گنجور

حاشیه‌ها

در سکوت در ‫۴ سال قبل، پنجشنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۵۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۶ - متابعت نصاری وزیر را:

این بخش از مثنوی را "در سکوت" بشنوید:

پیوند به وبگاه بیرونی

در سکوت در ‫۴ سال قبل، پنجشنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۴۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۵ - قبول کردن نصاری مکر وزیر را:

این بخش از مثنوی را "در سکوت" بشنوید:

پیوند به وبگاه بیرونی

در سکوت در ‫۴ سال قبل، پنجشنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۴۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹:

این غزل را "در سکوت" بشنوید

فاطمه زندی در ‫۴ سال قبل، پنجشنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۱۰ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۴۸:

درود و عرض ادب 

جسارت میکنم اما در اینجا منظور شیخ اجل ، جنس مونث و یا زنان نبوده ..

باب عرفان همیشه آداب و رسوم و کلمات و استعاره های خاص خودش رو داره بوده و هست . از این جهت ؛ 

در زمانهای قدیم و در وادی عرفان ،

منظور از زن :

 انسان نا آگاه ، فاسد ، جاهل ، کافر ، و دارای جنبه های منفی بوده 

و

منظور از مرد : 

انسان آگاه ، سالک ، رهروی حقیقت ، صدیق ، امین و مورد اطمینان بوده .

منظور این بوده که مشورت با آدم های پوچ باعث تباهی هست .. 

حال چه بسا که آدم پوچ مذکر باشه . یا مونث .. 

{ تشبیه و استعاره بودن اون کلمات } 

وگرنه این حرف که بگیم شیخ سعدی به زنان بی احترامی کرده یا ارزششون رو کم شمرده ، اصلا با عقل و همینطور کمالات ایشون جور در نمیاد ! 

و چه بسا زنانی که راه عرفان و مسیر جهان رو دگرگون کردن و ثمر بخش بودن ...البته لازم به تذکر است که به نظرم در مورد این حکایت جناب سعدی، شرایط زمان رو باید در نظر گرفت

زنهای دوران سعدی اغلب بی سواد بودند و از درایت به دور...دلیلش هم این بوده که اون زمان جامعه واقعا مردانه بوده و زمینه برای آموزش زنها وجود نداشته

برگ بی برگی در ‫۴ سال قبل، پنجشنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۱۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱:

دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست 

گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست 

دل و دینم شد در یک کلام یعنی عاشق شدم اما بصورت مجزا "دل" با معنی رها کردن هر گونه دلبستگی به جهان مادی ست و شدن دین در اینجا مفهوم از دست دادن اعتقادات تقلیدی از هر نوع آن اعم از سیاسی،  علمی، اجتماعی  و مذهبی را میرساند ، پس حافظ لازمه شروع کار  عاشقی را رهایی از این دو مقوله میداند ، ملامت نقطه مقابل  سلامت  است که در قدیم غالبن  به معنی  بی گزند و آسیب آمده است ، با این توضیحات بنظر میرسد شاعر یا انسانی در برابر معشوق ازل مدعی عاشقی میشود و دلبر بلادرنگ به منظور آسیب زدن به تعلقات  دنیوی او بپا می‌خیزد تا وی را در مدعایش راستی آزمایی کند ، دلبر از همان ابتدا گربه را دم حجله کشته و هشدار می‌دهد که این عاشقی برایت هزینه داشته و باید گزند و آسیبهای وارده به دلبستگی‌های خود را پذیرا باشی ، بقول مولانا  عشق از اول سرکش و خونی بود / تا گریزد هرکه بیرونی بود  ، آنانی که از این هشدار ترسیده و گمان میبرند واقعآ دلبر او را مفلس و فقیر میخواهد و از لذات دنیوی بی نصیب  ، می‌گریزند و آن دسته که در پاسخ میگویند  اصلآ به همین منظور یعنی رخت بر بستن سلامت و امنیت  به خاک در کوی حضرتش آمده اند بر جای می مانند . مولانا مثال مسجد مهمان کش را در این رابطه بیان میکند که شرح آن در اینجا نمیگنجد اما سرانجام مهمانی از راه رسیده بر ترس خود فایق آمده و بی توجه به هشدارها وارد مسجد شده و فریاد بر می آورد که او برای کشته شدن به مسجد آمده است اما کشتنی در کار نیست  و در عوض  از در و دیوار آن مسجد جواهرات و برکات بر سر و روی آن شخص می‌ریزد .

که شنیدی که در این بزم دمی خوش بنشست 

که نه در آخر صحبت به ندامت برخاست 

حافظ برای  اثبات بیت نخست خواستن و عاشقی در لفظ و سخن را به مانند  بزم و عیشی خوش میداند که از قدیم گفته اند وصف العیش نصف العیش است اما شخص مدعی  پس از صحبتهای معشوق  کمی سبک و سنگین کرده و شرایط این عشق را بسیار گران دریافته ، از عشق خود نادم و پشیمان شده و از این بزم و مجلس برخاسته و با همان زندگی معمول و بازیچه های آن سرگرم میشود ، حافظ می پرسد آیا کسی را می شناسید  که با اشتیاق ، خوش و با رضایتمندی بنشیند و دمی از آن بزم خود را محروم نکند ؟ پاسخ این است که بله شنیدیم  بزرگانی مانند عطار ، مولانا فردوسی و حافظ بودند و دیگران هم  بطور ذاتی این توانایی و قابلیت  را دارا هستند 

صوفیان  واستدند از گرو می همه رخت/ دلق ما بود که در خانه خمار بماند 

شمع اگر زان لب خندان به زبان لافی زد

پیش عشاق تو شبها به غرامت برخاست 

شمع در اینجا حافظ است که برابر معمول شکستی نفسی کرده و میفرماید او با لب خندان  که  نشانگر ابراز نیاز است ، با لفظ لافی زده و خود را از زمره عاشقانش معرفی کرده است ، اما غرامت این لاف ، روشن کردن بزم و محفل عاشقان حضرت دوست است که تا جهان برپاست این شمع روشنی بخش چنین محافلی میباشد ، جالب است ، بزرگی‌ همچون "سلطان عشق" خود را لاف زن عشق خداوند میداند ولی درواقع بمنظور اثبات عشقش همه عمر را در راه حضرتش صرف میکند .

در چمن باد بهاری ز کنار گل و سرو 

به هواداری  آن عارض و قامت  برخاست 

چمن در اینجا به معنی جهان فرم یا هستی و باد بهاری نیز شخص حافظ است ، گل در اینجا نماد خداوند و سرو همان پیر مغان یا راهنمای معنوی میباشد ،  پس حافظ می‌فرماید  او که  شمع روشنی بخش محفل رندان و عاشقان شده است از کنار و آغوش حضرت دوست و پیران معنوی این امکان را بدست آورده  و به هواداری آن بلند بالای زیبا رخسار بپا خاسته است ، پس معلوم میشود آنگونه که حافظ در بیت قبل بیان میکند لاف نبوده و بلکه با کار معنوی و استعانت از  حضرت دوست و پیر راهنما  به این مهم دست یافته است که میتواند  همچون باد بهاری گل وجود انسانهای عاشق را باز کند .

مست بگذشتی  و از خلوتیان  ملکوت 

به تماشای تو آشوب قیامت برخاست 

پس از این زنده شدن دوباره  به اصل خود و گرداندن جامهای شراب  در محفل عاشقان است که حافظ یا هر انسانی که چنین تولد دوباره ای یابد مست و مدهوش از هشیاری جسمی خود گردیده و خلوتیان ملکوت حضرت دوست (کل هستی از ملک تا ملکوت ) از این تولد دوباره شادمان شده ، به پایکوبی و دست افشانی و هلهله  می پردازند ، و  به تماشای چنین انسانی آشوب و قیامتی برپا می‌شود و این همان علمی ست که خداوند در باره آفرینش انسان دارد ولی فرشتگان  آن را نمی دانستند و فقط عصیان و نافرمانی و فتنه در جهان را از انسان می دیدند ، اما خداوند می دانست که انسان تا کجا قابلیت  تعالی دارد، استاد الهی قمشه‌ای این بیت را در وصف معراج پیامبر می دانند ،‌ قابلیت عروجی که همه انسانها  با درجات متفاوت از آن برخوردار  هستند. در غزلی دیگر میفرماید  : 

ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت / با من راه نشین باده مستانه زدند 

پیش رفتار تو پا برنگرفت  از خجلت 

سرو سرکش که به ناز از قد و قامت برخاست 

سرو سرکش اینجا در معنی منفی خود بکار رفته و کنایه از انسانی ست که به ذات میتواند همچون حافظ و سایر بزرگان با تولدی نو موجب سرور و شادی ملکوت و کائنات  گردد اما با سرکشی و ستیزه گری خود را از این مراتب عالی معرفتی محروم میکند و این نیست مگر اینکه ناز پیشه نموده و خود را  بی نیاز و مستغنی از عشق میداند و با نگاهی از بالا به پایین قد برافراشته و به قامت فرعونی خود برخاسته ، علم ، مذهب ، باورهای خود را برتر از دیگران می پندارد ، پول و مقام و فرزندان موفقش که جای خود دارند . اما بزرگی همچون  حافظ با آن مرتبه رفیع ، خود را خاک نشین و لاف زن میخواند و جز این هم انتظار رفتار دیگری از حافظ و سایر بزرگان نیست ، اما چنین سرو سرکشی هم که حافظ را می‌خواند و به معانی آن می اندیشد خجالت زده می شود از رفتار و ادعاهای برتری خود . پابرنگرفت یعنی از فرط شرمساری فراموش کرد که با بزرگان با ادب مواجه شود و پای خود را هنگام عبور آنان برگرفته و خود را جمع و جور کند .

حافظ این خرقه بینداز مگر جان ببری

کاتش از خرقه سالوس و کرامت برخاست

حافظ باز هم به جهت هیچ گرفتن اینهمه کوشش خود برای وارستگی و ورود به عالم یکتایی به خود بانگ بر می‌آورد که اینگونه خود را مثال آوردن بافت خرقه ای ست از جنس ریا و سالوس زیرا همه آتش و دردهایی که انسان متحمل میشود از همین خرقه ریا و ابراز کرامات است که برمی‌خیزد ، بسیاری از پویندگان راه عشق بوده و هستند که بواسطه بیان معانی عارفانه  گروهی را گرد خود جمع کرده و صادقانه قصد آن دارند تا دیگران را نیز در این راه با خود همراه کنند اما با اظهار این معانی در قالب شعر و سخنرانی ست  که شاگردانش وی را استاد خطاب نموده و بتدریج این توهم استادی ، پیر و فرزانگی را به شاعر القا می‌کنند که موجب کندی و حتی توقف کامل کار اصلی وی خواهد  شد ، حافظ برای پرهیز از گرفتار شدن در این دام است که در ابیات بسیاری خود را نیز هم ردیف زاهد و واعظ ریایی بر می شمرد تا جان سالم بدر برد .

 

 

 

 

در سکوت در ‫۴ سال قبل، پنجشنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۰۹:۵۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸:

این غزل را "در سکوت" بشنوید

j.j.jnowzad در ‫۴ سال قبل، پنجشنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۰۹:۱۰ در پاسخ به پدرام دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱ - ماه بر سر مهر:

با سلام خدمت اساتید بزرگ ، بنظر بنده  معنی بیت آخر باید اینگونه باشد که استاد شهریار به طرف مقابل اعتراف می‌کنند که هر چه در دل و ذهنم بود برای تو سرودم و گفتم و خودشان را که پادشاه ملک دل و گنجینه کلمات و وصف های عاشقانه می‌خوانند، اعتراف می‌کنند که دیگر توصیفی در ذهنشان      نمی گنجد و دنبال تازه ها میگردند و از آن بعنوان گدا یاد می کنند .

سجاد ناطق در ‫۴ سال قبل، پنجشنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۰۸:۵۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶۳:

بیت یک و سه به چه زبانی هستند؟ کسی اطلاعی داره؟

غبار ره در ‫۴ سال قبل، پنجشنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۰۸:۱۲ دربارهٔ جمال‌الدین عبدالرزاق » دیوان اشعار » ترکیبات » شمارهٔ ۱ - در نعت رسول اکرم (ص):

بیت ششم از بند هفتم

اشاره به دو آیه دارد

والله یعصمک من الناس

و

لیغفر لک الله ما تقدم من ذنبک و ما تأخر

چه بسا مصراع دوم این بیت اینگونه مناسبتر باشد:

وز یغفر ذنبک آنت مغفر

Persian Poem Lover در ‫۴ سال قبل، پنجشنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۰۶:۴۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳:

بعد از کلمه ترک در مصرع بعد، هندو آمده که خود مشخص می کند که معنی کلمه ترک اینجا نژاد نیست. هرکس که سرسوزنی با اصطلاحات ادیبات فارسی آشنایی داشته باشد، درمیابد

Persian Poem Lover در ‫۴ سال قبل، پنجشنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۰۶:۲۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳۳:

احتمالا وقتی مولانا داشته این شعر رو می سروده، از زبان ترکی واژگان محدودی را می دانسته که بعدها رفته‌رفته دایره لغات ترکی خودش رو افزایش میده و کمی دستور زبان ترکی رو فرا می‌گیره. افزون براین در صحت و سقم این شعر کمی تردید است، می گوید از ترکی فقط می داند آب ولی در مصرع های زیر خلافش ثابت می شود!

طی سالهای متمادی اشعار زیادی به مولانا نسبت داده می‌شده و نمی‌توان با قاطعیت گفت این شعر را مولانا سروده. 

آخر هم باید بگم مولانا نه خودش را ایرانی معرفی کرده نه ترک و افغانی. البته اون زمان چیزی به اسم افغانی وجود نداشته

سوشیانت کیخسروی در ‫۴ سال قبل، پنجشنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۰۶:۰۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۳۸ - قبول کردن خلیفه هدیه را و عطا فرمودن با کمال بی‌نیازی از آن هدیه و از آن سبو:

باغبان هم داند آن را در خزان                             لیک دید یک به از دید جهان

خود جهان آن یک کس است، او ابلهست                  هر ستاره بر فلک جزو مهست

باغبان (آفریدگار) درهمان فصل خزان هم تشخیص می دهد کدام گیاه خار است وبرگ وشکوفه ای در بهار نخواهد داد. ولی بوته خار می پندارد یک نفر(دید یک) بداند از ضمیر او بهتراست که رسوای جهان شود (دیدجهان) در حالیکه همه جهان آن یک کس (باغبان) است وآن خار ابلهست که این معنا رانمی داند

مرتضی امامی در ‫۴ سال قبل، پنجشنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۰۳:۱۵ در پاسخ به ساجده دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳۰:

گفتی مرا که چونی؟! در روی ما نظر کن

 

گفتی خوشی تو بی ما؟! زین طعنه ها گذر کن

Amir amirit۱۹@yahoo.com در ‫۴ سال قبل، پنجشنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۰۱:۲۹ دربارهٔ حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۲۹:

در مصراع اول نبشکنی صحیح تر به نظر میرسد

زیبا روز در ‫۴ سال قبل، چهارشنبه ۷ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۳۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸۸:

شمس تبریزی تناقض چیست در احوال دل 

هم مقیم عشق باشد هم ز عشق آواره ای 

در خانقاه دو گروه سالکان به چشم می خوردند .مقیمان و مسافران .مقیم سالکی بوده که در سلک خدمتگزاران خانقاه ،آنجا را خانۀ خود می دانست و در آن زندگانی می کرد و مسافر، سالکی بوده که بطور موقت تا سه روز یا بیشتر در خانقاه وارد شده میهمان آن مقیمان بود 

حبیب شاکر در ‫۴ سال قبل، چهارشنبه ۷ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۱۵ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۰:

سلام بر یاران خوب

گویند جهان زآمدنم سود نکرد 

وز رفتن من جاه حق افزود نکرد 

من خویش جهانی دگر و از عشقم 

وز عشق چه دردیست که بهبود نکرد 

سپاس 

 

ملیکا رضایی در ‫۴ سال قبل، چهارشنبه ۷ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۱۷:۳۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳۳:

دَکتر نه دُکتر

در سکوت در ‫۴ سال قبل، چهارشنبه ۷ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۱۶:۲۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۴ - تلبیس وزیر با نصاری:

این بخش از مثنوی را "در سکوت" بشنوید:

پیوند به وبگاه بیرونی

در سکوت در ‫۴ سال قبل، چهارشنبه ۷ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۱۶:۲۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۳ - آموختن وزیر مکر پادشاه را:

این بخش از مثنوی را "در سکوت" بشنوید:

پیوند به وبگاه بیرونی

در سکوت در ‫۴ سال قبل، چهارشنبه ۷ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۲۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷:

این غزل را "در سکوت" بشنوید

۱
۱۴۳۷
۱۴۳۸
۱۴۳۹
۱۴۴۰
۱۴۴۱
۵۷۲۹