بسی چون سایه افتادم به پای سرو آزادش
ز خاکم برنمیدارد، نمیدانم چه افتادش
خوشم کز کوی او قاصد چو آمد، برنمیگردد
چو آید بوی گل، نتوان به گلشن پس فرستادش
کند روح شهیدان طوف بسملگاه صیدی را
که بی جذب کمند آرد به پای تیغ، صیادش
نمیخواهم که یک ساعت شود فارغ ز آزارم
مبادا دیگری خود را زند بر تیغ بیدادش
چه بخت است این، که گر دامان کوه بیستون گردد
کف اقبال خسرو میکشد از چنگ فرهادش
کمین بازیچه از نیرنگ عشق این است قدسی را
که لب نگشود و گوش عالمی پر شد ز فریادش
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به احساساتی عمیق و پیچیده درباره عشق، درد، و سرنوشت اشاره دارد. شاعر خود را همچون سایهای در سایهسروی آزاد حس میکند و پریشان از اتصال با آن عشق و ناکامیهایی که تجربه کرده، به نوعی عذاب و عُنف نسبت به خود و دیگران اشاره میکند. او از خوشحالی قاصدی که از کوی محبوبش میآید، احساس رضایت دارد اما نمیخواهد از آن عشق فاصله بگیرد. همچنین با تصویرسازیهایی از عشق و نبرد در دل طبیعت، نشان میدهد که چگونه عشق میتواند عذابآور و در عین حال زیبا باشد. در نهایت، شاعر به زمینگیری و نیرنگهای عشق، به ویژه در ارتباط با گویشهای بیصدا و فریادهای درونی، اشاره میکند.
هوش مصنوعی: من مانند سایهای به پای درخت سرو ایستادهام، اما او به هیچ وجه نمیخواهد از خاک من جدا شود و نمیدانم چرا اینطور شده است.
هوش مصنوعی: من از اینکه پیامرسان او از کوی معشوق آمد خوشحالم، زیرا پس از رسیدن، دیگر برنمیگردد. وقتی بوی گل به مشام میرسد، نمیتوانم او را به گلشن بازگردانم.
هوش مصنوعی: روح شهیدان، با سرعت و شتاب خاصی، به مکان شهادت میآید. صیدی را تصور کن که بدون هیچ تلاشی، در دام تیغ شکارچی گرفتار میشود. این نشاندهندهی آن است که بعضی از شکارها، بدون اینکه به دام بیفتند، به راحتی گرفتار میشوند.
هوش مصنوعی: نمیخواهم حتی برای یک لحظه از رنج و عذابم رها شوم، چون ممکن است کسی دیگر خود را به زخم نابرابریهای او گرفتار کند.
هوش مصنوعی: چه سرنوشت خاصی است که اگر دامان کوه بیستون، به دست قضا و قدر سرنوشتساز باشد، همچنان خسرو، عشق و زیباییاش را در دستان فرهاد احساس میکند.
هوش مصنوعی: این نامناسبتی است که عشق به انسانها میآموزد؛ یعنی شخصیتی که هرگز سخن نمیگوید و لب به گفتوگو نمیگشاید، بهقدری تأثیرگذار است که صدای او در سراسر جهان طنینانداز میشود و همه را تحتتأثیر قرار میدهد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
نیاید گر چه هرگز از فرامش گشتگان یادش
غلام آن سر زلفم که در هم می کند بادش
به مکتب دانشی ناموخت جز آزار مسکینان
که داند تا کدامین سنگدل بوده ست استادش
اگر چه پاس دلها نازنین من نمی دارد
[...]
غنیمت دار دور گل که بر باد است بنیادش
همین میگویدت بلبل، نهای واقف ز فریادش
چو سرو از همت عالی، به دست آور گلاندامی
وگر دستت دهد جامی، چو نرگس گیر بر یادش
بهشت آسا شده بستان، شراب از حور می بستان
[...]
در این گلشن چه سازد بلبل از زاری و فریادش
چو سوی عاشقان میلی ندارد سرو آزادش
خوش است این باغ رنگین، لیک نتوان دل در او بستن
که بوی آشنایی نیست در نسرین و شمشادش
چنین کان غمزه را تعلیم شوخی میدهد چشمت
[...]
چنان رفتم من بیاعتبار از خاطر شادش
که گر میبیندم صد ره، نمیآید زمن یادش
خوش آن ساعت که رحمش باز دارد چون ز آزارم
کند بیاعتدالیهای خویی، گرم بیدادش
بنای شهر بند عافیت کردم، ندانستم
[...]
بحمدالله که جان دادم بدان تلخی ز بیدادش
که از من، تا قیامت، لذت آن می دهد یادش
به راهش مشت خاکی از وجودم مانده و شادم
که نتواند ز بس گرمی به نزدیک آمدن بادش
دم مردن ز بیم آن دهد کامم که بعد از من
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.