گنجور

آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۲۸

 

ساقی بده آن جوهر یاقوت نسب را

مطرب بنواراست کن آن ساز طرب را

افسر دگر از سردی خون برگ و پی

گرمی بده از آتش سیاله عصب را

از آن آب که از کوثر و تسنیم بر درنگ

[...]

آشفتهٔ شیرازی
 

آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۳۳

 

ای بلبل شوریده بکن تازه نفس را

شکرانه که بشکسته ی امروز قفس را

زاهد بچمن آمد و بلبل بفغان گفت

این بوی ریا چیست که بربست نفس را

جستند رقیبان زنوا محمل لیلی

[...]

آشفتهٔ شیرازی
 

آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۳۵

 

ای رفته و نشناخته قدر دل ما را

باز آی که مردیم زهجر تو خدا را

هر روزه جفا کردی و گفتی که وفا بود

طفلی زوفا فرق نکردی تو جفا را

گردد بجفای تو گرفتار ادیبت

[...]

آشفتهٔ شیرازی
 

آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۴۴

 

گر فهم کند طوطی شیرین سخنش را

بر تنک شکر نیک گزیند دهنش را

آن لب که در او هیچ مجال سخنی نیست

کس را چه دهن تا که بگوید سخنش را

ترسم که کند رنجه تنش را ورق گل

[...]

آشفتهٔ شیرازی
 

آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۱

 

ای فتنه چشم سیهت راهزن خواب

وی روی تو گلزار جهان را گل شاداب

من شب همه شب از غم دیدار توبیدار

چشمان تو سرمست و تو دایم بشکر خواب

ای آنکه تو را منظر چشمم شده منزل

[...]

آشفتهٔ شیرازی
 

آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۶

 

جز عشق من بیسر و پا را هنری نیست

نخلی است وجودم که جز اینش ثمری نیست

یکنظره بر آن منظرم از پای درافکند

بگریز که پیکان نظر را سپری نیست

سیخ مژه داری بکباب دل عشاق

[...]

آشفتهٔ شیرازی
 

آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۸

 

ای طلعت محبوب ازل را زتو مرآت

من باز بگیرم نظر از روی تو هیهات

مشهود چو شد روی تو در چشم یقینم

از لوح دل و دیده بشوئیم خیالات

تا نور تو در طور دلم کرد تجلی

[...]

آشفتهٔ شیرازی
 

آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۰

 

خون می‌خوری و نیستت از خلق مخافت

تا چند کنی شوخی؟ تا چند ظرافت؟

ای حسن و صباحت اثری از گل رویت

از چاه زنخدان تو خورد آب لطافت

بوی میش آورد سوی خانه خمار

[...]

آشفتهٔ شیرازی
 

آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۰

 

خورشید رخت زیر خم زلف نهانست

لیکن چه نهانی که بشب ماه عیانست

چشم تو چو ترکیب کماندار که از زلف

آویخته پیوسته کمندش بکمانست

لعلت سخنی گفت و یقینم شده حاصل

[...]

آشفتهٔ شیرازی
 

آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۰

 

دل از دو جهان کرده بعشق تو قناعت

جان سوده بخاک حرمت جبهه طاعت

دل اهل ریاضت بود و با دهنت ساخت

با هیچ کند صبر به تنگی قناعت

از طعنه دشمن نروم من زدر دوست

[...]

آشفتهٔ شیرازی
 

آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۹

 

جز عشق کسی را بدرون سلطنتی نیست

مغشوق تر از ملک دلم مملکتی نیست

جبریل کجا دم زند از رتبه عاشق

کو را بجز از بام فلک منزلتی نیست

ذات همه کس را بصفت می نشناسد

[...]

آشفتهٔ شیرازی
 

آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۷

 

المنة لله که ز نو عهد بهار است

بلبل به نواخوانی و گل بر سر بار است

غوغای عنادل همه از رفتن گل بود

گل آمده و نوبت افغان هزار است

در طبع هوا خاصیت آب حیاتست

[...]

آشفتهٔ شیرازی
 

آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۶

 

حقا که ملامتگر روی تو ندیده است

معنی نشینده است و بصورت نگردیده است

پیغام که آورد سحر باد که از شوق

دیوانه شده بلبل و گل جامه دریده است

ای حلقه بگوش خم زلفین تو خورشید

[...]

آشفتهٔ شیرازی
 

آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۰

 

زاهد که همی گفت می ناب حرام است

می خورد و بگفت آنکه حرام است کدام است

حوران بهشتی بجوار تو جواریست

غلمان بسر کویت استاده غلام است

گر حکمتی آموخت زخم بود فلاطون

[...]

آشفتهٔ شیرازی
 

آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۱

 

ای ترک گر آزردن دلهات خیالست

آزردن عشاق زتیغ تو محالست

عشاق حیات ابد از تیغ تو دیدند

بس کشتن این طایفه ایدوست محالست

گر قصد بود قتل منت روی بگردان

[...]

آشفتهٔ شیرازی
 

آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۷

 

این دود که دوش از دل سودازده برخاست

چون شمع مرا سوخت ولی بزم بیاراست

ما را چه خوش افتاد بتن کسوت عشقت

چون خلعت خوبی که ببالای تو زیباست

تیز نظرش بگذرد از جوشن فولاد

[...]

آشفتهٔ شیرازی
 

آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۴

 

این کجکله ترک قزلباش کدامست

آشوب دل و دین بود این فتنه چه نامست

ماهی بسرسر و کله گوشه شکسته

یا ماه بخرگاهست یا سرو ببامست

دزدیده برو دید می از بیم رقیبان

[...]

آشفتهٔ شیرازی
 

آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۴

 

ای قافله سالار زلیلی خبری نیست

بانگ جرسی هست و زمجنون اثری نیست

بر بست میان تنک بقتلم که مگر خلق

در شهر نگویند که او را کمری نیست

حرمان ثمر تخم وفا کشت در این باغ

[...]

آشفتهٔ شیرازی
 

آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۵

 

گلزار مگوئید که قصری زبهشت است

ساقی نه پری کادمی حور سرشت است

نه باده بساغر بود و محمل مستان

کان چشمه کوثر بود آن باغ بهشت است

جویند ترا شیخ و برهمن چه تفاوت

[...]

آشفتهٔ شیرازی
 

آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۸

 

ای ماه و خور از آینه داران جمالت

طوبی خجل از جلوه نو خیز نهالت

حقا که فراموش کند چشمه حیوان

گر خضر چشد جرعه ای از جام زلالت

نه حوری و غلمان تو کدامی که ندیدم

[...]

آشفتهٔ شیرازی
 
 
۱
۲
۳
۵