گنجور

حاشیه‌ها

جهن یزداد در ‫۳ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۲ دی ۱۴۰۱، ساعت ۰۹:۴۴ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » فریدون » بخش ۹:

خدایا چه میکند فردوسی با سخنش

جهن یزداد در ‫۳ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۲ دی ۱۴۰۱، ساعت ۰۹:۴۳ در پاسخ به فرحناز یوسفی دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » فریدون » بخش ۹:

پژوهنده هم میتواند فاعلی باشد هم  مفعولی

 

جهن یزداد در ‫۳ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۲ دی ۱۴۰۱، ساعت ۰۹:۳۹ در پاسخ به دانیال دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » فریدون » بخش ۸:

برای  ان آزردگی که  بدل داشتید دوان امد

نادر.. در ‫۳ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۲ دی ۱۴۰۱، ساعت ۰۵:۵۱ دربارهٔ جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۵:

غبارِ دویی..

برگ بی برگی در ‫۳ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۲ دی ۱۴۰۱، ساعت ۰۵:۲۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲:

دوش آگهی ز یارِ سفر کرده داد  باد 

من نیز دل به باد دهم ، هرچه باد باد 

دوش در ادبیات عارفانه به معنی هر دّم و لحظه بکار می رود ، آگاهی به معنی دانش و معرفت آمده است و یارِ سفر  کرده همان خویش و اصلِ زیبا رویِ انسان است که حافظ در ابیات و غزلهای بسیاری به آن پرداخته است ، باد در اینجا بادِ صباست که پیغامهای زندگی را از طریقِ بزرگان و پیرانِ خرد به مشتاقان و عاشقانش انتقال می دهد ، دل دان به باد یعنی از دست دادنِ دل یا عاشق شدن و همچنین به معنیِ گوشِ دل سپردن به پیغامهایی ست که بادِ صبا از جانبِ حضرت دوست برای انسان ها به ارمغان می آورد ، پس‌حافظ می‌فرماید خداوند یا زندگی هر لحظه در کار است و پیغامهای معنوی را از طریقِ بزرگانی چون مولانا و حافظ به انسانها می رساند و از یارِ زیبا روی یا خویشِ اصلی انسان می‌گوید که بنا به ضرورت در همان اوانِ کودکی بار سفر بسته و از انسان جدا گشته است ، پس عاشقانی چون حافظ دل از دست داده و عاشقِ یارِ سفر کرده خود شده و گوشِ  می سپارند به پیرانِ خردمندی که می توانند در امرِ بازگشتِ آن یارِ سفر کرده به او یاری رسانند ، هرچه باد باد یعنی ترسی از این موضوع نداشته و هرچه بادِ کن فکان الهی مقدر کند او خواهد پذیرفت .

کارم بدان رسید که همرازِ خود کنم 

هر شام برقِ لامع و هر بامداد باد 

با شنیدنِ پیغامهای زندگی بخش از زبانِ راهنمایان معنوی کارِ عاشقی چون حافظ به آنجا رسیده است که در شامِ تاریکِ ذهن رازهای زندگی را بوسیله برقِ درخشنده سخنانِ بزرگان و پیرانِ خرد در می یابد و هر بامداد یعنی وقتی تاریکی ها مبدل به روشنایی صبح می گردد افشای راز دیگری را از بادِ صبا درخواست می کند .

در چینِ طره تو دلِ بی حفاظِ من 

هرگز نگفت مسکن مألوف یاد باد

طره یا زلف مانع دیده شدنِ قرصِ کامل ِرخسارِ زیبایِ معشوق می‌گردد که جذابیت وی را صد چندان می کند ،  که در اینجا نمادِ زیبایی های بیشمار جهانِ  و تجلیِ خداوند در آنها ست ، حافظ می فرماید دلِ انسان نسبت به این طُرًه بدونِ سپر و حفاظ است ،‌یعنی با دیدنِ هر یک از این جاذبه ها دل به آن می سپارد یا همانطور که در غزل پیشین به آن اشاره شد دلِ خود را به آن‌ گره می زند و دلبسته آن زیبایی ها شده ، در چین و لایه های مختلف ِ طره یا زلف گرفتار می شود ، و انسان که از آغاز و در روزِ الست عهد و پیمانی با خداوند بسته است که دل در گرو طره زیبای این جهان نگذاشته و تنها عشق حضرتش را در مرکز ِ خود قرار دهد هرگز از مسکنِ مألوف یا موطنِ اصلی انسان یادی نمی کند و بکلی فراموش کرده است که زیبایی های طره اصل نبوده و منظور از حضور در این جهان دیدار و رسیدن به رخسار است .

امروز قدرِ پندِ عزیزان شناختم 

یا رب ، روانِ ناصحِ ما از تو شاد باد 

حافظ می‌فرماید انسان پس از آنکه مجذوب و گرفتارِ زیبایی هایِ لایه به لایه طره شد و یار یا خویشِ اصلی و زیبا رویش سفر کرده و از وی جدا می شود قدردانِ عزیزان و بزرگانی چون حافظ ، مولانا و عرفای دیگر می شود که پیوسته نسبت به این جدایی هشدار داده اند ، در مصراع دوم فرد و پیرِ خردی خاص مورد نظرِ حافظ است که ناصح وی بوده است و از خداوند شادیِ روحش را طلب می کند ، با این بیت بنظر می رسد این حدس و گمان که حافظ بصورتِ خودآموز به آگهی و شناختِ هستی دست یافته است منتفی بوده و همانطور که در ابیات بسیاری طی طریقِ دیگر سالکان را بدونِ همرَهیِ خضری غیر ممکن دانسته ، خود نیز از راهنما و ناصحِ معنوی بهرمند بوده است .

خون شد دلم به یادِ تو هرگه که در چمن 

بندِ قبایِ غنچه گُل می گشاد باد 

باد یا نسیمِ صبحگاهی موجب گشوده و باز شدنِ غنچه و تبدیلش به گُل می گردد ، پس هرگاه که در چمنِ زندگی گُلی شکفته می شود و بندِ قبای غنچه ای باز شده و تبدیل صورت می گیرد یا حجاب ها از انسانِ عاشقی بر داشته می شود و دلش به عشق زنده می شود ، رندِ عاشقی چون حافظ نیز بیادِ آن یارِ سفرکرده دلش خون می شود ، یعنی غمِ ارزشمندِ عشق او را فرا گرفته و طلب در او زنده می گردد  . 

از دست رفته بود وجودِ ضعیف من

صبحم به بوی وصلِ تو جان باز داد ، باد 

حافظ می‌فرماید شالوده وجودی انسان ضعیف است و با دیدنِ زلف و زیبایی های طُرًه ، دل از دست داده و دل به چیزهای این جهان می بندد ، پس‌ وجودِ حقیقیِ او نیز از دست می رود ، اما با بهره بردن از پیری حکیم و خردمند و همچنین الهام گرفتن از طبیعت و شکوفایی گُل ، به آگهی و خردِ خدایی خود دست یافته و با دمیدنِ نسیمِ صبحگاهی یا صبا به وصل و دیدار رویِ یار امیدوار شده ، جانِ دوباره ای می یابد. 

حافظ نهادِ نیکِ تو کامت برآورَد 

جان ها فدایِ مردمِ نیکو نهاد باد 

حافظ می‌فرماید  نهاد و ذاتِ او و همه انسان‌ها نیک و از جنس خداوند است ، پس‌ همین نهادِ پاکِ ایزدی ست که می تواند موجبِ تبدیل و بازگشتِ انسان به اصلِ خود شود و کامش در راستای دیدار و وصالش برآورده شود ، در مصرع دوم جان ها جانِ اصلیِ نیکو نهاد نیستند و منظور جانِ خویشِ تنیده شده و توهمی ست ، که موجب سفرِ یار و خویشِ زیبا رویِ انسان شده است ، پس جانهای خویشِ توهمی فدایِ خویش و یارِ اصلی انسانها باد که همگی از ذاتِ خداوند و نیکو نهاد هستند و با مردنِ خویشتنِ توهمی ست که امکانِ بازگشتِ یارِ سفرکرده فراهم می گردد و انسان به اصلِ خود زنده می شود .

 

جهن یزداد در ‫۳ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۲ دی ۱۴۰۱، ساعت ۰۲:۲۱ دربارهٔ سرایندهٔ فرامرزنامه » فرامرزنامه » بخش ۳ - گفتار در آفرینش آفتاب:


که هر بامدادی چو زرین سپر
ز مشرق بر ارد فروزنده سر
چو از مشرق او سر به خاور کشد
ز خاور شب تیره سر بر کشد
پیداست که خاور  جای فروشدن افتاب است و ریشه ان اور و ایوار  است  کم دانی مردمان سپسین انچنان بوده که ندانسته اند  که نمیشود مشرق قافیه باشد و انرا بدانگونه نادرست گردانده اند

امیرحسین در ‫۳ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۲ دی ۱۴۰۱، ساعت ۰۰:۴۶ در پاسخ به حجت دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸:

سلام برادر اگر اجازه بدید من از این مطلب شما در جایی استفاده خواهم کرد🌷

فیراس در ‫۳ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۲ دی ۱۴۰۱، ساعت ۰۰:۴۲ دربارهٔ عطار » اسرارنامه » بخش بیست و دوم » بخش ۳ - الحکایه و التمثیل:

بدون شک عطار از ستارگان بی نظیر عرفان و صوفی گری است که آثار وی جایگاه رفیعی در تاریخ ادب و معرفت ایران داراست. ولی به نظر این کوچکترین، گویا عطار چنان غرق و محو در عوالم عرفانی است که هیچ توجهی به تاریخ ایران و اقدام متهورانه فردوسی در بنا کردن کاخ رفیع و بی گزند زبان پارسی که عطار را نیز در خلق آثارش مرهون خود ساخته،  ندارد و از فردوسی چنین یاد می کند 

مهیار مهدی زاده بارفروش در ‫۳ سال و ۴ ماه قبل، یکشنبه ۱۱ دی ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۳۳ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶:

درود بر شما 

آقای محمد اصفهانی هم در آلبوم هفت سین این شعر را با آهنگی از کامبیز روشن روان بنام آرام جان خوانده اند 

داریوش م در ‫۳ سال و ۴ ماه قبل، یکشنبه ۱۱ دی ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۱۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴:

درود 

حسن حضرتی پور در ‫۳ سال و ۴ ماه قبل، یکشنبه ۱۱ دی ۱۴۰۱، ساعت ۲۲:۵۹ دربارهٔ ایرج میرزا » مثنوی‌ها » عارف نامه » بخش ۵:

جناب آقای شمس دست مریزاد. 

حقیر هم دبیر هستم و نظرات حضرتعالی را تایید می‌کنم‌.

امید که پندگیر باشیم.

یوسف شیردلپور در ‫۳ سال و ۴ ماه قبل، یکشنبه ۱۱ دی ۱۴۰۱، ساعت ۲۱:۲۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۹:

سپاس از نظرات همه عزیزان گنجوری حضورتان سبز

امادرمورد خوانش این غزل زیبای سعدی حتمی که استاد شجریان که خود ازهرجهت اهل شعر وادبیات بودند وصاحب نظر وبه احتمال زیاد هم درست کلمات را ادا کردند هرچند هرکس هم ممکن است اشتباهی ولو کوچک ورموقع اجرا انجام بدهند وشعرهای سعدی معنی و مفاهیم اش عرفانیست مگرمیشود اینچنین سخن وپند ودرس اموزه ای که قرنهای قرن آدمی رابفکر واندیشه وامیدارد ازدهان وسین یک فرد عادی برآید مقام عارف بحق که لایق همچو سعدیست روحشان شاد

بیت اولش هم تداعی کنند خاطره بس تلخ شب زلزله31 خرداد 69

چه شب غم انگیزی شب درازی بود

حق یارتان🙏🙏

ابوتراب. عبودی در ‫۳ سال و ۴ ماه قبل، یکشنبه ۱۱ دی ۱۴۰۱، ساعت ۲۰:۰۵ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱:

باسلام و ادب و احترام.

تضمین غزل شماره ، ۳۱، (از صومعه رختم به خرابات برآرید)مصلح الدین حضرت شیخ اجل سعدی شیرازی،رحمةالله علیه،  درقالب مخمس ،ابوتراب عبودی.

 

ما را ز مساجد به خرابات برآرید

غم را  ز دل ما به کرامات برآرید

بهر عطشم  می به مباهات برآرید

(ازصومعه رختم به خرابات برآرید

 

(گرد از من و سجاده و طامات برآرید)

 

مردان خدا  گوی ِ  حقیقت بربایند

درهای کـرامت به شبانگاه  گشایند

رنـدان ِ سحرخیز دراین شهرکجایند

(تا خلوتیان ِ سحر از خواب بر آیند

 

(مستان ِ صبوحی به مناجات برآرید)

 

جمعی پی ِ آزار و جفا رهزن ِ دینند

جمع دگـر از زهد و ریا زار و حزینند

مـردان خـداونـد نـه آنند و نـه اینند

(آنان که ریاضت کش و سجاده نشینند

 

(گو همچو مَلک سر به سماوات برآرید)

 

بشتاب  که از قافله ی عشق نمانید

خود را به سر کوی حبیبان برسانید

هشدار که در تیر رس ِ باد ِ خـزانید

(در باغ ِ امل شاخ ِ عبادت بنشانید

 

(وز بحـر عمل  درّ مکافات برآرید)

 

بی عشق خدا دل نشود شاد(عبودی)

بنمای دلی شاد  که دلشاد  بگـردی

گـرد از رخ بیمار بشویید  به مردی

(تا گرد ریا گم شود از دامن ِ(سعدی)

 

(رختش همه در آب ِ خرابات  برآرید)

 

با احترام، چاپ دوم دیوان ابوتراب عبودی

 

 

 

 

نبی گیلانی در ‫۳ سال و ۴ ماه قبل، یکشنبه ۱۱ دی ۱۴۰۱، ساعت ۱۸:۵۷ دربارهٔ عطار » مظهرالعجایب » بخش ۶۵ - در پند پدر فرزند را:

سلام. در بیت:

این چنین دولت غنیمت دار تو

روز و شب پیوسته حق را شکر گو

مصرع ها هم قافیه نیستند./

در بیت: گویدت ای وای بر احوال تو

حال تو از حبِّ زر شد نانکو

هم، قافیه ها درست نیستند.

Pariya S در ‫۳ سال و ۴ ماه قبل، یکشنبه ۱۱ دی ۱۴۰۱، ساعت ۱۸:۴۳ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۱۶۵ - این قطعه را در تعزیت پدر بزرگوار خود سروده‌ام:

از ندانستن من دزد غذا آگه بود

چون تو را برد بخندید به نادانی من

دلم برات تنگ شده پدر ، فقط برام دعا کن....

فکر نکنی هیچوقت فراموش میکنم:))...

K. . در ‫۳ سال و ۴ ماه قبل، یکشنبه ۱۱ دی ۱۴۰۱، ساعت ۱۶:۵۱ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴:

اگر این شعر جوابیه‌ای برای مولانا باشد باز هم چیزی از ارزش این دو شاعر گران‌قدر کم نمی‌شود. هر انسانی حق دارد انتقاد خود را نسبت به مسئله‌ای بیان کند.

بیگانه در ‫۳ سال و ۴ ماه قبل، یکشنبه ۱۱ دی ۱۴۰۱، ساعت ۱۶:۲۴ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۴۳ - تیره‌بخت:

واقعا این شعر درد و سوز زیادی دارد 

واقف محسن زاده در ‫۳ سال و ۴ ماه قبل، یکشنبه ۱۱ دی ۱۴۰۱، ساعت ۱۴:۰۲ دربارهٔ اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱:

گر عاشقی اسیر چرا دل شکسته ای 💞❤️‍🔥💞 بینهایت زیباست چه مفهوم عمیقی داره 🥰 مگه میشه عاشق از معشوق خودش دلش بشکنه 👌روح اسیر شهرستانی شاد (  واقف_محسن زاده

 

پارسا اوسطی در ‫۳ سال و ۴ ماه قبل، یکشنبه ۱۱ دی ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۲۷ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵ - چه میکشم:

در شیوه‌ی طنازی تو ای مهتاب                              من ماهی امُ تو شبیه صیاد 

 

پارسا اوسطی در ‫۳ سال و ۴ ماه قبل، یکشنبه ۱۱ دی ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۲۳ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶۳:

عالم از روی تو حیران است . ای معشوق من            رویت از چشم ماپنهان است. ای محبوب من

 

 

 

 

۱
۱۲۴۰
۱۲۴۱
۱۲۴۲
۱۲۴۳
۱۲۴۴
۵۷۲۹