گنجور

 
قدسی مشهدی

به خون خوردن جدا زان لعل شکربار می‌سازم

ز مژگان خون دل می‌ریزم و ناچار می‌سازم

نیم بلبل که گل همدم هر خار و خس بینم

ز رشک غیر، با محرومی دیدار می‌سازم

تو لذت‌دوستی دشمن، علاج درد خود می‌جو

که من با چشم پرخون و دل افگار می‌سازم

ازان ترسم که بازت بی‌وفا خوانند بی‌دردان

وگرنه من بدین ناکامی بسیار می‌سازم

تو و سجاده و تسبیح با صد عیب در باطن

که من همچون برهمن فاش با زنار می‌سازم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سلیم تهرانی

گهی با وصل و گه با حسرت دیدار می‌سازم

چو آیینه به هر صورت که افتد کار، می‌سازم

چو سیل اندیشه از پست و بلند روزگارم نیست

به پیشم هرچه می‌آید، به خود هموار می‌سازم

به کف سررشته‌ای از کفر یا اسلام می‌باید

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه