گنجور

 
خاقانی

بر کوس نوای نو بردار به صبح اندر

گلگون چو شفق کاسی پیش آر به صبح اندر

گلبام زند کوست گلفام شود کاست

کآتش به گلاب آرد خمار به صبح اندر

از مصحف گردون ار پنج آیت زر کم شد

آمد پر طاووسش دیدار به صبح اندر

جامت به دل مصحف پنج آیت زر دارد

مصحف بنه و جامی بردار به صبح اندر

گر حور بریشم زن خفته است چو کرم قز

از بانگ قنینه‌اش کن بیدار به صبح اندر

زخمی که سه یک بودت خواهی که سه شش گردد

یک دم سه و یک می خور با یار به صبح اندر

در سیزده ساعت شب صد نافله کردستی

با چارده مه فرضی بگزار به صبح اندر

چون ساقی می‌بنمود از آب قدح شمعی

پروانه شود زآتش بیزار به صبح اندر

آن شمع یهودی فش بس زرد و سیه‌دل شد

اعجاز مسیحش نه در بار به صبح اندر

صبح ادهم گردون را مهماز به پهلو زد

پیداست ز خون اینک آثار به صبح اندر

آن حلق صراحی بین کز می به فواق آمد

چون سرفه‌کنان از خون بیمار به صبح اندر

سرچشمهٔ حیوان بین در طاس و ز عکس او

ریگ تک دریا را بشمار به صبح اندر

تا خوانچهٔ زر دیدی بر چرخ سیه کاسه

بی‌خوانچه سپید آید میخوار به صبح اندر

گر صبح رخ گردون چون خنگ بتی سازد

تو سرخ بتی از می بنگار به صبح اندر

جام ملک مشرق بر کوه شعاعی زد

سرمست چو دریا شد کهسار به صبح اندر

خاقان جهان داور سردار همه عالم

نعمان کیان گوهر، مختار همه عالم

نور از افق جامت دیدار نمود آنک

حور از تتق کاست رخسار نمود آنک

شنگی کن و سنگی زن بر شیشهٔ عقل ایرا

می چون پری از شیشه دیدار نمود آنک

آذین صبوحی را زد قبه حباب از می

هر قبه از آن دری شهوار نمود آنک

چون قبه کند باده گویند رسد مهمان

مهمان رسدت زهره کثار نمود آنک

کف چرخ زنان بر می، می رقص کنان در دل

دل خال کنان از رخ گلزار نمود آنک

بیاع مغان ساقی بارش گهر احمر

کز جام و خط ازرق طیار نمود آنک

از ریزش گاو زر شیر تن شادروان

از مشک تر آهو انبار نمود آنک

صبح است ترازویی کز بهر بهای می

در کفه شباهنگش دینار نمود آنک

گویی که خروس از می مخمور سر است ایرا

چشمش چو لب کبکان خون‌بار نمود آنک

مست است خروس آری از جرعهٔ شب خیزان

چون نعرهٔ کوس آید هشیار نمود آنک

آن مؤذن زردشتی گر سیر شد از قامت

وز حی علی کردن بیمار نمود آنک

ها بلبله مؤذن شد و انگشت به گوش آمد

حلقش ز صلا گفتن افگار نمود آنک

کشتی است قدح گویی دریاست در آن کشتی

وز موج زدن دریا کهسار نمود آنک

خط بر لب ساغر بین چون خط لب ساقی

کز نیل خم عیسی زنار نمود آنک

بوی می نوروزی در بزم شه شروان

آب گل و سیب تر بر بار نمود آنک

جمشید ملک هیئت خورشید فلک هیبت

یک هندسهٔ رایش معمار همه عالم

چون صبح دم از ریحان گلزار پدید آید

ریحانی گلگون را بازار پدید آید

رخسار فلک گوئی بود آبله پوشیده

چون آبله گم گردد رخسار پدید آید

بر صبح خره‌گوئی مصری است شناعت زن

کش صاع زر یوسف دربار پدید آید

مه چون سروی آهو بنمود کنون در پی

آهوی فلک را هم آثار پدید آید

آن آهوی زرین بین در شیر وطن گاهش

کورا سروی سیمین هر بار پدید آید

