مجتبی در ۳ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۱۰ دی ۱۴۰۱، ساعت ۱۸:۳۱ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۵۰:
در این شعر بابا طاهر گویی وصفی از خودش را بیان میکند.
جهن یزداد در ۳ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۱۰ دی ۱۴۰۱، ساعت ۱۸:۲۰ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی هرمزد دوازده سال بود » بخش ۴:
سپهبد بیامد بنزدیک شاه
کمر خواست خفتان و گبر و کلاه
جهن یزداد در ۳ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۱۰ دی ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۳۰ دربارهٔ عنصری » قطعات و ابیات پراکندهٔ قصاید » شمارهٔ ۱۰۷:
ایین سده رسم جهاندار فریدون
بر شاه جهاندار فری باد و همایون
جهن یزداد در ۳ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۱۰ دی ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۲۶ در پاسخ به محمد دربارهٔ عنصری » قطعات و ابیات پراکندهٔ قصاید » شمارهٔ ۱۷:
اندکی دانش اگر داشتید می دانستید که گفته
سخنهای من رودکی وار نیست
بدین پرده اندر مرا بار نیست
امیرحسین در ۳ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۱۰ دی ۱۴۰۱، ساعت ۱۴:۰۲ دربارهٔ ایرج میرزا » رباعیها » شمارهٔ ۱ تا ۳:
واقعاً جای ایرجمیرزا در این زمانه خالیست.
مسعود پورسلطانی در ۳ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۱۰ دی ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۵۵ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۹:
این غزل دلنشین رو به نظرم آقای علیرضا افتخاری به بهترین نحو اجرا کردند ، به همه دوستان شدیداً پیشنهاد میشه
آهنگ پریدم
بابک بامداد مهر در ۳ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۱۰ دی ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۴۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲:
همه حیرتم به کجا روم
به رهت سری نکشیده من
زره هوس به تو کی رسم
نفسی زخود نرمیده من...
)بیدل(
برگ بی برگی در ۳ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۱۰ دی ۱۴۰۱، ساعت ۱۱:۵۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱:
شراب و عیشِ نهان چیست ؟کارِ بی بنیاد
زدیم بر صفِ رندان و هرچه بادا باد
شراب و عیشِ پنهانی یعنی کارِ معنویِ خالصانه و بدونِ ریا کاری ، هرکس آشکارا اظهار ِ نوشیدنِ شرابِ عشق و تظاهر به بهرمندی از لذتِ چنین شرابی داشته باشد یقینن ریا کار است ، پسحافظ با این توضیح بلادرنگ کارِ معنوی واقعی را بی بنیاد توصیف می کند ، بنیاد علاوه بر معنی شالوده و اساس، به معنی دست به کاری زدن نیز آمده است ، حافظ میفرماید کار معنوی به این معنی نیست که انسان دست به کارهایی بزند تا به شراب و عیشِ پنهانی دست یابد ، کارهایی که در ادیان گوناگون وجود دارند و پیروانِ آن دین گمان می برند با انجامِ آن مناسک و مراسم کاری معنوی انجام داده اند و بزودی نتیجه لازم را گرفته و به خدا وصل خواهند شد ، حافظ کارِ بی بنیاد را هیچ کاری نکردن می داند زیرا همه کارهایی از قبیلِ شفا خواستن از سنگ و ساختمان و دست کشیدن به مقبره های بزرگانی مانند حافظ و مولانا ، بنیادِ برآمده از ذهن هستند و بیهوده در امرِ بازگشتِ انسان به اصلِ خود ، پسحافظ راهِ رندی و عاشقی را بر میگزیند و در صفِ آنان در می آید تا هرچه بادِ کن فکانِ الهی مقرر می کند به آن رضایت داده و امیدوار باشد به شراب و عیشِ نهانی .
گره ز دل بگشا وز سپهر یاد مکن
که فکرِ هیچ مهندس چنین گره نگشاد
انسان باورهای تقلیدی و موروثی را از دورانِ کودکی بوسیله والدین و اطرافیان به دلِ خود گره می زند ، حافظ میفرماید سپهر و تقدیر تو چنین نیست ، پس این گره که مانعی اساسی در جهتِ بازگشت به زندگی ست را با تدبیرِ خردِ خود باز کن ، نگو زیرا که پدر و اطرافیان ِ خود را بر این باور و اعتقاد یافتم ، پس سرنوشتِ من و چه بسا کارِ درست همین است و من نیز باید از آنان تقلید کنم ، در مصراع دوم میفرماید فکرهای مهندسی شده بر اساسِ دانشهای کتابی قادر به باز کردنِ چنین گرهِ سختی نیست و کمکی در این زمینه به انسان نمی کند ، یک تحول و دگرگونی برای رها شدن از چنین اعتقاداتی که درواقع خرافاتی بیش نیستند کافی ست و نیازی به اتلافِ وقت و سالها تحقیق و تفحص در بررسی درستی و یا نادرستی چنان کارهایِ بظاهر بنیادی نیست .
زِ انقلابِ زمانه عجب مدار که چرخ
از این فسانه هزاران هزار یاد دارد
اما انسانهایی که در توهمِ رسیدنِ به خدا همچنان سعی در کارهایِ ذهنی می کنند و گمان می برند کارشان کاری ست اساسی و به هیچ روی حاضر به تحولِ درونی و دست کشیدن از کارهای بیهوده تقلیدی نیستند ، سرانجام زمانه برای آنها انقلابی را تدارک می بیند ، حافظ میفرماید از آن انقلاب و دگرگونی هیچ تعجب نکن ، زمانه چیزِ جذابی را در سرِ راه او که صدها بار از سنگ و ساختمان و درخت شفا خواسته و به آنها دخیل بسته است قرار می دهد و به ناگهان شخص ناباورانه می بیند آن چیز به دلش گره خورده است و نمی تواند از آن جدا شود ، برای مثال آنچان عاشقِ پرستویی می شود و یا دل به مقام و منصبی می بندد که همه آن استغاثه ها و راز و نیازها را فراموش کرده و با انواعِ حیله و دروغ بافی ها و به هر نحو ممکن حتی با بدگویی از رقیب ، قصدِ تصاحبِ منصبی را می کند که خود نیز می داند شایستگی آنرا ندارد ، حافظ میفرماید از چنین انقلاب هایی که زمانه برای انسانِ متوهم تدارک می بیند تنها یک و یا دو مورد نیستند ، بلکه چرخِ هستی هزاران هزار از این موارد را در هر اِشِل و سطحی به یاد دارد ، پس هر بنیاد کارِ جدیدِ دیگری نیز که از سنگ و چوب و آهن های تقدیس شده طلبِ عیش کند می تواند یکی از آنها باشد .
قدح به شرطِ ادب گیر زانکه ترکیبش
ز کاسه سرِ جمشید و بهمن است و قباد
منظور از قدح ظرف نیست ، بلکه مظروف و شرابِ خرد است و ترکیبِ آن خرد و هشیاری ست که از دیر باز در کاسه سرِ پادشاهانی مانندِ جمشید ، بهمن و قباد بوده است ، بسیاری جمشید را همان سلیمان یا زرتشت و یا ابراهیم می دانند ، یعنی اولین انسانی که بوسیله خردِ ایزدی تشخیص داد انسان موجودی ست از جنسِ خدا و زندگی ، پسنباید دلش را به هیچ چیزِ آفلِ بیرونی ، حتی باورهای تقلیدیِ خود گره بزند و از آنها طلبِ خوشبختی کند ، پادشاهان دیگری پس از او نیز چنین تشخیصی دادند و شاهنامه فردوسی نیز بر این امر صحه می گذارد ، پس سایر انسانها که از نسلِ چنین پادشاهانی هستند و تاجِ جمشیدی بر سر دارند نیز می توانند شرطِ ادب را بجای آورده و از همان قدح که آنان نوشیدند، برخوردار شوند.
روزی که چرخ از سرِ ما کوزه ها کند / زنهار ، کاسه سرِ ما پر شراب کن
که آگه است که کاووس و کِی کجا رفتند ؟
که واقف است که چون رفت تختِ جم بر باد ؟
حافظ میفرماید این مطلب درست است که نمی دانیم سرانجامِ پادشاهانی چون کاووس و کیخسرو چه شد؟ و چگونه تاجِ پادشاهیِ خود را از دست دادند ، همینطور نمی دانیم تختِ جمشید و یا تختِ روانِ سلیمان چگونه بر باد رفت ، یعنی از دست رفتنِ پادشاهیِ انسان در جهان که قرار بوده است خداوند در وی متجلی شود و او پادشاهِ عالم گردد در هاله ای از ابهام قرار دارد ،البته که بزرگانی مانند حافظ از این راز آگاهی دارند و با طرح سؤال قصدِ آن دارند تا انسان را وادار به تفکر و اندیشه کنند .
ز حسرتِ لبِ شیرین هنوز میبینم
که لاله می دمد از خونِ دیدهّ فرهاد
حافظ می فرماید اما جایِ نومیدی نیست و با وجودِ اینکه انسان دلِ خود را به چیزهای بیرونی و آفل گره زده و در نتیجه تاج و تختِ پادشاهی خود را از دست داده است ، اما هنوز میبینم که عشق از خونِ دیدگانِ فرهادِ عاشق پیشه جوانه می زند ، فرهاد می تواند تمثیلِ همه انسانهای عاشق پیشه ای چون حافظ باشد که در حسرتِ وصالِ شیرین و اصلِ زیبا رویِ خود خون گریه می کنند ، باز کردنِ گره هایِ گوناگونی که انسان در طولِ سالیانِ متمادی بر دلِ خود زده است موجبِ تحملِ دردِ آگاهانه همراه با رضایت و خوشنودیِ انسانِ عاشق می شود که بصورتِ خون از چشمانش جاری می گردند .
مگر که لاله بدانست بی وفاییِ دهر
که تا بزاد و بِشُد ، جامِ می ز کف ننهاد
گلِ لاله که نماد عشق بوده و شمایلی چون جامِ شراب دارد به این امر واقف است که همه انسانها تاج و تختِ پادشاهی خود را آنگاه از دست دادند که دلِ خود را به چیزهایی مانند پول ، مقام ، اعتقادات، جوانی ، همسر و فرزندان ، شهرت و اعتبار و هر چیزِ بیرونیِ دیگری گره زدند و دهر یا روزگار آنقدر بی وفایی از خود نشان می دهد که در ازای آن چیزها، هیچگونه خوشبختی و آرامشی به انسان نمی دهد و عشق که به چنین سرانجامی آگاه است می داند انسان چاره ای جز بازگشت به عشق حقیقی و نوشیدنِ شرابِ خرد از دستِ زندگی ندارد ، پس جام باده را از ابتدای آفرینش یا روز الست همچنان در دست گرفته و رها نمی کند ، باشد که انسانها از خوابِ ذهن بیدار شده و آن شراب ناب را مطالبه کنند .
بیا بیا که زمانی ز می خراب شویم
مگر رسیم به گنجی در این خراب آباد
تکرار دو باره بیا نشان از اهمیتِ بازگشتِ انسان به اصلِ خود داشته و همه انسانها را فرا میخواند تا به اتفاق او ، سرانجام یک زمان (همین لحظه) آن می ناب را از (لاله ، عشق) یا زندگی دریافت و به آن مست و خراب شویم تا همه گره ها از دلِ خود باز کنیم ، در مصراع دوم گنجمعمولأ در خرابه هاست و حافظ میفرماید بازگشتِ تاج و تختِ پادشاهیِ انسان گنجی ست که در خراب آباد (این جهانِ مادی) و یا همان خراباتِ معروف قابل دستیابی ست و باشد که به آن گنجِ حضور برسیم .
نمی دهند اجازت مرا به سیرِ سفر
نسیمِ بادِ مصلا و آبِ رکن آباد
مصلا یعنی مکانی که در آن نماز می گذارند و حافظ طریقتِ عاشقی و رندی را همان نمازِ حقیقی می داند که بادِ زندگی از آن سوی می وزد ، آب رکن آباد نیز ضمنِ اشاره به چشمه رکن آباد در شیراز ،کنایه ای ست از آبِ حیات و جاری شدنِ آبِ زندگی که رُکن ، اساس و سرچشمه عاشقی ست بر انسانِ عاشق ، پس حافظ می فرماید بهتر از اینچنین میکده عشقی سراغ ندارد که به آنجا سیر و سفر کند ، سیرِ سفر کنایه ای ست از سرک کشیدن به مکاتب و اندیشه های گوناگون ، در غزل های دیگری میفرماید؛
دلا مباش چنین هرزه گرد و هر جایی / که هیچ کار ز پیشت بدین هنر نرود
به کوی میکده هر سالکی که ره دانست / درِ دگر زدن اندیشه تَبَه دانست
قدح مگیر چو حافظ مگر به ناله چنگ
که بسته اند بر ابریشمِ طرب دلِ شاد
ناله چنگ همان آهنگِ روحبخشِ زندگی یا کن فکانِ الهی ست و انسانِ عاشق با شرحِ صدر و گشودنِ فضای درون ، هر گونه اتفاق و ناله ای را که چنگِ زندگی برای او بنوازد با خرسندی و شادمانی پذیرا می شود ، پسبا چنین رضایتی از اتفاقات است که چنگِ لطیفِ زندگی نیز برای انسان آهنگهای طربناک می نوازد ، به عبارت دیگر اینکه ریتمِ چنگِ زندگی شاد باشد و یا غمگین ، بستگی به حالِ دلِ انسان دارد . دلِ بیشتر ما انسانها بدلیلِ اتفاقاتِ گذشته و ترس از آینده غمگین است و ناخشنود اما توقعِ ریتمِ طربناک از تارهای ابریشمی و لطیفِ زندگی را داریم . عاشقی چون حافظ در راستای نالههای چنگِ زندگی و پذیرشِ هرگونه ریتمی ، با دلی شاد قدح برگرفته و به نیکبختی رسید ، پس از دیگران نیز می خواهد که چنین کنند .
علیرضا پی تی آر در ۳ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۱۰ دی ۱۴۰۱، ساعت ۱۱:۴۹ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۱۴۶ - نا آزموده:
سلام دوستان بیت 39 مصراع اول به نگاه این حقیر چونکه زر میخواستی و او زر نداشت درست تر باشد تا چونکه زر میخواستی و زر نداشت . جسلرت ما را ببخشید .
فرلیلی در ۳ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۱۰ دی ۱۴۰۱، ساعت ۱۱:۴۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳:
اینطور که من متوجه شدم، شاعر نیست دوم رو به منظور تاکید نیاورده. این «نیست» دوم، از قسمت اول مصرع گرفته شده و برای ایجاز و ابهام و وزن دادن به شعر، بعد از نیست اول گذاشته شده.
من این شعر رو اینطور قابل فهم میکنم برای خودم:
فرمول: «واژه قبل از نیست که، اول میاد + قسمت اول مصرع + نباشد(نیستِ واژه آخر)»
نظری نیست که روشن از پرتوِ رویت نباشد
بر بصری نیست که مِنَّت خاکِ درت نباشد
ناظرِ روی تو صاحب نظرانند آری
در هیچ سَری نیست که سِرِّ گیسوی تو نباشد
اشکِ غَمّازِ من ار سرخ برآمد چه عجب
پرده دری نیست که خجل از کردهٔ خود نباشد
تا به دامن ننشیند ز نسیمش گَردی
رهگذری نیست که سیل خیز از نظرم نباشد
تا دم از شامِ سرِ زلفِ تو هر جا نزنند
سحری نیست که با صبا گفت و شنیدم نباشد
من از این طالع شوریده بِرَنجَم ور نی
دگری نیست که بهره مند از سَرِ کویت نباشد
از حیایِ لبِ شیرینِ تو ای چشمهٔ نوش
اکنون شکری نیست که غرق آب و عرق نباشد
مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز
ور نه خبری نیست که در مجلسِ رندان نباشد
شیر در بادیهٔ عشق تو روباه شود
آه در وی خطری نیست که از این راه نباشد
آب چشمم که بر او مِنَّت خاکِ درِ توست
خاکِ دری نیست که زیرِ صد مِنَّتِ او نباشد
از وجودم قَدَری نام و نشان هست که هست
ور نه اثری نیست که از ضعف در آن جا نباشد
غیر از این نکته که حافظ ز تو ناخشنود است
هنری نیست که در سراپای وجودت نباشد
محسن جهان در ۳ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۱۰ دی ۱۴۰۱، ساعت ۱۱:۴۴ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان بیژن و منیژه » بخش ۸:
تفسیر ابیات ۱۵ و ۱۶ فوق:
حکیم طوس میفرماید: چنانچه هوای نفس و آرزوهای واهی بر خرد و افکار تو غالب آید، رهایی یافتن از چنگال دیو نفس غیر ممکن خواهد بود.
فرد عاقل و نیک اندیشی که بر نفسانیت و امیال زودگذر دنیایی خود مسلط گردد، حکایت او به مانند شیر دلیر و بی باکی است که بر جهان نفس تسلط دارد.
جهن یزداد در ۳ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۱۰ دی ۱۴۰۱، ساعت ۱۰:۵۵ دربارهٔ کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲:
دنبال اشک افتاده ام جویم دل ازرده را
از خون توان برداشت پی نخجیر پیکان خورده را
با این رخ افروخته هرجا خرامان بگذری
از باد دامن میکنی روشن چراغ مرده را
تاری ز گیسوی بتان در گردن باور فکن
ای شیخ تا پیدا کنی سررشته گم کرده را
هندی دوستان کجایند این شاهکار کلیم را بنگرند
Sahra Mir در ۳ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۱۰ دی ۱۴۰۱، ساعت ۰۷:۴۸ دربارهٔ امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱:
ارادت عجیبی به امیر خسرو دهلوی دارم،متاسفانه در سایتها و کتابهای ایرانی اشعار ملمع ایشان(فارسی و اردو)قابل دسترسی نیست ،به این بیت توجه کنید و عمق درد رو تجربه کنید :
شبان ہجراں دراز چوں زلف و روز وصلت چوں عمر کوتاہ
سکھی پیا کو جو میں نہ دیکھوں تو کیسے کاٹوں اندھیری رتیاں
قوالان پاکستان این اشعار رو بسیار زیبا و سوزناک اجرا میکنند🥺
صدرا بهاری در ۳ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۱۰ دی ۱۴۰۱، ساعت ۰۰:۳۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۲:
استاد شجریان به همراه جناب موسوی و استاد یاحقی در اجرای خصوصی (ساغر مِی) با این شعر چه کردند واقعا..حقا فقط کلمه اعجاز میتونه کمک کنه آواز شجریان بزرگ رو توصیف کنم. مخصوصا بیت ( به بوی ذلف و رخت،میروند و می آیند...)
شجریان و ...
حسین غنجی فشکی در ۳ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۱۰ دی ۱۴۰۱، ساعت ۰۰:۱۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۵۵:
این شعر به نظر من جزو پرمغزترین و انگیزشی ترین اشعار مولوی بلخی هستش، مخصوصأ اونجایی که میگه تا نشوی خاک درش، در نگشاید به رضا(باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی) باید با جان و دل در راه اهداف الهی و متعالی و انسانی خودمان تلاش و مجاهدت کنیم و از مشکلات و سختی ها و ناملایمات های مسیر خسته و افسرده و ناامید نشویم چراکه قطعأ خداوند متعال أجر و پاداش ما را بصورت شایسته پرداخت خواهد کرد و کسیکه با این دیدگاه و جهان بینی به زندگی و هدف نگاه میکند قطعأ موفق خواهد شد. مصرع بعدی تا سوی دریا نروی، گوهر و مرجان نبری، اینجا دریا را از دو زاویه من مدنظر قرار دادم اول اینکه دریای بیکران و باعظمت خداوند متعال هستش و دوم اینکه برای حرکت و رسیدن به این دریای بیکران ما باید خودمان را مجهز و مسلح به وسایل و ملزومات سفر کنیم، ما باید در خودمان یک دریاچه ای از معرفت و خلاقیت و عشق و ایثار و ادب و هنر و آفرینش و ایمان ایجاد کنیم، همچنین از دریاچه های موفق علمی،ادبی، اقتصادی اطراف خودمان نیز بهره های لازم را ببریم، تا در طریق وصل به دریای بیکران الهی موفقتر باشیم وگرنه با مشکلات و گمراهی های مختلف روبرو خواهیم شد و به گنج های بی پایان و ارزشمند الهی و به مستی الهی و شکرگذاری لازم نخواهیم رسید...
آرش در ۳ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۱۰ دی ۱۴۰۱، ساعت ۰۰:۱۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۱:
یک لحظه مدارایی
آرش در ۳ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۱۰ دی ۱۴۰۱، ساعت ۰۰:۰۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱:
چه خون افتاد در دلها...
آرش در ۳ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۹ دی ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۵۹ دربارهٔ ایرج میرزا » مثنویها » شمارهٔ ۲۷ - قبلۀ آمال:
احساس میکنم به این شعر زیبا و پر مغز خیلی کم لطفی شده و به اندازهء لازم بهش پرداخته نشده و بها داده نشده
چقدر خوب و قشنگه این شعر
محسن کربلائی امینی در ۳ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۹ دی ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۵۸ در پاسخ به امید صادقی دربارهٔ سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۲۴:
سلام و درود بر شما
فکر میکنم که مساله رضایت بر قدر الهی تا حدی مربوط به موضوع فصل باشد.
مجتبی در ۳ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۱۰ دی ۱۴۰۱، ساعت ۱۸:۳۹ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۶۵: