گنجور

 
قدسی مشهدی

بسی چون سایه افتادم به پای سرو آزادش

ز خاکم برنمی‌دارد، نمی‌دانم چه افتادش

خوشم کز کوی او قاصد چو آمد، برنمی‌گردد

چو آید بوی گل، نتوان به گلشن پس فرستادش

کند روح شهیدان طوف بسملگاه صیدی را

که بی جذب کمند آرد به پای تیغ، صیادش

نمی‌خواهم که یک ساعت شود فارغ ز آزارم

مبادا دیگری خود را زند بر تیغ بیدادش

چه بخت است این، که گر دامان کوه بیستون گردد

کف اقبال خسرو می‌کشد از چنگ فرهادش

کمین بازیچه از نیرنگ عشق این است قدسی را

که لب نگشود و گوش عالمی پر شد ز فریادش

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
امیرخسرو دهلوی

نیاید گر چه هرگز از فرامش گشتگان یادش

غلام آن سر زلفم که در هم می کند بادش

به مکتب دانشی ناموخت جز آزار مسکینان

که داند تا کدامین سنگدل بوده ست استادش

اگر چه پاس دلها نازنین من نمی دارد

[...]

ناصر بخارایی

غنیمت دار دور گل که بر باد است بنیادش

همین می‌گویدت بلبل، نه‌ای واقف ز فریادش

چو سرو از همت عالی، به دست آور گل‌اندامی

وگر دستت دهد جامی، چو نرگس گیر بر یادش

بهشت‌ آسا شده بستان، شراب از حور می بستان

[...]

امیر شاهی

در این گلشن چه سازد بلبل از زاری و فریادش

چو سوی عاشقان میلی ندارد سرو آزادش

خوش است این باغ رنگین، لیک نتوان دل در او بستن

که بوی آشنایی نیست در نسرین و شمشادش

چنین کان غمزه را تعلیم شوخی می‌دهد چشمت

[...]

میلی

چنان رفتم من بی‌اعتبار از خاطر شادش

که گر می‌بیندم صد ره، نمی‌آید زمن یادش

خوش آن ساعت که رحمش باز دارد چون ز آزارم

کند بی‌اعتدالیهای خویی، گرم بیدادش

بنای شهر بند عافیت کردم، ندانستم

[...]

عرفی

بحمدالله که جان دادم بدان تلخی ز بیدادش

که از من، تا قیامت، لذت آن می دهد یادش

به راهش مشت خاکی از وجودم مانده و شادم

که نتواند ز بس گرمی به نزدیک آمدن بادش

دم مردن ز بیم آن دهد کامم که بعد از من

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه