ali solgi در ۴ ماه قبل، یکشنبه ۶ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۳۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۳:
مولانا طریقه صحیح ودرست ارتباط باخداوند را درمثنوی به وضوح بیان کرده و باتکیه بر پیامبر وکتاب قران وتفشیر درست قران واصل ایمان وروش صحیح اخلاص درایمان ونماز کاملا شیوه درست رابرای دوری از شیطان وحرکت به سمت نور انسان رابه شوق میاورد وکاری میکند که به درک وفهم اینکه خداوند راطوری پرستش کنی که هرلحظه از اوغافل شوی کاملا به وضوح مشخص میکند ایادراین لحظه باخداوند همسوویکی هستی یاباشیطان وذهن هم هویت شدگی ها وبت پرست شدی
فرشته پورابراهیمی در ۴ ماه قبل، یکشنبه ۶ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۲۵ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۴:
عجب داستان عاشقانه ی زیبایی بود! هر مصرع و بیتی ازین حکایت خیلی دلنشین بود! چقدر شگفت انگیزه که این نوشته ی عاشقانه و دلنشین از همون سعدی هست که در فصلهای قبلی گلستان دیدیم چطور با مهارت کامل از سیاست و قناعت و اخلاق و عقل و علم سخن میگفت و الان اینطور داره با زبان احساس حرف میزنه و دل آدم با خوندنشون قنج میره! واقعا شگفت انگیزه
امیررضا نیک خو در ۴ ماه قبل، یکشنبه ۶ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۱۳ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵ - هجران کشیده ام:
من بی تو دست از این سرو سامان کشیده ام...
دکتر صحافیان در ۴ ماه قبل، یکشنبه ۶ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۲۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵:
ای پشمینهپوش از بوستان حال خوش، گلی بچین و این دلق وصله بر وصله را به خار بده و دور بینداز! پس از آن زهد خشکت را به شراب گوارا ارزانی کن!(خانلری: زهد تلخ- ایهام: خواری مرقع- قرار دادن خار در مرقع جهت مزید ریاضت)
۲- گزافهها و ادعاهای کرامت و شطحهای خداگونه را با آهنگ موزون چنگ کنار بگذار! تسبیح و لباس فاخرت را به ساقی و شرابش ببخش!(طیلسان: لباسی فاخر در ابتدا مخصوص یهودیان و مسیحیان و بعدها ردای قاضی و خطیب و ...)
۳- و اما زهد ناخوشایند را که معشوق و ساقی به هیچ میانگارند در حلقه( اشاره به حلقه زاهدان و صوفیان) گلها به نسیم بهاری ببخش و رها شو!
۴- ای سالار عاشقان(ایهام: حضرت حق)شراب سرخ رهزنم شد(و این سخنان بر زبانم جاری شد- راز عشقم فاش شد) به فرورفتگی زیبای چانه معشوق از خون من درگذر!
۵- پروردگارا! در موسم بهار از خطایم گذشت کن! و از این ماجرا و دعوی به موزونی سرو جویبار گذشت کن!(ایهام: معشوق چون سرو- این۵ بیت دارای طنز میباشد)
۶- ای پیر و مراد که به سرچشمه دلخواهت رسیدهای، از این دریا قطرهای به من خاکنشین هدیه کن!(تضاد آب و خاک)
۷- به سپاس اینکه روی معشوقان ندیدهای تا به درد عشق گرفتار آیی، از ما به بخشایش خداوندی گذر کن!
۸- ساقیا! چون پادشاه شراب صبحگاه، مینوشد، بگو تا جام طلاییاش را به حافظ شب زندهدار ببخشاید(تضاد صبح و شب، عبادت و میخواری)
آرامش و پرواز روح
کوروش در ۴ ماه قبل، یکشنبه ۶ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۲۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۹ - باز دادن شاه گنجنامه را به آن فقیر کی بگیر ما از سر این برخاستیم:
طب جملهٔ عقلها منقوش اوست
روی جمله دلبران روپوش اوست
مصرع اول یعنی چه ؟
کوروش در ۴ ماه قبل، یکشنبه ۶ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۰۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۸ - نومید شدن آن پادشاه از یافتن آن گنج و ملول شدن او از طلب آن:
نادر افتد اهل این ماخولیا
منتظر که روید از آهن گیا
مصرع اول یعنی چه ؟
کوروش در ۴ ماه قبل، یکشنبه ۶ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۰۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۷ - فاش شدن خبر این گنج و رسیدن به گوش پادشاه:
بوک بختت بر کند زین کان غطا
ای شه پیروزجنگ و دزگشا
مصرع اول یعنی چه ؟
کوروش در ۴ ماه قبل، یکشنبه ۶ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۰۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۶ - تمامی قصهٔ آن فقیر و نشان جای آن گنج:
پشت با وی کن تو رو در قبله آر
وانگهان از قوس تیری بر گذار
چرا به جای در قوس گفته از قوس ؟
کوروش در ۴ ماه قبل، یکشنبه ۶ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۵۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۵ - قصهٔ آن گنجنامه کی پهلوی قبهای روی به قبله کن و تیر در کمان نه بینداز آنجا کی افتد گنجست:
تا بدانی که آسمانهای سمی
هست عکس مدرکات آدمی
یعنی چه ؟
کوروش در ۴ ماه قبل، یکشنبه ۶ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۵۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۵ - قصهٔ آن گنجنامه کی پهلوی قبهای روی به قبله کن و تیر در کمان نه بینداز آنجا کی افتد گنجست:
کانک میجستی ز چرخ با نهیب
سر بر آوردستت ای موسی ز جیب
بانهیب یعنی چه ؟
کوروش در ۴ ماه قبل، یکشنبه ۶ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۵۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۵ - قصهٔ آن گنجنامه کی پهلوی قبهای روی به قبله کن و تیر در کمان نه بینداز آنجا کی افتد گنجست:
ور بخوانی صد صحف بی سکتهای
بی قدر یادت نماند نکتهای
منظور از سکته و قدر چیست ؟
دکتر حافظ رهنورد در ۴ ماه قبل، شنبه ۵ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۲۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶:
بیشک شکستن تابوهای مذهبی و ایستادن در برابر ریا از شاخصههای غزلهای رند عافیت سوز خواجه حافظ است.
در این غزل نیز در دو بیت به شکلی مستقیم بر این تابوها میشورد؛ بهعبارتی برای سرپیچی و یا اهمال در انجام اعمال مستحب که این اعمال نماد متشرعین و سختگیران مذهبیست، عذر بدتر از گناه میآورد؛ و این نیست بهجز رندی او
در بیتی دلیل از هم گسیختن تسبیح و به فراخور آن ترک ذکر را عشقبازی با معشوق زمینی میآورد و در بیتی دیگر کار را از این هم پیشتر میبرد؛ در شب قدر که زهاد و متشرعین در حال العفو گفتنند، او از شب قبلش بهرسم ثلاثهی غسّاله مِی زده و صبوحیاش که آخرین مرحلهی ثلاثه است همراه میشود با عشقبازی با یاری که سر زده از در میرسد و هوس عشقبازی و مستی، راوی را از شب قدر و باقی ماجرا بازمیدارد.
اساس دیوان خواجه مبارزه است با اعتقادات خشک و زاهدین اهل ریا
علی شیرزادی در ۴ ماه قبل، شنبه ۵ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۵۲ در پاسخ به سپند عیار دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳:
بله ترکان در ادبیات فارسی به عنوان نماد زیبایی به کار رفتهاند. البته آن زمان چیزی به نام ترک ایرانی نداشتیم یا ترک آذربایجانی. چون زبان ترکی به تدریج در آذربایجان جانشین زبان آذری شد.
علی احمدی در ۴ ماه قبل، شنبه ۵ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸:
ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیست
حالِ هجران تو چه دانی که چه مشکل حالیست؟
ماه من هفته ایست بیرون رفته و از نگاه من یک سال گذشته است.و تو چه می دانی حال دوری و هجران از معشوق چه حال دشواریست.
چرا یک هفته دوری از معشوق به اندازه یک سال است؟
مردم دیده ز لطفِ رخِ او در رخِ او
عکس خود دید، گمان برد که مشکین خالیست
دلیل اول اینکه چشم من تصویر مردمک خود را در چهره آینه وش یار می دید و آن را مثل یک خال بر رخ او تصور می کرد .معشوق برایم مثل آینه بود و کژی هایم را به من نشان می داد .مگر می شود یک هفته آینه را ندید
میچکد شیر هنوز از لبِ همچون شکرش
گر چه در شیوهگری هر مژهاش قَتّالیست
درست است که هر مژه چشمش مثل تیری عاشق کش بود ولی از لب شکرین او گویا شیر می چکد و لب او امید وصال من بود .مگر می شود بدون امید سر کنم.پس دلیل دوم امیدواری من بود که دشوار می شود
معمولا حافظ چشم و مژگان را عاشق کش و لب یار را امیدبخش می داند.
ای که انگشتنمایی به کرم در همه شهر
وه که در کارِ غریبان، عَجَبَت اِهمالیست
به معشوق می گوید ای که در همه شهر تو را به کرم و بخشش می شناسندعجیب است که به کار من غریب دقت نمی کنی
بعد از اینم نَبُوَد شائبه در جوهرِ فرد
که دهانِ تو در این نکته خوش استدلالیست
بعد از این اتفاق در فرضیه جوهر فرد (جرم تجزیه ناپذیر ) تردید ندارم چون دهان تو دلیل کافی بر این فرضیه است .
دهان تنها بخش تجزیه ناپذیر چهره است .رخ را می توان به دو قسمت چپ و راست تقسیم نمود .چشم دوتاست و مژگان متعددند حتی بینی هم دو مجرا دارد .لب دو قسمت بالا و پایین دارد .ولی دهان یعنی ناحیه بین لبها را به هیچ طریقی نمی توان تقسیم کرد نه بالا و پایین ونه چپ و راست .از طرفی جوهر فرد زیر بنای وجود اجسام است .دهان چه هنری دارد ؟اگر چشم و مژگان عاشق کش اند و لب شکرین است و رخ آینه وش ،دهان هم هنرش گفتار است .آن دم که معشوق با دهانش حکم می کند عاشق وجود می یابد و این وجود هر لحظه به عاشق عطا می شود. اگر معشوق یک هفته نباشد عاشق وجودی در خود حس نمی کند .حکایت "و قالَ َلهُ کُن فَیَکون" است .
مژده دادند که بر ما گذری خواهی کرد
نیّتِ خیر مگردان که مبارک فالیست
اینکه گفته اند از نزدیک کوی ما می گذری خود مژده ایست پس از این نیت خیر منصرف نشو که فال نیکویی است.
کوهِ اندوهِ فراقت به چه حالت بکِشد؟
حافظِ خسته که از ناله تنش چون نالیست
این بار غم دوری تو مثل کوهی است و حافظ خسته که از ناله تنش مثل نی باریک و لاغر شده چگونه باید تحمل کند؟
سیدمحمد جهانشاهی در ۴ ماه قبل، شنبه ۵ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۵۲ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۰:
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۰
صبح ، بر شب شتاب میآرد
شب ، سر اندر نقاب میآردگریهٔ شمع ، وقتِ خندهٔ صبح
مست را ، در عذاب میآردساقیا آبِ لعل دِه ، که دلم
ساعتی سر به آب میآردخیز و خونِ سیاوش آر ، که صبح
تیغِ افراسیاب میآردخیز ای مطرب و بخوان غزلی
هین ، که زهره رَباب میآردصبحدم ، چون سماع گوش کنی
دیده را ، سخت خواب میآردمطربِ ما ، رَباب میسازد
ساقیِ ما ، شراب میآردهمه اسبابِ عیش هست ، ولیک
مرگ ، تیغ از قراب میآردعالمی عیش ، با اجل هیچ است
این سخن را ، که تاب میآرد؟ای دریغا ، که گر درنگ کنم
عمر بر من ، شتاب میآرددر غمِ مرگِ بینمک ، عطّار
از دلِ خود ، کباب میآرد
سیدمحمد جهانشاهی در ۴ ماه قبل، شنبه ۵ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۵۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۱:
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۱
دل ، دردِ تو یادگار دارد
جان ، عشقِ تو غمگسار داردتا عشقِ تو ، در میانِ جان است
جان از دو جهان ، کنار داردتا خورد دلم ، شرابِ عشقت
سرگشتگیِ خمار داردمسکین دلِ من ، چو نزدِ تو نیست
در کویِ تو ، خود چه کار داردرازِ تو ، نهان چگونه دارم
کاَشکم ، همه آشکار داردچندین غمِ بی نهایت ، از تو
عطّار ، ز روزگار دارد
سیدمحمد جهانشاهی در ۴ ماه قبل، شنبه ۵ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۵۰ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲:
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲
سرِ زلفِ تو ، بویِ گلزار دارد
لبِ لعلِ تو ، رنگِ گلنار دارداز آن غم ، که یکدم سرِ گل نبودت
ببین گل ، که چون پای بر خار دارداگر رویِ تو ، نیست خورشیدِ عالم
چرا خلق را ، ذرّه کردار داردوگر نقطهٔ عاشقان نیست خالَت
چرا عاشقان را ، چو پرگار داردوگر زلفِ تو ، نیست هندویِ ترسا
چرا پس چلیپا و زنّار دارددهانت ، چو با پستهای تنگ ماند
شکَر تنگ بسته ، به خروار داردخطِ سبزِ زنگار رنگِ تو ، یارب
چو گوگردِ سرخی ، چه مقدار داردچرا روی کردی ترُش ، تا ز خطّت
نگینِ مسینِ تو ، زنگار داردندارم به رویِ تو ، چشمِ تعهّد
که رویِ تو ، خود چشمِ بیمار داردچو تیمارِ چشمِ خودش ، می نبینم
مرا چشم زخمی ، چه تیمار داردمکن بیقرارم چو گردون ، که گردون
به صاحب قرانیم ، اقرار داردبه یک بوسه ، جانِ مرا زنده گردان
که جانم به عالم ، همین کار داردفرید از لبِ تو ، سخن چون نگوید
که شعر از لبِ تو ، شکربار دارد
سیدمحمد جهانشاهی در ۴ ماه قبل، شنبه ۵ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۴۹ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵:
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵
لبِ تو ، مَردمیِّ دیده دارد
ولی زلفِ تو ، سر گردیده داردکه داند تا سرِ زلفِ تو ، در چین
چه زنگی بچّه ، ناگردیده داردچو حسنت مینگنجد ، در جهانی
به جانم ، چون رهی دزدیده دارد؟چو مژّه ، بر سرِ چشمش نشاند
سرِ یک مژّه ، هر کو دیده داردوصالِ تو ، مگر در چینِ زلف است
که چندین ، پردهٔ درّیده داردکنون هر کو به جان ، وصلِ تو میجست
اگر دارد طمع ، ببریده دارداز آن شوریدهام ، از پستهٔ تو
که شورِ او ، بسی شوریده داردخیالِ رویِ تو ، اِستاد در قلب
ز بهرِ کین ، زره پوشیده دارداگر آهنگِ خون ریزی ندارد
چرا چندین ، به خون غلطیده داردفرید از تو دلی دارد ، چو بحری
که بحری خون ، چنین جوشیده دارد
سیدمحمد جهانشاهی در ۴ ماه قبل، شنبه ۵ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۴۸ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۶:
بر درِ حق ، هر که کار و بار ندارد
نزدِ حق ، او هیچ اعتبار ندارد
جان ، به تماشایِ گلشنِ دَرِ حق بر
خوش بوَد ، آن گلشنی که خار ندارد
مستِ خرابِ شرابِ شوقِ خدا ، شُو
زانکه شرابِ خدا ، خمار ندارد
خدمتِ حق کن ، به هر مقام که باشی
خدمتِ مخلوق ، افتخار ندارد
تا بتند عنکبوت ، بر درِ هر غار
پردهٔ عصمت ، که پود و تار ندارد
ساختنِ پرده آنچنان ، ز که آموخت
از درِ آنکس ، که پردهدار ندارد
تا دلِ عطّار ، در دو کُون فرو شد
از پیِ آن بارِ بار ، بار ندارد
احمد خرمآبادیزاد در ۴ ماه قبل، یکشنبه ۶ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۳۶ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » ترجیعات » شمارهٔ ۲ - در مدح خاقان اعظم جلال الدین شروان شاه اخستان: