سریانِ عدد یک در سایر اعدادِ بی نهایت است. چون کثرتِ مراتب اعداد به حقیقت غیر از تکرار واحد نبوده وجود واحد نیز با مراتب کثرات از نظر تنوع ظهور مثل نسبت واحد با مراتب اعداد می باشد.

10    جهان خلق و امر از یک نَفَس شد   

که هم آن دم که آمد باز پس شد

جهان خلق عبارت از عالمی است که موجود به ماده و مدت می باشد و اسامی دیگر آن عالم خلق، مُلک و شهادت می باشد.

جهان امر عبارت از عالمی است که موجود به ماده و مدت نیست و اسامی دیگر آن عالم امر، ملکوت و غیب می باشد.

هر دو عالم امر و خلق از یک نفس رحمانی که عبارت از تجلی ذات احدیت است به صورت کثرات ظاهر گشته است .

مراد از «هم آن دَم» در مصرع دوم همان نفس رحمانی است که افاضۀ وجود کرده و در یک سیر نزولی به نهایت تنزلات که مرتبۀ انسانی است، رسیده است. پس معنی مصرع دوم چنین خواهد بود: باز با همان نفس رحمانی در یک سیر صعودی و بر عکس سیر اول کثرات را پشت سر گذاشت و دوباره به نقطه اول که ذات احدیت می باشد، رسید.

11     ولی این جایگه آمد شدن نیست     

شدن چون بنگری جز آمدن نیست

مراد از «این جایگه» مقام ذات احدیت است . به عبارتی دیگر جایگاهی است که سالک پس از سیر بسوی خدا به مقام کشف و شهود رسیده است.

سالک وقتی به جایگاه کشف و شهود می رسد، می بیند یک حقیقت بیشتر وجود ندارد. آن حقیقت است که هر لحظه به ظهوری و شأنی ظهور می نماید. سالک در این جایگاه متوجه می شود، همانگونه که کثرات امری اعتباریند بلکه آمد و شد نیز امری اعتباری است.

مراد «از آمد و شد» تجدید تجلیات رحمانی است. بدین معنی که فیض تجلی رحمانی علی الدوام بر موجودات می رسد. اشیاء یعنی ممکنات لحظه به لحظه به اقتضای امکانیت ذاتی نیست می شوند که در این بیت کلمه «شد» اشاره به آن است. سپس اشیاء به فیض تجلی حق، هست می شوند که در این بیت کلمۀ «آمد» اشاره به آن است. این آمد و شد یا هست شدن و نیست شدن به قدری سریع است که ادراک آمدن و شدن آن ممکن نیست. در واقع آمدن، عین شدن و برعکس، شدن  عین آمدن است.

12    به اصل خویش راجع گشت اشیاء     

همه یک چیز شد پنهان و پیدا

اشیاء عبارت از عالم کثرات است که در حقیقت عدم هستند. اصل همه چیز حق است. در واقع عالم که نیستی است به حق که هستی است، هست گشته است. رجوع تمام اشیاء به اوست در حقیقت غیر از او هیچ موجودی نیست .

«پنهان» یعنی عالم امر و غیب. «پیدا» یعنی عالم شهادت و خلق. پس معنی بیت چنین خواهد بود:

سالک وقتی از جزء به کل سفر نماید و پس از رسیدن به مقصد به عالم نظر کند؛ متوجه خواهد شد که هر دو عالم یک حقیقت بیش نیستند. در واقع هر دو عالم تجلی ذات احدیت می باشند.

در این مرتبه، عالم غیب و شهادت در نظر سالک یکی می شود.

13      تعالی الله قدیمی کو به یک دم      

کند آغاز و انجام دو عالم

تعالی الله :  یعنی رفیع و عظیم است خداوند .

قدیم: خداوند قدیم است در مقابل ممکنات که حادث می باشند خداوند از حدوث مبرّا و منزّه است .

دم: عبارت از نفس رحمانی است .

دو عالم: عالم غیب و عالم شهادت

آغاز: یعنی بوجود آمدن ممکنات از کتم عدم.

انجام: یعنی تلاشی ممکنات به نور وحدت

پس معنی بیت چنین خواهد بود:

رفیع و عظیم است خداوند قدیمی که با یک نفس رحمانی، دو عالم را به حکم اوّلیت از کَتم عدم به صحرای وجود می آورد و با همان نفس رحمانی به مقتضای آخریت، انجام می کند. این امر تلاشی ممکنات به نور وحدت است .

14     جهان خلق و امر آن جا یکی شد     

یکی بسیار و بسیار اندکی شد

مراد از آن جا در بیت فوق اشاره به جایی است که عارف از جزء به کل سفر کرده و به مقام ذات احدیت رسیده است .

در آنجا که عارف به مقام کشف و شهود رسیده است؛ متوجه می شود که جهان خلق و امر یعنی غیب و شهادت  هر دو تجلیات ذات حق هستند  و هر دو بیش از یک حقیقت نیستند و پی می برد، ذات احدیت که یکی است در سیر نزولی به صورت کثرات تعیّن می یابد و در سیر صعودی کثرات به صورت حقیقی بازگشت می نمایند.

در بیت فوق مراد از یکی ، ذات احدیت و مراد از بسیار ، عالم کثرات است.

15     همه از وهم تست این صورتِ غیر    

که نقطه دایره است از سرعت سیر

مراد از «صورت غیر» عالم کثرات است چون در عالم کثرات است که اشیاء به ظاهر، غیر یکدیگرند. در صورتیکه اشیاء در عالم کثرات نیز یک حقیقت بیش نیستند که آن ذات احدیت است که به صورت کثرات تجلی نموده است. غیر دیدنِ اشیاء از همدیگر به دلیل وَهم و خیال است، همانند اینکه اگر یک نقطه را به سرعت بچرخانی مانند دایره می بینی در صورتیکه جز نقطه چیز دیگری وجود ندارد. عالم کثرات به منزله همان دایره است و ذات احدیت و یا حقیقت کلی به منزله همان نقطه است.

16        یکی خط است از اول تا به آخر       

        بر او خلق جهان گشته مسافر

از اول مراتب موجودات که خلق اول است تا آخر تنزلات یعنی مراتب موجودات که مرتبة انسانی است و بر عکس از مرتبة انسانی تا مرتبهء الهی که نقطه آخر به اول می رسد یک خط دایرة موهومی است. این خط مستدیر ناشی از تجدّد تعیّناتِ همان نقطهء وحدت است. بر این خط مستدیر موهومی خلق جهان مسافرند که از بطون به ظهور می آیند و از ظهور به بطون می روند.

17        در این ره انبیاء چون ساربانند        

دلیل و رهنمای کاروانند

« در این راه » اشاره به نزول، عروج ، مبدأ و معاد است .

انبیاء که به حسب ذاتی بر حقایق امور و منازل، مراحل و خطرات این راه اطلاع یافته اند، مانند ساربانند. همانگونه که ساربان در کاروان نگهبانی اشتران را می نماید و کاروان را به منزل می رساند، انبیا نیز نفوس خلایق را از افراط و تفریط اخلاق، اوصاف و اعمال نگهبانی کرده، به صراط مستقیم هدایت می کنند تا به منزلگاه کمال که همان وصول به مبداء است، برسانند.

اگر چه انسان مظهر جامع اسماء و صفات الهی می باشد ولی انبیاء و اولیاء انسان های کاملی هستند که به طریق تصفیه به مبداء رجوع کرده اند و در پرتو تجلی احدیت او، هستی موهوم خود را فانی کرده و باقی بالله شده اند. در مرتبه بقاء بالله نیز همه انبیاء و اولیاء در یک مرتبه نیستند بعضی به اکثر صفات الهی متحقق شده اند و بعضی به اقل این صفات دارا گشته اند و بین این اکثر و اقل تفاوت بسیار است .

در بین انبیاء پیغمبر ما به جمع اسماء و صفات الهی دارا گشته است .

18         وز ایشان سید ما گشته سالار      

هم او اول هم او آخر در این کار

مراد از سید ما حضرت رسالت پناه محمد مصطفی (ص) است. در بین انبیاء و اولیاء حضرت محمد سالار گشته است و او در کار نبوت، هم اول و هم آخر است. اول در حقیقت و آخر است در صورت است .

توضیح: نبوت به معنی اِِنباء است یعنی خبردادن و نبی آن است که از ذات، صفات و اسماء الهی خبر دهد. باید بدانیم که نبوت دو جنبه دارد اولاً حقیقت نبوت که آن را حقیقت محمدی (ص) گویند. ثانیاً صورت نبوت. در واقع صورت نبوت مظهری از نبوت حقیقی است . هر نبی از انبیاء از زمان آدم تا زمان خاتم مظهری از نبوت روح اعظم یا حقیقت محمدی (ص) است. صورت محمدی (ص) مظهر تمام اسماء و صفات و یا به عبارتی مظهر کامل نبوت، روح اعظم و یا حقیقت محمدی (ص) است . بنابراین حضرت محمد (ص) از جهت حقیقت نبوت ، اول و از نظر صورت نبوت، آخر است.

19        احد در میم احمد گشت ظاهر      

دراین دور، اول آمد عین آخر

احد یعنی ذات باریتعالی که الله است. الله اسم ذات است به اعتبار جمیع  اسماء و صفات، به عبارتی دیگر جمیع اسماء و صفات در تحت اسم الله مندرج است، بقیه اسماء الهی صفتی از اسماء الهی را نشان می دهند . به عنوان مثال از اسماء خداوند علیم یا قدیر است که این اسماء فقط نشان از علم یا قدرت خداوند است. هر یک از موجودات مظهری از یک یا چند اسم الهی هستند ولی انسان مظهر جمیع اسماء و صفات الهی است. احمد یعنی حضرت محمد (ص) مظهر کامل جمیع اسماء و صفات الهی است .

مراد از کلمه اول، ذات احدیت است. مراد از آخر حضرت محمد (ص) است و مراد از دور، تجلی اسماء الهی در ممکنات است. مراد از میم احمد، دایره موجودات است. در ابیات قبل توضیح داده شد که تجلی ذات احدیت حرکتی است از او به طرف ممکنات، این حرکت یک سیر نزولی است که آن را قوس نزولی می گویند، هر چه به آخر قوس می رسیم، موجودات کامل تر می شوند. انسان کامل ترین موجودات در آخر قوس نزولی قرار گرفته است. در این دایره حضرت محمد کامل ترین انسان ها است، در آخر قرار گرفته و عین اول شده است، یعنی به قدری کمال یافته است که آئینه تمام نمای ذات احدیت شده است .

19مکرر  ز احمد تا احد یک میم فرق است

جهانی اندر این یک میم غرق است

این بیت در همه نسخه ها نیست.

میم در حروف ابجد شمارة چهل می باشد و مراتب موجودات گرچه از نظر جزیی لاینحصرند ولی از نظر کلی چهل مرتبه می باشند که مظهر حقیقت محمدی (ص) هستند. میم احمد اشاره به جمیع مراتب کونیه حقیقت محمدی (ص) است. به عبارتی جهان یعنی تمام مراتب چهل گانه موجودات، محل تجلی حقیقت محمدی (ص) است . مراتب چهل گانه به شرح زیر است:

1-عقل کل، قلم، ام الکتاب، روح اعظم یا حقیت محمدی (ص).

2-نفس کل یا لوح محفوظ یا کتاب مبین.

3-هیولی یا هیاکل یا کتاب مسطور یا رق منشور

4-طبیعت کلیه که مبداء آثار اسماء و افعال است.

5-فلک اطلس که عرش می نامند.

6-کرسی که فلک ثوابت می باشد. 7- فلک هفتم 8– فلک ششم- 9-فلک پنجم  10-فلک چهارم 11-فلک سوم 12- فلک دوم 13- فلک اول 14- کیوان یا زحل 15-مشتری یا برجیس 6- مریخ یا بهرام 17- آفتاب یا نیّر اعظم 18- ناهید یا زهره 19- تیر یا عطارد 20-قمر که نیّر اصغر می نامند.21-حمل 22-ثور 23-جوزا 24-سرطان 25- اسد 26- سنبله 27- میزان 28-عقرب 29- قوس 30-جدی 31- دلو 32- حوت 33-کره نار 34- کره هوا 35-کره آب 36- کره خاک 37- جماد 38- نبات 39- حیوان 40-انسان

در ابیات قبل که گفته بود «در این دور، اول آمد عین آخر» یعنی در این دایرة موجودات، اول که عقل کل است، عین آخر که انسان است، شده است. یعنی حقیقت عقل کل به صورت انسان کامل در آمده است و نقطه اول دایره به نقطه آخر دایره ملحق شده است .

20        بر او ختم آمده پایان این راه       

بدو مُنزَل شده اَدعوا الی الله

اَدعو الی الله اشاره به آیه کریمه « قُل هٰذِهِ سَبیلی أَدعو إِلَی اللَّهِ ۚ عَلیٰ بَصیرَةٍ » آیه 108 از سوره یوسف است یعنی ای محمد (ص) بگو طریق توحید ذاتی، راه حقیقی من است و من خلایق را به اسم جامع الله که مظهر آن اسم هستم به بصیرت دعوت می نمایم. چون هر شخصی در این عالم تحت ربوبیت اسمی از اسماء الهی هست پس دعوت ایشان از آن اسماء متفرقه به طرف اسمی از ذات احدیت است که جامع اسماء الهی است یعنی به طرف الله .

معنی بیت : راه دعوت انبیاء به وجود حضرت ختمی مرتبت پایان آمده و نبوت او هم چنان که از نظر حقیقت ازلی بود از نظر صوت نیز ابدی می باشد و به او آیه أدعو "إِلَی اللَّهِ" نازل شده است .

21    مقام دلگشایش جمع جمع است   

جمال جان فزایش شمع جمع است

  • به هر چیزی که به محض موهبت الهی و بدون تعمل سالک ، بر دل پاک او از جانب حق وارد می شود و باز به ظهور صفات نفس، زایل گردد، «حال» می گویند. این وضع یک حالت ناپایدار است.
  • اگر «حال» وضعیت ثابت و پایدار نمود و ملکه سالک گشت آن را «مقام» می گویند . حال و مقام هر دو مخصوص ارباب قلوب است .
  • «فرق» یعنی احتجاب از حق به خلق یعنی همه چیز را خلق دیدن و حق را من کل الوجوه غیر دانستن که این وضعیت مخصوص افراد عادی است. 
  • «جمع» که در مقابل فرق است، عبارت است از مشاهدة حق بی خلق. این مرتبه فناء سالک است چون زمانی که هستی سالک پابرجاست، شهود حق بدون خلق مسیر نیست.
  • فرق بعدالجمع شهود خلق است قایم به حق یعنی حق را در جمع مخلوقات مشاهده می کند در این حالت سالک از مقام فناء عبور کرده به مقام بقاء بالله می رسد و در وحدت کثرت و در کثرت وحدت مشاهده می کند .
  • جمع الجمع بعد از مرتبه فرق بعد الجمع قراردارد و عالی ترین درجة کمال است . سالک وقتی به این مقام می رسد ، موجودات و ممکنات را آنچنانکه هست، می بیند یعنی در همه چیز  خدا را مشاهده می کند .

شیخ می فرماید: پیغمبر ما به مقام جمع جمع که عالیترین درجه کمال است، رسیده است. در مصرع بعد نیز می گوید که جمال جانفزای او شمع جمع است. یعنی جمال او روشن کننده قلوب و ارواح جمیع کاملان است زیرا که بواطن ارباب کمال به واسطة نور هدایت آن حضرت منور گشته و محافل و مجامع جمیع مراتب کونیه به شمع جمال وجود مبارک او تابان و هویدا گشته است.

22  شده او پیش و دل ها جمله در پی

گرفته دست جان ها دامن وی

آن حضرت در کمال نبوت و ولایـت پیش و بیش از همــه است و دل های انبیاء دیگــر مطیع او شده و در پی او روانه مقام اصلی هستند. جان ها اشاره به ارواح مقدسه انبیاء دیگر است بدین معنی که ارواح مقدسه سایر انبیاء دست متابعت به دامن هدایت آن حضرت زده اند تا از مقام حجاب کثرات خلاصی یابند و به مقام و منزل توحید عیانی برسند.

23       در این ره اولیا باز از پس و پیش      

نشانی می دهند از منزل خویش

در این ره اشاره به مراتبی است که در بیت قبل توضیح داده شد. در ابیات قبلی گفته شد که انبیاء ساربان کاروان طریقتند اولیاء نیز در این راه به متابعت انبیاء از پس و از پیش یعنی تقدم و تأخر از نظر مراتب کمال و تفاوت مراتبی که دارند  و متناسب با حال و مقامی که در سیر و سلوک به طریق مکاشفه به آن منزل رسیده اند از آن منزل خبر می دهند .

24      به حد خویش چون گشتند واقف       

سخن گفتند در معروف و عارف

  • معروف عبارت از ذات احدیت و حقیقت مطلق است و مبداء و معادِ همه، اوست.
  • عارف عبارت از سالک می باشد که از مقام تقید خلاص یافته و به مقام اطلاق سیر نموده است. پس  معنی بیت چنین خواهد بود:

اولیا وقتی از تقیّد هستی موهوم خلاصی یافتند و به اطلاق پیوستند هر کدام متناسب با حال و مقامی که یافته اند و متناسب با درجه ای که به آن واصل گشته اند در معروف و عارف سخن گفتند که در ابیات بعدی سخن های آن ها به تفصیل آمده است.

25       یکی از بحر وحدت گفت: اناالحق    

یکی از قرب و بعد و سیر زورق

مراد از بحر وحدت یعنی مستغرق بحر وحدت .

معرفت حقیقی آن است که سالک در بحر وحدت مستغرق گردد. ذات احدیت مانند دریایی است و انسان کامل مانند قطره ای ازاین دریاست که تعیّن یافته است. در معرفت حقیقی قطره به دریـــا می رسد و در آن غرق می شود و در این حالت قطره و دریا یکی می شود.

بعضی از اولیاء الله ارباب سکرند و در حالت مستی اسرار الهی را که در دل پاکشان ظهور نموده افشا می کنند و از جهت بیخودی آنچه برایشان ظاهر گشته است فاش می نمایند. پس معنی مصرع اول این بیت چنین خواهد بود:

بعضی از اولیاء الله که ارباب سکرند، نمی توانند رازداری کنند و اسرار الهی را فاش می نمایند. این ها وقتی مستغرق بحر وحدت می شوند یعنی شناخت حقیقی پیدا می نمایند و مانند قطره ای به دریای وحدت متصل می شوند، خود را حقیقت دریا می یابند و در حالت مستی می گویند که من عین دریا هستم و به عبارتی دیگر کلمه اناالحق به زبان می رانند و می گوید من عین خدا هستم .

بعضی دیگر از اولیاء الله در حالت سکر و صحو یعنی مستی و هشیاری هستند و این ها مامور به ارشاد غیر می باشند از حالت استغراق خود خبر می دهند تا سبب تشویق طالبان راه حقیقت گردند.

این عده با وجود اینکه در دریای وحدت مستغرقند ولی چون هشیار هستند برای کسانی که در ساحل می باشند برای اینکه آن ها را به لذت این غرق شدن آشنا کنند الزامات این شناور شدن در دریا را بیان می کنند. بنابراین در مورد مراتب قرب، بعد و سیر زورق مطالبی می گویند تا طریق روندگان راه طریقت معلوم گردد. این طریق شامل سه مرحله بعد ، قرب و سیر زورق است .

بُعد یعنی دور بودن از مبداء حقیقی در این حالت سالک هنوز مقید به قیود صفات بشری و لذات نفسانی است و از حقیقت حال بی اطلاع است.

قُرب یعنی نزدیک بودن به مبداء حقیقی و عبارت است از سیر قطره به طرف دریا و اتصال به آن یعنی وصول به مقصود هستی و اتصاف به صفات الهی .

زورق به معنای کشتی است و هر تعیین از تعینات صوری و معنوی مانند زورقی در بحر وحدت است و به قول شاعر «در بحر عشق جمله جهان هم چو زورق است» ولی سیر این کشتی فقط برای انسان کامل میسر است یعنی انسان کامل است که می تواند امواج کثرات را که مانند منازلی هستند سیر کند و خود را به مقام وحدت و یا به مقام قرب برساند.

26      یکی را علم ظاهر بود حاصل        

نشانی داد از خشکی ساحل

قبل از پرداختن به معنی بیت باید دانست که شریعت، علم به احکام هست و طریقت، عمل به آن و حقیقت، وصول به مبدأ اصلی است .

حصول حقیقت بدون مقدمات شریعت و طریقت ممکن نیست .

مراد از علم ظاهر، علم شریعت است، مراد از خشکی ساحل، شریعت است به اعتبار اینکه سلامتی در خشکی ساحل است.

یک عده از اولیاء الله در مقام ارشاد به انبیاء اقتدا کردند چون به یقین می دانند تا تمامت احکام مراعات نشود، سالک را وصول به حالات و مقامات میسر نخواهد شد. از طرفی هر کسی را قابلیت استماع اسرار معارف طریقت و حقیقت نیست. بنابراین احوال معنوی را که برایشان ظاهر گشته بود، مخفی داشتند و بر مقتضای علم و نه بر مقتضای حال، نشان از خشکی ساحل یعنی شریعت دادند . انبیاء علیهم السلام نیز همین شیوه را پیش گرفتند .

27      یکی گوهر برآورد و هدف شد       

یکی بگذاشت آن، نزد صدف شد

بعضی از اولیاء الله و صاحبان کشف و مکاشفه گوهر اسرار و معانی را از صدف های احکام ظواهر برآوردند و آن اسرار را افشاء و اظهار نمودند و چون ظاهر بینان تحمل درک این اسرار را نداشتند از روی نادانی که داشتند زبان به طعن و ملامت گشودند. این کاملان را به کفر، زندقه و الحاد منسوب نمودند و بر قتل بعضی فتوی دادند  پس معنی مصرع اول چنین خواهد بود:

بعضی از اولیاء گوهر یعنی اسرار حقایق را از صدف بیرون آوردند و فاش کردند در نتیجه مورد هدف تیر طعن و ملامت گردیدند.

معنی مصرع دوم نیز بشرح زیر خواهد بود:

جماعتی دیگر از اولیاء نیز متوجه این حقیقت شدند که همة خلایق تحمل آگاهی از اسرار را ندارند، در نتیجه آن ها را در صدف های خود نگهداشتند یعنی اسرار را فاش نکردند و هر چه گفتند، شرح صدف یعنی شریعت و طریقت بود و گوهر آن صدف را بیرون نیاوردند.

28  یکی در جزء و کل گفت این سخن باز      

یکی کرد از قدیم و محدث آغاز

بعضی از اولیاء الله نیز اسرار  حقایق را به صورت اشاره بیان نمودند و از اصطلاحاتی مانند جزء و کل، قدیم و محدث برای بیان حقایق به صورت اشاره استفاده کردند. چون هر موجودی از موجودات صورتِ اسمِ خاصِ وجودِ واحدِ مطلق است پس نسبت موجودات با وجود واحد ذات احدیت مثل نسبت جزء به کل و یا مقید به مطلق و یا کثرات و تعینات به واحد مطلق است. همچنین عده ای از عرفا موجودات ممکنه را به اعتبار تعین و تشخص محدث خواندند و وجود واحد مطلق را به اعتبار اینکه اشیاء موجود، مظاهر  او هستند ، قدیم خواندند.

29   یکی از زلف و خال و خط بیان کرد       

شراب و شمع و شاهد را عیان کرد

بعضی از اولیاء الله نیز اسرار حقایق را به صورت استعاره بیان کردند و از اصطلاحاتی مانند زلف، خال، خط، شراب، شمع و شاهد استفاده کردند.

زلف و خط استعاره از کثرت است به اعتبار اینکه زلف و خط اگر از روی انسان کنار زده نشود، روی انسان را می پوشاند و حاجب آن می شود، به همان ترتیب کثرت نیز حاجب روی وحدت است. مراد از خال نیز نقطه وحدت است. مراد از شراب، عشق، ذوق و سکر است و مراد از شمع، پرتو انوار الهی است که در دل سالک خطور می کند و مراد از شاهد، تجلی جمالی ذات مطلق است. استفاده از این استعارات و تشبیهات به خاطر آن است که همه، تحمل شنیدن اسرار را ندارند بنابراین اولیاء الله با استفاده از این عبارات، اسرارِ حقایق را به صورت استعاره بیان نمودند. در مورد این الفاظ در ابیات آخرین مثنوی بطور کامل بحث خواهد شد.

30       یکی از هستی خود گفت و پندار     

یکی مستغرق بت گشت و زُنّار

وصول به منزل مراد، بی وسیلة نفی و اثبات میسر نیست. و برای رسیدن به خدا باید هر چه غیر اوست، نفی کرد و بعداً اثبات وحدت حقیقی نمود. همچنانکه در لااله الاالله با لفظ «لا اله» جمیع اغیار که نمودی دارند، نفی می شوند و باکلمه الاالله اثبات وحدت حقیقی می شود. چون تا زمانیکه کثرت مرتفع نگردد وحدت جلوه گری نمی نماید. در واقع کثرت مانع وصول به وحدت است. برای سالک نیز هیچ مانعی بالاتر از هستی و پندار خود او نیست. عارف کامل را واجب است که برای ارشاد طالبان و سالکانِِ راه حق، موانع را از سر راه آن ها بردارد و همانطور که بیان گردید، هیچ مانعی نیز بالاتر از پندار و هستی خود سالک نیست.

مراد از بت، استغراق و توحید است. مراد از زنّار ، خدمت بر میان بستن و یک لحظه از ریاضت نیاسودن است. پس معنی مصرع دوم چنین خواهد بود:

بعضی از سالکان با وجود استغراق و توحید، زنار خدمت بر میان بستند تا به برکت طاعت، عبادت، سیر و سلوک و ریاضتِ نفس، راه کمالات و مقامات را طی کنند.

31  سخن ها چون به وفق منزل افتاد      

در افهام خلایق مشکل افتاد

هر یک از اولیاء بنا بر خصوصیات فیضی که از جانب خداوند به آن ها رسیده است به موقف و منزلی رسیده اند. بنابراین اختلاف اشارات آن ها به دلیل اختلاف احوال آن ها و موقف و منزلی است که به آن رسیده اند. لاجرم در این گلشن هر بلبلی نغمة دیگر می سراید و هر مرغی به زبانی نوحه سرایی می کند و چون تفاوت مراتب و تنوع مشارب موجب اشکالات بود بنابراین فهم آن نیز برای خلایق، به علت عدم اطلاع از مقامات و کمالات اولیاء مشکل شد.

32       کسی را کاندرین معنی است حیران        ضرورت می شود دانستن آن

طالبِ قابلی که داعیه طلب دامنگیرش شده و دچار حیرت و سرگردانی است، اگر می خواهد از اشارات این طایفه مطلع گردد و از اختلاف منازل و عباراتی که بیان می شود آگاهی پیدا کند، دانستن آن اصطلاحات از ضروریات است. لازم به یادآوری است علوم و معارف این طایفه از وجدانیات و ذوقیات است. دانستن اصطلاحات آن ها موجب حالات و مقامات نمی شود اما فایده ای که دارد این است که دانستن  این عبارات و اشارات سبب آن می شود که شخصِ قابل، بتواند تحصیل این حالات بنماید و از کمالات اولیاء بهره مند شود.

ملیکا رضایی در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۳۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴:

از شرم در حجابم ساقی تلطفی بکن باشد که بوسه چند بر آندهان توان زد ؟

پس این کجاست ؟!

با سلام ( اولش باید میگفتم...)

ببخشید از مدیر محترم گنجورخواهشی داشتم که یه جورایی انتقاد هم هست ؛

سایت تون فوق العاده هست ،بسیار عالی اما یه مورد اشکال داره ؛

 اینکه مثلا خود من یه دیوان حافظ خیلی قدیمی دارم که جلد نداره ...و نمیدونم تصحیح چکسی هست ولی خیلی قدیمی هست و اگر نقصانی داشته باشه شعر بر اساس این دیوان حاشیه میدارم و البته یکی رو حواسم نبود اومدم ویرایش کنم و اشتباه نوشتم ...بگذریم ...

بله میگفت ؛از این نظر یه کارهایی انجام بشه خیلی خوب میشه :)

 

 

سوفی در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۰۷ در پاسخ به رضا از کرمان دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۷:

سپاسگزارم 🙏🏻 نظرتون خیلی مفید بود، کاملاً متوجه شدم. 

کوروش در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۰:۳۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۱۹ - سبب تاخیر اجابت دعای مؤمن:

فلک به مردم نادان دهد زمام مراد

تو اهل دانش و فضلی همین گناهت بس

پروردگار بزرگ این جهان آدمای خوب رو اذیت میکنه تا بهش نزدیک بشن و افراد پست فطرت و ستمگر رو به هرچیز که بخوان میرسونه به خاطر این که حکیمه

سیدمسعود در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۰۳:۳۶ دربارهٔ جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات » شمارهٔ ۵:

سلام، همانطور که دوستان گفتند:

زغمت به سینه کم آتشی که نزد زبانه کما تشا درست تر است و در بیت دوم:

تو چه مظهری که ز جلوه تو صدای سبحه قدسیان

خاکستر در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۰۳:۳۱ دربارهٔ غروی اصفهانی » دیوان کمپانی » مدایح و مراثی » مدایح و مراثی ابی الحسن علی الاکبر سلام الله علیه » شمارهٔ ۲ - فی رثائه علیه السلام عن لسان أبی عبدالله علیه السلام:

سلام حضرت علی اکبر علیه السلام در کربلا زن و بچه داشتند اینجا چجوری میگه دامادیت را بچیند؟؟؟ای دریغا ز ناکامی تو؟؟؟

رضا از کرمان در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۰۱:۵۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۳۹ - داستان آن درویش کی آن گیلانی را دعا کرد کی خدا ترا به سلامت به خان و مان باز رساناد:

سلام اقا کوروش

نمیدونم قسمت شده  در چند جا پاسخگوی شما باشم زهی سعادت خدا کنه توضیحاتم مفید واقع بشه 

برای معنی سه بیت که فرمودی نیاز است گریزی به بخش قبل بزنیم پیرزنی عجوزه با کبر سن هنوز در دام شهوت اسیر ، وبه دنبال شکار شوهر بود ولی به گفته مولانا دامش پاره شده بود  یعنی جوانی وجمالش نبود واین عمر که در غفلت وشهوت میگذرد چیزی جز سرمایه دوزخ نیست حال اگر کسی برای او طلب عمر دراز نماید گرچه او خوشحال میشود   ولی در اصل برایش نفرین کرده  حال برویم سر سه بیت حضرتعالی   یک روز یک گدایی سمج راه را بر خواجه ای از شهر گیلان می بندد وپس از سماجت وگرفتن پول یا حالا نان  برای خواجه  که  از ظاهرش متوجه شده غریب است طبق عادت گدایان دعا میکند که خداوند ترا به خانه ات سالم برگرداند ولیکن خواجه به هر دلیل میل به برگشت نداشته ویا شاید قهر هم بوده  میگوید آن خانه ای که من دیدم یادارم خدا تورا به آنجا ببرد ای گدای غمگین ژولیده

این حکایت کوتاه در باب تاکید داستان قبلی آمده است ومبیین این مطلب است که زندگی شهوانی چیز قابل آرزو کردن نیست این برداشت بند ه بود  وحتما بی اشتباه نیست دوستان منت گذاشته اصلاح فرمایند.

با سپاس فراوان

رضا از کرمان در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۰۰:۰۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۷:

سلام

 معنی تحت اللفظی این بیت (۷) مورد نظر سوفی ،بنظر بنده این میشه :

 اگر به ناحق خون منو بریزی از مثل تو،  هیچکس  مطالبه دیه وخون بهای منو نمیکنه چرا ، چون من غلام تو هستم یا به گفته سعدی غلام قاتل خودم هستم 

باسپاس شاد باشید

دکتر امین لو در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۱۳ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۲۳ - تمثیل در بیان سیر مراتب نبوت و ولایت:

تمثیل در بیان مراتب انبیاء و اولیاء و مقایسۀ مرتبۀ آن ها با کمال حضرت خاتم(ص)

(ابیات ۳۷۵ تا ۳۹۴)

در این بخش شیخ بر وجه تمثیل مراتب انبیاء و اولیاء را بیان نموده و مرتبۀ آن ها را با مرتبه کمال حضرت خاتم الانبیاء (ص) مقایسه می نماید.

375   چو نور آفتاب از شب جدا شد  

ترا صبح و طلوع  و استوا شد

می دانیم روشنایی روز از نور آفتاب است. شیخ در مصرع اول تشبیه ظریفی دارد و پدیدۀ طلوع آفتاب را به جدا شدن آفتاب از شب تشبیه نموده است. تصور بفرمائید که شب جسمی مثل دریاست که آفتاب در او غوطه ور است. در سپیده دم انگار نور آفتاب از درون این دریا جدا می شود و به تدریج بالا می آید تا به دایرۀ افق می رسد. دایرۀ افق نیز حد فاصل قسمت روشن و قسمت تاریک کرۀ زمین است. آفتاب به تدریج بالا می آید و بالاخره کاملاً نمایان می شود که به آن طلوع آفتاب گویند و باز به تدریج بالا می آید و بالای نصف النهار قرار می گیرد که به آن حالت، استوا می گویند.

376   دگر باره ز دُوْر چرخ دوّار    

زوال و عصر و مغرب شد پدیدار

زوال، وقت نماز ظهر است و آن عبارت است از گذشتن آفتاب از نصف النهار تا زمانیکه سایۀ شیئی به اندازۀ دو برابر خودش گردد. بعد از آن عصر است تا زمانیکه آفتاب در طرف  مغرب به افق برسد و دوباره در شب فرو رود. مغرب نیز از زمان ناپدید شدن خورشید از چشم تا زایل شدن کامل روشنایی است. پس معنی بیت چنین خواهد بود: دیگر بار در اثر چرخش فلک، خورشید از نصف النهار می گذرد و بتدریج از مقدار روشنایی کاسته می شود و زوال و عصر و مغرب پدیدار می گردد.

377  بود نور نبی خورشید اعظم   

گه از موسی پدید و گه ز آدم

اول تعیّن که از حضرت حق بوجود آمده عقل کل است و آن عبارت از نور محمدی (ص) است. (به توضیحات بیت 19 مراجعه کنید). حقیقت محمدی (ص) جامع جمیع اسماء و صفات الله است. بنابراین همانگونه که از «الله» فیض و امداد به همه موجودات می رسد از حقیقت محمدی(ص) نیز فیض و امداد به همه موجودات می رسد. به همین مناسبت است که شیخ در مصرع اول نور نبی را به خورشید اعظم تشبیه کرده است و می فرماید که نورمحمدی (ص) مانند خورشید اعظم است که نور یعنی فیض آن به همه می رسد . سایر انبیاء و اولیاء نیز نور خود را از نور محمدی(ص) اقتباس می کنند و گاهی این نور از موسی و گاهی از آدم پدید می آید. البته آوردن نام این دو پیغمبر به عنوان نمونه است منتها در انتخاب نمونه نیز شیخ دقت داشته است چون در بین پیغمبران موسی از همه بیشتر بر جامعیت و کمالات حضرت محمد (ص) اطلاع داشته است و آدم نیز صفت پدری بر پیغمبر دارد ولی از روی حقیقت، آدم فرزند محمد (ص) است.

378   اگر تاریخ عالم را بخوانی   

مراتب را یکایک بازدانی

اگر تاریخ عالم را از زمان حضرت آدم که مبدأ ظهور نور نبوت است تا زمان حضرت خاتم که مرتبۀ کمالِ ظهورِ نبوت است بازخوانی، در این صورت مراتب و درجات انبیاء را خواهی دانست.

379  ز خور هر دم ظهور سایه ای شد    

که آن معراج دین را پایه ای شد

آفتاب از زمان طلوع در هر وقتی از روز سایه ای ایجاد می کند و بلندی و ارتفاع سایه تناسب معکوس با اوج آفتاب دارد، به نحوی که آفتاب وقتی به نصف النهار می رسد، بلندی سایه به صفر می رسد. شیخ در این بیت آن سایه ها را به نردبان هایی تشبیه کرده است که آفتاب با استفاده از آن ها به اوج می رسد. نور نبوت حضرت ختمی مرتبت از زمان ظهور آدم که در واقع به مثال طلوع صبحدم نبوت است، از پایه های آن نردبان ها بالا رفته تا به آخرین ارتفاع رسیده است.

380     زمان خواجه وقت استوا بود  

که از هر ظل و ظلمت مصطفا بود

در بیت 375 راجع به استوا توضیح داده شد و آن زمانی است که آفتاب در نصف النهار قرار می گیرد. حال شیخ می فرماید: اگر ظهور انبیا را از زمان حضرت آدم به طلوع آفتاب و سیر و ارتفاع آن در اوقات روز در نظر بگیریم، زمان خواجه یعنی زمان حضرت محمد (ص) معادل وقت استوا است که دیگر سایه ای در آن حالت وجود ندارد به همین جهت در مصرع دوم می فرماید: در آن حالت ازهر سایه و تاریکی صاف و مبراست .

381   به خط استوا بر قامت راست   

ندارد سایه پیش و پس، چپ و راست

در توضیح بیت 223 راجع به معدل النهار و ذات البروج و استوا توضیحات کامل داده شده است. جهت یادآوری می گوییم که در هیأت قدیم زمین مرکز عالم فرض شده است و همه افلاک برگرد زمین می چرخند. دایرۀ عظیمه ای که عالم در نتیجه کرۀ زمین را به دو قسمت تقسیم می کند و آن دایره همسو با حرکت افلاک است معدل النهار گویند. معدل النهار قاطع کرۀ زمین نیز هست. دایره ای که از تقاطع معدل النهار با کرۀ زمین حاصل می شود که آن نیز دایرۀ عظیمه کرۀ زمین است، استوا می گویند. چون حرکت فلک در استوا همیشه مستقیم است بنابر این شب و روز در آن جا همیشه یکسان است. مدار آفتاب را که منطقه البروج گویند، آن نیز دایره ای را تشکیل می دهد. دایرۀ معدل النهار و منطقه البروج بر هم منطبق نیستند لذا در دو نقطه همدیگر را قطع می نمایند که آن دو نقطه را سمت الرأس می نامند، آفتاب وقتی در رأس قرار می گیرد، افراد مستقیم القامه را سایه ای نیست وقتی به رأس نرسیده است سایه در پیش است و وقتی از راس گذشت سایه در پس است و اگر به سمت الرأس رسیده باشد و رو به جانب جنوب دارد، سایه در طرف راست و برعکس به سمت الرأس رسیده رو به شمال دارد، سایه در طرف چپ است. این موضوع را می توانید در ساعات روز آزمایش کنید. اگر در جهت حرکت زمین که از مغرب به مشرق است بایستید یعنی رو به مغرب باشید. قبل از ظهر که هنوز آفتاب به سمت الرأس نرسیده است سایه پیش روی شماست در وقت ظهر که آفتاب در سمت الرأس است سایه پس و پیش وجود ندارد و سایه ای کوچک در سمت راست شما وجود دارد و این سایه به دوری و نزدیکی شما به استوا ارتباط دارد هر چه از استوا دورتر باشید این سایه واضح تر است. در بعد از ظهر که آفتاب از سمت الرأس گذشت سایه پشت سر شما قرار می گیرد.

382   چو کرد او بر صراط حق اقامت     

به امر فاستقم می داشت قامت

این بیت اشاره به آیۀ کریمه «فَاستَقِم کَما أُمِرتَ» می باشد. چون حضرت محمد (ص) همیشه بر طریق اعتدال اقامت داشت و پیوسته مقیمِ مقامِ فرقِ بعد الجمع بود (در رابطه با فرق، جمع، فرق بعد الجمع و جمع الجمع در بیت 21 توضیح داده شده است) در این مرتبه شب و روز وحدت و کثرت با هم برابرند یعنی در شهود او کثرت و وحدت متلازم هستند به عبارت دیگر در شهود او من حیث الذات واحد و من حیث الصفات متکثر است و این مقام حتی از مقام فرق بعد الجمع هم بالاتر و مقام جمع الجمع است و باید دانست مقام جمع بلافرق، کفر و زندقه است و اگر کسی در مسیر الی الله از مقام فرق به مقام جمع که مرتبۀ فناست برسد و با ارشاد عارف کامل از آن مرحله عبور نکند و در مقام فنا باقی بماند غرق می شود. این افراد نه تنها خودشان غرق می شوند، اگر کسان دیگر نیز از آئینها تبعیت کنند،  غرق می شوند و این افراد مقتدایی را شایسته نیستند. مقام پیغمبر مقام فرق بعدالجمع و حتی بالاتر از آن مقام جمع مع الجمع است بنابر این او به صراط مستقیم حق اقامت دارد و به امر الهی و به مصداق آیه کریمه قامت خود را آراسته می داشت یعنی ظاهر و باطن او هر دو در اعتدال و وحدت و کثرت او هر دو متلازم همدیگر بودند بنابر این شایستگی مقتدایی را به حد اعلاء دارد.

383    نبودش سایه کو دارد سیاهی     

ز هی نور خدا ظلّ الهی

«سایه کو دارد سیاهی» یعنی سایه ای که او سیاهی دارد به عبارت دیگر سایه ای که مظهر ظلمت است چون نور محمدی(ص) مانند آفتابی است که در استوا و ارتفاع قرار دارد پس او سایه ای ندارد. یعنی در حضرت محمد(ص)، نور محمدی و وحدت حقیقی در نهایت کمال بروز یافته است در مصرع دوم شیخ از باب تعجب می فرمایند: عجبا نور خدا در سایه الهی قرار گرفته است مراد از نور خدا عین نور وجود خداست که در وجود حضرت محمد (ص) است و مراد از سایه الهی اسماء و صفات جامع الله است که همه به طریق کمال در حضرت محمد (ص) تعیّن پیدا کرده اند.

384     ورا قبله میان غرب و شرق است   

از این رو در میان نور غرق است

به فرموده خود آن حضرت که «مابین الشرق و الغرب قبلتی» وجهۀ آن حضرت به طریق اعتدال است مراد از شرق روحانیات است و مراد از مغرب جسمانیات است وجهۀ حضرت موسی بیشتر به افعال و جسمانیات است پس روی به مغرب دارد و وجهۀ حضرت عیسی بیشتر روی به طرف روحانیات است پس روی به شرق دارد ولی وجهۀ حضرت محمد (ص) به طرف اعتدال است بنابراین قبلۀ او میان شرق و غرب است به همین جهت انوار تجلیات الهی از هر جانب به او می تابد و همیشه غرق نور است.

385    به دست او چو شیطان شد مسلمان    

بزیر پای او شد سایه پنهان

حضرت فرموده است « اسلم شیطانی علی یدی» و اشاره به این است هر چه متمرد، گردنکش و دور از اعتدال بود که آن ها را شیطان می نامند به واسطۀ اعتدال تام اخلاقی و صفاتی که در پیغمبر بود مطیع و منقاد شدند. سایه، نشانۀ انحراف است. اگر جسمی مستقیم باشد. در هنگام ارتفاع آفتاب سایه ای ندارد اگر آن جسم از حالت استقامت خارج شود و منحرف شود سایه ایجاد می کند. چون پیغمبر به مقام بلندی رسیده است و در واقع در حداکثر ارتفاع آفتاب حقیقت است و به هیچ طرفی نیز انحراف ندارد، پس سایه در او پنهان شده است یعنی اصلاً سایه ای ندارد.

386    مراتب جمله زیر پایۀ اوست   

وجود خاکیان از سایۀ اوست

چون حضرت محمد (ص) تجلی کامل ذات احدیت است و بقیه انبیا نیز مظهر تجلیات اسمایی و صفاتی او هستند، لاجرم بقیه انبیا و اولیا نیز در هر مرتبه ای که باشند نازل تر از قدر و پایۀ او هستند و به همین جهت شیخ فرموده که مراتب انبیاء و اولیاء جملگی زیر پای او هستند و هم چنین خاکیان که مراد از آن نیز کاملان می باشند همه در سایۀ او قرار دارند.

387  ز نورش شد ولایت سایه گستر   

مشارق با مغارب شد برابر

نور حقیقت محمدی (ص) در شرق نبوت ظهور یافت. همچنانکه در چند بیت قبل توضیح داده شد، نور نبوت با ظهور انبیاء دیگر بالا آمده و اوج گرفت تا اینکه درخود وجود حضرت محمد (ص) به نهایت ازتفاع و اوج خود رسید.  در جای دیگر در ابیات 340 و 341 توضیح داده ایم که نبی دو وجه دارد. وجه نبوت و وجه ولایت از وجه نبوت به شرق تعبیر می شود که آن وجه عبارت از بیان احکام و شرایع دینی است که ظاهر نبی است و از وجه ولایت به غرب تشبیه می شود. ولایت عبارت از بیان اسماء و معارف الهی است که باطن نبی است. در این بیت شیخ می فرماید: وقتی نور نبوت به اوج خود رسید از همان نور به ولایت که باطن آن حضرت است سایه گستری کرد و تعینات اولیاء پدید آمد و در این صورت مشارق یعنی نبوت و مغارب یعنی ولایت در محاذات هم قرار گرفتند و همانگونه که از تعین جنبۀ نبوت حضرت محمد (ص) انبیاء بوجود آمده اند از تعین جنبه ولایت او نیز اولیاء بوجوآمدند و به همین مناسبت نقل شده است که «علماء امتی کانبیاء بنی اسرائیل » و مراد از علماء همان اولیاء الله هستند.

388    ز هر سایه که اول گشت حاصل      

در آخر شد یکی دیگر مقابل

ظهور نور نبوت از آدم شروع شد که آن به منزلۀ سپیده دم نبوت است. به تدریج آفتاب نبوت ارتفاع گرفت که آن عبارت از ظهور انبیاء دیگر است و هرکدام از انبیاء بسته به ارتفاعی که رسیده اند سایه ای ایجاد کردند که در رابطه با این مورد در بیت 379 توضیح داده شده است، تا اینکه این سایه ها که بمنزله نردبان و معراج بودند، به نهایت رسیدند و خود حضرت محمد (ص) در استوا قرار گرفت که در این حالت دیگر هیچ سایه ای باقی نماند. سپس عبور آفتاب از استوا و حرکت آن به طرف مغرب سایه بوجود آمد. این سایه همان ظهور ولایت است. چون تعداد نقاطی که در طرف مغرب قرار گرفته است برابرتعداد نقاطی است که در شرق قرار گرفته است پس به ازای سایه هایی که در طرف شرق بود، سایه هایی در طرف مغرب ایجاد شده، به همین جهت شیخ می فرماید: سایه هایی که نهایتاً در طرف مغرب ایجاد شدند. هر یکی مقابل سایه های طرف مشرق قرار گرفتند و به عبارت دیگر در مقابل انبیاء اولیاء بوجود آمدند. برای درک بهتر مطلب حضرت پیغمبر را مانند آفتابی در نصف النهار تصور بفرمائید مراتب انبیاء را در طرف مشرق و مراتب اولیاء را در طرف مغرب او تصور کنید. مبدأ ظهور انبیا حضرت آدم است و مبدأ ظهور ولایت حضرت علی علیه السلام است و سلسلۀ اولیاء الله نیز به علی (ع) می رسد.

389    کنون هر عالِمی باشد ز امت  

رسولی را مقابل در نبوت

مراد از عالِم در این بیت همان اولیاء الله هستند و مراد از امت ، امت محمدی(ص) است. می دانیم نبوت در حضرت ختمی مرتبت خاتمه یافته است و  بعد از او دیگر نبی نخواهدآمد اما ولایت بعد از او نیز ادامه خواهد یافت. حال شیخ در این بیت می فرماید: اولیاء الهی که درجریان امر ولایت در امت محمدی(ص) و بعد از او ظهور پیدا می کنند هر کدام آن ها مقابل رسولی هستند که در جریان نبوت و قبل از او ظهور پیدا کرده اند.

390    نبی چون در نبوت بوده اکمل   

بود از هر ولی ناچار افضل

در ابیات قبل توضیح داده ایم که نبی دو وجه دارد یکی وجه نبوت و دیگر وجه ولایت. اما وَلی فقط یک وجه دارد و آن هم وجهِ ولایت است. واضح است که نبی با داشتن هر دو وجه نسبت به ولی که منحصراً یک وجه دارد افضل است. منتها شیخ قیدی را گذاشته است و آن هم اکمل بودن نبوت است و فرموده که اگر نبی در نبوت اکمل باشد از هر ولی افضل است و آن نیز اشاره به وجود حضرت ختمی مرتبت است که در او هم نبوت و هم ولایت به حد کمال رسیده است.

391     ولایت شد به خاتم جمله ظاهر    

بر اول نقطه هم ختم آمد آخر

مراد از خاتم  حضرت مهدی(عج) است که او خاتم الاولیاء است یعنی تمام مظاهر ولایت به جمیع جهات در او ظهور یافته است. به عبارت دیگر او نور ولایت را از حضرت محمد (ص) به جمیع جهات اقتباس نموده است. در صورتیکه در سایر اولیا درجاتی از این نور ولایت ظهور پیدا کرده است. در ابیات قبل توضیح دادیم که نبوت دو جنبه ولایت و نبوت دارد و هر دو جنبه در وجود حضرت محمد (ص) به کمال رسید. از آن جائیکه نبوت کامل از ولایت کامل افضل است بنابر این در وجود او نبوت ظاهر و ولایت مخفی بود. بنابر این ولایت در خاتم اولیاء یعنی حضرت مهدی(عج) ظهور کامل یافت. معنی مصرع دوم چنین است: اول نقطه عبارت از تعیّن اول یا عقل کل یا نور محمدی (ص) است که در آن نقطه هم نبوت و هم ولایت به نقطه کامل خود رسیده و ختم آمده است یعنی از نظر کمال ختم آمده است ولی ازنظر بروز و ظهور نبوت کامل در وجود حضرت محمد (ص) و ولایت کامل در وجود حضرت مهدی (عج) ظهور یافته است.

392   از او عالم شود پر امن و ایمان     

جماد و جانور یابد از او جان

خاتم الاولیاء یعنی حضرت مهدی(عج) مظهر اسم عدل و محو کننده ظلم است با ظهور او عالم پر از امن و ایمان می شود و از غایت اعتدال زمان، تمام کمالاتی که در جمادات، جانوران، زمین و آسمان بالقوه وجود داشته به فعل می آید. بنابراین تمام صفات کمالی در جماد و جانور مشاهده می شود چون جماد و نبات مظهری از مظاهر الهیه اند و با ظهور خاتم الاولیاء تمام مظاهر ظهور و بروز پیدا می کنند.

393     نماند در جهان یک نفس کافر   

شود عدل حقیقی جمله ظاهر

ذات حضرت مهدی (عج) مظهر کشف تمام اسرار توحید و کمال است بنابراین با ظهور او کفـر و جهل بکلی مرتفع می گردد و در جهان یک نفس کافر هم پیدا نمی شود. همه عارف و موحد می شوند. عدل حقیقی که ظلّ وحدت حقیقی است و مشتمل  بر شریعت، طریقت و حقیقت است، به تمام و کمال ظاهر می شود.

394    بود از سر وحدت واقف حق    

در او پیدا نماید وجه مطلق

خاتم الاولیاء صاحب توحید ذاتی است یعنی حق به ذات، صفات و اسماء بر او تجلی می نماید و او از هستی خود فانی گشته بنابر این ذات، صفات و افعال خود را همگی ذات، صفات و افعال خدا می داند او عین وحدت می شود. چون عین وحدت شد، واقف و آگاه از سر وحدت می شود و تمام وجوه حق در او پیدا می نماید یعنی ظاهر می شود.

ملیکا رضایی در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۲۱:۳۸ در پاسخ به آیینه دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱۰:

تا آنجا که میدانم گاهی هم صفت حساب میشود و در ادبیات امروزی مثل صفت هست ،

البته بر اساس مطالعات بنده ولیکن شاید در قدیم فعل بوده باشد آخر بسیاری کلام تغییر کردند از نظر ساختار و معنی و حتی تغییراتی در تعداد واج ها و اصوات. و ....

ho۳ein۰۲۱ در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۹:۲۸ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۳۷ - ماجرای دل:

برداشتی زیبا از شعر سعدی و بسیار خواندنی

سوفی در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۵۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۷:

سلام خدمت دوستان عزیز.

اگه ممکنه معنی این بیت رو بفرمائید.

پیشاپیش از لطفتون سپاسگزارم 🙏🏻

 

مثل تو را به خون من ور بکشی به باطلم

کس نکند مطالبت زان که غلام قاتلم

 

 

 

ملیکا رضایی در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۳۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۸:

سلام دوباره عالیجنبان ...

به نظرم تحلیلی از مناسک حج و چندی از کتب استاد شریعتی از جمله اسلام شناسی های ۱ و۲ و ۳ را بخوانید ؛

من با کتاب حج استاد توانستم کمی به این عمل نگاه خوب داشته باشم و با توجه به سخنان معلم خود فهمیدم که گشتن به دور دل آدم ها همان حج هست یعنی از آدمی شروع کنی به دور او چون کعبه بگردی و خوبی کنی ...یعنی دل خود را به دور خدا بگردی ...

انسان خدا نیست ؛

هر انسانی خدایی شت نه اینکه او خود خدا باشد !

نه !

یعنی آنکه عاشق خدا باشی -عاشق خدا بشی-و برای خدا دلها را طواف کنی ...

طواف به دلها خوش بحث زیاد دارد ...

 با حرف آخر محمد جان موافقم ...

این همان هست که مایه ای از حرف مرا دارد و البته من در کنار این چیزهای دیگر میگویم که تا لمس نکنیم نمیفهمیم والبته من کمی لمس کرده ام ...

مرسی محمد عزیز 

۱
۱۶۴۹
۱۶۵۰
۱۶۵۱
۱۶۵۲
۱۶۵۳
۵۷۲۹