سیدمحمد جهانشاهی در ۴ ماه قبل، شنبه ۵ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۴۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸:
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸
دلی ، کز عشقِ جانان جان ندارد
توان گفتن ، که او ایمان ندارددرین میدان ، که یارد گشت یکدم؟
که کَس ، مردیِّ یک جولان نداردشگرفی باید ، از گنجِ دو عالم
که جان ، یک لحظه بیجانان نداردبه آسانی منِه ، در کویِ او پای
که رهرُو ، راه را آسان نداردچه عشق است این ، که خود نقصان نگیرد
چه درد است این ، که خود درمان ندارددلم در دردِ عشقِ او ، چنان است
که دل بی دردِ عشقش ، جان نداردمرُو در راهِ او ، گر ناتوانی
که دور است این ره و پایان ندارداگر قوّت نداری ، دور ازین راه
که کویِ عاشقان ، پیشان نداردبرُو عطّار دم در کِش ، که جانان
همه عمرت ، چنین حیران ندارد
سیدمحمد جهانشاهی در ۴ ماه قبل، شنبه ۵ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۴۲ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰:
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰
بارِ دگر پیرِ ما ، رخت به خمّار برد
خرقه بر آتش بسوخت ، دست به زنّار برددین به تزویرِ خویش ، کرد سیهرو ، چنانک
بر سرِ میدانِ کفر ، گوی ز کفّار بردنعرهٔ رندان شنید ، راهِ قلندر گرفت
کیشِ مغان تازه کرد ، قیمتِ ابرار برددر برِ دیندارِ دِیر ، چُست قماری بکرد
دینِ نود ساله را ، از کفِ دیندار برددُردِ خرابات خورد ، ذوقِ میِ عشق یافت
عشق بر او غلبه کرد ، عقل به یکبار بردچون میِ تحقیق خورد ، در حرمِ کبریا
پای طبیعت ببست ، دست به اسرار برددر صفِ عشّاق شد ، پیشهوری پیشه کرد
پیشهوری شد چنانک ، رونقِ عطّار برد
سیدمحمد جهانشاهی در ۴ ماه قبل، شنبه ۵ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۴۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱:
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱
آتشِ عشق ، آبِ کارم برد
هوسِ رویِ او ، قرارم بردروزگاری ، به بویِ او بودم
روی ننمود و روزگارم بردعشق ، تا در میان کشید مرا
از بد و نیک ، برکنارم بردمست بودم ، که عشقِ کیسه شکاف
نیمشب ، نقدِ اختیارم برددُردییی بر کفم نهاد ، به زور
سویِ بازارِ دردخوارم بردچون دلم مست شد ، ز دُردیِ او
همچنان مست ، زیرِ دارم بردمن ، ز من دور مانده ، در پیِ دل
بارِ دیگر ، به کویِ یارم بردنعره برداشتم ، به بویِ وصال
آتشِ غیرت ، آبِ کارم بردچون بماندم به هجر ، روزی چند
باز ، در بندِ انتظارم بردچون ز هستی ، مرا خمار گرفت
نیستی آمد و خمارم بردچون شدم نیست ، پیشِ آن خورشید
همچو عطّار ، ذرّهوارم برد
سیدمحمد جهانشاهی در ۴ ماه قبل، شنبه ۵ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۴۰ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲:
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲
عشقِ تو ، به سینه تاختن برد
وآرام و قرارِ من ، ز من بردتن چند زنم ، که چشمِ مستت
جانی که نداشتم ، ز تن بردصد گونه قرار ، از دلِ من
زلفت ، به طلسمِ پُرشکن بردعشقِ تو ، نمود دستبردی
مردیّ و زنی ، ز مرد و زن بردبا چشمِ تو ، عقل خویشتن را
بی خویشتنی ، ز خویشتن بردعیسی ، لبِ روحبخشِ تو دید
در حال خرش شد و رسن بردخضر ، آبِ حیات کی توانست
بییادِ لبِ تو ، در دهن بردجمشید ، کجا جهاننمایی
بی عکسِ رُخت ، به جامِ ظن بردسیمرغ ، ز بیمِ دامِ زلفت
بگریخت و به قاف ، تاختن بردگفتند بتان ، که چهرهٔ ما
قدرِ گل و رونقِ سمن برددرتافت ، ستارهٔ رخِ تو
وآبِ همه ، از چَهِ ذقن بردعطّار ، چو شرحِ آن ذقن داد
گوی از همه کس ، بدین سخن برد
سیدمحمد جهانشاهی در ۴ ماه قبل، شنبه ۵ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۳۹ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳:
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳
نامِ وصلش ، به زبان نتوان برد
ور کسی بُرد ، ندانم جان بُردوصلِ او ، گوهرِ بحری است شگرف
ره بدو ، مینتوان آسان برددوش سرمست درآمد ، ز درم
تا قرار از منِ سرگردان بردزلف کژ کرد و برافشاند دلم
بُرد شکلی ، که چنان نتوان برددلِ من ، تا که خبر بود مرا
راه دزدیده ، بدو پنهان بردزلفِ چوگان صفتش ، در صفِ کفر
گوی ، از کوکبهٔ ایمان برداز فلک ، نرگسِ او نردِ دغا
قربِ صد دست ، به یک دستان بردذرّهای پرتوِ خورشیدِ رخَش
آفتاب ، از فلکِ گردان بردلمعهایِ ، لعلِ خوشابِ لبِ او
رونقِ لاله و لالِستان بردگفتم ای جان و جهان ، جانِ عزیز
کس ازین بادیهٔ هجران برد؟گفت جان در رهِ ما باز و بدانک
آن بوَد جان ، که ز تو جانان برددلِ عطّار ، چو این نکته شنید
جان بدو داد و به جان فرمان برد
سیدمحمد جهانشاهی در ۴ ماه قبل، شنبه ۵ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۳۸ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴:
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴
دردِ من ، از عشقِ تو درمان نبرد
زانکه دلم خون شد و فرمان نبرددل ، که به جان آمدهٔ دردِ تو ست
درد بسی بُرد ، که درمان نبردجان نبَرم از تو ، منِ خستهدل
کانکه به تو داد دل ، او جان نبردهر که پریشان نشد ، از زلفِ تو
بویی ، از آن زلفِ پریشان نبردتا به ابد ، گمرهِ جاوید ماند
هر که به تو ، راه ز پیشان نبردپاکبَری ، تا دو جهان در نباخت
آنچه که میجست ز تو ، آن نبردپاک توان باخت درین ره ، که کس
دست درین راه ، به دستان نبردگرچه به سر گشت فلک ، قرنها
یک نفس این راه ، به پایان نبردچرخ چو از خویش ، نیامد به سر
واقعهٔ عشقِ تو ، پِی زان نبردکی ببَرم وصلِ تو ، دستِ تهی
هیچ ملخ ، مُلکِ سلیمان نبردآه ، که اندر ظلُماتِ جهان
مُردهدلی ، چشمهٔ حیوان نبردتا که نشد مات فرید ، از دو کُون
نردِ غمِ عشقِ تو ، آسان نبرد
سیدمحمد جهانشاهی در ۴ ماه قبل، شنبه ۵ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۳۶ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵:
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵
هرچه نشان کنی تویی، راه نشان نمیبرد
وآنچه نشانپذیر نی، این سخن آن نمیبردگفت زبان ز سر بنِه ، خاک بباش و سر بنِه
زانک ز لطفِ این سخن، گفتِ زبان نمیبرددر دلِ مرد جوهری است ، از دوجهان برون شده
پِی چو بکردهاند گم ، کس پیِ آن نمیبردماه رخا رخِ تو را ، پِی نَبَرد به هیچ روی
هر که به ذوقِ نیستی ، راه به جان نمیبردزنده بمردم از غمت ، خام بسوختم ز تو
تا به کِی این فغان برم ، نیز فغان نمیبردیک سرِ موی ازین سخن ، باز نیابد آن کسی
کو به درِ تو عقل را ، موی کشان نمیبردآنچه فرید یافته ست ، از رهِ عشق ، ساعتی
هیچ کسی به عمرِ خود ، با سرِ آن نمیبرد
سیدمحمد جهانشاهی در ۴ ماه قبل، شنبه ۵ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۳۵ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶:
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶
دمِ عیسی است ، که با بادِ سحر میگذرد
وآبِ خِضر است ، که بر رویِ خضر میگذردعمر اگرچه گذران است ، عجب میدارم
با چنان باد و چنین آب ، اگر میگذردمیندانم که ز فردوس ، صبا بهرِ چه کار
میرسد حالی و چون مرغ به پر میگذردیاسمین را که اگر هست بقایی ، نفَسی است
هر نفس ، جلوهگر از دستِ دگر میگذردلاله بس گرم مزاج است ، که با سردیِ کوه
با دلی سوخته ، در خونِ جگر میگذردگوییا عمرِ گلِ تازه ، صبایِ سحر است
کز پسِ پرده برون نامده ، بر میگذردگلِ سیراب ، که از آتشِ دل ، تشنه لب است
آب خواهی است ، که با جامِ بزر میگذردابر پُر آب کند جامَش و از ابر او را
جام نابرده به لب ، آب ز سر میگذرددر عجب ماندهام ، تا گلِ تر را به دریغ
این چه عمر است ، که ناآمده در میگذردابر از خجلت و تشویرِ دُرافشانیِ شاه
میدمد آتش و با دامنِ تر میگذردطربی در همه دلهاست ، درین فصل امروز
گوییا بر لبِ عطّار ، شکَر میگذرد
سیدمحمد جهانشاهی در ۴ ماه قبل، شنبه ۵ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۳۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷:
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷
از کمانِ ابرویَش ، چون تیرِ مژگان بگذرد
بر دل آید ، چون ز دل بگذشت از جان بگذردراست اندازیِّ چشمش بین ، که گر خواهد به حکم
ناوکِ مژگانِ او ، بر مویِ مژگان بگذردباد وقتی آب را ، همچون زرِه داند نمود
کز نخست آید ، بر آن زلفِ زرِهسان بگذرددر زمان آزاد گردد سرو ، از بالای خویش
گر به پیشِ قدِّ آن ، سرو خرامان بگذردماهرویا ، آفتاب از شرمِ تو ، پنهان شود
گر ز رویت ، سایه بر خورشیدِ رخشان بگذردبا توام خون نیزه گردان نیست، دور از رویِ تو
نیزه بالا خون ز بالایِ سرم ، زان بگذردتو ز آهِ من ، چو گردون فارغ و از هجرِ تو
آهِ خون آلودم ، از گردونِ گردان بگذرددر دلِ عطّار ، از عشقت چنان آتش فتاد
کز تَفِ او ، آتش از بالایِ کیوان بگذرد
سیدمحمد جهانشاهی در ۴ ماه قبل، شنبه ۵ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۳۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸:
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸
هر دل ، که وصالِ تو طلب کرد
شب خوش بادش ، که روز شب کرددر تاریکی ، میانِ خون مُرد
هر که آبِ حیاتِ تو ، طلب کردوآنکس که بنا در این گهر یافت
بی خود شد و مدّتی طرب کردآن چیز که یافت ، بس عجب یافت
وآن حال که کرد ، بس عجب کردچون حوصله پُر برآمد ، او را
بانگی نه به وقت ، ازین سبب کردعشقِ تو ، میانِ خون و آتش
بردار کشیدش و ادب کردعشقِ تو ، هزار طیلسان را
در گردنِ عاشقان ، کنب کردبس مردِ شگرف را ، که این بحر
لب برهم دوخت و خشک لب کردبس جانِ عظیم را ، که این درد
گه تاب بسوخت ، گاه تب کردچون خار رطب بُد و رطب خار
عقل ، از چه عزیمت رطب کردصد حقّه و مهره هست و هیچ است
این کار ، کدام بلعجب کردچون نتوانی ، محمّدی یافت
باری مکن ، آنچه بولهب کردعطّار ، سزد که پشت گرم است
چون ، روی به قبلهٔ عرب کرد
سمیه شکری در ۴ ماه قبل، شنبه ۵ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۵۷ دربارهٔ عطار » تذکرة الأولیاء » بخش ۷ - ذکر ابوحازم مکی رحمة الله علیه:
گفت: هر درمی که بستانی از جایی ستانی که حلال بود و به جایی صرف کنی که به حق بود.
همیشه به ما توصیه کرد به پول حلال درآوردن
ولی اون طرف جریان فراموش شده
باید پول حلال رو که درآوردی در جای مناسب و شایسته هم خرج کنی
رضا از کرمان در ۴ ماه قبل، شنبه ۵ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۱۹ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۴ - باقی قصهٔ فقیر روزیطلب بیواسطهٔ کسب:
درود
یعنی مزاج در هم آمیخته
مضج = دردناک
اطبا قدیم برای آدمی ۴ مزاج در نظر میگرفتند سودا، بلغم ،دم و صفرا
میگه جمع اضداد در درون تو وغلبه هریک باعث صحت وبیماری ضجهآور تو میشه
شاد باشی
رضا از کرمان در ۴ ماه قبل، شنبه ۵ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۱۲ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۴ - باقی قصهٔ فقیر روزیطلب بیواسطهٔ کسب:
درود
این بیت برگرفته از بخشی از آیه ۴۲ سوره انفال است که میتوانید با مراجعه به قرآن معنی آن را درک کنی ولیکن اینه منظور
تا هرکه هلاک میشه بعد از اتمام حجت باشه وهرکه به سعادت میرسه از روی دلیل باشه
شاد باشی عزیز
رضا از کرمان در ۴ ماه قبل، شنبه ۵ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۰۶ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۴ - باقی قصهٔ فقیر روزیطلب بیواسطهٔ کسب:
درود
در روز رستخیز ودر پیشگاه خلق وخدا فکر ونیت باطنی تو مثل نوشته روی کاغذ آشکار میشه ودر آنجا آستری لباس که مخفی است میاد و روی جامه ولباس تو قرار میگیره
بطانه = آستری لباس
شاد باشی
رضا از کرمان در ۴ ماه قبل، شنبه ۵ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۵۷ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۴ - باقی قصهٔ فقیر روزیطلب بیواسطهٔ کسب:
درود
اون میمیره وبرای یادبود او برایش مقبرهای میسازند، پشتهای میسازند ولی این پشته یا مقبره هم در اثر گذشت زمان نابود میشه ویادی از اون نمیمونه
طالبان دنیا یاد ونامشان نابود میشن
شاد باشی
رضا از کرمان در ۴ ماه قبل، شنبه ۵ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۴۹ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۴ - باقی قصهٔ فقیر روزیطلب بیواسطهٔ کسب:
درود
بر = نیکوکار ،درستکار از صفات باریتعالی
یزدان بر یعنی خداوند درستکار ،خداوند نیکو کار
شاد باشی
رضا از کرمان در ۴ ماه قبل، شنبه ۵ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۴۶ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۴ - باقی قصهٔ فقیر روزیطلب بیواسطهٔ کسب:
درود
عقار = شراب اینجا کنایه از می ربانی وعرفانی است
شراب ما در جام زرین عرضه میشه وآبگوشت یا آش سگ در تغار سرو میشه
شاد باشی
رضا از کرمان در ۴ ماه قبل، شنبه ۵ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۴۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۵ - قصهٔ آن گنجنامه کی پهلوی قبهای روی به قبله کن و تیر در کمان نه بینداز آنجا کی افتد گنجست:
درود
هاتفی به اوگفت ای رنج کشیده برو و در میان کاغذهای صحافان نامهای را پیدا کن
مشق در اینجا به معنای کاغذهای باطله دکان صحافی بکار گرفته شده .
شاد باشی
رضا از کرمان در ۴ ماه قبل، شنبه ۵ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۳۳ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۳ - مثل:
درود
بیت قبل
به غصه وغم میگی ای غم چگونه لطف مستمر خداوند را انکار میکنی
اگر برای تو هردم بهاری وجود نداره پس این خرمن (چاش) گل که در وجود تو انبار شده از کجاست ؟
اون خرمن گل تن تو ، و فکر واندیشه تو مثل گلابه که در عین شگفتی گلاب گل را منکر میشه
ضمنا قابل توجه کسانی که بر روی این بیت حافظ حاشیه گذاشتن وبرای گل وگلاب تعابیر متفاوت ارایه دادند.
در کار گلاب وگل حکم ازلی این بود ......
شاد باشی عزیز
سیدمحمد جهانشاهی در ۴ ماه قبل، شنبه ۵ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۴۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷: