گنجور

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۵

 

مبادا کام جان از عیش، تا کام از الم گیرد

فسون عافیت بر دل مخوان، تا خو به غم گیرد

برون آ نیمشب از خانه، تا عالم شود روشن

کسی تا کی سراغ آفتاب از صبحدم گیرد؟

جفا خواهد که از طبع تو آیین جفا جوید

[...]

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۰

 

وجودم را نه از آتش، نه از گل پرورش دادند

سراپایم ز نور عشق چون دل پرورش دادند

منه بر سینه داغ عشق، در بیرون چرا سوزی

چراغی کز برای خلوت دل پرورش دادند

به یاد شعله دایم چون دل پروانه در جوشم

[...]

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۲

 

مرا هر قطره‌ای کز دیده در دامن فرو ریزد

شود چشمی و خون بر حال چشم من فرو ریزد

ز مهر عارض مهتاب سیمایت عجب نبود

اگر پیراهن من چون کتان از تن فرو ریزد

به یاد عارضت چون گریه‌ام بر دیده زور آرد

[...]

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۱

 

ز من ترسم عنان آن نرگس جادو بگرداند

بگردد روی بخت از من، گر از من رو بگرداند

دلم را ضعف غالب شد، ز ننگ لاغری ترسم

عنان از صید من عشق قوی بازو بگرداند

بود گر سبحه از خاکم، مسلمان بگسلد تارش

[...]

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۲

 

کشد صد طعنه از دشمن چو با من همنشین باشد

بنازم دوستی را کز وفاداری چنین باشد

به دل چون داغ روغن دم‌به‌دم پس می‌رود داغم

چه سازم، کوکب بخت مرا بالیدن این باشد

سیه دل دود از آن باشد که در سر نخوتی دارد

[...]

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۶

 

دل پر حسرتم از سادگی در بزم تنهایی

بساط آرزو با یاد آن سیب ذقن چیند

مبر نزدیک عارض، دسته گل بهر بوییدن

لب هر غنچه تا کی بوسه زان کنج دهن چیند؟

چه بی‌دردست از داغ محبت، آن تماشایی

[...]

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۸

 

دلم خون شد چو دیدم حلقه‌حلقه گشته گیسویش

گمان بردم که هریک چشم حیرانی‌ست بر رویش

چو دانم هر سر مویش گرفتار دگر خواهد

سری دارد دلم چون شانه با هر تار گیسویش

بگیرد آفتاب ای کاش، تا روشن شود چشمم

[...]

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۳۱۶

 

بسی چون سایه افتادم به پای سرو آزادش

ز خاکم برنمی‌دارد، نمی‌دانم چه افتادش

خوشم کز کوی او قاصد چو آمد، برنمی‌گردد

چو آید بوی گل، نتوان به گلشن پس فرستادش

کند روح شهیدان طوف بسملگاه صیدی را

[...]

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۶

 

تماشای گلی کرد آنچنان محو گلستانم

ک گردید آشیان عندلیبان، چشم حیرانم

دلم خوش رام شد با من، مگر کز ناتوانی‌ها

گمان تار مویی برد ازان زلف پریشانم؟

خیال غمزه‌اش دارد چنان سر در پی دلها

[...]

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۸

 

به گلشن تنگدل چون غنچه زادم، شادمان رفتم

ندیدم در چمن بوی وفایی، زود از آن رفتم

ز من نشنید نام رنگ و بو، باد صبا هرگز

چو گل یا رب ازین گلشن چرا پیش از خزان رفتم

چو راه عشق طی گردید، یک جا بودشان منزل

[...]

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۹

 

دلم بهر قفس پرواز می‌کرد، از چمن رفتم

فرو نگرفت در غربت دلم، سوی وطن رفتم

به هجر و وصل این گلشن، نکردم نوبر شادی

چو غنچه تنگدل زادم، چو گل خونین کفن رفتم

ز خامی‌های من ای شمع اگر افسرده شد مجلس

[...]

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۳

 

نپیماید کسی راه حرم، گر من ز پا افتم

نداند سجده بت، از برهمن گر جدا افتم

به صد شمشیر، کوته کی شود دست تمنایم

سر ببریده فتراک تو جوید، گر ز پا افتم

نمی‌خوانم فسون عقل تا صید جنون گردم

[...]

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۵

 

تو گر بر من کشیدی تیغ، من هم جان فدا کردم

به قدر وسع خود دین محبت را ادا کردم

نسیم شوق گو ضایع مگردان بوی پیراهن

که من چون شمع از خاکستر خود توتیا کردم

ز گلشن گل نچیدم تا نهادم داغ غم بر دل

[...]

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۰

 

بسی منزل بریدم تا شب غم را سحر کردم

چو صبح از پا گر افتادم، به دامن راه سر کردم

به صحرا برد خوش خوش، خار خار داغ سودایم

مگر روزی چراغی از چراغ لاله بر کردم؟

ازان دردی که از خود هم نهان می‌داشتم عمری

[...]

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۲

 

ز چاک سینه اشکم سر کند گر چشم تر بندم

چه عقل است این که بر دیوانه در ویرانه در بندم

نپنداری ندارد رشک بر هم مو به موی او

شود زلفش پریشان، دل چو بر موی کمر بندم

ببندد کاشکی بند نقابش، گو بمیرم من

[...]

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۳

 

چه حیرت، گر به چشم محرمانش در نمی‌آیم؟

سرشک حسرتم، در چشم محرومان بود جایم

به یاد حلقه زلفش به قید خویش خرسندم

شوم دیوانه، گر زنجیر بردارند از پایم

به سرگردانیی دیدم برون از شهر، مجنون را

[...]

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۸

 

شود هر موی بر تن شعله، گر پاس فغان دارم

من این فواره آتش، ز مردم چون نهان دارم؟

ز دامن تا گریبان، غنچه خون رسته از اشکم

بهار ابر چشمم، آب و رنگ زعفران دارم

نیم آگه ز کیش برهمن، لیک این قدر دانم

[...]

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۳۸۶

 

به خون خوردن جدا زان لعل شکربار می‌سازم

ز مژگان خون دل می‌ریزم و ناچار می‌سازم

نیم بلبل که گل همدم هر خار و خس بینم

ز رشک غیر، با محرومی دیدار می‌سازم

تو لذت‌دوستی دشمن، علاج درد خود می‌جو

[...]

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۳۸۹

 

دلی از قید آسایش چو عشق آزاد می‌خواهم

لبی چون بلبل شوریده پر فریاد می‌خواهم

به غم خو کرده جانم ذوق عالم را نمی‌دانم

دل اندوهگین و خاطر ناشاد می‌خواهم

دلم چون بود آسوده، به قید عشقش افکندم

[...]

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۸

 

نهال دوستی را ریشه در خون پرورش دادم

بچش نوباوه باغم، ببین چون پرورش دادم

به غیر از پاره دل نیست دربار سرشک من

چه باشد بهره تخمی که در خون پرورش دادم

به اشک گرم من، در نوبت مجنون پر از گل بود

[...]

قدسی مشهدی
 
 
۱
۲
۳