گنجور

حاشیه‌ها

همیرضا در ‫۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۰۰ دربارهٔ ابوحفص سغدی » آهوی کوهی:

عنوان شعر «هزارهٔ دوم آهوی کوهی» استاد شفیعی کدکنی به این شعر اشاره دارد. اطلاعات بیشتر ...

رضا از کرمان در ‫۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۰۶ در پاسخ به سیدمحمد جهانشاهی دربارهٔ حزین لاهیجی » غزلیات » شمارهٔ ۳۱۳:

درود بر شما

جناب جهانشاهی مقصود شما را از تکرار غزل یا بیتی از غزل را  در حاشیه من متوجه نمیشم  واین موضوع به کرات  از طرف شما دیده میشه لطفا توضیحاتی مرقوم بفرمایید تا حقیر واحتمالا سایر اعضای گنجور  متوجه منظور شما بشویم   شعر یا بیت  در متن وجود داره خاصیت این تکرار چیه خیلی ممنونم 

رضا از کرمان در ‫۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۰۰ در پاسخ به زهرا یوسفی دارانی دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱:

درود بر شما 

خیلی متاسفم  که پس از گذشت این مدت مدید کسی پاسخ شما سرور گرامی را نداده  واهل فضل ودانش!! در این تارنما در مورد همه چیز حاشیه میگذارند الا پاسخ دوستانی که سوالی برایشان پیش آمده وچه حاشیه های بی محتوا وببخشید واقعا  مزخرف  

در حاشیه های بعد از سوال شما بصورت پراکنده جواب شما آمده است وامیدوارم جواب خود را دریافت کرده باشید 

Heydar Barsam در ‫۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۴۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲:

کاروانی که بود بدرقه اش حفظ خدا  به تجمل بنشیند و بجلالت رود   چیزهاییکه به ذهن من متبادر میشود  تجمل مجموع جمال هاست  جمال هم صورت گری است چه چیزی در ذهن ما صورتگری می کند قوه تخیل و آدمی خیال پردازی می کند حالا کدام تصور و کدام خیال خدا را درک می کند هیچ خیالی درسته که مقدمه خیال است اما تا بری از خیال نشوی آنهم با جلالت یعنی جلا دادن خیال یعنی پاک کردن اوهام و افکار چون او در هیچ خیالی نگنجد و بزرگتر است از هر تصور و راه رسیدن به او با فکر و خیال بسته است تنها و تنها راه حضور است با مرگ تمام صورتگری ها و بیصورت را درک کردن و مفهوم این بیت حافظ به زیبایی در داستان چنینیان و رومیان از مثنوی حضرت مولانا به زیبایی شرح داده شده  درک بیصورتی و مقام فنا  گریختن از خودی در بیخودی !

رضا از کرمان در ‫۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۲۹ در پاسخ به Aghil Adibi دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵:

درود  

منظور ناله،زاری وفغان است  وقطعا مقصود قوم افغانی وپشتو نیست 

شاد باشی عزیز

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۲۱ دربارهٔ حزین لاهیجی » غزلیات » شمارهٔ ۴۰۲:

حزین لاهیجی » غزلیات » شمارهٔ ۴۰۲
                             
نکهتِ زلفِ تو را ، شمال ندارد،
بویِ تو را ، نافهٔ غزال ندارد

گر به مَثَل ، سنگِ طور  آینه گردد،
طاقتِ آن حسنِ بی مثال ندارد

جان جهانی ، فدایِ آن لبِ مِیگون،
خونِ مرا نوش کن ، وبال ندارد

تختِ سلیمان ، چُو گَرد درکفِ باد است،
دولتِ درویشی ام ، زوال ندارد

خلقِ جهان ، بندگانِ لذّتِ نقد اند،
هیچکَس اندیشهٔ مآل ندارد

نیست به بزمِ زمانه ، عیشِ مصفّا،
شیشهٔ گردون ، مِیِ زلال ندارد

نکهتِ زلفِ تو ، کرد خارِ مرا ، گل، 
فیضِ شبَم ، صبح بر شِکال ندارد

پوششِ نعمت ، نه رسمِ شکرگزاری ست،
بلبلِ ما ، عیشِ زیرِ بال ندارد

ساخته ام از وصالِ او ، به خیالَش، 
این صفِ اهل نظر ، جدال ندارد

جلوهٔ دنیا کند چه کار ، به عارف؟
آینه ، آلایش از مثال ندارد

خندهٔ صبح است ، دایما ز تَهِ دل،
خاطرِ رُوشن دلان ، ملال ندارد

سیلِ حوادث ، مرا نمی برَد از جا،
کوهِ گران سنگ ، انتقال ندارد

کنجِ قفس را ، نمی دهیم به گلشن،
ذُوقِ گلِستان ، شکسته بال ندارد

سروِ چمان ، این روش خَرام ندیده ست،
گل به چمن ، این عذارِ آل ندارد

کوه ، "حزین" از ترانهٔ تو ز جا شد ،
زاهدِ بی درد ، وجد و حال ندارد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۱۸ دربارهٔ حزین لاهیجی » غزلیات » شمارهٔ ۳۱۳:

حزین لاهیجی » غزلیات » شمارهٔ ۳۱۳
                             
گر رخ به ما نمایی ، ای خُوش لقا چه باشد؟،
ما را ز ما ستانی ، ای دلربا! چه باشد؟

از یارِ ناموافق ، دوری ضرورت آمد،
گر ساعتی نشینی ، از خُود جدا ، چه باشد؟

از وصل خُود بریدی ، گویی چه جُور دیدی؟،
خود فصلِ ماجرا کن ، جُور و جفا چه باشد؟

شمعِ جمالِ موسی ، شد برق و طور را زد،
نارِ کلیم آن بود ، نورِ خدا چه باشد؟

انوارِ مرشدِ روم ، شد راهبر "حزین" را ،
گر همّتی بخواهی از اُولیا ، چه باشد

AliKhamechian در ‫۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۵۷ دربارهٔ سوزنی سمرقندی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۰ - در حسب حال خود گوید:

شعر به غایت استواریست، چه‌میکنه سوزنی!

خلیل شفیعی در ‫۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۵۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶:

✅ شرح بیت‌به‌بیت غزل ۲۷۶ حافظ

 

بیت ۱

باغبان گر پنج‌روزی صحبتِ گل بایدش / بر جفایِ خارِ هجران صبرِ بلبل بایدش

✦ اگر باغبان می‌خواهد چند روزی با گل همنشین باشد، باید مانند بلبل در برابر خار هجران و رنج جدایی صبر کند. یعنی هر وصالی، پیش‌زمینه‌ای از رنج و صبر دارد.

بیت ۲

ای دل اندر بندِ زلفش از پریشانی مَنال / مرغِ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش

✦ ای دل! اگر در دام زلف معشوق اسیر شده‌ای، از پریشانی شکوه نکن؛ همانگونه که پرنده ی زیرک و دانا وقتی در دام افتد، چاره‌ای جز صبر و تحمل ندارد.

بیت ۳

رندِ عالم‌سوز را با مصلحت‌بینی چه‌کار / کار مُلک است آن که تدبیر و تأمل بایدش

✦ رندِ بی‌پروا و عاشق‌پیشه را کاری با حسابگری و مصلحت‌سنجی نیست؛ تدبیر و تأمل کار پادشاهان و اهل سیاست است، نه عاشقان و رندان.

بیت ۴

تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافری‌ست / راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش

✦ در راه سلوک و عرفان، اعتماد بر علم و تقوا کفر و گمراهی است ، سالک راه حقیقت اگر صدها فضیلت و دانش داشته باشد  باید همه‌چیز را به توکل و اعتماد بر لطف الهی بسپارد.

بیت ۵

با چنین زلف و رُخش بادا نظربازی حرام / هر که روی یاسمین و جَعدِ سنبل بایدش

✦ با چنین زلف پریشان و چهره چون گل معشوق، نظربازی  با هر زیبا روی دیگری حرام است، 

بیت ۶

نازها زان نرگسِ مستانه‌اش باید کشید / این دلِ شوریده تا آن جَعد و کاکُل بایدش

✦ باید نازهای آن چشمِ مست و مستانه او را تحمل کرد؛ زیرا دلِ عاشق تا رسیدن به زلف و کاکل یار چاره‌ای جز صبر بر ناز ندارد.

بیت ۷

ساقیا در گردشِ ساغر تعلل تا به چند / دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش

✦ ای ساقی! در گردش جام می تعلل مکن، چراکه وقتی نوبت عاشقان رسد، باید دور می‌نوشی پیوسته و بی‌وقفه ادامه یابد.

بیت ۸

کیست حافظ تا ننوشد باده بی‌آوازِ رود / عاشقِ مسکین چرا چندین تجمل بایدش

✦  حافظ ساده زیست است و برای نوشیدن باده از باده به صدای موسیقی نیاز نداردباشد؟ عاشقِ ساده‌دل را چه کار با این همه تجمل و تظاهر؟ (اشاره به صفای دل عاشق در برابر ظاهر‌سازی دیگران).

⬅️ خلیل شفیعی، مدرس زبان و ادبیات فارسی

پیوند به وبگاه بیرونی

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۴۰ دربارهٔ حزین لاهیجی » غزلیات » شمارهٔ ۵۷۴:

حزین لاهیجی » غزلیات » شمارهٔ ۵۷۴
                         
کرده ام خاکِ درِ میکده را ، بسترِ خویش
می گذارم چو سبو، دست به زیرِ سرِ خویش

ما سمندرصفتان ، بلبلِ گلخن زادیم
سبزه ی عیش ندیدیم ، ز بوم و برِ خوبش

در غمت ، صبر و ثباتم همه آشوب شده ست
بحرِ طوفان زده ام، باخته ام لنگرِ خویش

بیضه گردیده قفس، مرغِ گرفتارِ مرا
داد آزادیَم ، از منّتِ بال و پرِ خویش

دمِ شمشیر ، رگِ خوابِ فراغت شودَش
هرکه ، در دامنِ تسلیم ، گذارد سرِ خویش

عجبی نیست ، اگر کافرِ عشقیم تمام
دل و دین می بری ، از جلوه ی جان پرورِ خویش

سرکشان را فکنَد ، تیغِ مکافات ز پای
شعله را زود نشانند ، به خاکسترِ خویش

چهره بی پرده نمودی، همه شیدا گشتند
فارغم ساختی ، از طعنِ ملامتگرِ خویش

بیخود از نشئهٔ دیدارِ خودی می دانم
مستِ من، آینه را ساخته ای ساغرِ خویش

حکمِ فرماندهیِ کشورِ دلهایِ خراب
داده ای باز ، به مژگانِ جفا گسترِ خویش

سینه اش روزِ جزا ، لطمه خورِ دستِ رَد است
هرکه از داغ ،  مزیّن نکند محضرِ خویش

دست فارغ نشد از چاکِ گریبان ، ما را
آستینی نکشیدیم ، به چشمِ ترِ خویش

غنچه ، آمادهٔ تاراجِ نسیم آمده است
هرزه، خاطر نکنی جمع ، به مشتِ زرِ خویش

کوه و صحرا ، همه از آتشِ عشقت داغند
لاله را سوخته ای، از رخِ چون آذرِ خویش

هر طرف می نگرم ، تیغِ جفایی ست بلند
شیوهٔ داد، برون کرده ای از کشورِ خویش

بلبل و گل همه دم  همنفَسانند ، حزین
بی نوا من ، که جدا مانده ام از دلبرِ خویش

پریشاد محرابی در ‫۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۳۶ دربارهٔ هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » ترجیع بند - که یکی هست و هیچ نیست جز او:

بیتی توی بند دوم هست که پند اول با ساکن اومده: 

پندْ آنان دهند، خلق ای کاش /  که ز عشقِ تو می‌دهندم پند

در حالی که درست‌تر اینه که پند اول با کسره همراه باشه:

پندِ آنان دهند خلق ای کاش/که ز عشق تو میدهندم پند

یعنی کاش خلق به جای من،  آن کسانی رو پند بدهند که من رو در مورد عشق تو نصیحت میکنند.

ساکن کردن پند اول، کلمه‌ی آنان رو فاعل میکنه در حالی که مفعوله و خلق فاعل.

 

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۵۲ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷:

در مصرع نخست بیت شماره 4، «تَر آمدن» به معنی «بی شرم بودن» است. لغتنامه دهخدا (ستون دوم، صفحه 6571، چاپ 1377) بیت 4 را شاهدی بر همین معنی آورده است.

Aghil Adibi در ‫۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۳۳ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵:

منظور مصرع دوم از افغان چی هست

 

برمک در ‫۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۵:۳۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹:

در خوانشها  این احسان حلاج  چه صدایی دارد چه غوغا میخواند چه با سوز . دیوانه ام کردی پسر

برمک در ‫۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۵:۲۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹:

دوستان این بیت را باید  بدین معنی  خواند  ما  برای حاجب ابرو نمیریزیم   حاجت ما را  با پادشه بگوی  که  تا با پادشاه گویی  روزی مقدر است

 با پادشه(گرانمایه و راد  ) بگوی که روزی مقدر است 

بهرام خاراباف در ‫۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۳۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴:

ای یوسفِ خوش نامِ ما ، خوش می روی بر بامِ ما 

 ای دَر شکسته جامِ ما ، ای بَردَریده دامِ ما

 

ای نورِ ما ، ای سورِ ما ، ای دولتِ منصورِ ما

  جوشی بِنِه در شورِ ما ، تا مَی شود انگورِ ما

 

 ای دلبر و مقصودِ ما ، ای قبله و معبودِ ما

 آتش زدی در عودِ ما ، نظّاره کن در دودِ ما

 

 ای یارِ ما ، عیّارِ ما ، دامِ دلِ خَمّارِ ما

 پا وامَکش از کارِ ما ، بِستان گِرو دستارِ ما

 

 در گِل بمانده پایِ دل ، جان می دهم چه جایِ دل 

وز آتشِ سودایِ دل ، ای وایِ دل ، ای وایِ ما

 

#مولوی

زیبایی های ابیات:

همه ابیات دوتا ردیف وقافیه دارند

این غزل قافیه همسان ندارد درعوض ردیف (ما )درهمه مصرع ها وحدت آهنگین غزل را حفظ کرده است (ما)فقط درمصرع بیت آخر وجودندارد

همه ابیات،به جزبیت آخر،با خطابه(ای) شروع می شوند

خطابه (ای)درمصرع اول بیتهای دوم وسوم ودرمصرع پایان(دوبارپی درپی)تکرارمی گردد

 

دربیت دوم ،وچهارم مصرع اول سه تاردیف وقافیه هست(نورما،سورما،منصورما)(یارما،عیارما،خمارما)

تکرار(خوش)درمصرع اول

واج خواهی حرف ش(خوش،شکسته،جوشی،شورمی شود)

هم آوایی (معبود)و(عود)

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۴۵ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵:

1-وجود واژه نامناسب «مرفق» در مصرع نخست بیت 6، آنرا کاملا نامفهوم کرده است.

2-در دیوان خاقانی (عبدالرسولی، سال 1355)، با رفع اشتباه چاپی نسخه سال 1316، بیت شماره 6 به شکل زیر است:

«پروانهٔ وصل ار سر و زر خواهد بدهم/آن شحنهٔ حسن ارچه سر و زر نپذیرد»

3-در نسخه‌های زیر، مصرع نخست چنین است «پروانهٔ وصل ار سر و زر خواهد بفرست»:

–نسخه خطی مجلس به شماره دفتر 11948

–نسخه خطی مجلس به شماره دفتر 61914

–نسخه خطی مجلس به شماره ثبت 64528

ali solgi در ‫۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۲ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۲۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۷:

شاید این غزل برای خیلی از خواننده ها چیز خیلی تعجبداور باسه ولی برای کسانی که باحیوانات اهلی سرکارداشتن وکارهای انها رادیدن کاملا طبیعی وبه هنر مولانا که چگونه حسادت و فضولی دیگران در بین دوعاشق ومعشوق ودخالت وطعنه زدن به عاشق که باید اینکاروکنی وگرنه تااخرعمرت به نتیجه دلخواه نمیرسی واگرمن بودم اینکارراانجام میدادم گفته است دقیقا شبیه خری که خیلی ادعاداردومیخواهد صحنه رااز ان خود کند ووقتی فرصت براش مقدورمیشه جز بوکردن بول طرف مقابل دیگه نمیتونه کاری کنه یامثل کسی که فرق مشک وپشک را نمیدونه وبرای پیداکردن ان باید اونویابو کند یاتست کند که پشک هست یامشک یادر حالتی میگوید اوخودش اینقد حول هستش و مبتدی وغرق هیجانات وهوس که وقتی خربول میکند صورتش عقب نمیکشه که الوده نشه والی اخر که اینها همه نتیجه حسادت وفضولی ودخالت در کاردیگران است که جناب مولانارا مجبورکرده ازذحیوانات تمثیل بگیره همچنان که خیلی از فزلها از جنبه های دیگر از گل وگیاه حیوانات مثال زده شده بقول خود مولانا بایبار دستشویی در دریا دریا الوده نمیشود بخاطراینکه انسان وقتی وارد اب میشود خودبخود سردی اب موجب بول کردن میشود ومعمولا کسی در دریا خودشونگه نمیداره تابیاد خونه بره دستشویی واقعیت براساس چیزی که درطبیعت داره اتفاق میافتند  این هنر ودانش عظیمی میخواهد که از ان دقیق الگوبرداری کرد و به بیان شعر درجهت اسانترکردن فهم برای مخاطب بکار برده هم تنوع هم طنز هم هزل هم واقعیت بیان کرده

۱
۱۶۲
۱۶۳
۱۶۴
۱۶۵
۱۶۶
۵۷۳۱