بر کرتهٔ صبح از مه چون جیب پدید آید

آن زرد قواره هم ناچار پدید آید

در شحنگی مشرق صبح آمد و زد داری

زودا که سر چترش ز آن دار پدید آید

می را به سلام آید خورشید چو طاس زر

گو طاس می و ساقی تا کار پدید آید

گر ز آن می شعری‌وش بر خار شعاع افتد

دهن البلسان چون گل از خار پدید آید

صد جان به میانجی نه یاری به میان آور

کاقبال میان بندد چون یار پدید آید

بیداد حریفان را تن در ده و گر ندهی

ز انصاف طلب کردن آزار پدید آید

مس‌های زر اندودند ایشان تو مکن ترشی

کز مس به چنین سرکه زنگار پدید آید

جنسی به ستم برساز از صورت ناجنسان

کاین نقش به صد دوران یکبار پدید آید

صد عمر گران آید جان کندن عالم را

تا زین فلکت جنسی دلدار پدید آید

تا کی چو هوا خس را بربودن و بررفتن

کان خس که هوا گیرد بس خوار پدید آید

گویی که درین خرمن دانه طلبی نه خس

خس ناطلبیده خود بسیار پدید آید

میزان حق و باطل رای ملک است ایرا

زر دغل و خاص در نار پدید آید

شروان شه اعظم را اقبال سزد بنده

چون بندهٔ اقبالش احرار همه عالم

می جام بلورین را دیدار همی پوشد

خورشید مه نو را رخسار همی پوشد

چون گشت سپیدی رخ از سرخی مه پنهان

گوئی که به روم اندر بلغار همی پوشد

می چون زر و جام او را چون کفهٔ معیار است

از سرخی رنگ زر معیار همی پوشد

از بوالعجبی گویی خون دل عاشق را

در گوهر اشک خود گلزار همی پوشد

بربط چو سخن‌چینی کز هشت زبان گوید

لیک از لغت مشکل اسرار همی پوشد

چنگ ارچه به بر دارد پیراهن ابریشم

رانین پلاسین هم بسیار همی پوشد

نایست سیه زاغی خوش نغمه‌تر از بلبل

کاندر دهن کبکی منقار همی پوشد

نالید رباب ایرا کازرده شد از زخمه

لیک از خوشی زخمه آزار همی پوشد

دف تا به شکارستان شاد است ز باز و سگ

غم ز آن چو تذروان سر در خار همی پوشد

سرد است هوا هردم پیش آرمی و آتش

چون اشک دل عاشق کز یار همی پوشد

از حجرهٔ سنگ آمد در جلوه عروس رز

در حجلهٔ آهن شد، گلنار همی پوشد

او رومی و با هندو چون کرد زناشوئی

رومی شود آن هندو دیدار همی پوشد

از خانه به روزن شد بر بام چو سر بر زد

گویی که عذار رز دیوار همی پوشد

بر باغ قلم درکش وان کوره پر آتش کن

چون پیرهن از کاغذ کهسار همی پوشد

تا زورقی زرین گم شد ز سر گلبن

کوه از قصب مصری دستار همی پوشد

اینک به بقای شه خورشید به ماهی شد

زو هر درم ماهی دینار همی پوشد

رایش که فلک سنجد در حکم جهان‌داری

مانند محک آمد معیار همه عالم

دل عاشق خاص آمد ز اغیار نیندیشد

زری که خلاص آمد از نار نیندیشد

دل مرغ سرانداز است از دام نپرهیزد

آری دل گنج اندیش از مار نیندیشد

عیار دلی دارم بر تیغ نهاده سر

کز هیچ سر تیغی عیار نیندیشند

دل کم نکند در کار از دیودلی زیرا

مزدور سلیمان است از کار نیندیشد

گر کوه غمان بارد بر دل بکشد بارش

کو بختی سرمست است از بار نیندیشد

عشق این دل مسکین را گر خار نهد گو نه

دل گور غریبان است از خار نیندیشد

دلدار که خون ریزد یک موی نیازارد

دل نیز به یک مویش آزار نیندیشد

عشق ار بکشد یک ره صد بار کند زنده

