بابک چندم در ۱ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۲۸ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۲۰:
@ فرشته پورابراهیمی
درود متقابل بر شما،
چرایش را بعید میدانم که کسی بداند، اما بابت چونش (چگونه) می توان حدس و گمان زد:
بسیاری از لغات در طول زمان معنای اصلی خود را از دست داده و معانی دیگری بر خود گرفته اند، احتمالاً از بابت نا آشنایی با معنای اصلی در ادوار بعدی، و غلط و غولوت نویسی، و جا افتادن بر زبان عامیانه و امثالهم...
تا جایی که در برخی موارد معنا کاملاً چرخیده و عکس اصل آن شده؛ مانند "ارزان" که برابر ارزشمند/ پر ارزش/ پر بها بوده و امروزه شده کم بها...
معانی امروزی
گستاخ: بی ادب، بی نزاکت، پر رو، آنکه پا از گلیم خود بیرون می نهد، بی پروا و...
شوخ: اهل مزاح، کسی که مزه می پراند، خوشمزگی کند، بذله گو و...
در شاهنامه چند جا دیدم که این دو برابر یکدیگر آمده، اما به معنای جسور، بی باک، متهور...
ریشه گستاخ در فارسی اولیه/ کلاسیک از وُیستاخ (wistāx) در پارسی میانه(زبان ساسانی) است و برابر است با جسور، متهور، بی باک همچنین مطمئن، خاطرجمع...
نمونه:
پارسی میانه: پَد جَهان وُیستاخ مَباش
فارسی: به جهان مطمئن مباش، (اطمینان/ تکیه مکن)
برای شوخ لغتنامه ها معانی مختلفی آورده اند:
همان برابری با گستاخ: جسور، بی باک، متهور...
همچنین
چِرک، ریم( از اوستایی ریمَن برابر ناپاک، پلید)
و بعد افسونگر! و در جای دیگر زیبا و خوشگل!
آیا در زمان و زبان فردوسی و هم عصرانش شوخ هم برابر زیبا است و هم چرک و ناپاک!؟ هم برابر جسور و متهور و بی باک و هم افسونگر!؟
من نمی دانم چرا که تحقیق و پژوهشی در این باب نکرده ام، ولی میتوان هر متنی را سنجید و دید که در آن دوره شاعر آن را در چه برابری آورده...
در اینجا شوخ چشمی را سعدی برابر بی حرمتی آورده، که گویا در برخی موارد در شاهنامه هم همین مضمون را دارد...
بابک چندم در ۱ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۳۵ در پاسخ به رضا از کرمان دربارهٔ سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۴:
رضا جان
اول از همه بیانات جناب رادیو را کلاً بی خیال شو که اگر شتر هم بشنود منگ و ملنگ می شود... امثال من و شما که دیگر هیچ...
اما
این بیان سعدی نه ربطی به رشوه و اشاعه آن دارد و نه ماجرای امام حسین و یزید و...
ماجرا ماجرای "جانت سالم و فدای سرت " است،
می گوید اگر کسی تیغ روی گردنت گزارد که زرت را بگیرد زر را بده ببرد که جان بیشتر از زر (مال و منال دنیوی) ارزش دارد، چرا که اگر طرف جانت را گرفت بازپسگیری در کار نیست....
فِدیه از فِداء در عربی میاید (که در فارسی شده فَدا)...همتای فارسی آن "سربها" است که مطابق "خون بها" برای خونی که ریخته شده، وجهی/مالی است که برای جلوگیری از ریخته شدن خون دهند...
میان حکمتهای ۱۳ و ۱۷ و همین ۱۴ نیز تناقضی در کار نیست، بیان حافظ صدق می کند:
"هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد"...
در ۱۳ می گوید آنکه با دشمن صلح کرد و همنشین (همدست،همکار) شد با دوستان دشمنی می کند... اینکه توضیح نمیخواهد و اظهر من الشمس است...
در ۱۷ می گوید حرف و پند دشمن را بشنو ولی درست خلاف پند و اندرز او عمل کن که قول و قرار آقا گرگه است...
سرت شاد
بابک چندم در ۱ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۳۵ در پاسخ به نردشیر دربارهٔ اوحدی مراغهای » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۶:
حدس من اینست که درست آن پَرنگ(ی) است و نه پرینگی، بدین معنا:
"رونق و جلا و تلألؤ و برق هر چیز: تلویح ؛ پرنگ دادن جامه را"
بابک چندم در ۱ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۶ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۵۵ دربارهٔ نظامی » خمسه » اسکندرنامه - بخش اول: شرفنامه » بخش ۱۶ - پیکار اسکندر با لشگر زنگبار:
همچنین درود بر شما عزیز
میدانم که نظر لطف و محبت داری، اما تو را به سر جدت لطفی بکن و این استاد را از قلم بیانداز که بد میره رو اعصاب 😂
باری
خودم از معنی راضی نشدم و این را کمی بیشتر جستجو کردم و دو تا ایراد می بینم:
۱- کری بنده را استاد دستگردی (در حاشیه نسخه چاپی گنجور) حمال (باربر) معنی کرده، و لغتنامه های اینترنتی برابر با خربنده یا همان خر اجاره/ کرایه ای که خودم هم آورده بودم...
اما
اگر به این بیت دیگر از نظامی نگاه کنیم:
"خری آبکش بود خیکش درید
کری بنده غم خورد و خر می دوید"...
مشخص میشود که منظور از کری بنده صاحب خر کرایه ای است و نه خود خر....
۲-شم را هم "شُم" آورده به معنی پا افزاری که از چرم و ریسمان است، و تعبیر آنکه گاهی بار کم ارزش (شُم) حمل می کند و گاه بار پر ارزش (ابریشَم)...
اما ایراد به نظر من در رعایت ردیف و قافیه با بَریشَم میشود که لاجرم باید بَریشُم خوانده شود...
حدس من اینست که شَم مخفف شمه است به معنای اندک/ناچیز، و تعبیر آن که گاه بار اندک و ناچیز حمل میکند و گاه بار بسیار نفیس و پر ارزش...
سرت شاد
بابک چندم در ۱ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۵۱ در پاسخ به HRezaa دربارهٔ نظامی » خمسه » اسکندرنامه - بخش اول: شرفنامه » بخش ۱۶ - پیکار اسکندر با لشگر زنگبار:
کری-> کرایه داده
کری بنده-> الاغ و استر کرایه داده شده
الاغ/استر کرایه ای که بار مردمان را حمل میکند
گاهی بو میکشد و گاه ابریشم میکشد (حمل میکند)
بابک چندم در ۱ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۳۱ در پاسخ به HRezaa دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۰۲ - پرسیدن صدیقه رضیالله عنها از مصطفی صلیالله علیه و سلم کی سر باران امروزینه چه بود:
استن -> ستون، رکن
بابک چندم در ۱ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۲۸ در پاسخ به محمد! دربارهٔ سعدی » گلستان » باب ششم در ضعف و پیری » حکایت شمارهٔ ۱:
حریف -> هم حرفه، همکار
بابک چندم در ۱ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۳۰ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۱۴ در پاسخ به MJ N دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱:
لغتنامه آورده:
"اخ" را در زمان شادی و سرور بر زبان آرند...
گویا همانند "به" است، بَه بَه...
بابک چندم در ۱ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۳۰ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۵۹ در پاسخ به HRezaa دربارهٔ سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۱۰ - حکایت کرکس با زغن:
@ HRezaa
درود بر شما عزیزم و سپاس از لطف و محبتت
اما
من استاد نیستم...
و دیگر آنکه اگر آنچه که شما در ذهن داری و فرمودی بود به گمانم باید "به" را به جای "از" استفاده می کرد:
"ندانست که به آن دانه برخوردنش"....باری
به گمان من این "بر" (بَر با فتحه، bar) نیست، بلکه ( بُر با ضمه، borr) است که همان گندم است در عربی...
سعدی که دانش آموخته در نظامیه بغداد بوده در بسیاری بسیار از موارد لغات عربی را آورده...
سرت شاد و دلت خوش
بابک چندم در ۱ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۳۰ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۱۶ در پاسخ به بابک چندم دربارهٔ سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۱۰ - حکایت کرکس با زغن:
ضمیمه
برخور + دن ( برخوردن) (barxor+dan) از برخُوَر+ تن (barxovar+tan) در زبان پارسی میانه و متون پهلویست...
بابک چندم در ۱ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۲ خرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۳۸ در پاسخ به مهرناز دربارهٔ نظامی » خمسه » هفت پیکر » بخش ۱ - به نام ایزد بخشاینده:
روز مخفف روزگار -> زمان/دوران/ اشاره به جهان هستی
"تو به جهان مرغ را دادی و"....
بابک چندم در ۱ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۳۳ در پاسخ به دکتر حافظ رهنورد دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳:
از مصرع آخر دو معنی کاملاً متضاد می توان گرفت:
۱- در تمامی وجودت کلاً و ابداً هیچ هنری نیست
۲-در تمامی وجودت هیچ هنری نیست که موجود نباشد-> وجودت سراپا مملو از هنر است
این یعنی منفی در منفی برابر است با مثبت(double negative) که در همین حاشیه چند نفر پیشتر توضیح داده اند...
بابک چندم در ۱ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۳۰ در پاسخ به رکسانا غلامپور دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اسکندر » بخش ۶ - تعبیر خواب کید هندی: اندرز مهران به پرهیز از رزم و سپردن چهار چیز به اسکندر:
@ رکسانا غلام پور
در لغتنامه پهلوی پرستش در کنار همان معنای آشنا و همیشگی، همچنین برابر است با خدمت/خدمتگزاری...
دهقان (دهگان/دهیگان) نیز در دوره ساسانی طبقه ای از زمینداران بودند، دِه در آنزمان برابر ده امروزی نبوده که برابر با گستره/پهنه ای از زمین (بوم) بوده و دهقان بزرگِ آن بخش بود که برزگران/کشاورزان زیردست او بودند و او مسئول نگهبانی از آن سرزمین و جمع آوری مالیات و...
در این لینک، اگرچه که به زبان انگلیسی است، زنده یاد دکتر تفضلی یک تاریخچه مفصل را تا برچیده شدن دهقانان در زمان سلجوقی ارائه داده:
بابک چندم در ۱ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۵۲ در پاسخ به رضا از کرمان دربارهٔ سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱۹ - گفتار اندر نکوکاری و بدکاری و عاقبت آنها:
رضا جان
روز شما هم خوش و خرم
می گوید که اگر عقرب در خانه/لانه اش می ماند و بیرون نبود سنگ بر سرش نمیخورد، به عبارت دیگر کژدم که شر به پا میکند (نیش میزند) زمانی که در لانه نمانده و بیرون خزیده شر(سنگ) بر سرش میاید ...
ضمیمه
شرانگیز هم بر سر شر شود (آنکه شر به پا می کند (بالاخره) شر بر سر خودش میاید)
چو کژدم که با خانه کمتر شود (چو کژدم که به/در خانه کمتر شود(باشد))
با=به=در
بابک چندم در ۱ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۲۱ در پاسخ به وحید بافنده دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۴ - شب دیدار رستم و تهمینه، پیمان ازدواج و سپردن مهره:
عزیزم
چون اصرار به عامیانه ننوشتن داری، که کاملاً هم درست است:
خودتون -> خودتان
میشه -> میشود
نمیکنه -> نمیکند
لازمه -> لازم است
اونم -> آنهم
بابک چندم در ۱ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۳۲ در پاسخ به اشکبوس رضا دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان دوازده رخ » بخش ۱۴ - نامهٔ آشتیجوی پیران به گودرز، پیشنهاد بخشش مرزها و پاسخ کینهتوز گودرز:
عزیز
اگر به بخش دوم همین دوازده رخ رجوع کنی می بینی که شاه توران پس از شکست مقابل رستم به سرعت به کاخ خود در خلخ بازگشت.
خلخ در خطا/ختاء (ختن) است و نه در ایران کنونی، پس توران آنجاست نه در ایران کنونی...
ایران و انیران هم از زبان و زمان ساسانی است و نه پیش از آن، تیسفون پایتخت ساسانیان در عراق کنونی بود و منظور از انیران غیر ایرانیانی است مانند اهالی آشورستان، بابلستان، اعراب تحت سلطه ساسانیان و امثالهم، و نه تورانیان که هزاران سال قبل از ساسانیان و هزاران کیلومتر در شرق آنها بودند...
بابک چندم در ۱ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۱۸ در پاسخ به برمک دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » هوشنگ » بخش ۳ - بنیان کردن آهنگری و صنعتهای دیگر به دست هوشنگ:
@ برمک
عزیزم
نام شما "برمک" را اگر کسی بخواند نَرمک و دیگری نارمَک و یکی دیگر گَرمَک، وماهَک و و و... را قبول میکنی که از بابت پرگویشی و بازی با کلمات در فارسی و این دست داستانهاست؟ فکر نکنم...
دلایل موجودی چند گونه از یک نام در فارسی دلایل متعدد دارد ازجمله چرخشها از یک زبان به زبان دیگر، مثلاً ۱-از اوستایی به پارسی میانه و ۲- سپس از آن به فارسی...
همچنین طبیعت خط پهلوی که فقط ۱۴ علامت/حرف داشته که بسیاری از این حروف هر کدام چند بارِ آوایی داشتند و در دوران پسین (در زمان و زبان فارسی) به دلیل آشنایی ناقص آنها را به اشتباه نوشتن، همچنین در گویشهای مختلف آنرا به شکل رایج در گویش محلی در آوردن و....
آن تهماسب نیست که به گشتاسب و وشتاسب و غیره تبدیل شده که همان "ویشتاسپا" از پارسی کهن و اوستایی است که تبدیل شده به ویشتاسپ، وُشتاسپ و گشتاسپ و گشناسب و....
وَهرام/ورهرام پارسی میانه هم که در فارسی شده بهرام از اوستایی(جوان) وِرِتراغنا آمده یعنی درهم شکننده سد(ها) از ریشه مشترک هندوایرانی، یک فارسی زبان شاید متوجه چرخش از وهرام/ورهرام به بهرام شود ولی چرخش از وِرِتراغنا به بهرام راچطور؟ بدون مطالعه و یادگیری زبانهای کهن -> خیر...
گَیومَرت در پارسی میانه هم از گایا+مارِتا(ن) اوستایی آمده (مارتاندا همتایش است در ودایی)، گایا (جان) و مارِتان (مردنی/قابل مرگ/فانی) . گایا سرچشمه گیان در کردی و جان در فارسی، گیهان و جیهان و جهان و کیهان....
نمونه ای دیگر نام "آرتاخشاتریا" هخامنشی (آرتا + خشاتریا ولی سرهم) که به ارتَخشیر و بعد اردشیر تغییر یافته، و یا آنچنانکه آهورا مازدا (دو لغت یکی لقب و دیگری صفت) که در پارسی کهن تبدیل به آئورامازدا (یک لغتِ سرهم) و بعد در پارسی میانه اورمَزد و بعد در فارسی هُرمَز(د)/هُرمُز شده از بابت تغییرات در زبان طی زمان است از جمله ورود نامها از زبانی خارجی ولو از زبانی دیگر از خانواده ایرانی به زبان بومی برای مثال از اوستایی ->پارسی کهن-> پارسی میانه->فارسی...و نه از بابت پرگویشی و پویایی و امثالهم...
یک فارسی زبان امروزی زبان پارسی میانه را (به غیر از برخی لغات) نمی فهمد مگر آنکه آنرا یاد بگیرد، همچنین یک فرد ساسانی هم زبان نیاکان هخامنشی خود را نمی فهمید چرا که نه فقط آواهای زبان کهنتر یا از بین رفته یا تغییر اساسی کرده بود که دستور زبان به اندازه ای زیر و رو شده بود که برای یک ساسانی زبان هخامنشی قابل فهم نبود، همچنین یک هخامنشی هم زبان پارسی میانه را نمیتوانست بفهمد.(اگر با معجزه ای چند قرن بعد زنده می شد 😊)...
بابک چندم در ۱ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۷ اردیبهشت ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۴۹ در پاسخ به برمک دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » هوشنگ » بخش ۳ - بنیان کردن آهنگری و صنعتهای دیگر به دست هوشنگ:
@ برمک
مان و ماد را در پست دیگر توضیح دادم، اما گَرودمان در پارسی میانه بی هیچ تردیدی از گارُ +دمانا از زبان اوستایی است گارُ (ترانه،آهنگ song) و دمانا (خانه)...
بابک چندم در ۱ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۷ اردیبهشت ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۲۲ در پاسخ به برمک دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » هوشنگ » بخش ۳ - بنیان کردن آهنگری و صنعتهای دیگر به دست هوشنگ:
@ برمک
ایزد مطلقاً از فارسی است و نه پارسی (میانه یا کهن)، همچنین یزدان که به شکل مفرد است نیز از فارسی است و نه پارسی.
در پارسی میانه یَزَد شکل مفرد و یَزَدان جمع آن است که از ریشه یاز میاید...
خدا(ی) برابر با صاحب/مالک نیز از فارسی است و نه از پارسی میانه، در پارسی میانه "خدا(ی)" یک لقب/عنوان است برابر با سرور/سالار همانند (Lord) در انگلیسی یا اربابِ عربی. "خدای نامگ" که مرجع شاهنامه است یعنی نامه سروران/سالاران/بزرگان و نه نامه مالک(ان) یا صاحب(ان)...
همچنین "آهورا" در اوستایی و مترادف آن "آسورا" در ودایی نیز برابر سرور/سالار و یا (Lord) در انگلیسی است...
بابک چندم در ۲ ماه قبل، دوشنبه ۱۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۰۲ در پاسخ به بزرگمهر دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷: