گنجور

حاشیه‌ها

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۵ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۴۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷:

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷
                
زین درد ، کسی خبر ندارد
کین درد ، کسی دگر ندارد

تا در سفر اوفکَند دردم
می‌سوزم و کس خبر ندارد

کور است کسی ، که ذرّه‌ای را
بیند ، که هزار در ندارد

چه جایِ هزار و صد هزار است
یک ذرّه ، چو پا و سر ندارد

چندان که شوی ، به ذرّه‌ای دَر
مندیش ، که ره دگر ندارد

چون نامتناهی است ذرّه
خواجه ،  سرِ این سفر ندارد

آن کس گوید ، که ذرّه‌ خرد است
کو  ، دیدهٔ دیده‌ور ندارد

چون دیده پدید گشت خورشید
از ذرّه ، بزرگتر ندارد

از یک اصل است ، جمله پیدا
اما دلِ تو ، نظر ندارد

در ذرّه ، تو اصل بین ، که ذرّه
از ذرّه شدن ، خبر ندارد

اصل است ، که فرع می‌نماید
زان اصل ، کسی گذر ندارد

عطّار ، اگر زبونِ فرع است
جان ، چشم ز اصل بر ندارد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۵ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۴۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸:

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸
                
دلی ، کز عشقِ جانان جان ندارد
توان گفتن ، که او ایمان ندارد

درین میدان ، که یارد گشت یکدم؟
که کَس ، مردیِّ یک جولان ندارد

شگرفی باید ، از گنجِ دو عالم
که جان ، یک لحظه بی‌جانان ندارد

به آسانی منِه ، در کویِ او پای
که رهرُو ، راه را آسان ندارد

چه عشق است این ، که خود نقصان نگیرد
چه درد است این ، که خود درمان ندارد

دلم در دردِ عشقِ او ، چنان است
که دل بی دردِ عشقش ، جان ندارد

مرُو در راهِ او ، گر ناتوانی
که دور است این ره و پایان ندارد

اگر قوّت نداری ، دور ازین راه
که کویِ عاشقان ، پیشان ندارد

برُو عطّار دم در کِش ، که جانان
همه عمرت ، چنین حیران ندارد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۵ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۴۲ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰:

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰
                
بارِ دگر پیرِ ما ، رخت به خمّار برد
خرقه بر آتش بسوخت ، دست به زنّار برد

دین به تزویرِ خویش ، کرد سیه‌رو ، چنانک
بر سرِ میدانِ کفر ، گوی ز کفّار برد

نعرهٔ رندان شنید ، راهِ قلندر گرفت
کیشِ مغان تازه کرد ، قیمتِ ابرار برد

در برِ دیندارِ دِیر ، چُست قماری بکرد
دینِ نود ساله را ، از کفِ دیندار برد

دُردِ خرابات خورد ، ذوقِ میِ عشق یافت
عشق بر او غلبه کرد ، عقل به یکبار برد

چون میِ تحقیق خورد ، در حرمِ کبریا
پای طبیعت ببست ، دست به اسرار برد

در صفِ عشّاق شد ، پیشه‌وری پیشه کرد
پیشه‌وری شد چنانک ،  رونقِ عطّار برد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۵ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۴۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱:

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱
                
آتشِ عشق ، آبِ کارم برد
هوسِ رویِ او ، قرارم برد

روزگاری ، به بویِ او بودم
روی ننمود و روزگارم برد

عشق ، تا در میان کشید مرا
از بد و نیک ، برکنارم برد

مست بودم ، که عشقِ کیسه شکاف
نیم‌شب ، نقدِ اختیارم برد

دُردییی بر کفم نهاد ، به زور
سویِ بازارِ دردخوارم برد

چون دلم مست شد ، ز دُردیِ او
همچنان مست ، زیرِ دارم برد

من ، ز من دور مانده ، در پیِ دل
بارِ دیگر ، به کویِ یارم برد

نعره برداشتم ، به بویِ وصال
آتشِ غیرت ، آبِ کارم برد

چون بماندم به هجر ، روزی چند
باز ، در بندِ انتظارم برد

چون ز هستی ، مرا خمار گرفت
نیستی آمد و خمارم برد

چون شدم نیست ، پیشِ آن خورشید
همچو عطّار ، ذرّه‌وارم برد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۵ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۴۰ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲:

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲
                
عشقِ تو ، به سینه تاختن برد
وآرام و قرارِ من ، ز من برد

تن چند زنم ، که چشمِ مستت
جانی که نداشتم ، ز تن برد

صد گونه قرار ، از دلِ من
زلفت ، به طلسمِ پُرشکن برد

عشقِ تو ، نمود دستبردی
مردیّ و زنی ، ز مرد و زن برد

با چشمِ تو ، عقل خویشتن را
بی خویشتنی ، ز خویشتن برد

عیسی ، لبِ روح‌بخشِ تو دید
در حال خرش شد و رسن برد

خضر ، آبِ حیات کی توانست
بی‌یادِ لبِ تو ، در دهن برد

جمشید ، کجا جهان‌نمایی
بی عکسِ رُخت ، به جامِ ظن برد

سیمرغ ، ز بیمِ دامِ زلفت
بگریخت و به قاف ، تاختن برد

گفتند بتان ، که چهرهٔ ما
قدرِ گل و رونقِ سمن برد

درتافت ، ستارهٔ رخِ تو
وآبِ همه ، از چَهِ ذقن برد

عطّار ، چو شرحِ آن ذقن داد
گوی از همه کس ، بدین سخن برد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۵ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۳۹ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳:

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳
                
نامِ وصلش ، به زبان نتوان برد
ور کسی بُرد ، ندانم جان بُرد

وصلِ او ، گوهرِ بحری است شگرف
ره بدو ، می‌نتوان آسان برد

دوش سرمست درآمد ، ز درم
تا قرار از منِ سرگردان برد

زلف کژ کرد و برافشاند دلم
بُرد شکلی ، که چنان نتوان برد

دلِ من ، تا که خبر بود مرا
راه دزدیده ، بدو پنهان برد

زلفِ چوگان صفتش ، در صفِ کفر
گوی ، از کوکبهٔ ایمان برد

از فلک ، نرگسِ او نردِ دغا
قربِ صد دست ، به یک دستان برد

ذرّه‌ای پرتوِ خورشیدِ رخَش
آفتاب ، از فلکِ گردان برد

لمعه‌ایِ ، لعلِ خوشابِ لبِ او
رونقِ لاله و لالِستان برد

گفتم ای جان و جهان ، جانِ عزیز
کس ازین بادیهٔ هجران برد؟

گفت جان در رهِ ما باز و بدانک
آن بوَد جان ، که ز تو جانان برد

دلِ عطّار ، چو این نکته شنید
جان بدو داد و به جان فرمان برد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۵ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۳۸ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴:

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴
                
دردِ من ، از عشقِ تو درمان نبرد
زانکه دلم خون شد و فرمان نبرد

دل ، که به جان آمدهٔ دردِ تو ست
درد بسی بُرد ، که درمان نبرد

جان نبَرم از تو ، منِ خسته‌دل
کانکه به تو داد دل ، او جان نبرد

هر که پریشان نشد ، از زلفِ تو
بویی ، از آن زلفِ پریشان نبرد

تا به ابد ، گمرهِ جاوید ماند
هر که به تو ، راه ز پیشان نبرد

پاک‌بَری ، تا دو جهان در نباخت
آنچه که می‌جست ز تو ، آن نبرد

پاک توان باخت درین ره ، که کس
دست درین راه ، به دستان نبرد

گرچه به سر گشت فلک ، قرن‌ها
یک نفس این راه ، به پایان نبرد

چرخ چو از خویش ، نیامد به سر
واقعهٔ عشقِ تو ، پِی زان نبرد

کی ببَرم وصلِ تو ، دستِ تهی
هیچ ملخ ، مُلکِ سلیمان نبرد

آه ، که اندر ظلُماتِ جهان
مُرده‌دلی ، چشمهٔ حیوان نبرد

تا که نشد مات فرید ، از دو کُون
نردِ غمِ عشقِ تو ، آسان نبرد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۵ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۳۶ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵:

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵
                
هرچه نشان کنی تویی، راه نشان نمی‌برد
وآنچه نشان‌پذیر نی، این سخن آن نمی‌برد

گفت زبان ز سر بنِه ، خاک بباش و سر بنِه
زانک ز لطفِ این سخن، گفتِ زبان نمی‌برد

در دلِ مرد جوهری است ، از دوجهان برون شده
پِی چو بکرده‌اند گم ، کس پیِ آن نمی‌برد

ماه رخا رخِ تو را ، پِی نَبَرد به هیچ روی
هر که به ذوقِ نیستی ، راه به جان نمی‌برد

زنده بمردم از غمت ، خام بسوختم ز تو
تا به کِی این فغان برم ، نیز فغان نمی‌برد

یک سرِ موی ازین سخن ، باز نیابد آن کسی
کو به درِ تو عقل را ، موی کشان نمی‌برد

آنچه فرید یافته ست ، از رهِ عشق ، ساعتی
هیچ کسی به عمرِ خود ، با سرِ آن نمی‌برد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۵ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۳۵ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶:

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶
                
دمِ عیسی است ، که با بادِ سحر می‌گذرد
وآبِ خِضر است ، که بر رویِ خضر می‌گذرد

عمر اگرچه گذران است ، عجب می‌دارم
با چنان باد و چنین آب ، اگر می‌گذرد

می‌ندانم که ز فردوس ، صبا بهرِ چه کار
می‌رسد حالی و چون مرغ به پر می‌گذرد

یاسمین را که اگر هست بقایی ، نفَسی است
هر نفس ، جلوه‌گر از دستِ دگر می‌گذرد

لاله بس گرم مزاج است ، که با سردیِ کوه
با دلی سوخته ، در خونِ جگر می‌گذرد

گوییا عمرِ گلِ تازه ، صبایِ سحر است
کز پسِ پرده برون نامده ، بر می‌گذرد

گلِ سیراب ، که از آتشِ دل ، تشنه لب است
آب خواهی است ، که با جامِ بزر می‌گذرد

ابر پُر آب کند جامَش و از ابر او را
جام نابرده به لب ، آب ز سر می‌گذرد

در عجب مانده‌ام ، تا گل‌ِ تر را به دریغ
این چه عمر است ، که ناآمده در می‌گذرد

ابر از خجلت و تشویرِ دُرافشانیِ شاه
می‌دمد آتش و با دامنِ تر می‌گذرد

طربی در همه دلهاست ، درین فصل امروز
گوییا بر لبِ عطّار ، شکَر می‌گذرد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۵ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۳۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷:

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷
                
از کمانِ ابرویَش ، چون تیرِ مژگان بگذرد
بر دل آید ، چون ز دل بگذشت از جان بگذرد

راست اندازیِّ چشمش بین ، که گر خواهد به حکم
ناوکِ مژگانِ او ، بر مویِ مژگان بگذرد

باد وقتی آب را ، همچون زرِه داند نمود
کز نخست آید ، بر آن زلفِ زرِه‌سان بگذرد

در زمان آزاد گردد سرو ، از بالای خویش
گر به پیشِ قدِّ آن ، سرو خرامان بگذرد

ماه‌رویا ، آفتاب از شرمِ تو ، پنهان شود
گر ز رویت ، سایه بر خورشیدِ رخشان بگذرد

با توام خون نیزه گردان نیست، دور از رویِ تو
نیزه بالا خون ز بالایِ سرم ، زان بگذرد

تو ز آهِ من ، چو گردون فارغ و از هجرِ تو
آهِ خون آلودم ، از گردونِ گردان بگذرد

در دلِ عطّار ، از عشقت چنان آتش فتاد
کز تَفِ او ، آتش از بالایِ کیوان بگذرد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۵ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۳۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸:

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸
                
هر دل ، که وصالِ تو طلب کرد
شب خوش بادش ، که روز شب کرد

در تاریکی ، میانِ خون مُرد
هر که آبِ حیاتِ تو ، طلب کرد

وآنکس که بنا در این گهر یافت
بی خود شد و مدّتی طرب کرد

آن چیز که یافت ، بس عجب یافت
وآن حال که کرد ، بس عجب کرد

چون حوصله پُر برآمد ، او را
بانگی نه به وقت ، ازین سبب کرد

عشقِ تو ، میانِ خون و آتش
بردار کشیدش و ادب کرد

عشقِ تو ، هزار طیلسان را
در گردنِ عاشقان ، کنب کرد

بس مردِ شگرف را ، که این بحر
لب برهم دوخت و خشک لب کرد

بس جانِ عظیم را ، که این درد
گه تاب بسوخت ، گاه تب کرد

چون خار رطب بُد و رطب خار
عقل ، از چه عزیمت رطب کرد

صد حقّه و مهره هست و هیچ است
این کار ،  کدام بلعجب کرد

چون نتوانی ، محمّدی یافت
باری مکن ، آنچه بولهب کرد

عطّار ، سزد که پشت گرم است
چون ، روی به قبلهٔ عرب کرد

سمیه شکری در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۵ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۵۷ دربارهٔ عطار » تذکرة الأولیاء » بخش ۷ - ذکر ابوحازم مکی رحمة الله علیه:

گفت: هر درمی که بستانی از جایی ستانی که حلال بود و به جایی صرف کنی که به حق بود.

همیشه به ما توصیه کرد به پول حلال درآوردن

ولی اون طرف جریان فراموش شده

باید پول حلال رو که درآوردی در جای مناسب و شایسته هم خرج کنی

رضا از کرمان در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۵ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۱۹ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۴ - باقی قصهٔ فقیر روزی‌طلب بی‌واسطهٔ کسب:

درود 

یعنی مزاج در هم آمیخته

مضج = دردناک 

اطبا قدیم برای آدمی ۴ مزاج در نظر میگرفتند سودا، بلغم ،دم و صفرا 

میگه جمع اضداد در درون تو وغلبه هریک باعث صحت وبیماری ضجه‌آور تو میشه

شاد باشی 

رضا از کرمان در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۵ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۱۲ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۴ - باقی قصهٔ فقیر روزی‌طلب بی‌واسطهٔ کسب:

درود 

این بیت برگرفته از بخشی از آیه ۴۲ سوره انفال است که میتوانید با مراجعه به قرآن معنی آن را درک کنی ولیکن  اینه منظور

تا هرکه هلاک میشه بعد از اتمام حجت باشه وهرکه به سعادت میرسه از روی دلیل باشه

شاد باشی عزیز

رضا از کرمان در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۵ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۰۶ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۴ - باقی قصهٔ فقیر روزی‌طلب بی‌واسطهٔ کسب:

درود

 در روز رستخیز ودر پیشگاه خلق وخدا  فکر ونیت باطنی تو مثل نوشته روی کاغذ  آشکار میشه ودر آنجا آستری لباس که مخفی است  میاد و روی  جامه ولباس تو قرار میگیره

بطانه = آستری لباس

 

شاد باشی

رضا از کرمان در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۵ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۵۷ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۴ - باقی قصهٔ فقیر روزی‌طلب بی‌واسطهٔ کسب:

درود 

اون میمیره وبرای یادبود او برایش مقبره‌ای میسازند، پشته‌ای میسازند ولی این پشته یا مقبره هم در اثر گذشت زمان نابود میشه ویادی از اون نمیمونه

طالبان دنیا یاد ونامشان نابود میشن

شاد باشی

رضا از کرمان در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۵ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۴۹ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۴ - باقی قصهٔ فقیر روزی‌طلب بی‌واسطهٔ کسب:

درود

بر = نیکوکار ،درستکار  از صفات باریتعالی

یزدان بر یعنی خداوند درستکار ،خداوند نیکو کار

 

شاد باشی

رضا از کرمان در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۵ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۴۶ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۴ - باقی قصهٔ فقیر روزی‌طلب بی‌واسطهٔ کسب:

درود

عقار = شراب  اینجا کنایه از می ربانی وعرفانی است

شراب ما در جام زرین عرضه میشه وآبگوشت یا آش سگ در تغار سرو میشه

شاد باشی

رضا از کرمان در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۵ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۴۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۵ - قصهٔ آن گنج‌نامه کی پهلوی قبه‌ای روی به قبله کن و تیر در کمان نه بینداز آنجا کی افتد گنجست:

درود

هاتفی به اوگفت ای رنج کشیده برو و در  میان کاغذ‌های صحافان  نامه‌ای را پیدا کن 

مشق در اینجا به معنای کاغذ‌های باطله دکان صحافی بکار گرفته شده .

شاد باشی

رضا از کرمان در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۵ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۳۳ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۳ - مثل:

درود 

بیت قبل 

به غصه وغم  میگی ای غم چگونه لطف مستمر خداوند را انکار میکنی 

اگر برای تو هردم بهاری وجود نداره  پس این خرمن (چاش) گل که در وجود تو  انبار شده از کجاست ؟ 

اون خرمن گل تن تو ، و فکر واندیشه تو مثل گلابه که  در عین شگفتی گلاب گل را منکر میشه 

ضمنا قابل توجه کسانی که بر روی این  بیت حافظ  حاشیه گذاشتن  وبرای گل وگلاب تعابیر متفاوت ارایه دادند.

در کار گلاب وگل حکم ازلی این بود ......

شاد باشی عزیز

۱
۱۶۴
۱۶۵
۱۶۶
۱۶۷
۱۶۸
۵۷۰۹