هان تا دل ازین کشتن زنهار نیندیشد

دل همه به کله داری بر عشق سراندازد

یعنی که چو سر گم شد دستار نیندیشد

پار این دل خاکی را بردند به دست خون

امسال همان خواهد وز پار نیندیشد

هر بار دل از طالع کی زخم سه شش یابد

کاین نقش به صد دوران یک بار نیندیشد

آن را که ز چشم و دل طوفان دو به دو خیزد

از برق غمان یک یک بسیار نیندیشد

خاقانی اگر عمری بر یار فشاند جان

در خواب خیالش را دیدار نیندیشد

هست آفت بی‌یاری جایی که از این آفت

اندر دو جهان یکسر کس یار نیندیشد

جان در کنف شاه است از حادثه نهراسد

عیسی ز بر چرخ است از دار نیندیشد

کیخسرو گوهر بخش از گوهر کیخسرو

کز جام خرد دیده است اسرار همه عالم

عیارهٔ آفاق است این یار که من دارم

بازیچهٔ ایام است این کار که من دارم

زنجیر همی برم تعویذ همی سوزم

دیوانه چنین خواهد این یار که من دارم

صرف دو لبش سازم دین و دل و زر و سر

کآخر به سه بوس ارزد این چار که من دارم

شد رشتهٔ جان من یک تار مگر روزی

در عقد به کار آیدش این تار که من دارم

تا کی ز خطر ترسد این جان که مرا مانده است

چند از رصد اندیشد این بار که من دارم

هر خار به باغ اندر دارد رطبی یا گل

نه گل نه رطب دارد این خار که من دارم

چند آب مژه ریزم بر نار دل سوزان

کز دجله نخواهد مرد این نار که من دارم

با این همه از عالم عار است مرا والله

یاران مرا فخر است این عار که من دارم

میدان سخن نو نو هر بار یکی دارد

من گوی به سر بردم این بار که من دارم

مار است مرا خامه هم مهره و هم زهرش

بر گنج هنر وقف است این مار که من دارم

بر مذهب خاقانی دارم ز جهان گنجی

گر گنج ابد خواهی این دار که من دارم

گر پرده براندازی و در دیر مغان آیی

از حبل متین بینی زنار که من دارم

چون خواجه نخواهد راند از هستی زر کامی

آن گنج که او دارد انگار که من دارم

چون فایدهٔ سلطانی نانی بود از ملکت

آن ملکت یک هفته پندار که من دارم

ادرار همه کس نان ادرار من آمد جان

از شاه جهان است این ادرار که من دارم

تاج گهر آرش کز یک گهر تاجش

هفت اختر گردون زاد انوار همه عالم

شاهی که خلایق را تیمار کشد عدلش

گرد نقط عالم پرگار کشد عدلش

چون وصل و زر از جان‌ها اندوه برد یارش

چون عشق و می از دلها اسرار کشد عدلش

شاپور ذوالا کتاف است اکناف هدایت را

مانی ضلالت را بر دار کشد عدلش

یاجوج ستم گم شد زان پیش که اسکندر

هم ز آهن تیغ او دیوار کشد عدلش

گل زآتش ظالم خو نالید به درگاهش

از کین گل آتش را بر خار کشد عدلش

چون ابر همی گرید دریا ز سخای او

کان می‌کشد از دریا کز نار کشد عدلش

جودش چو کند غارت دریای یتیم آور

آخر نه یتیمان را تیمار کشد عدلش

از خانهٔ مار آید زنبور عسل بیرون

گر یک رقم همت بر مار کشد عدلش

از آهن اگر عدلش آتش‌زنه‌ای سازد

از سنگ به جای تف دینار کشد عدلش

سنگی که کشد آهن سوزن نکشد ز آنسان

کز خاک سوی دوزخ اشرار کشد عدلش

خورشید نم از دریا بالا نکشد چونان

کز خلد سوی شروان انوار کشد عدلش

رایض شود اقبالش بر ابلق روز و شب

چون رام شد این ابلق در بار کشد عدلش

بر هر زمی ملکت کو تخم بقا کارد

گاو فلک ار خواهد در کار کشد عدلش

گر عالم روی وش زنگی شغب است او را

داغ حبشی بر رخ نهمار کشد عدلش

زنجیر فلک گردد حبل‌الله مظلومان

کز قاف به قاف از دین یک تار کشد عدلش

درگاه جلال الدین تا مرکز عدل آمد

از عدل چو مسطر شد پرگار همه عالم

ای تازه با علامت آثار جهان‌داری

وی تیز به ایامت بازار جهان‌داری

از گوهر بهرامی بهرام اسد زهره

وز نسبت سالاری سالار جهان‌داری

روی ز می از رفعت چون پشت فلک کردی

چون قطب فرو بردی مسمار جهان‌داری

صف بسته غلامانت بگشاده جهان لیکن

صف ملکان پیشت انصار جهان‌داری

چون آینه گون خنجر در شانهٔ دست آری

از نور مصور بین رخسار جهان‌داری

نشگفت گر از فردوس ادریس فرود آید

تا درس کند پیشت اخبار جهان‌داری

گر ایلدگز ایران را تسلیم به سلطان کرد

آن روز که بیرون رفت از کار جهان‌داری

سلطان به بقای تو بسپرد ممالک را

چون دید که تنگ آمد پرگار جهان‌داری

شادا که منوچهر است اندر کنف رضوان

کو چون تو خلف دارد غم‌خوار جهان‌داری

تیغت که مطرا کرد این عالم خلقان را

خورشید لقب دادش قصار جهان‌داری

گرچه سیر آموزند اهل هدی از مهدی

مهدی ز تو آموزد اسرار جهان‌داری

قدر تو جهان رد کرد از ننگ جهان‌گیران

وافزود هم از نامت مقدار جهان‌داری

رایت که فلک سنجد با عدل موافق به

کز عدل جهان دارد معیار جهان‌داری

از عدل جهان‌داران کردار بجا ماند

پس داد و نکوئی به کردار جهان‌داری

هفتم فلک ایوانت و ایوان فلک قصرت

ای داده به تو نصرت معمار جهان‌داری

چون سبزهٔ عدل آمد باران کرم باید

کز عدل و کرم ماند آثار جهان‌داری

تا هشت بهشت آمد یک مائدهٔ عدلت

شد مائدهٔ سالارت سالار همه عالم

فهرست مکارم باد اخبار تو عالم را

تاریخ معالی باد آثار تو عالم را

چون نور نخستین شد توقیع تو ملکت را

چون صور پسین بادا گفتار تو عالم را

فعل دم عیسی گشت انفاس تو امت را

نور دل یحیی باد اسرار تو عالم را

بر سکهٔ دین نامت چون نام تو بر سکه

نقش الحجری بادا کردار تو عالم را

هشتم فلک ایوانت و گلزار ارم قصرت

فردوس نهم بادا گلزار تو عالم را

باد از سر پیکانت سفته دل بدخواهان

وز نام نکو سفته دربار تو عالم را

باد آتش شمشیرت داغ دل سگ فعلان

بس داغ سگان کرده سگدار تو عالم را

تیغ تو خزر گیرد و در بند گشاید هم

زین فتح مبشر باد اخبار تو عالم را

سر خیل شیاطین شد پی کور ز پیکانت

باد از پی کار دین پیکار تو عالم را

شیطان شکند آدم و دجال کشد مهدی

چون آدم و مهدی باد انصار تو عالم را

باد آب کفت زمزم خاک در تو کعبه

رکن و حجرالاسود دیوار تو عالم را

تا هست ملایک را عرش آینهٔ نوری

باد آینهٔ عرشی رخسار تو عالم را

کار تو به عون الله از عین کمال ایمن

مهر ابدی بادا بر کار تو عالم را

سلطان فلک لرزان از بیم اذالشمس است

آرام دهاد آن روز انوار تو عالم را

باد آیت پیروزی در شانت شباروزی

فرخنده به نوروزی دیدار تو عالم را

نعل سم شبرنگت تاج سر جباران

حافظ سر و تاجت را جبار همه عالم