گنجور

 
ابوالقاسم فردوسی
 

چو گرگین نشان تهمتن شنید

بدانست کآمد غمش را کلید

فرستاد نزدیک رستم پیام

که ای تیغ بخت و وفا را نیام

درخت بزرگی و گنج وفا

در رادمردی و بند بلا

گرت رنج ناید ز گفتار من

سخن گسترانی ز کردار من

نگه کن بدین گنبد گوژپشت

که خیره چراغ دلم را بکشت

بتاریکی اندر مرا ره نمود

نوشته چنین بود بود آنچ بود

بر آتش نهم خویشتن پیش شاه

گر آمرزش آرد مرا زین گناه

مگر باز گردد ز بد نام من

بپیران سر این بد سرانجام من

مرا گر بخواهی ز شاه جوان

چو غرم ژیان با تو آیم دوان

شوم پیش بیژن بغلتم بخاک

مگر بازیابم من آن کیش پاک

چو پیغام گرگین برستم رسید

یکی باد سرد از جگر برکشید

بپیچید ازان درد و پیغام اوی

غم آمدش ازان بیهده کام اوی

فرستاده را گفت رو باز گرد

بگویش که ای خیره ناپاک مرد

تو نشنیدی آن داستان پلنگ

بدان ژرف دریا که زد با نهنگ

که گر بر خرد چیره گردد هوا

نیابد ز چنگ هوا کس رها

خردمند کرد هوا را بزیر

بود داستانش چو شیر دلیر

نبایدش بردن بنخچیر روی

نه نیز از ددان رنجش آید بدوی

تو دستان نمودی چو روباه پیر

ندیدی همی دام نخچیرگیر

نشاید کزین بیهده کام تو

که من پیش خسرو برم نام تو

ولیکن چو اکنون ببیچارگی

فرو مانده گشتی بیکبارگی

ز خسرو بخواهم گناه ترا

بیفروزم این تیره ماه ترا

اگر بیژن از بند یابد رها

بفرمان دادار گیهان خدا

رهاگشتی از بند و رستی بجان

ز تو دور شد کینهٔ بدگمان

وگر جز برین روی گردد سپهر

ز جان و تن خویش بردار مهر

نخستین من آیم بدین کینه‌خواه

بنیروی یزدان و فرمان شاه

وگر من نیایم چو گودرز و گیو

بخواهد ز تو کینهٔ پور نیو

برآمد برین کار یک روز و شب

و زین گفته بر شاه نگشاد لب

دوم روز چون شاه بنمود تاج

نشست از بر سیمگون تخت عاج

بیامد تهمتن بگسترد بر

بخواهش بر شاه خورشید فر

ز گرگین سخن گفت با شهریار

ازان گم شده بخت و بد روزگار

بدو گفت شاه ای سپهدار من

همی بگسلی بند و زنهار من

که سوگند خوردم بتخت و کلاه

بدارای بهرام و خورشید و ماه

که گرگین نبیند ز من جز بلا

مگر بیژن از بند یابد رها

جزین آرزو هرچ باید بخواه

ز تخت و ز مهر و ز تیغ و کلاه

پس آنگه چنین گفت رستم بشاه

که ای پرهنر نامور پیشگاه

اگر بد سگالید پیچد همی

فدا کردن جان بسیچد همی

گر آمرزش شاه نایدش پیش

نبودیش نام و برآید ز کیش

هرآن کس که گردد ز راه خرد

سرانجام پیچد ز کردار خود

سزد گر کنی یاد کردار اوی

همیشه بهر کینه پیکار اوی

بپیش نیاکانت بسته کمر

بهر کینه گه با یکی کینه ور

اگر شاه بیند بمن بخشدش

مگر اختر نیک بدرخشدش

برستم ببخشید پیروز شاه

رهانیدش از بند و تاریک چاه

ز رستم بپرسید پس شهریار

که چون راند خواهی برین گونه کار

چه باید ز گنج و زلشکر بخواه

که باید که با تو بیاید براه

بترسم ز بد گوهر افراسیاب

که بر جان بیژن بگیرد شتاب

یکی بادسارست دیو نژند

بسی خوانده افسون و نیرنگ و بند

بجنباندش اهرمن دل ز جای

بیندازد آن تیغ زن را زپای

چنین گفت رستم بشاه جهان

که این کار ببسیچم اندر نهان

کلید چنین بند باشد فریب

نباید برین کار کردن نهیب

نه هنگام گرزست و تیغ و سنان

بدین کار باید کشیدن عنان

فراوان گهر باید و زرو سیم

برفتن پر امید و بودن به بیم

بکردار بازارگانان شدن

شکیبا فراوان بتوران بدن

ز گستردنی هم ز پوشیدنی

بباید بهایی و بخشیدنی

چو بشنید خسرو ز رستم سخن

بفرمود تا گنجهای کهن

همه پاک بگشاد گنجور شاه

بدینار و گوهر بیاراست گاه

تهمتن بیامد همه بنگرید

هر آنچش ببایست زان برگزید

ازان صد شتر بار دینار کرد

صد اشتر ز گنج درم بار کرد

بفرمود رستم بسالار بار

که بگزین ز گردان لشکر هزار

ز مردان گردنکش و نامور

بباید تنی چند بسته کمر

چو گرگین و چون زنگهٔ شاوران

دگر گستهم شیر جنگ آوران

چهارم گرازه که راند سپاه

فروهل نگهبان تخت و کلاه

چو فرهاد و رهام گرد دلیر

چو اشکش که صید آورد نره شیر

چنین هفت یل باید آراسته

نگهبان این لشکر و خواسته

همه تاج و زیور بینداختند

چنانچون ببایست برساختند

پس آگاهی آمد بگردنکشان

بدان گرزداران دشمن کشان

بپرسید زنگه که خسرو کجاست

چه آمد برویش که ما را بخواست