سیدمحمد جهانشاهی در ۹ ماه قبل، سهشنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۴۵ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۵:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۵
یک ذرّه نورِ روی ات ، گر زآسمان برآید
افلاک درهم افتد ، خورشید بر سرآید
آخر چه طاقت آرد ، اندر دُو کون هرگز
تا با فروغِ روی ات ، اندر برابر آید
یارب چه آفتابی ، کانجا که پرتوِ تو ست
هم وَهم تیره گردد ، هم فهم ابتر آید
جایِ چه وهم و فهم است ، کاندر حوالیِ تو
نه روح لایق افتد ، نه عقل در خَور آید
هر کو ز ناتمامی ، از تو وصال جوید
در عشقِ تو بسوزد ، از جان و دل برآید
ور از عنایتِ تو ، جان را رسد نسیمی
اقبالِ جاودانی ، جان را ز در درآید
هرگَه که شرحِ روی ات ، عطّار پیش گیرد
کام و لب اش ز معنی ، پر دُرّ و گوهر آید
سیدمحمد جهانشاهی در ۹ ماه قبل، سهشنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۴۰ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۶:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۶
چو از جِیب اش ، مهِ تابان برآید
خروش ، از گنبدِ گردان برآید
بسی گل دیدهام ، امّا ز روی اش
به وقتِ شرم ، صد چندان برآید
اگر اندیشهٔ یک روزهٔ او،
بگویم ، با تو صد دیوان برآید
بدو گفتم ؛ که ای گلچهره ، مگذار
که از گلنارِ تو ، ریحان برآید
مرا گفتا ؛ که خوش باشد که سبزه،
ز گردِ چشمهٔ حیوان برآید
خطِ سبز ام ، به چُستی سرخییی جست
سزد ، گر از گلِ خندان برآید
خط ام گر مینخواهی ، نیز مَگری
که بی شک ، سبزه از باران برآید
جهانسوزا ، ز پرده گر برآیی
دمار ، از خلقِ سرگردان برآید
فرو شد روزِ من ، یک شب بَر ام آی
که تا کارِ منِ حیران برآید
مرا با شیر شد ، مهر تو ، در دل
عجب نبوَد ، اگر با جان برآید
ز من جان خواستیّ و نیست دشوار
بدِه یک بوسه ، تا آسان برآید
زهی زلف ات گرفته گِردِ عالم
ز بیمِ زلف ، مه پنهان برآید
چو زلفِ کافر ات ، در کار آید
بسا مؤمن ، که از ایمان برآید
دلم در چاهِ زندانِ فراق است
ندانم ، تا کِی از زندان برآید
ز یک مویِ سرِ زلف ات ، رسن ساز
که تا زین چاهِ بیپایان برآید
اگر عطّار بویی یابد ، از تو
دل اش ، زین وادیِ هجران برآید
سیدمحمد جهانشاهی در ۹ ماه قبل، سهشنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۳۸ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۷:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۷
چو نقاب برگشائی ، مهِ آن جهان برآید
ز فروغِ نورِ رویَت ، ز جهان فغان برآیدهمه دُورهای عالم بگذشت و کَس ندانست
که رخِ چو آفتابَت ، ز چه آسمان برآیدز دو لعلِ جانفزایَت ، دو جهان ، پُر از گهر شد
چو تو گوهری ندانم ، ز کدام کان برآیددل و جانِ عاشقانَت ، ز غمَت به جوش آید
چو ز سِرِّ سینه ، نامَت به سرِ زبان برآیدرهِ عشقِ چون تویی را ، که سزد؟ ، کَسی که بیخود
چو فرو شود به کویَت ، ز همه جهان برآیدچه ره است این ، که هرکَس ، که دمی بدو فروشُد
نه از او خبر بمانَد ، نه از او نشان برآیدهمه عمر ، عاشقِ تو ، شب و روز ، آن نکوتر
که ز کفر و دین بیفتد ، که ز خان و مان برآیدز حجاب اگر برآیی ، برسند خلق ، در تو
پس از آن ، دمِ اناالحق ، ز جهانیان برآیدمن ام و غمِ تو دایم ، که کَسی که در غمِ تو
به تو در گریخت غمگین، ز تو شادمان برآیدچو غمِ تو هست جانا ، چه غمَم بوَد ، که دل را
غمِ تو ، به غمگساری ، ز میانِ جان برآیدز پیِ تو ، جانِ عطّار ، اگر اش قبول باشد
ز مکان خلاص یابد ، چو به لامکان برآید
