گنجور

حاشیه‌ها

رضا از کرمان در ‫۷ ماه قبل، پنجشنبه ۲۴ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۰۰ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۹۴ - آمدن جعفر رضی الله عنه به گرفتن قلعه به تنهایی و مشورت کردن ملک آن قلعه در دفع او و گفتن آن وزیر ملک را کی زنهار تسلیم کن و از جهل تهور مکن کی این مرد میدست و از حق جمعیت عظیم دارد در جان خویش الی آخره:

درود 

آن نوری که کوه طور طاقت دریافت آن را نداشت باقدرت الهی در شیشه‌ای جای میگیرد  

 لطفا به آیه ۳۵ سوره نور  رجوع کن 

شاد باشی

رضا از کرمان در ‫۷ ماه قبل، پنجشنبه ۲۴ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۵۶ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۹۴ - آمدن جعفر رضی الله عنه به گرفتن قلعه به تنهایی و مشورت کردن ملک آن قلعه در دفع او و گفتن آن وزیر ملک را کی زنهار تسلیم کن و از جهل تهور مکن کی این مرد میدست و از حق جمعیت عظیم دارد در جان خویش الی آخره:

درود 

عزیزم باز بحت انسان کامل واولیای الهی است که مظهری از جلوه الهی هستند وچون آیینه‌ای هستند که صفات خدا را نمایش میدهند   از زبان باریتعالی میگوید بدون این واسطه ها هرگز صفات  من جلوه‌گر  نمیشد من دو اسبه در این جهان تاختم تا توانستم آیینه زلالی چون قلب عارفان واولیای الهی را ساختم که واسطه فیض من باشند  که در هر لحضه در این آینه پنجاه جشن عروسی بر پاست ولیکن تو فقط قادر به دیدن ظاهر آن هستی واز باطن ایشان آگاهی نخواهی یافت

شاد باشی

رضا از کرمان در ‫۷ ماه قبل، پنجشنبه ۲۴ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۴۵ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۹۵ - رجوع کردن به حکایت آن شخص وام کرده و آمدن او به امید عنایت آن محتسب سوی تبریز:

درود

ستان در اینجا به معنی طاقباز خوابیدن است 

آن مرد غریب و وامدار به امید رفع مشکل به تبریز ،آن شهر پر گل رفت وبه محتسب آنجا در حل مشکلاتش امید داشت واو را بر روی گل خوابیده بصورت طاقباز دید 

شاد باشی

رضا از کرمان در ‫۷ ماه قبل، پنجشنبه ۲۴ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۳۸ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۹۶ - باخبر شدن آن غریب از وفات آن محتسب و استغفار او از اعتماد بر مخلوق و تعویل بر عطای مخلوق و یاد نعمتهای حق کردنش و انابت به حق از جرم خود ثُمَّ الَّذینَ کَفَروا بِرَبِّهِمْ یَعْدِلونَ:

درود 

  در این ابیات  مولانا میفرمایند که خواجه یا همان آدمی را به چشم حقارت نگاه مکن چون او عکسی وجلوه‌ای  از صفات الهی است .

شاد باشی

رضا از کرمان در ‫۷ ماه قبل، پنجشنبه ۲۴ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۳۱ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۹۶ - باخبر شدن آن غریب از وفات آن محتسب و استغفار او از اعتماد بر مخلوق و تعویل بر عطای مخلوق و یاد نعمتهای حق کردنش و انابت به حق از جرم خود ثُمَّ الَّذینَ کَفَروا بِرَبِّهِمْ یَعْدِلونَ:

درود

 در اینجا  وبیت بعدی باز حضرت مولانا توجه ما را به ژرف نگری در اصل موضوعات وهرچیز  جلب میکند  

خاصیت نان اینه که باعث قبض در دستگاه گوارش میگرده و محموده (نام گیاهی در طب سنتی)  مسهل وباعث شکم روی آدمی میشود  میفرماید اگر نان خوردی واسهال شدی اون را نان نخوان وبه آن محموده بگو واگر خاک راه باعث یینایی چشم تو شد خاک نیست وبه آن سرمه بگو 

شاد باشی

 

رضا از کرمان در ‫۷ ماه قبل، پنجشنبه ۲۴ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۲۱ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۹۶ - باخبر شدن آن غریب از وفات آن محتسب و استغفار او از اعتماد بر مخلوق و تعویل بر عطای مخلوق و یاد نعمتهای حق کردنش و انابت به حق از جرم خود ثُمَّ الَّذینَ کَفَروا بِرَبِّهِمْ یَعْدِلونَ:

درود 

ابدال حق یعنی اولیای الهی 

میفرمایند  اولیای الهی با ریاضت وپرهیز  از جنس آدمی به ذات الهی تغییر پیدا کرده ومبدل شده اند پس در ظاهر ایشان نگاه مکن و به باطن ایشان بنگر 

شاد باشی 

رضا از کرمان در ‫۷ ماه قبل، پنجشنبه ۲۴ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۱۴ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۹۶ - باخبر شدن آن غریب از وفات آن محتسب و استغفار او از اعتماد بر مخلوق و تعویل بر عطای مخلوق و یاد نعمتهای حق کردنش و انابت به حق از جرم خود ثُمَّ الَّذینَ کَفَروا بِرَبِّهِمْ یَعْدِلونَ:

درود 

همانگونه که تصاویری که بر روی آب نقش میبندند دایمی نیست و از اصل آن شی عاریت گرفته شده وبر روی سطح آب نمایان شده  جمال ونقش ما نیز  نقشی از جمال خداوندی است که نهایتا باید به اصل خود بازگردد 

شاد باشی

بزرگمهر در ‫۷ ماه قبل، پنجشنبه ۲۴ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۱۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲۴:

زیبا روز ؛

لطفا بفرمایید با توجه به اینکه مولانا فرمودند “.... دست به استاد مده” کدام یک از ابیات فوق شما را به پیر طریقت ارجاع داده؟

رضا از کرمان در ‫۷ ماه قبل، پنجشنبه ۲۴ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۰۸ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۹۶ - باخبر شدن آن غریب از وفات آن محتسب و استغفار او از اعتماد بر مخلوق و تعویل بر عطای مخلوق و یاد نعمتهای حق کردنش و انابت به حق از جرم خود ثُمَّ الَّذینَ کَفَروا بِرَبِّهِمْ یَعْدِلونَ:

درود 

آقا کوروش حتما مستحضرید که اصطرلاب وسیله ایست که با آن منجمین  احوال ستارگان وکواکب را در یافت میکردند وبه واسطه آن سعدی ونحسی امور زمینی را مشخص میکردد  در اینجا حضرت مولانا میفرمایند که وجود آدمی همچون اصطرلابی است که قادر میباشد مظاهر الهی را نشان دهد در بیت بعد هم تصریح میکند که همان طور عکس ماه در جوی آب نمایان میشود هرچه هم در وجود آدمی به منصه ظهور میرسد  تجلی وعکسی از صفات الهی است .

شاد باشی  

بهرام خاراباف در ‫۷ ماه قبل، پنجشنبه ۲۴ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۷:۲۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶:

میراجل راگاه امیرمرگ خوانده اند،گاه خواجه صاحب منصب،گاه حتی به فرعون نصبتش داده اند.

اگرازتفسرهای خارج ازمتن پرهیز کنیم وبه خود متن توجه نشان دهیم میراجل کسی است که همرنگی نمی پزیرد.وخواهان مرگ همرنگی است وآن راننگ می شمارد به عکس شاعر که ننگ همرنگی راپذیراست ودرادامه به میر اجل 

بهرام خاراباف در ‫۷ ماه قبل، پنجشنبه ۲۴ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۷:۲۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶:

میراجل راگاه امیرمرگ خوانده اند،گاه خواجه صاحب منصب،گاه حتی به فرعون نصبتش داده اند.

اگرازتفسرهای خارج ازمتن پرهیز کنیم وبه خود متن توجه نشان دهیم میراجل کسی است که همرنگی نمی پزیرد.وخواهان مرگ همرنگی است وآن راننگ می شمارد به عکس شاعر که ننگ همرنگی راپذیراست ودرادامه به میر اجل هشدارمی دهداگرهمرنگی ما به توحمله بکندیک رگت سالم نمی ماندوالبته این حمله باچنگ ونوا وموسیقی است.وازامیر اجل می خواهد: برای گریزاز زخمی شدن زخمه موسیقی ما رابپزیر بیاوهمرنگ می سرخ مابشو 

علی احمدی در ‫۷ ماه قبل، پنجشنبه ۲۴ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۶:۳۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶:

ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت

کارِ چراغ خلوتیان باز درگرفت

ای ساقی بیا که یار چهره اش را نمایان کرد و دوباره باعث رونق چراغ عاشقان خلوت گزیده شد.

صحبت از دوره رونق عاشقی است .گویا یک منجی در راه عاشقی با توانمندی خویش توانسته قانون عشق را حکمفرما کند .این موضوع در هر زمانی از تاریخ رخ دهد برای شخصی چون حافظ ارزنده است .

آن شمعِ سرگرفته دگر چهره برفروخت

وین پیرِ سال‌خورده جوانی ز سر گرفت

آن منجی عشق مثل شمعی بود که سرش پوشیده بود ولی چهره اش را فروزان و روشن کرد و باعث شد پیر سالخورده ای چون من دوباره جوان شود .بله دولت عشق طوریست که پیران را هم به جوانی باز می گرداند و از خلاقیت آنان استفاده می کند .

آن عشوه داد عشق که مفتی ز ره برفت

وان لطف کرد دوست که دشمن حذر گرفت

در دولت عشق همه وعده ها بر اساس قانون عشق است و فتوای مفتیان دیگر رنگی ندارد .یعنی دیگر اشخاص حاکم نیستند بلکه این قانون عشق است که حکمفرمایی می کند .

لطفی که دوست دارد باعث ترس و احتیاط دشمن می شود . این سخن حافظ یکی از نغز ترین پندهاییست که سیاست مداران دنیا باید به آن پای بند باشند .لطفی که باعث بازدارندگی دشمن می شود .او می گوید در دولت عشق چنین سیاستی حکمفرماست.

زنهار از آن عبارتِ شیرینِ دل‌فریب

گویی که پستهٔ تو سخن در شکر گرفت

در ادامه نیز  همین سیاست را بیان می کند .عبارت شیرین دلفریب که با زنهار همراه است نشان از همان لطفی دارد که دشمن را به احتیاط وا می دارد .آری منجیان راه عاشقی دنیای بهتری را رقم خواهند زد .

بارِ غمی که خاطرِ ما خسته کرده بود

عیسی‌دمی خدا بفرستاد و برگرفت

این منجیان عیسا دم را خداوند فرستاده تا بار غم خسته کننده را از دوش مردم بردارند .آری از نظر حافظ خداوند فقط پیامبر نمی فرستد منجیان قدرتمند راه عشق که در سراسر تاریخ حضور دارند هم از جانب خداوند آمده اند و حتی ممکن است نام و نشان خاصی نداشته باشند .

هر سروقد که بر مَه و خور حسن می‌فروخت

چون تو درآمدی پیِ کاری دگر گرفت

هر دلبری که قامت سرو داشت و زیبایی اش را به ماه و خورشید نشان می داد وقتی تو ظاهر شدی به کار دیگری مشغول شد .همه چیز در سایه جلوه گری  و لطف یار نجات بخش قرار می گیرد و امور تحت نظارت وی قرار دارد .

زین قصه هفت گنبدِ افلاک پرصداست

کوته‌نظر ببین که سخن مختصر گرفت

از این داستان هفت آسمان هم  عاشقانه پر سر و صدا شده است ولی انسان کوتاه نظر را ببین که این داستان را جدی نمی گیرد .کوته نظران از عشق چیزی نمی دانند .به عبارتی عاشق بلند نظر است .آینده را می بیندو می داند که آینده می تواند شاهد منجیانی برای راه عاشقی باشند.

حافظ تو این سخن ز که آموختی؟ که بخت

تعویذ کرد شعرِ تو را و به زر گرفت

ای حافظ این سخن را از چه کسی آموختی که بخت و اقبال شعرت را در پناه خود گرفت و در قالب زر قرار داد .یعنی شعر تو شانس آن را دارد که ارزشی مثل طلا داشته باشد 

علیرغم احترامی که برای دوستان زحمت کش در عرصه تفسیر شعر حافظ بر مبنای دقت به زمان سرودن این اشعار، قائل هستم ولی بر این باورم که منحصر کردن معانی این اشعار به زمان و مکان خاصی کم لطفی در حق این شاعر بزرگ است .حافظ بلند نظر، پیام آور عشق و معلم راه عاشقی است و شعرش را چون زر می پندارد که فرصت درخشش در آینده دارد .چنین فردی برای یک زمان خاص شعر نمی سراید و نگاه او در این غزل به تمام منجیان راه عاشقی در تاریخ است.

 

با ارادت 

همایون در ‫۷ ماه قبل، پنجشنبه ۲۴ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۰۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲۵:

از غزل های عارفانه پیش از ملاقات و دیدار شمس تبریز 

همایون در ‫۷ ماه قبل، پنجشنبه ۲۴ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۴۹ در پاسخ به پرویز شیخی دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۲:

خوشا به خال آنکه همه چیز را میداند و از پیش خوانده‌است و انتظاری هم از هیچ کس دیگری ندارد که هیچ، پشیزی هم  آدم‌ها بویژه ایرانی‌ها را نمی‌بیند، جای تعجب اینجاست که چرا در آسمان شعر و عرفان پرسه میزند آنهم در آسمان پر خطر جلال‌دینی که خدایش شمس است و بالاتر از خدا می‌رود 

که در عشقت همی‌سوزند حوران

شمس (ساقی) در ‫۷ ماه قبل، پنجشنبه ۲۴ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۳۷ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۱۷:

سلام.

 

به گمان این کمین مصراع چهارم چنین باید باشه:

 

وقت آن خوش که ز غربت به وطن باز آید

 

یعنی از غربت به وطن برگردد.

محسن عبدی در ‫۷ ماه قبل، پنجشنبه ۲۴ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۲۹ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » عزم راه کردن مرغان » عزم راه کردن مرغان:

بود خامشی و آرامش درو نه فزایش بود نه کاهش درو

خاموشی صحیح است

به اشتباه خامشی ثبت شده.

علی احمدی در ‫۷ ماه قبل، پنجشنبه ۲۴ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۱۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵:

  شربتی از لبِ لعلش نچشیدیم و بِرَفت

رویِ مَه پیکرِ او سیر ندیدیم و برفت

او رفت و ما از لب شیرین او شربتی نچشیدیم .روی ماه او را کامل ندیدیم و رفت .

حکایت رفتن و تنها گذاشتن یک عاشق در این غزل به تصویر کشیده شده است .رفتن کار معشوق است چون اراده می کند و از عاشق نظر نمی خواهد .گاهی به سرعت و بدون مقدمه می رود .رفتن ممکن است مربوط به عزیزانی باشد که برای همیشه از حضورشان محروم می مانیم .رفتن ممکن است روی در کشیدن معشوق ازلی باشد وقتی که از عاشق بوی غیر می آید .این غزل برای تمام این حالات مناسب است و درس آموز. 

گویی از صحبتِ ما نیک به تنگ آمده بود

بار بربست و به گَردش نرسیدیم و برفت

رویکرد عاشقانه به رفتن چنین است که اول می اندیشد نکند خود او باعث رفتن شده است.که معشوق از همصحبتی او دلگیر شده و به سرعت و بی مقدمه رفته است.آیا معشوق ازلی او را قابل ندانسته و محرم نمی داند و روی در می کشد و طوری می رود که به گرد او هم نمی رسد؟ 

بس که ما فاتحه و حرزِ یمانی خواندیم

وز پی‌اش سوره اخلاص دمیدیم و برفت

معمولا برای سفر ما سوره حمد و حرز یمانی برای محفوظ ماندن در سفر می خواندیم یا سوره اخلاص  خوانده و بر او فوت می کردیم و می رفت .ولی این بار فرصت چنین کاری هم نداشتیم .شاید معشوق نمی خواسته ما رفتنش را ببینیم .

عشوه دادند که بر ما گذری خواهی کرد

دیدی آخر که چنین عشوه خریدیم و برفت

به ما وعده آمدن و گذر کردنت را دادند ما هم چنین وعده ای را پذیرفتیم تو هم آمدی ولی سریع رفتی 

شد چمان در چمنِ حسن و لطافت لیکن

در گلستانِ وصالش نَچَمیدیم و برفت

او در فضای سبز زیبایی و لطافت با ناز راه می رفت  ولی در آن فضای گلستان نتوانستیم به وصالش برسیم و رفت .

همچو حافظ همه شب ناله و زاری کردیم

کای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت

مانند حافظ هر شب ناله و زاری کردیم اما افسوس که نتوانستیم با او خداحافظی کنیم و رفت .

وقتی حضرت حافظ برای چنین چالشی هیچ راهی بیان نمی کند گویا می خواهد بگوید باید این را پذیرفت و تحمل کرد .اگر عزیزی را ناگهان از دست دادی باید این را بپذیری هر چند که سخت باشد .اگر معشوق به یکباره تو را تنها گذاشت و رفت غصه نخور حتما حکمتی دارد بپذیر. حرص خوردن و تعصب ورزیدن به معشوق و دنیا را بهم ریختن منش عاشقانه نیست.اگر معشوق ازلی روی در کشیده این فقط تصور اشتباه توست او همیشه می گوید بیا حتما تو محرم او نشده ای و گاهی تو را از اغیار می بیند  که روی در می کشد .

حتی اگر فرصت عزیزی را در زندگی از دست دادی ناامید نشو واقعیت را بپذیر و به هدف خود بیندیش  و خود را در غم غرق نکن .

امیرحسین صدری در ‫۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۵۲ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷۳:

جهانی در تلاش آبرو ناکام میمیرد

نمیداند که غیر از خاک گشتن نیست مقصودش

 

بنازم به حضرت بیدل

۱
۱۶۱
۱۶۲
۱۶۳
۱۶۴
۱۶۵
۵۷۳۱