گنجور

غزل شمارهٔ ۸۷

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت

آری به اتفاق جهان می‌توان گرفت

افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع

شکر خدا که سر دلش در زبان گرفت

زین آتش نهفته که در سینه من است

خورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت

می‌خواست گل که دم زند از رنگ و بوی دوست

از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت

آسوده بر کنار چو پرگار می‌شدم

دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت

آن روز شوق ساغر می خرمنم بسوخت

کاتش ز عکس عارض ساقی در آن گرفت

خواهم شدن به کوی مغان آستین فشان

زین فتنه‌ها که دامن آخرزمان گرفت

می خور که هر که آخر کار جهان بدید

از غم سبک برآمد و رطل گران گرفت

بر برگ گل به خون شقایق نوشته‌اند

کان کس که پخته شد می چون ارغوان گرفت

حافظ چو آب لطف ز نظم تو می‌چکد

حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

محمدرضا شجریان » ساز قصه گو و کنسرت بزرگداشت حافظ » ساز و آواز (درآمد شور، حجاز، اوج، فرود)

محمدرضا شجریان » چهره به چهره » ساز و آواز (درآمد نوا، گردانیه، نغمه)

احمد شاملو » غزلیات حافظ » حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت

محمدرضا شجریان » اجراهای خصوصی » شمع مزار – اجرای خصوصی شجریان، یاحقی و جولایی – ۲۶ تیر ۵۸

محمدرضا شجریان » اجراهای خصوصی » مخالفت – اجرای خصوصی شجریان، ذوالفنون و موسوی

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۴۷ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

س. ص. نوشته:

غلط املائی در مصرع دوم بیت ششم:
“کاتش” ، نه “کتش”
با تشکر.

پاسخ: تصحیح شد.

👆☹

ناشناس نوشته:

در برخی متون این بیت هم آمده:
فرصت نگر که فتنه چو در عالم اوفتاد
صوفی به جام می زد و وز غم کران گرفت

👆☹

حسن نوشته:

با سلام خدمت همه دوستداران حضرت حافظ، می خواستم اینو یادآور بشم که این غزل زیبارو استاد شجریان در آلبوم ( جان عشاق ) همراه با تکنوازی ( سه تار ) داریوش پیرنیاکان اجرا کردن که خالی از لطف نیست که همه دوستان اونو گوش بدن و از آنجا که استاد این عزل رو از روی نسخه اصلی خونده تفاوت هایی هم دارد. ممنون

👆☹

ناشناس نوشته:

این شعر در تمجید از پیامبر هست، به خصوص بیت اول که دقیقا به یک حدیث اشاره دارد

👆☹

iman نوشته:

با درود
در آلبوم چهره به چهره استاد شجریان هم این شعر زیبا رو با تکنوازی آقای لطفی میتونین گوش کنید و لذت ببرید بسیار زیباست

👆☹

بی نام نوشته:

آن روز شوق ساغر می خرمنم بسوخت
کاتش ز عکس عارض ساقی در آن گرفت

چه قــدر حافظ ظرافت به کار برده. چه صحنه سازی فوق العاده ای کرده، چه مقامی به “انسان” به “ساقی” (در نماد معشوق) داده … یعنی همه چیز تو ای. چه قدر عالی با یکی دو کلمه کل حال و احوال مورد نظرش رو بیان می کنه: خرمنم بسوخت، می تونست بگه توجه م جلب شد و … ولی میگه بسوخت، یعنی خواست و نیاز و تعلق بسیار زیاد.

فکر میکنم در کارهایی که آقای لطفی و شجریان با هم انجام داده اند (از جمله همین جشن هنری که به نام چهره به چهره منــتشر شده) انتخاب اشعار با سایه بوده. چون اغلب شعرهایی ست بسیار پر محتوا که به دقت و ریز بیــنی سایه خیلی می خوره، هر چند خود سایه مستقیم نشنیدم این رو بگه. علاوه بر زیبایی ساز لطفی و آواز شجریان و کار عالی سایر اعضا اشعار، بسیار بر زیبایی کار افزوده.

👆☹

کمال نوشته:

باسلام به دوستان شعردوست ،فالی راجهت این غزل انتخاب کردم که عیناآنرادراینجامیآورم:
شماانسانی هستیدکه دارای فضایل وصفات
خوب اخلاقی هستید،اماسعی کنیداز،،،،،،،،،،،،،
فردگرایی دوری کنیدوبه اتحادودرجمع ،،،،،،،
بودن اهمیت بیشتری دهید،ازغیبت و،،،،،،،،،،،،
دورویی وسخن چینی بپرهیزید،به آرزوی،،،
خودمیرسیدمشروط براینکه شادمان و،،،،،،،
خوشروباشیدودیگرآنکه بااهل تجربه ،،،،،،،،،
مشورت کنید.
شب خوش

👆☹

هادی نوشته:

آلبوم چهره به چهره را باید هر روز شنید. این محمد رضا لطفی عجب اعجوبه ای بود خدایش بیامرزد. حتم دارم الان در جمع بهشتیان یا ملایک مشغول نواختن ساز بی بدیل خود است. بهشت برین جایش باد.

👆☹

جاوید مدرس (رافض) نوشته:

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>
***************************************
***************************************
آن روز ……… ساغر مَی خرمنم بسوخت
کآتش ز عکس عارض ساقی در آن گرفت

عشقِ: ۱۸ نسخه (۷۹۲؟، ۸۰۱، ۸۰۳، ۸۱۳، ۸۱۴- ۸۱۳، ۸۱۶، ۸۱۸{عشق خرمن و مَی}، ۸۲۴، ۸۲۵، ۸۳۴ و ۷ نسخۀ متأخر یا بی‌تاریخ؛ ۱ نسخۀ بسیار متأخّر :«عشق ساغر و مَی») خانلری، عیوضی، جلالی نائینی- نورانی وصال

شوقِ: ۲۱ نسخه (۸۰۷، ۸۲۱ و ۸۲۳{و ۳ نسخۀ متأخر یا بی‌تاریخ: «شوق آتش مَی»}، ۸۲۷، ۸۴۳ و ۱۴ نسخۀ متأخر یا بی‌تاریخ) قزوینی- غنی، نیساری، سایه، خرمشاهی- جاوید

عیشِ: ۱ نسخۀ متأخّر (۸۴۹)

۴۱ نسخه غزل ۸۷ را دارند و نسخۀ ۸۰۷ بیت فوق را ندارد. از نسخ کاملِ کهنِ مورّخ، نسخه های مورخ ۸۱۹ و ۸۲۲ خود غزل را ندارند.
***************************************
***************************************

👆☹

استادسیدعلی اصغرموسوی نوشته:

غزل بسیار عجیبی است ! از این که ارادت به خواجه شیراز و استادش (رحمه الله علیهم )دارم به دلیل “عاشقانگی ” آنهاست ! حافظ و سعدی خیلی عاشق “جمال “اند!

👆☹

استادسیدعلی اصغرموسوی نوشته:

غزل بسیار عجیبی است ! از این که ارادت به خواجه شیراز و استادش (رحمه الله علیهم )دارم به دلیل “عاشقانگی ” آنهاست ! حافظ و سعدی خیلی عاشق “جمال “اند! حتی دراین غزل هم همان اول به ذات جلاله می گوید: حسن ات به اتفاق ملاحت جهان گرفت؟!! جهان از قدرت “جلالی و جبروتی “خدا وند نظم یافته است ، اما خواجه (ره) با تمام جسارت می گوید: حسن ات ! آن صفت “جمالیه” ! با چه چیزی ؟ به اتفاق “ملاحت” یک صفت “کمالی و کمالیه”! یعنی حسن تو {زیبایی آفرینش ات}با کمال “علم ات” جهان هستی را پدید آورد و “جهانگیر” شد ! نه با “حشمت جلال و جبروتت” و این درست همان تفاوتی است که “عارف” با “دیگران ” دارد! /آری به اتفاق “عالم کثرت) جهان می توان گرفت ! وقتی از عالم “وحدت” این حسن تکثیر پیدا کرد و به عالم “کثرت” رسید ؛ اتفاق “هستی” نمود پیداکرد

👆☹

استادسیدعلی اصغرموسوی نوشته:

آسوده بر کنار چو پرگار می شدم
دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت
تمام ابیات این غزل عالی است! اما این بیت دارای مفهومی بلنداست و رسیدن به نقطه “وحدت” از کثرت و تفرقه است! چون عارف وقتی به “کمال” می رسد که نه درعالم “جمع ” باشد و نه “تفرقه” بلکه واصل به “وحدت” شود و ازفنا به “بقا” برسد ! البته در”عرفان شیعی” چنین است ، نه “طریقت های دیگر” ! آن روز شوق ساغر می خرمنم بسوخت
کآتش ز عکس عارض ساقی در آن گرفت!
استادسیدعلی اصغرموسوی

👆☹

بابک نوشته:

استاد موسوى گرامى،
خودمانیم این” عرفان شیعى” هم از آن صیغه هاى با حال ولى بسیار بسیار متاخر است ها…
در عرفان تمامى تلاش سالک بر آنست که خود را از تمامى قید و بندها رها کند مگر خود خدا، یعنى که فقط خدا و دیگر هیچ…
نمونه هایى از عطار:
زکفر و دین و ز نیک و بد و ز علم و عمل
برون گذر که برون زین بسى مقامات است…
اگر دمى به مقامات عاشقى برسى
شود یقینت که جز عاشقى خرافات است… (آیا این همان نیست که حافظ گوید؟)
مقام عاشق از دو کون برونست…(و این؟)
لب دریا کفر است و دریا جمله دیندارى
ولیکن گوهر دریا وراى کفر و دین باشد…(و این؟)
عطار
ولى در مذاهب که شیعه نیز از آنان مستثنى نیست تمامى نه تنها نشسته بر باورهاست که در قید و بند آنان گرفتار…

👆☹

استادسیدعلی اصغرموسوی نوشته:

گر دمى به مقامات عاشقى برسى
شود یقینت که جز عاشقى خرافات است… (آیا این همان نیست که حافظ گوید؟)
مقام عاشق از دو کون برونست…(و این؟)
لب دریا کفر است و دریا جمله دیندارى
ولیکن گوهر دریا وراى کفر و دین باشد…(و این؟)
عطار
—-
سلام و درود برجناب بابک عزیز. موضوع عرفان “شیعی” اگر با ذات عرفان برگردد “بالذات ” شیعی است ، چون مولا علی( ع) خود حقیقت تشیع است!
…واما درباره ایاتی که مرقوم کرده اید! بحث ابیات روی “تکوین” است !رهایی از قیود تکوینی ، نه رسیدن به مرحله تقرب! رهاشدن به معنای قرب نیست! و حالت “جمع” به “تفرقه” رسیدن هم کارهرکس نیست ؟!! چون کسانی که “فنی” فی الله شدند تا به “باقی بالله” شوند ! به عدد انگشتان درعالم نمی رسد! یکی از ایشان :حضرت امام حسین (ع) یا مثلا حضرت یحیی بن ذکریا(ع) است! اقطاب تصوف شاید درشعر جان فدا کنند! اما درایشان هم یک نفر همچون “حسین بن منصور حلاج” (ره) دیده شده است!! الباقی که فقط رجزش را خوانده اند! منظور من ازتشریح ابیات عرفانی خواجه (ره)بسیاربالااز مراتب “سلوک” است، چراکه سلوک برای “مبتدیان” است و رندان فارغ ازمنیت ، دوراز یار نیستند که بخواهند سیر من الحق الی الحق کنند؟! خود درجوارحق اند و جزوی از حق ! آیینه ی حق نمایند! موضوع برداشت من :قلندران جبروتی و لاهوتی است ! نه “تازه کاران ” گم گشته درمسیرهای فریبنده ی ناسوت!
… و این که اگر اجازه بروز به “عرفان حقیقی تشیع” داده می شد! این همه تعدد “فرق” اصلا وجود نداشت، چرا که در پیشگاه خورشید، فقط آیینه خورشید است که می درخشد! {مدعی خواست که آید به تماشاگه راز// دست غیب آمده برسینه ی نامحرم زد} یا علی مدد!

👆☹

کامران امینى نوشته:

با درود ، این غزل معروف را استاد ادیب خوانساری در سال ١٣٢٧ با ارکستر طاطایی در دستگاه سه گاه به زیبایی هرچه تمامتر اجرا کرده اند که الهام بخش بسیاری از خوانندگان بعدی شد و اخیرا در آلبوم موسیقی مجموعه آثار ١ و ٢ استاد ادیب خوانساری به همراه آثار دیگر ایشان منتشر شده است،

👆☹

فرهاد نوشته:

این شعر را استاد شجریان در بزم خصوصی همراه با استاد پرویز یاحقی در شور سال ۵۸ اجرا کرده اند.توصیه میکنم حتما گوش کنید

👆☹

همایون نوشته:

با احترام به ساحت بلند شعر و ادب ایران زمین
نسخه ای چاپی و نسبتا کهنه از دیوان حافظ در اختیار بنده هست که در بیت چهارم, مصراع نخست, کلمه ی “گل” با کسر گاف(مخلوط آب و خاک) بچاپ رسیده است.
متأسفانه این نسخه قبلا در اختیار عزیزی بوده که از جانب ایشان مورد کم لطفی و بی مهری قرار گرفته, صفحات آغازین که شناسنامه ی کتاب اند و ایضا غزل اول از بین رفته. نقاشی روی جلد و پشت جلد اثر استاد تجویدی است. کتاب با خط نستعلیق تحریر شده و کسره ای که پیشتر به آن اشاره شد یقینا و بطور قطع(با توجه به شناختی که حقیر در زمینه ی خوشنویسی و آثار قلم دارد) به قلم خوشنویس علامتگذاری شده.
چنانچه استادی عزیز بر مفهوم و مضمون نه چندان عاشقانه و نه عارفانه, بلکه فلسفی این غزل اشراف کامل دارند و بر این موضوع واقف اند که در این بیت, گل با ضم گاف صحیح است یا با کسر گاف, عنایتی بفرمایند و توضیح مختصری.
سپاسگزار
همایون

👆☹

مهناز ، س نوشته:

گرامی همایون
تا آنجا که می دانم گُل صحیح است ، چون گِل رنگ و بویی ندارد تا با رنگ و بوی دوست رقابت کند، باد صبا نیز تنها با گُلها و بوی خوش سرو کار دارد نه با گِل
می گوید : گُل خواست در برابر رنگ و بوی دوست خودی نشان دهد ، غیرت باد صبا پرپرش کرد.
گویا این غزل مربوط به یکی از پیروزی های شاه شجاع است ، حافظ می گوید رقیب تو تا خواست لافی بزند مانند گُل پرپر شد و شکست خورد .
مانا باشید

👆☹

همایون نوشته:

با احترام به ساحت بلند شعر و ادب ایران زمین
درود بر مهناز بانوی گرامی
سپاسگزارم بخاطر توجه و عنایت شما و ایضا توضیحاتی که مرقوم فرمودید.
اما آنچه که در باب خواست گل که همان خودنمایی است و متقابلا تعصب صبا و رابطه ی گل با صبا فرمودید درست است و همان است که در قالب بیت آمده, البته با فرض آنکه گل با ضم گاف صحیح باشد. ضمن آنکه صبا در شعر حافظ رفتارهای مختلفی دارد. گاه خبرچین است. گاه قاصد است. گاهی حسادت می کند و…
بنا بر فرمایش شما گل با ضم گاف صحیح و فلسفه ی غزل هم پیروزی شاه شجاع بر رقیب است. رقیبی که دیگر نه نگاهبان, بلکه مبارز, جنگاور, و حریفی است که باید از بین برود و یا از میدان رانده و تارومار گردد.
چرا این رقیب که نابودی اش پیروزی شاه شجاع و شاید آرزوی شاعر است و باعث مسرت و شادی و به وجد آمدن اوست, از زبان خود او به گل تعبیر یا تشبیه می شود و رنگ و بوی گل می گیرد؟!
سؤال را از منظری دیگر می پرسم؛
چرا گلی که عمر چندانی ندارد و از نظر شاعر عزیز است و صحبتش را باید غنیمت شمرد, این بار بخاطر مدح یک شخصیت تا آن حد خوار می گردد؟! آنهم به گناه خودنمایی که ویژگی بارز اوست!
مهناز بانوی گرامی!
جسارتن عرض می کنم که گل زمانی صحیح است و مورد قیاس واقع می گردد که دوست در مقام معشوق, محبوب یا معبود دارای زیبایی خاصی باشد که آن زیبایی بر زیبایی گل بچربد, نه شاه شجاع! چرا باید شاه شجاع اینگونه مورد مدح قرار بگیرد؟!
با سپاس دوباره از شما
مانا باشید

👆☹

مهناز ، س نوشته:

گرامی همایون
من هم درین تشبیه خصم به گُل دو دل بودم ، ولی جنگ شاه شجاع با هم وطن خودش بوده و شاید شاعر بر او نیز دل سوخته
ضمن آنکه می توان نظر شاعر را به عمر کوتاه گل معطوف دانست ، نه تنها لطافت و زیبایی.
در بیت ماقبل آخر :
بر برگ گل به خون شقایق نوشته‌اند
نیز اشاره به ماندگاری کوتاه مدت شقایق که یکی دو روز بیش نیست دارد .
کاش سکوت می کردم تا قبل از من یکی از استادان نظر شامل تری عرضه می کرد .
امید که چنین شود
مانا باشید

👆☹

همایون نوشته:

با احترام به ساحت بلند شعر و ادب ایران زمین
مهناز بانوی گرامی
با سپاس از شما که سکوت نکردید و نظر دادید.
آنچه که در نظرات شما توجه ام را جلب کرد, لطافتی بود که در اشاره به دل سوختن شاعر بر عمر کوتاه رقیب اما هموطن حس شد ضمن آنکه ترکیب “ماندگاری کوتاه” خوشایند نبود. و آنچه که دستگیرم شد مدح سرایی حافظ بود.
شاید اگر حافظ در معیت رقیب شاه شجاع میبود و این اتفاق به نفع رقیب رخ میداد, باز هم این ابیات را می سرود اما این بار در مدح رقیب. و این مدح سرایی همان موضوعی است که حساسیت عده ای از جمله بنده را نسبت به شخصیت حافظ تحریک می کند. گرچه شخصا مطلع هستم که حافظ هم فردی بوده مثل بقیه ی افراد که از وقایع اجتماعی, فرهنگی, سیاسی و تاریخی زمان خود تأثیر میگرفته است.بعنوان مثال غزل ۲۰۷ با مطلع:
“یاد باد آنکه سر کوی توام منزل بود” که در غم و اندوه کشته شدن ابواسحاق سروده است. اما یقین دارم فلسفه و خرد در شعر حافظ در رأس همه ی ویژگیهای شعر اوست و بر آنم تا نظرم را با اتکاء به این دو ویژگی بارز بیان کنم و میدانم نظرم هرچند اشتباه, ولی موجب گسترش شعاع نظرات و حتی انتقادات دیگر عزیزان خواهد شد. و هیچ اصراری بر این که نظرم را به عزیزی تحمیل کنم نیست.
این غزل و فلسفه ی آن بی شباهت به غزل ۱۵۲ نیست.
اگر واژه ی گل را با کسر گاف(محصول آب وخاک) که همان خمیر آفرینش انسان است در نظر بگیریم, حتی اگر این خمیر آنگونه که در روایات آمده سرشته شده است باز هم نمی تواند از رنگ و بوی دوست که همان انسان یا معبود است, دم بزند. بنده به همین بیت بسنده میکنم.
مجملش گفتم نکردم من بیان…
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل
مانا باشید

👆☹

همایون نوشته:

اصلاحیه!
به همین مقدار بسنده میکنم.

👆☹

مهناز ، س نوشته:

گرامی همایون
چه خوش که با دیدگاه شما نیز برین بیت آشنا شدم ، ممنونم
البته که نظر شما مقبولتر است
مانا باشید

👆☹

... نوشته:

جناب استاد موسوی
در مورد بحث عرفان شیعی، باید خدمتتون عرض کنم که متاسفانه جریان موسوم به عرفان شیعی به شدت از اصول عرفان دور افتاده. مهمترین دلیلش هم اینه که به شدت مذهب زده هست. شما هیچ جا اسمی از عرفان سنی یا عرفان حنفی یا شافعی نمی بینید و نمی شنوید. ولی عرفان شیعی چرا. این یعنی اینکه شیعیان در جریان عرفانی خودشون هم این تعصب مذهبی رو با خودشون آوردن و این با اصل ترک منیت در عرفان کاملاً متناقض هست. شما در تبتل و انقطاع از دنیا حتی نباید از عبادت کردن لذت ببرید. چه برسه به این تعصبات خشک مذهبی. اصلاً جریان تصوف دقیقاً برای برداشتن همین تعصبات و تبعیض های برخاسته از این تعصبات به وجود اومد.
شیعه همیشه با جریان تصوف مشکل داشته، حتی همین الان هم همین تفکر وجود داره. به همین خاطر هم جریانی به اسم عرفان شیعی به وجود اومد که بر مبنای زهد و عبادت استوار شده. جریانی خالی از نشاط، خالی از عشق و خالی از وسعت نظر به هستی. این جریان تا حدودی به مکتب عرفانی بغداد نزدیک هست که به شدت وابسته به شرع و دستورات اون بود، بر خلاف مکتب خراسان که بسیار ذوقی هست و با مسامحه بیشتری به شرع و مذهب نگاه می کنه.
به هر حال من معتقدم جریان عرفان شیعی، از جریان عرفان و تصوفی که ما می شناسیم فاصله معناداری گرفته. جریانی که در اون شریعت محوریت داره، برخلاف جریان تصوف که بر مبنای عشق هست.
با احترام.

👆☹

حسین ، ۱ نوشته:

مهناز بانو
با احترام به جناب همایون
نقطه نظر شما را با مضمون بیت سازگار می بینم
دلیل اول انکه : گُل است که با رنگ و بوی خوش ارزاندام {عرض اندام }می کند ولی گِل را چنین یارایی نیست .
دوم : باد صبا در همه جا با گُل و ریحان همدم است نه با گِل ،
و دیگر : آن که رنگ و بویی دارد از زیبایی و لطف دم می زند وخود را با دوست قیاس می گیرد ، و تا چنین نکند غیرت صبا بر انگیخته نمی شود.
عمر شقایق را کوتاه خوانده بودید که با شما موافقم که یکی دو روز بیش نیست .
خوشا به حال من که ازین مناظره بهره ها بردم.
پایدار باشید

👆☹

همایون نوشته:

با احترام به ساحت بلند شعر و ادب ایران زمین
حسین گرامی درود بر شما
ضمن سپاس از حضور شما و آراستگی کلامتان, بنده هم با نظر جنابتان که فی الواقع همان نظر بانو مهناز است موافقم و میدانم که گل رنگ و بو دارد, با صبا رابطه دارد, عمر کوتاهی دارد و در این مدت کوتاه خودنمایی میکند. این ویژگی‌های گلی است که می روید. در ادبیات ما, معشوق گاهی با ماه و گاهی با همین گل قیاس می شوند و هماره از منظر عاشق این معشوق است که زیباتر از ماه و گل جلوه می کند و بنده می پذیرم که در این بیت:
میخواست گل که دم زند از رنگ و بوی دوست
از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت
هر آنچه که تا بحال از شما عزیزان شنیدم درست است. اما نیکوتر است با آنکه نفس عمل پسندیده است, همراه با آنکه نظر شما عزیزان را تأیید می کنم مطلبی هم اضافه کنم.
لطافتی که در شعر حافظ وجود دارد ما را راهنمایی می کند تا به نکته ای که مد نظر اوست برسیم. شاید گاهی لطافت را در شعر حافظ کمتر حس میکنیم اما بلاغت, فصاحت و شیوایی کلام در حدیست که دیگر خلعی حس نمی شود.
پذیرفتم که این غزل در مدح شاه شجاع سروده شده است. اما لطافت به گونه ایست که نه تنها مخاطب مجیزه گویی حس نمی کند بلکه در غزلی که در مدح یک شخصیت سروده شده دنبال عشق و عرفان میگردد! با ایهام مواجه می شود! تا بحال چنین اشعاری در مدح یک شخص به این لطافت و زیبایی دیده ایم؟!
معتقدم حافظ تحت هر شرایطی و در هر زمینه ای که غزل سروده, با توجه به خردی که این بزرگمرد داشته, در یک گوشه ای از غزل, در یک بیت یا حتی در یک اصطلاح به نکته ای که مد نظر داشته اند, اشاره میکند. به عبارتی دیگر, نمی توان یقین داشت که همه ی ابیات در مدح شخصیت مورد نظر سروده شده باشد و شاید دلیل رندی حافظ همین باشد. باری…
یقین دارم بزرگانی که پیشتر از ما بوده اند و زحمت بسیار در عرصه ی فرهنگ و ادب ایران متحمل شده اند, اگر مطلبی گفته یا نوشته اند بی دلیل نبوده. مع هذا عرض بنده همان گل است با “کسر گاف” که در حاشیه ی قبل هم به آن اشاره داشتم. (پوزش می طلبم به جهت اینکه قلم یا به اصطلاحی فونت بنده کارایی اینکه واژه ها را اعراب کند, ندارد. ناگزیرم برای تلفظ واژه توضیح بنویسم)
این گل(محصول آب و خاک) هم رنگ و بو دارد و هم قابل قیاس است این بار با دوست در مقام انسان یا همان آدم یا شاید معبود. توضیحاتی که عرض کردم, مقدمه ای بود مرتبط با درخواستی که در حاشیه ی قبل هم از عزیزان داشتم. چنانچه در باب صحت و سقم این موضوع(گل با کسر گاف) و فلسفه ی آن مطلب تازه ای دارند عنوان کنند تا از راهنمایی ایشان بهره ببریم.
سپاسگزارم

👆☹

همایون نوشته:

با احترام به ساحت بلند شعر و ادب ایران زمین
حسین گرامی درود بر شما
ضمن سپاس از حضور شما و آراستگی کلامتان, بنده هم با نظر جنابتان که فی الواقع همان نظر بانو مهناز است موافقم و میدانم که گل رنگ و بو دارد, با صبا رابطه دارد, عمر کوتاهی دارد و در این مدت کوتاه خودنمایی میکند. این ویژگی‌های گلی است که می روید. در ادبیات ما, معشوق گاهی با ماه و گاهی با همین گل قیاس می شوند و هماره از منظر عاشق این معشوق است که زیباتر از ماه و گل جلوه می کند و بنده می پذیرم که در این بیت:
میخواست گل که دم زند از رنگ و بوی دوست
از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت
هر آنچه که تا بحال از شما عزیزان شنیدم درست است. اما با آنکه نفس عمل پسندیده است, اما خوشتر است تا همراه آنکه نظر عزیزان را تأیید میکنم مطلبی هم نا قابل عرضه کنم.
لطافتی که در شعر حافظ وجود دارد ما را راهنمایی می کند تا به نکته ای که مد نظر اوست برسیم. شاید گاهی لطافت را در شعر حافظ کمتر حس میکنیم اما بلاغت, فصاحت و شیوایی کلام در حدیست که دیگر کمبودی حس نمی شود.
پذیرفتم که این غزل در مدح شاه شجاع سروده شده است. اما لطافت به گونه ایست که نه تنها مخاطب مجیزه گویی حس نمی کند بلکه در غزلی که در مدح یک شخصیت سروده شده دنبال عشق و عرفان میگردد! با ایهام مواجه می شود! تا بحال چنین اشعاری در مدح یک شخص به این لطافت و زیبایی دیده ایم؟!
معتقدم حافظ تحت هر شرایطی و در هر زمینه ای که غزل سروده, با توجه به خردی که این بزرگمرد داشته, در یک گوشه ای از غزل, در یک بیت یا حتی در یک اصطلاح به نکته ای که مد نظر داشته اند, اشاره میکند. یا به عبارتی دیگر, نمی توان یقین داشت که همه ی ابیات غزل در مدح شخصیت مورد نظر سروده شده اند. و شاید دلیل رندی حافظ همین باشد. باری…
قطعا بزرگانی که پیشتر از ما بوده اند و زحمت بسیار در عرصه ی فرهنگ و ادب ایران متحمل شده اند, اگر مطلبی گفته یا نوشته اند بی دلیل نبوده. مع هذا عرض بنده همان گل است با “کسر گاف” که در حاشیه ی قبل هم به آن اشاره داشتم. (پوزش می طلبم به جهت اینکه قلم یا به اصطلاحی فونت بنده کارایی اینکه واژه ها را اعراب کند, ندارد. ناگزیرم برای تلفظ واژه توضیح بنویسم)
این گل(محصول آب و خاک) هم رنگ و بو دارد و هم قابل قیاس است این بار با دوست در مقام انسان یا همان آدم یا شاید معبود.
توضیحاتی که عرض کردم مقدمه ای بود مرتبط با درخواستی که در حاشیه ی قبل هم از عزیزان داشتم. چنانچه دوستان در باب صحت و سقم این موضوع(گل با کسر گاف و فلسفه ی آن) مطلب تازه ای دارند عنوان کنند تا از راهنمایی ایشان بهره ببریم.
سپاسگزارم

👆☹

مینا مینوی نوشته:

مهناز عزیزم ، سلام
می بینم که نظر شما و آقای حسین تا اندازه ای با جناب همایون تفاوت دارد . از خودم نظری نم دهم ، ولی
در شرح جلالی بر حافظ – دکتر عبدالحسین جلالیان ، در مورد این بیت همان را خواندم که شما عزیزان گفته اید ، آنرا کپی می کنم :
”گل بر آن بود که پیوسته لاف برابری با رنگ وبوی دوست بزند. خدای را شکر که باد صبا از روی غیرت نفسش را در دهانش بند آورد (او را پرپر کرد)“
و توضیح می دهد :
” شاعر دربیت چهارم رقیب شاه را به گل تشبیه کرده که عمرش مانند گل بی‌داوم و در اثر تندباد غیرت حوادث پرپر شده است و تشبیه رقیب به گل دلیل بر این است که رقیب، یک برادر می‌تواند باشد و احتیاط شرط کار است و نباید زیاد به طرف متخاصم تاخت زیرا از این برد و باختهای داخلی زیاد اتفاق می‌افتاد. در این غزل حافظ از مشکلاتی که جریانات روزگار برای او پیش آورده و او را درگیر معضلات حکومتی نموده گلایه دارد و صراحتاً می‌گوید من آسوده به کار وزندگی خودم مشغول بودم که دست تصادف مرا در صحنه بگیر و ببند حوادث سیاسی گرفتار ساخت و این یکی از علامتهای روشن واضحی است که خط‌مشی زندگی حافظ را به ما می‌نمایاند. او علی‌رغم میل باطن به طرف سیاست و طرفداری از یک مرکز قدرت کشیده شده و در اثر این رویداد گرفتار رقابت و مشکلات و ایذاء دستجات دیگر قرار گرفته است. بیت هفتم این غزل آئینه تمام نمای وضعیت آن روزگار است چرا که شاعر آن دوره را به سبب فتنه و جنایتها و آشفتگیها دوره آخر‌الزمان دانسته و چاره‌ کار خود را در کناره‌گیری و باده‌نوشی می‌داند“
دوستت دارم

👆☹

همایون نوشته:

مطمئن نیستم در متن عرایضم واژه ی “اعراب” را درست و بجا استفاده کرده باشم!

👆☹

مینا مینوی نوشته:

مهناز عزیزم ، سلام
می بینم که نظر شما و آقای حسین تا اندازه ای با جناب همایون تفاوت دارد . از خودم نظری نمی دهم ، ولی
در شرح جلالی بر حافظ – دکتر عبدالحسین جلالیان ، در مورد این بیت همان را خواندم که شما عزیزان گفته اید ، آنرا کپی می کنم :
”گل بر آن بود که پیوسته لاف برابری با رنگ وبوی دوست بزند. خدای را شکر که باد صبا از روی غیرت نفسش را در دهانش بند آورد (او را پرپر کرد)“
و توضیح می دهد :
” شاعر دربیت چهارم رقیب شاه را به گل تشبیه کرده که عمرش مانند گل بی‌داوم و در اثر تندباد غیرت حوادث پرپر شده است و تشبیه رقیب به گل دلیل بر این است که رقیب، یک برادر می‌تواند باشد و احتیاط شرط کار است و نباید زیاد به طرف متخاصم تاخت زیرا از این برد و باختهای داخلی زیاد اتفاق می‌افتاد. در این غزل حافظ از مشکلاتی که جریانات روزگار برای او پیش آورده و او را درگیر معضلات حکومتی نموده گلایه دارد و صراحتاً می‌گوید من آسوده به کار وزندگی خودم مشغول بودم که دست تصادف مرا در صحنه بگیر و ببند حوادث سیاسی گرفتار ساخت و این یکی از علامتهای روشن واضحی است که خط‌مشی زندگی حافظ را به ما می‌نمایاند. او علی‌رغم میل باطن به طرف سیاست و طرفداری از یک مرکز قدرت کشیده شده و در اثر این رویداد گرفتار رقابت و مشکلات و ایذاء دستجات دیگر قرار گرفته است. بیت هفتم این غزل آئینه تمام نمای وضعیت آن روزگار است چرا که شاعر آن دوره را به سبب فتنه و جنایتها و آشفتگیها دوره آخر‌الزمان دانسته و چاره‌ کار خود را در کناره‌گیری و باده‌نوشی می‌داند“
دوستدار تو

👆☹

مینا مینوی نوشته:

مهناز عزیزم ، سلام
می بینم که نظر شما و آقای حسین تا اندازه ای با جناب همایون تفاوت دارد . از خودم نظری نمی دهم ، ولی
در شرح جلالی بر حافظ – دکتر عبدالحسین جلالیان ، در مورد این بیت همان را خواندم که شما عزیزان گفته اید ، آنرا کپی می کنم :
”گل بر آن بود که پیوسته لاف برابری با رنگ وبوی دوست بزند. خدای را شکر که باد صبا از روی غیرت نفسش را در دهانش بند آورد (او را پرپر کرد)“
و توضیح می دهد :

👆☹

مینا مینوی نوشته:

” شاعر دربیت چهارم رقیب شاه را به گل تشبیه کرده که عمرش مانند گل بی‌داوم و در اثر تندباد غیرت حوادث پرپر شده است و تشبیه رقیب به گل دلیل بر این است که رقیب، یک برادر می‌تواند باشد و احتیاط شرط کار است و نباید زیاد به طرف متخاصم تاخت زیرا از این برد و باختهای داخلی زیاد اتفاق می‌افتاد. در این غزل حافظ از مشکلاتی که جریانات روزگار برای او پیش آورده و او را درگیر معضلات حکومتی نموده گلایه دارد و صراحتاً می‌گوید من آسوده به کار وزندگی خودم مشغول بودم که دست تصادف مرا در صحنه بگیر و ببند حوادث سیاسی گرفتار ساخت و این یکی از علامتهای روشن واضحی است که خط‌مشی زندگی حافظ را به ما می‌نمایاند. او علی‌رغم میل باطن به طرف سیاست و طرفداری از یک مرکز قدرت کشیده شده و در اثر این رویداد گرفتار رقابت و مشکلات و ایذاء دستجات دیگر قرار گرفته است. بیت هفتم این غزل آئینه تمام نمای وضعیت آن روزگار است چرا که شاعر آن دوره را به سبب فتنه و جنایتها و آشفتگیها دوره آخر‌الزمان دانسته و چاره‌ کار خود را در کناره‌گیری و باده‌نوشی می‌داند“

👆☹

همایون نوشته:

با احترام به ساحت بلند شعر و ادب ایران زمین
بانوی گرامی مینا, درود.
با سپاس از توضیحات مقبول شما. اما عرض بنده چیز دیگریست که در حاشیه ی قبل به آن اشاره داشتم.
آنچه را که ما با عنوان سرنوشت یا تقدیر می پذیریم, سرانجام یا خوب رقم میخورد یا بد. اگر دست تعصب و غیرتی هم در کار باشد هیچ نسبتی با تقدیر و سرنوشت ندارد. به عبارتی دیگر, غیرت و تعصب را فقط به تمایلاتی درون زا میتوان نسبت داد که یا با روند شکل گیری حوادث و اتفاقات(روزگار) موافق اند یا مخالف. از شواهد پیداست که حافظ خواسته یا ناخواسته درگیر حوادثی می شود که اصلا با تمایلات او سازگاری نداشته و برای او خوشایند نبوده اند.
در فرمایشات شما گرامی نیز, رقیب به گل تشبیه شد که به ظن شما این رقیب, یا برادر است, یا هموطن, یا شاید یک دوست, تا بتوان دل سوختن شاعر را در مرگ او توجیه کرد! اما دلیل شکر گزاری شاعر چیست؟!
“از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت!”
“شکر خدا که سر دلش در زبان گرفت!” هیچ منطقی, هیچ عقل سلیمی نمی پذیرد که در این به ظن شما تراژدی, حافظ هم بر مرگ رقیب دل بسوزاند و هم خوشحال باشد و شکر گزار!
در حاشیه های قبل عرض کردم اتفاقاتی که در روزگار شاه شجاع رخ داده حافظ را بر آن داشته تا در باب آنچه که در سر داشته غزل بسراید نه در مدح شاه شجاع! لذا معتقدم بهترین موضوعی که میتوان بطور کلی به این غزل اختصاص داد آنست که بگوییم؛ این غزل در روزگار شاه شجاع سروده شده است نه در مدح شاه شجاع!
با سپاس دوباره از شما
مانا باشید.

👆☹

مینا مینوی نوشته:

همایون خان عزیز
من دوست قدیمی مهناز هستم
ابتدا نوشتم که از خودم نظری نمی دهم ، این خواست شما بود که از متبحران دنیای غزل ، مخصوصاً غزلهای حافظ ، سخنی بشنوید که من در اطاعت امر جنابعالی از شرح جلالی براین چامه شمه ای آوردم .
که اتفاقاً هم نظر با مهناز و حسین خان بوده
موضوع هم گُل بود و گِل و لا غیر
خوش باشید

👆☹

همایون نوشته:

با احترام به ساحت بلند شعر و ادب ایران زمین
گرامی بانو مینا
باز هم از شما بجهت مطالبی که عرضه داشتید سپاسگزارم ضمن آنکه در همان حاشیه ی نخست از دوستی شما و خانم مهناز آگاه شدم.
و اما آنچه که درباب غیرت و تعصب روزگار در آغاز عرایض بنده خواندید و به گمانم شما را دچار سوء تفاهم کرده, جز مقدمه ای مرتبط, تا به شرح مختصری بر موضوع بپردازم نبود. اگر مطلب به گونه ای بوده که موجب آزردگی خاطرتان گشته, بر این حقیر و قلم ناتوانش ببخشایید.
سپاسگزار
_

👆☹

مینا مینوی نوشته:

همایون خان عزیز
نمی دانم آزردگی خاطر در کدام قسمت از نوشتار من به چشم شما آمده، که خوشحالم تا با شما هم سخنم.
قلم توانای شما را نیز به شما تبریک می گویم ، که سراسر ادب است،
و اما:
چون نیک بنگریم ، ابیات غزلهای حافظ معمولاً ارتباط چندانی با یکدیگر ندارند ، مگر در چند غزل مثل { یاد باد آنکه سر کوی توام منزل بود} در رسای ابو اسحاق
درین غزل نیز او اشاره ی کوتاهی از نظر ما به شاه شجاع داشته که این هم شاید تعبیر ما باشد و حافظ را خیالی دیگر در سر ،
این مشتاق فقط نظر دوستان را می خوانم و شاید سالهاست حاشیه ای ننوشته ام
با احترام به دیدگاه همه ی دوستان ، برایتان آرزوی سلامت دارم

👆☹

همایون نوشته:

گرامی بانو مینا
ضمن سپاس بخاطر توجه و عنایت شما
خواستم سخن کوتاه کنم و به همان مقدار مناظره بسنده کنم اما حیفم می آمد اگر نمی گفتم؛ الحق که این بار شمه آوردید بر وسعت بیکران این چامه. آنهم به مصداق آن مشکی که خود می بوید.
هرچند مختصر اما کلامتان, کلام مناظره بود و یقین دارم از چشمه ی انباشته ی درک و فهمتان جوشید. چشمه ای که وقتی پر شد, خود مرجع و منبع است.
با آرزوی توفیق برایتان.

👆☹

همایون نوشته:

با احترام به ساحت بلند شعر و ادب ایران زمین
دگرگونی و یا تغییر و تحولی را که امروزه در فکر و کلام اغلب مردم, نسبت به چند دهه پیش در مورد برخی مسایل حس میکنیم و یا می بینیم, معلول گذشت زمان, پیشرفت علم و تکنولوژی, مطالعه, و ارائه ی نظریات علمی تازه ایست که یا ماهیت برخی اشیاء و فلسفه‌ ی پیدایش آنها را برای ما روشن کرده, و یا پرده از اسرار برخی موضوعات برداشته است. با این حال عده‌ای نیز بر همان باور و عقیده ی روز نخست مان همچنان پایبندیم. در قرون گذشته شخصیتهایی از جمله؛ رازی, خیام, بوعلی و…هر کدام به شیوه ی خود سعی داشته اند تا هاله ی ابهام از محیط برخی موضوعات فلسفی بردارند. حافظ را نیز کم و بیش میتوان از زمره ی این اشخاص برشمرد. مقصود از این مقدمه ی مختصر, صحت و سلامت جایگاه واژه ی “گل با کسر گاف” در بیت چهارم این غزل است که در حاشیه های قبل در قالب مناظره و درباب فلسفه ی آن مطالبی را با دوستان گرامی؛ سرکار خانم مهناز, جناب حسین و سرکار خانم مینا گفتیم و شنیدیم.
غزل در روزگار شاه شجاع, در معیت او و بظاهر در مدح او سروده شده است. این بهترین فرصت برای حافظ است تا با لطافت بیان و کلام منحصر به فردش اشاره‌ای به فلسفه ی مبهم و سؤال برانگیز خلقت انسان داشته باشد. انسانی که در روایت از “خمیر گل” خلق, و سپس با دمیدن “روح” در آن خمیر جان گرفته است. از سوی دیگر، چون نسیم و صبا به هنگام وزیدن، مایه جانبخشی گیاهان و نباتات است، می‏توان رابطه ‏ای بین این ویژگی روحبخشی صبا و کلام حافظ درنظر گرفت.
حافظ از این ویژگی اینگونه یاد می‏کند؛
“هوا مسیح نفس گشت و باد نافه گشای
درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد”
“تنور لاله چنان برفروخت باد بهار
که غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش آمد”
ضمن آنکه در “شرح اصطلاحات صوفیه” ابن عطار, صبا بمعنی صولت و رعب روح آمده است.
اما در بیت منظور؛
“میخواست گل که دم زند از رنگ و بوی دوست
از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت”
واژه ی”دوست” مقام و مرتبت انسانی را بازگو میکند دارای روح, صاحب خرد, صاحب شعور و اندیشه ای والا. این انسان که روزگاری باور داشت از گل آفریده شده است اگر چه هنوز پی به راز خلقت خود نبرده, اما دریافته است که نمی تواند از جنس گل خلق شده باشد. این خمیر تاب و توان تحمل روح را ندارد, نمی تواند روح را در خود نگه دارد. جان نمیگیرد! (خمیر گل میخواست در مقام انسان ظاهر شود اما توان نفس کشیدن نداشت)
از طرفی هم “گل با کسر گاف” یا همان خمیر آب و خاک, تشبیه مناسبی ست برای خصم. نه تنها شنیدنش برای شاه شجاع خوشایند است و توجه او را جلب میکند, بلکه نیست و نابود گشتن این خصم, دیگر باعث دلسوزی شاعر هم نخواهد شد.
پایدار باشید.

👆☹

همایون نوشته:

با احترام به ساحت بلند شعر و ادب ایران زمین
دگرگونی و یا تغییر و تحولی را که امروزه در فکر و کلام اغلب مردم, نسبت به چند دهه پیش در مورد برخی مسایل حس میکنیم و یا می بینیم, معلول گذشت زمان, پیشرفت علم و تکنولوژی, مطالعه, و ارائه ی نظریات علمی تازه ایست که یا ماهیت برخی اشیاء و فلسفه‌ ی پیدایش آنها را برای ما روشن کرده, و یا پرده از اسرار برخی موضوعات برداشته است. با این حال عده‌ای نیز بر همان باور و عقیده ی روز نخست مان همچنان پایبندیم. در قرون گذشته شخصیتهایی از جمله؛ رازی, خیام, بوعلی و…هر کدام به شیوه ی خود سعی داشته اند تا هاله ی ابهام از محیط برخی موضوعات فلسفی بردارند. حافظ را نیز کم و بیش میتوان از زمره ی این اشخاص برشمرد. مقصود از این مقدمه ی مختصر, صحت و سلامت جایگاه واژه ی “گل با کسر گاف” در بیت چهارم این غزل است که در حاشیه های قبل در قالب مناظره و درباب فلسفه ی آن مطالبی را با دوستان گرامی؛ سرکار خانم مهناز, جناب حسین و سرکار خانم مینا گفتیم و شنیدیم.
غزل در روزگار شاه شجاع, در معیت او و بظاهر در مدح او سروده شده است اما, فراموش نکنیم که حافظ قبل از هر چیز یک شاعر است با حس و حال شاعرانه و غرق در حال و هوای شاعرانه ی خود. “حافظ این حال عجب با که توان گفت که ما بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم”. این بهترین فرصت برای حافظ است تا با لطافت بیان و کلام منحصر به فردش اشاره‌ای به فلسفه ی مبهم و سؤال برانگیز خلقت انسان داشته باشد. انسانی که در روایت از “خمیر گل” خلق, و سپس با دمیدن “روح” در آن خمیر جان گرفته است. از سوی دیگر، چون نسیم و صبا به هنگام وزیدن، مایه جانبخشی گیاهان و نباتات است، می‏توان رابطه ‏ای بین این ویژگی روحبخشی صبا و کلام حافظ درنظر گرفت.
حافظ از این ویژگی اینگونه یاد می‏کند؛
“هوا مسیح نفس گشت و باد نافه گشای
درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد”
“تنور لاله چنان برفروخت باد بهار
که غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش آمد”
ضمن آنکه در “شرح اصطلاحات صوفیه” ابن عطار, صبا بمعنی صولت و رعب روح آمده است.
اما در بیت منظور؛
“میخواست گل که دم زند از رنگ و بوی دوست
از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت”
واژه ی”دوست” مقام و مرتبت انسانی را بازگو میکند دارای روح, صاحب خرد, صاحب شعور و اندیشه ای والا. این انسان که روزگاری باور داشت از گل آفریده شده است اگر چه هنوز پی به راز خلقت خود نبرده, اما دریافته است که نمی تواند از جنس گل خلق شده باشد. این خمیر تاب و توان تحمل روح را ندارد, نمی تواند روح را در خود نگه دارد. جان نمیگیرد! (خمیر گل میخواست در مقام انسان ظاهر شود اما توان نفس کشیدن نداشت)
از طرفی هم “گل با کسر گاف” یا همان خمیر آب و خاک, تشبیه مناسبی ست برای خصم. نه تنها شنیدنش برای شاه شجاع خوشایند است و توجه او را جلب میکند, بلکه نیست و نابود گشتن این خصم, دیگر باعث دلسوزی شاعر هم نخواهد شد.
پایدار باشید.

👆☹

یغما نوشته:

شرح جلالی بر حافظ – دکتر عبدالحسین جلالیان:

در این غزل حافظ مضامین به کار گرفته خود را از نظامی گنجوی گرفته و به نحو شایسته‌تری ارائه می‌دهد:
۱- مضمون مطلع غزل حافظ را نظامی در لیلی و مجنون چنین سروده است:
پرکندگی ازنفاق خیزد

پیروزی از اتفاق خیزد

۲- مضمون بیت سوم غزل حافظ را نظامی در لیلی و مجنون به این صورت آفریده است:
خورشید که او جهان‌فروز است

از آه چو آتشم به سوز است

۳- مضمون بین نهم غزل حافظ را نظامی در هفت پیکر چنین سروده است:
کاتب‌الوحی گل به آب حیات
برشقایق به خون نوشته برات

کمال‌خجند:

زلف کمند آفکنت اقلیم جان گرفت
با این کمند روی زمین می‌توان گرفت

شاه نعمت الله:
سلطان عشق ملک جهان را روان گرفت
جانم فدای او که تمام جهان گرفت

****

👆☹

همایون نوشته:

با احترام به ساحت بلند شعر و ادب ایران زمین
ضمن قدردانی و سپاس از مدیریت محترم سایت گنجور, پیشنهاد میکنم در صورت صلاحدید امکانی فراهم کنند تا تعداد حاضرین و بازدید کنندگان در صفحات گنجور قابل مشاهده باشد.
سپاسگزارم

👆☹

رضا نوشته:

حُسنت به اتّفاقِ مَلاحت جهان گرفت
آری به اتّفاق جهان می‌توان گرفت
این غزل ِزیبا،نغز وپُرمایه،چنانکه ازلطفِ سخن ولَحن کلام پیداست درمدح شاه شجاع ِخوش قد وقامت،خوش سیرت وخوش صورت، محبوبِ دوست داشتنی ِحافظ ودرتعریف وتمجید ازرشادت ها ودلیری های اوسروده شده است. شاید این سئوال پیش بیاید که چرا اغلبِ غزلیّات حافظ دررابطه با شاه شجاع سروده شده وچرا حافظ این همه مضامین وعبارات عرفانی رادرمدح این پادشاه بکاربرده است؟
درپاسخ بایدگفت که: اینکه حافظِ جمال دوست نسبت به شاه شجاع ِ خوش خط وخال احساس خاص وعاطفی داشته هیچ شک وتردیدی دراین نیست. لیکن اینگونه هم نیست که حافظ همه ی نبوغ خدادی خویش را به پای این پادشاه خوش سیمای خوش سیرت نثارکرده باشد. درست است که شاه شجاع محبوبِ دل حافظ بوده ودل عاشق پیشه ی رندِ شیراز را برمی انگیخته و احساسات وعواطفِ درونی اورا به غلیان درمی آورد. امّا بایددانست که این همه ی ماجرانیست. این انگیزش، صرفاً حافظ رابرای خَلق غزل تشویق وترغیب می نمود و زمینه یابستری مناسب برای بیان دغدغه های فکری اوفراهم می ساخت. چنانکه ملاحظه می گردد درهرغزلی که حافظ درمدح شاه شجاع یا سایردوستان خود سروده، شاید بیش ازیک یا دوبیت درمدح آنها نگفته است. معمولاً سایرابیاتِ غزلها یی ازاین دست، درمورد نگرش وجهان بینی حافظ،اندیشه های ناب او،بی وفایی دنیا،وعشق و…… می باشد که درقالب غزل می نشینند.
حُسن: جاذبه وجمال،زیباییِ وکشش
ملاحت: ملیح بودن، با نمک بودن، رفتارنرم ودلنشین و جذّاب.
اتّفاق:اتّحاد، به هم پیوستگی ،درکناریکدیگر
معنی بیت: زیبایی وجاذبه ی تودرکنارنمکین بودن ورفتاردلنشین توهمه ی قلبها راتسخیرکرده ودنیارافراگرفت آری درست است وقتی محاسن باهم جمع شده ودرکناریکدیگرقرارگیرند به کمکِ مجموع آنها جهانی رامی توان تسخیرنمود.
به قد وچهره هرآنکس که شاه خوبان شد
جهان بگیرد اگردادگستری داند
افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع
شُکر خدا که سِرّ دلش در زبان گرفت
افشا: آشکارکردن ،برملا کردن.
خلوتیان: گوشه نشینان ِ عارف وآگاه ازمسایل
معنی بیت:
شمع بند زبان ندارد قصد کرده بود که اسرار خلوت نشینان را برمَلا سازد، این اسرار بسیار مهم ومگو هستند ونبایست به گوش نامحرمان برسند ضمن آنکه خطرناک وسوزنده وویرانگر نیزهستند. آنقدراثربخش اَند که دل شمع رانیزبه آتش کشید وشعله ورساخت، خدای را شکرکه نتوانست رازی را که می خواست فاش کند.
روشن است که رازخلوتیان همان اندیشه های ناب حافظانه، وخمیرمایه ی مرام ومسلک رندیست که متعصّبین ِ یکسویه نگر،کینه توزان ومدّعیان دروغین نمی توانند آنها رابرتابند ازهمین رو این رازها مهم ومگوهستند.
گرخودرقیب شمع است اسرار ازاوبپوشان
کان شوخ ِ سربُریده بند زبان ندارد.
زین آتشِ نهفته که در سینه ی من است
خورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت
آتش نهفته: سوز وگداز درونی، کنایه از آتش عشق است.
معنی بیت: سوز وگدازی که مُدام درقلب من جریان دارد،آتشی که دردرون من زبانه می کشد آنقدرسوزنده وپُرحرارت است که خورشید تنها یک شعله ازآن است که درآسمان می سوزد.
سوزدل بین که زبس آتش ِ اَشکم دل ِشمع
دوش برمن زسرمهرچوپروانه بسوخت
می‌خواست گُل که دَم زندازرنگ وبوی دوست
از غیرتِ صبا نفسش در دهان گرفت
غیرت: حمیّت،حفظ ناموس کردن، رشک،حسادت کردن
“صبا” همان نسیم سحرگاهی که پیام آور عاشقان است وبه حَرم یار دسترسی دارد دراینجا هوادار معشوق است ونسبت به اوتعصّب وغیرت دارد.
بعضی ازشارحان “گُل” راکنایه ازیک دشمن داخلی مثل شاه محمود دانسته وبراین باورند که چون دشمن شاه شجاع برادرخود اوبوده،لذا حافظ حُرمتِ خانوادگی ِ اورا نگه داشته وازواژه ی تحقیرآمیزتری استفاده نکرده است! درحالی که چنین تصوّر وچنین برداشتی غیر حافظانه بوده وچیزی جزحدس وگمان بی پایه نیست.
باید یادآورشد همانگونه که پیشترگفته شد گرچه غزل درمدح شاه شجاع وتمجید ازپیروزیهای اوآغازشده لیکن به جزمطلع غزل سایرابیات هرکدام معنا و منظوری مستقل دارند ومتاثّرازباورها وعقایدِ شخصیِ حافظ نسبت به آدابِ عاشقی،جایگاه معشوق، وغیره می باشند وهیچ ارتباطی به شاه شجاع ندارند. دراین بیت نیز واژه ی “گُل” به همان معنای اصلی( گل سرخ) بکارگرفته شده هیچ اشاره ای به دشمن داخلی یاخارجی ندارد چراکه حافظ رابه چوب ببندی دشمن راچه داخلی باشدچه خارجی “گل” نمی شمارد.
همانگونه که دراغلب غزلیّاتِ حافظ، سرو و ماه وخورشید و…… درمقابل قد وقامت وزیبایی ِمعشوق کم می آورند وتحقیرمی شوند دراینجا نیز به همان سیاق قبلی “گل” درقیاس بارنگ وبوی معشوق کم آورده و تحقیرشده است.
معنی بیت: گُل دراین خیالِ باطل که شاید توانسته باشد دَم ازرنگ وبوی دوست بزند وبا اورقابت کند مشغول جلوه گری وعشوه گری بود که غیرتِ صبا برانگیخته گشت وگل با مشاهده ی خشم وغضبِ صبانَفَس اَش دردهان حبس شد.
گل بررُخ رنگینِ توتالطفِ عرق دید
درآتش شوق ازغم دل غرق گلاب است
آسوده برکنارچوپرگار می‌شدم
دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت
پرگار: وسیله ای دوشاخه برای رسم دایره، دراینجا باتوجّه به اینکه “دوران” نیز به معنی چرخش پرگار وچرخش روزگاراست می باشدتشبیهات بسیارزیبایی به مددِنبوغ شاعرخَلق شده است
شاعردرمصرع اوّل خودرا به شاخه ی بیرونی ِ پرگارتشبیه کرده که درحاشیه ی دایره حرکت می کند. وقتی بیرون ازدایره باشی فارغ بال وآسوده خاطرهستی امّا دروسط معرکه ودایره مشوّش ونگران ومضطربی.
درمصرع دوّم:
دوران به معنی روزگار به شاخه ی بیرونی ِ پرگار که به حالتِ دَوَرانی می چرخد تشبیه شده وخودِشاعراینبار به شاخه ی ثابتِ پرگارتشبیه شده که باتکمیل شدنِ دایره کاملاًمحاصره شده وبه اصطلاح به دامی می افتد که راه ِ گریز ندارد‌‌. به عبارتی شاعر به زیبایی وباهنرمندی، یکبارخودرا شاخه ی متحرّک ویکبارنیز به شاخه ی ثابتِ پرگارتشبیه نموده ومضمونی بِکر وبدیع خَلق کرده است. کاری که ازعهده ی هیچ شاعری جزرندِ شیرازبرنمی آید.
امّا چرا شاعر خودرا دردامی می بیند که راه گریز ندارد؟
باتوجّه به روحیّاتِ لطیفی که ازحافظ سراغ داریم،قطع یقین تمایلاتِ قلبی اواین نبوده که درکانون توجّهاتِ عموم به ویژه پادشاهان ووزرا قرارگیرد ونتوانسته باشددرگوشه ای دنج وآرام، با خاطری آسوده بدون دغدغه های سیاسی زندگی گذراند،بلکه بی شک میل درونی او،یک زندگی ِ آرام، بی استرس وبه دوراز هیاهو وچه بسا درویشانه بوده که شوربختانه نصیب اَش نشده است. ظاهراً ازهمین رو باشِکوه واندوه وحسرت می فرماید:
معنی بیت: همانندِ شاخه ی بیرونی پرگارباخاطری آسوده، یک زندگانیِ در حاشیه وبیرون ازدایره داشتم وازهیاهوی آزارنده وقیل وقال اندوهبارسیاسی اجتماعی فارغ بال بودم لیکن ازبداقبالی، روزگار بامن چنان کرد که وقتی به خودآمدم، همانندِ شاخه ی ثابتِ پرگار،خودرا احاطه شده دروسطِ دایره دیدم که هیچ راه فراری نیست! دوران باحرکتِ دَوَرانیِ خود مرا درمیان معرکه انداخت وگرفتار مسایلی کرد که خواستِ قلبی من نبود. من نمی خواستم اینچنین درکانون توجّهاتِ عام وخاص قرارگیرم.
آن روز شوقِ ساغر مِی خرمنم بسوخت
کاتش ز عکس عارضِ ساقی در آن گرفت
عارض: چهره، رخسار
“ساقی” دراشعارحافظ همان شراب دهنده هست لیکن مقام والایی دارد وهمیشه زیباروی وخوش خُلق وخوش حرکات است وگاه مثل همین بیت به جایگاهِ معشوق تکیه می زند وهمان خودِ معشوق است که عاشقانش رابه شراب محبّت سرمست می سازد.
معنی بیت: آن روز که سرخیِ رُخسار ساقی، همانندِ پاره ی آتش در درونِ ساغرمنعکس شده بود من بی تاب وبیقرار شدم واز شوق واشتیاق ِ سرکشیدن ساغرمی همه ی هستی اَم بسوخت.
شراب خورده وخوی کرده می روی به چمن
که آبِ روی توآتش در ارغوان انداخت
خواهم شدن به کویِ مُغان آستین فشان
زین فتنه‌ها که دامنِ آخرزمان گرفت
کوی مُغان: مغان در اصل قبیله ای از قوم ماد بودند که مقام روحانیت منحصراً به آنان تعلق داشت . آنگاه که آیین زرتشت بر نواحی غرب و جنوب ایران یعنی ماد و پارس مستولی شد مغان پیشوایان دیانت جدید شدند. در کتاب اوستا نام طبقه ٔ روحانی را به همان عنوان قدیمی که داشته اند یعنی آترون می بینیم اما در عهد اشکانیان و ساسانیان معمولاً این طایفه رامغان می خوانده اند. بعضی ها بااستناد به بیت هایی ازاین دست براین باورند که حافظ به دین زرتشت گرایش داشته ومُرادِ وی ازپیرمغان همان زرتشت است.
امّا بنظرچنین می رسد که: گرچه ارادت واحترام حافظ به زردتشت قابل انکارنیست ودرچندین غزل به صراحت به این پیامبرایرانی الاصل ارادت ورزیده است لیکن همانگونه که قبلاً نیز توضیح داده شده حافظ در گذرِ زمان به یک نوع آزاداندیشی بامحوریّت عشق وانسانیّت رسیده واندیشه های نابِ اوفراقومی و فرامذهبی هستند و در چارچوب هیچ یک ازمذاهب جای نمی گیرند اوخودبه تنهایی یک مَسلک تمام عیاراست. باتوجّه به اینکه درمذهبِ زرتشت شراب خوردن مجازاست حافظ بیشتر”مُغان” رابه معنای میخانه بکارگرفته،تاپیوندِ معنایی نیزباشراب خواری دراین مذهب داشته باشد.
آستین فشان: حرکاتی موزون با دست است که صوفیان به هنگام رقص، انجام می دهند. به معنای رهایی ازبندِ تعلّقات است.
معنی بیت: ازبس شرارت وفتنه وآشوب دراین دوره ودراین جامعه شاهدهستم گویی که آخرالزّمان فرا رسیده است. برآنم ازتمام تعلّقاتِ دنیوی دست بردارم وازباورها وعقاید خویش دل بکَنم ورقص کنان به میکده بشتابم تا باجام شراب ازشروشور دنیا خلاص گردم وبه رهایی برسم.
عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس
که وَعظِ بی عملان واجب است نشنیدن
می خور که هر که آخر کار جهان بدید
ازغم سبک برآمد و رَطلِ گران گرفت
ازغم سبک درآمد: رنج واندوه دنیا راسبک می شمارد وبرخودسخت نمی گیرد.
رَطل: واحد وزن مایعات برابر ۱۲ اوقیه یا ۸۴ مثقال. این وزن در جاهای مختلف تفاوت داشته؛ وزنی که در ایران یک‌رطل گفته میشده معادل صدمثقال بوده (هر مثقال ۲۴ نخوداست)
،پیاله و پیمانه ی بزرگ شراب
معنی بیت: شراب بنوش که هرکسی که بی وفایی و ناپایداری دنیا رافهمید دیگر به جای سخت گرفتن برخود و خوردنِ غم وغصّه ی دنیا،شراب باپیمانه ی سنگین وبزرگ می خورد.
من وهم صحبتی اهل ریا دورم باد
ازگرانانِ جهان رطل گران مارابس
بر برگِ گل به خونِ شقایق نوشته‌اند
کان کس که پُخته شد میِ چون اَرغوان گرفت
معنی بیت:
چون نیک بنگری طبیعت نیزآدمی رابه عیش وعشرت دعوت می کند وازاندوه وغصّه خوردن برحذرمی دارد چنانکه باچشم جان ودل بنگریم هربرگ گلی پیامی دارد وهرآوازبلبلی مارابه شادی ونشاط تشویق می کند.
معنی بیت: برروی گلبرگ ها به خون شقایق نوشته شده که آنکس که سرد وگرم دنیا چشیده وبه فهم ودانایی رسیده باشدازشراب ارغوانی رنگِ نشاط بخش غافل نمی ماند وغم واندوه دنیارا بااین متاع ارزشمند خنثی می سازد.
غم زمانه که هیچش کران نمی بینم
دَواش جزمِیِ چون ارغوان نمی بینم
حافظ چو آبِ لطف ز نظم تو می‌چکد
حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت
نکته گرفتن:خُرده و ایراد گرفتن
نظم : شعر
حاسد: حسود
معنی بیت: ای حافظ زمانی که اشعارتواینقدرلطیف و ظریف ونغز هستند حسودان چگونه می توانند برتوخُرده گیرند؟ لطفِ شعرتودهانِ هرمدّعی وحسود رابرمی بندد.
شعرحافظ همه بیت الغزل معرفتست
آفرین برنفس دلکش ولطف سخنش

👆☹

شیرازی نوشته:

با سلام
این سه بیت در حافظ قدیمی آمده است
چون لاله کج نهاد کلاه طرب ز کبر
هر داغ دل که باده چون ارغوان گرفت
می ده بجام جم که صباح صبوحیان
چون پادشه بتیغ زرافشان جهان گرفت
فرصت نگر که فتنه چو در عالم اوفتاد
عارف بجام می زد و از غم کران گرفت

👆☹

رضا نوشته:

در مورد بیت آخر تا جایی که من تفسیرهای مختلف رو دیدم از ترکیب “آب لطف” و ربطش به “میچکد” گذشتن و فقط اشاره به خوب بودن شعر حافظ کردن که یعنی انقدر خوبه که حسود نمیتونه نکته ای ازش بگیره. یک از طنزهای حافظ در این بیت هست که جالبه و درک نشده. در قدیم مفسرین در کنار و حاشیه ی کتابها ایرادها و نکته ها رو مینوشتن. اینجا حافظ میگه شعر من از آب لطف خیس شده و داره چکه میکنه و حاسد اگه هم بخواد نمیتونه نکته ای بگیره و در حاشیه بنویسه چون قلمش روی کاغذ خیس نمینویسه! حالا آب لطف میتونه اشاره به همون آب خضر یا آب حیات یا آب زندگی داشته باشه که عمر جاودان میده. اگه دقت کنید دوبار در این غزل به آخرزمان و آخر جهان اشاره میکنه که معمولا با خضر و آب حیات میاد. حافظ به طور تلویحی میگه شعر من همون آب حیاته و به خواننده عمر جاودان میده.

👆☹

برگ بی برگی نوشته:

آسوده بر کنار چو پرگار میشدم
دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت
با احترام به نظر سروران گرامی خواستم این بیت را با بیتی از غزل ۴۳۵ مقایسه کنم که میفرماید :
در گوشه سلامت مستور چون توان بود
تا نرگس تو با ما گوید رموز مستی
و بنظر میرسد خواجه شیراز به این سوال اشاره دارد که سرانجام انسان از خود خواهد پرسید که چرا به این جهان آمدم و به کجا خواهم رفت . نهایتاً دیر یا زود این پرسش برای انسان مطرح خواهد شد و آن زمان است که دیگر برکنار و یا در گوشه سلامت مستور نتوان بود و لاجرم درگیر خواهد شد تا به رموز هستی پی ببرد و چه بهتر که زودتر دلیل بودن که به نظر عرفا زنده شدن به اصل خدایی خویشتن میباشد را دریابد .
ضمناً به نظر این کمترین بهتره شان حضرت عشق را در اندازه مدیحه سرایی برای شاهان تنزل ندهیم چرا که ژرفای شخصیت این بزرگمرد فراتر از اندازه های ذهن ما میباشد بلکه این احتمال میرود که حافظ از آن به عنوان استعاره برای شاه جهان و ملکوت خداوند بهره برده باشد . جسارتم را ببخشید و پاینده باشید

👆☹

برگ بی برگی نوشته:

آن روز برق ساغر می خرمنم بسوخت
کاتش ز عکس عارض ساقی در آن گرفت
عارفان و یا هر انسانی که در خلوت خود با آفریدگار خود راز و نیاز کرده و خالصانه ذهن خود را به صفر رسانده و بجز تصویر معشوق چیزی نمی بیند ممکن است این دگرگونی درونی را احساس کرده و حضرت دوست به حالتی بر او رخ بنماید که حلاوت آن هرگز از خاطر انسان محوننخواهد شد اما خرمن هستی و هم هویت شدگی های آنسان با چیزهای این جهان را کاملاً سوزانده و محو میکند و به فرموده مولانا در غزل ۳۰۹۷ افسوس این حالت کم پیش می آید و رود از دست میرود .
چه سبب زود زود می بروی / بگو بگو که چرا دیر دیر می آیی
و البته که عارف از بیان مستقیم این دیدار خودداری کرده ولی با اعجاز کلام و استعاره به زیبایی آن را به تصویر می کشد .
آرزوی درک چنین لحظاتی برای شما عزیزان

👆☹

برگ بی برگی نوشته:

می خواسته گل که دم زند از رنگ و بوی دوست
از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت
در نسخ قدیم این بیت در ردیف دوم غزل جای دارد که صحیح تر مینماید چرا که شاعر به محض اینکه از حسن و ملاحت حضرت دوست میگوید در می یابد باد صبا که پیغام های عاشق و معشوق را به یکدیگر میرساند قطعاً رنگ و بوی معشوق را نیز بهتر از گل (که در اینجا شخص شاعر میباشد) به عاشق میرساند و لذا از غیرت (در اینجا شرم ) باد صبا ، حافظ کلام در دهان گرفته و بیش از این خود را مجاز به سخن گفتن و توصیف معشوق ( پروردگار )خود نمی داند
. موفق و پایدار باشید

👆☹

کانال رسمی گنجور در تلگرام