سیدمحمد جهانشاهی در ۹ ماه قبل، سهشنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۳۵ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۸:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۸
گر نه از خاکِ در ات ، بادِ صبا میآید
صبحدم مُشکفشان ، پس ز کجا میآیدای جگرسوختگان ، عهدِ کهن تازه کنید
که گلِ تازه ، به دلداریِ ما میآیدگلِ تَر را ، ز دمِ صبح ، به شام اندازد
این چنین گرم ، که گلگونِ صبا میآیدبه هواداریِ گل ، ذرّه صفت ، در رقص آی
کم ز ذرّه نهای ، او هم ، ز هوا میآیدتا گذر کرد ، نسیمِ سحری ، بر درِ دوست
نوشدارو ، ز دمِ زهرگیا میآیدعمر و عیش ، از سرِ صد ناز و طرب میگذرد
بلبل و گل ، ز سرِ برگ و نوا میآیدبوی بر مُشکِ ختا ، از دمِ عطّارِ هوا
زانکه ناکِشت ، کزو بویِ خطا میآیدبلبل شیفته را ، بی گلِ تر ، عمرِ عزیز
قدَری فوت شد ، از بهرِ قضا میآیدبلبلِ سوخته را ، در جگر آب است ، که نیست
گلِ سیراب ، چنین تشنه چرا میآیدگل که غنچه به بَر ، از خونِ دلش پرورده است
از کُلهداریِ او ، بسته قبا میآیداز بنفشه به عجب ماندهام ، کز چه سبب
روزِ طفلی ، به چمن ، پشت دوتا میآیدنسترن ، کوتهیِ عمر ، مگر میداند
زان ، چنین بی سر و بن ، بر سرِ پا میآیدبر شکَر خندهٔ گل ، دردِ دلِ کَس نگذاشت
دمِ عطّار ، کزو بویِ دوا میآید
سیدمحمد جهانشاهی در ۹ ماه قبل، سهشنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۳۳ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۹:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۹
دلبرم ، رخ گشاده میآید
تاب ، در زلف داده میآیددر دلِ سنگ ، لعل میبندد
کو ، چنین لب گشاده میآیدشهسوارِ سپهر ، از پیِ او
میرود ، کو پیاده میآیدزلف برهم فکنده ، میگذرد
خلق ، برهم فتاده میآیدای عجب ، چشمِ او ست ، مست و خراب
وز لب اش ، بویِ باده میآیدپیشِ سرسبزیِ خط اش ، چو قلم
عقلِ کل ، بر چکاده میآیدماه ، سر درفکنده میگذرد
چرخ ، بر سر ستاده میآیدآفتابی که سرکش است ، چو تیغ
بر خط اش ، سر نهاده میآیددر صفات اش ، ز بحرِ جانِ فرید
گهرِ پاکزاده میآید
سیدمحمد جهانشاهی در ۹ ماه قبل، سهشنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۳۲ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۰:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۰
صبح ، از پرده به در میآید
اثرِ آهِ سحر میآیدیا کَسی ، مُشکِ خُتن میبیزد
یا نسیمِ گلِ تر میآیدخیز ای ساقی و مِیدِه ، به صبوح
که حریفِ چو شکَر میآیدپسری کز خطِ سبز اش ، چو قلم
دلِ عشّاق ، به سر میآیدای پسر ، مِی ده و مِی نوش ، که عمر
به سرِ تو ، که به سر میآیدعمر ات ، این یکدمِ حالی است ، تو را
کیست ضامن ، که دگر میآیدتویی و یکدم و آگاه نهای
کز دگر دم ، چه خبر میآیدلیک دانی تو ، که بی صد غم نیست
هر دمی ، کان ز تو بر میآیدسنگ بر بامِ فلک زن ، به صبوح
که فلک بر تو ، به در میآیدداد بستان ، ز جهانی که در او
بهترِخلق ، بتر میآیددر جهانی ، که همه بینمکی است
قِسمِ عطّار ، جگر میآید
سیدمحمد جهانشاهی در ۹ ماه قبل، سهشنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۳۰ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۲:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۲
آن روی ، به جز قمر ، که آراید
وان لعل ، به جز شکَر ، که فرسایدبس جان ، که ز پرده ، در جهان افتد
چون روی ز زیرِ پرده بنمایددر زیبایی و عالم افروزی
رویی دارد ، چنان که میبایدخورشید ، چو رویِ او ، همی بیند
میگردد و پشتِ دست میخایدامروز قیامتی است ، از خطّ اش
خطّی ، که هزار فتنه میزایدگویی ، ز بنفشه گلسِتانَش را
مشاطهٔ حُسن میبیارایدآورد خطیّ و دل ببُرد از من
جان منتظر است ، تا چه فرمایدزین بیع و شری ، که خطِّ او دارد
جز خونِ جگر ، مرا چه بگشایدالحق ، ز معاملانِ خطِّ او
دیری است ، که بویِ مُشک میآیدزین گونه که خطِّ او ، در آب ام زد
شک نیست ، که دوستی بیفزایدعطّار ، اگر چنین کند سودا
چه سود ، چو جانِ او نیاساید
سیدمحمد جهانشاهی در ۹ ماه قبل، سهشنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۲۹ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۱:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۱
آن ماه ، برایِ کَس نمیآید
کو با غمِ خویش ، بس نمیآیددر آینه ، رویِ خویش میبیند
در دامِ هوایِ کَس نمیآیدگر تو ، به هوس ، جمالِ او خواهی
او در طلب و هوس نمیآیدجانا ، رهِ عشقِ چون تو معشوقی
در زیرِ تکِ فرَس نمیآیددر وادیِ بینهایتِ عشق اش
سیمرغ ، به یک مگس نمیآیدهرگز نشوَی تو ، هم نفَس ، کَس را
کانجا که تویی ، نفَس نمیآیدخورشیدِ بلند را ، چه کم بیشی
کِش سایه ز پیش و پس نمیآیدچون در قعر است ، در وصلِ تو
جز بر سرِ آب ، خس نمیآیددر پایِ فراقِ تو ، شوَم پامال
چون وصلِ تو ، دسترس نمیآیدعطّار ، که چینهٔ تو میچیند
مرغی است ، که در قفس نمیآید
احمد خرمآبادیزاد در ۹ ماه قبل، سهشنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۴۳ دربارهٔ ادیب الممالک » دیوان اشعار » فرهنگ پارسی » شمارهٔ ۱۹ - نامهای پنج دزدیده در اوستا:
نام پنج روز پنجه دزدیده را که کنار یکدیگر مینویسیم، (یعنی «اهنود، اشتود، اسپندمد، وهوخشتر و هشتویش») نام ششمی باقی میماند که به استناد زیر نویس دیوان ادیبالممالک (وحید دستگردی، چاپ ارمغان، صفحه 742، سال 1312)، «اورداد» یک روز جداگانه بوده که هر چهار سال یک بار نیز افزوده میشده است.
برمک در ۹ ماه قبل، سهشنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۰۱ دربارهٔ اسدی توسی » گرشاسپنامه » بخش ۳ - در ستایش دین گوید:
رهاننده روز شمار از گداز
دهنده به پول چنیود جواز
اسدی در چند جا چینود را چَنیود گفته که هر دو درست است در اینجا باید چنیود باشد میدانیم که چیدن را پیشتر چِدن میگفتند و چدنه ، چیدنه ، چیدله (صیدله) میگفتند کار این پل بدی را چدن است از این رو انرا چینهود یا چنیود گویند
برمک در ۹ ماه قبل، سهشنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۴۴ در پاسخ به امین کیخا دربارهٔ اسدی توسی » گرشاسپنامه » بخش ۳ - در ستایش دین گوید:
فرادم/فراتم برابر اغاز و نخست و فرست است و افتم / افدم واپس است فرا+دم و اف+دم . دم /تم پسوندی پارسی برابر ترین است و بافدم همان به افدم است
فاطمه در ۹ ماه قبل، سهشنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۵۲ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کیکاووس و رفتن او به مازندران » بخش ۱ - وسوسهٔ دیو رامشگر و تصمیم کاووس برای لشکرکشی به مازندران و فراخواندن زال:
اگر منظور از مازندران سیستانه، منظور از آ»ل و ساری هم لابد زاهدان و زابله
ز ساری و آمل برآمد خروش
چو دریای سبز اندر آمد به جوش
محمد شفیعی در ۹ ماه قبل، سهشنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۳۸ دربارهٔ میرزاده عشقی » دیوان اشعار » غزلیات و قصاید » شمارهٔ ۲۸ - عشق وطن:
هر آنچه می کنی؟ بکن ای دشمن قوی!
من نیز اگر قوی شدم از تو بتر کنم!!
به امید اون روز
بهرام خاراباف در ۹ ماه قبل، سهشنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۴:۱۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱۵:
# چو پاره پاره درآمد به لطف آن دلبر
بدان طمع دل پرخون پاره پاره رسید
چوپاره پاره درآمد(چون گه،گاه درآمد)
دل پرخون پاره پاره رسید(دل پرخون لخته لخته رسید)
احمد خرمآبادیزاد در ۹ ماه قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۵۷ دربارهٔ ادیب الممالک » دیوان اشعار » فرهنگ پارسی » شمارهٔ ۱۱ - بند یازدهم - هفت خط جام جمشیدی و جز آن:
با توجه به این شعر از ادیبالممالک و لغتنامه دهخدا، هفت خط جام جمشیدی از بالا به پایین عبارت است از:
جور، بغداد، بصره، ازرق، اشک، کاسه گر و فرودینه.
*با توجه به اینکه در مازندرانی «جور» (با تلفظ jur) به معنی «بالا» و «زبر» است، شکی باقی نمیماند که بالاترین خط جام نیز «جور» باشد.
Fateme Zandi در ۹ ماه قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۰۶ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۴:
درود و عرض ادب
نکتهٔ مهم
باید دانست که مصراع دوم بیت زیر به گونهای متفاوت از آنچه هر دو دوست گرامی قرائت کردهاند بایستی خوانده شود:
اگر خود هفتسُبع از بر بخوانی
*چو آشفتی الف ب ت ندانی*
شکل صحیح ۱:
چو آشفتی الف با تا ندانی
شکل صحیح ۲:
چو آشفتی الف بی تی ندانی
شکل غلط:
چو آشفتی الف بِ تِ ندانی
با آرزوی سلامتی و توفیقات روزافزون برای شما بزرگواران .🙏
سیدمحمد جهانشاهی در ۹ ماه قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۲ در پاسخ به سیدمحمد جهانشاهی دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۷:
این غزل سروده ی عطار است که با مختصر تغییراتی به مولانا منسوب شده است
سیدمحمد جهانشاهی در ۹ ماه قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۷:
"عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۰
هر که را ، ذوقِ دین ، پدید آید
شهدِ دنیا ش ، کی لذیذ آیدچه کنی ، در زمانهای ، که در او
پیر ، چون طفلِ نا رسید آیدآنچنان عقل را ، چه خواهی کرد
که نگونسارِ یک نبیذ آیدعقل بفروش و جمله حیرت خَر
که تو را سود ، زین خرید آیداین ، نه آن عالمی است ، ای غافل
که در او ، هیچکس پدید آیدنشود باز ، این چنین قفلی
گر دو عالم ، پُر از کلید آیدگر در آیند ذرّه ذرّه به بانگ
آن همه بانگ ، ناشنید آیدچه شود بیش و کم ، ازین دریا
خواجه ، گر پاک و گر پلید آیدهر که دنیا خرید ، ای عطّار
خر بوَد ، کز پیِ خوید آید
سیدمحمد جهانشاهی در ۹ ماه قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۰۶ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۰:
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۷
هر که را ذوق دین پدید آید
شهد دنیاش کی لذیذ آیدآن چنان عقل را چه خواهی کرد
که نگونسار یک نبیذ آیدعقل بفروش و جمله حیرت خر
که تو را سود از این خرید آیدنه از آن حالتیست ای عاقل
که در او عقل کس بدید آیدنشود باز این چنین قفلی
گر همه عقلها کلید آیدگر درآیند ذره ذره به بانگ
آن همه بانگ ناشنید آیدچه شود بیش و کم از این دریا
بنده گر پاک وگر پلید آیدهر که رو آورد بدین دریا
گر یزیدست بایزید آیداین غزل منسوب به مولانا ، همان غزل عطار است با مختصر تغییراتی ! ، بعید است سروده ی مولانا بوده باشد
سیدمحمد جهانشاهی در ۹ ماه قبل، سهشنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۴۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۴: