چه حیرت، گر به چشم محرمانش در نمیآیم؟
سرشک حسرتم، در چشم محرومان بود جایم
به یاد حلقه زلفش به قید خویش خرسندم
شوم دیوانه، گر زنجیر بردارند از پایم
به سرگردانیی دیدم برون از شهر، مجنون را
که تا دامان روز حشر، دامنگیر صحرایم
ز بس محرومیام زان شاخ گل افزوده، میترسم
ز بار ناامیدی بشکند شاخ تمنایم
جواب نامه کو، با آنکه گر مرغی پرد سویش
برآرد ز آشیانش دود، دست خامهفرسایم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به احساسات عمیق خود از عدم دستیابی به معشوق و فراق او اشاره میکند. او نمایشگر حسرتی است که در چشمان محرومان میبیند و به یاد زیباییهای معشوقش، رنج میکشد. شاعر به قید زنجیر گسستنی خود اشاره میکند و حس دیوانگی و سرگردانی را تجربه میکند. همچنین، او از ترس از محرومیت و ناامیدی صحبت میکند و در پایان به انتظار پاسخ نامهای اشاره میکند که گویی به آن سر و سامانی نمیدهد. در کل، این شعر به عشقی نامطمئن و دردناک و تلاش برای رهایی از حبس احساسات اشاره دارد.
هوش مصنوعی: چقدر عجیب است اگر در نگاه افرادی که با رازهای او آشنا هستند، حضور نداشته باشم. اشک حسرت من، در چشم کسانی که محرومند و از او دورند، جایی برای خود دارد.
هوش مصنوعی: من از این که به خاطر یاد زنجیر زلف او در قید و بند عشقش هستم، خوشحالم و حتی اگر زنجیرها را از پایم بردارند، دیوانهوار به این وضعیت ادامه خواهم داد.
هوش مصنوعی: در بیرون از شهر، مردی سرگردان و آشفتهای را دیدم که مانند مجنون بود. این مرد تا روز قیامت، مانند دامی، زندگیام را تحت تأثیر قرار داده و در دنیای بینهایت و بیمرز آزارم میدهد.
هوش مصنوعی: به خاطر اینکه خیلی از چیزهای خوب در زندگیام را ندارم و از زیباییها دور هستم، از این میترسم که بار ناامیدی باعث شود آرزوهایم از بین برود و دیگر نتوانم به آنها دست پیدا کنم.
هوش مصنوعی: جواب نامهام کجاست؟ با اینکه اگر پرندهای به سوی او پرواز کند، از آشیانهاش دود بلند میشود، من دست به قلم میبرم و مینویسم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چه گویی با تو درگیرد که از بندی برون آیم
غمی با تو فرو گویم دمی با تو برآسایم
ندارم جای آن لیکن چو تو با من سخن گویی
من بیچاره پندارم که از جایی همی آیم
مرا گویی کزین آخر چه میجویی چه میجویم
[...]
ندارد پای عشق او دل بیدست و بیپایم
که روز و شب چو مجنونم سر زنجیر می خایم
میان خونم و ترسم که گر آید خیال او
به خون دل خیالش را ز بیخویشی بیالایم
خیالات همه عالم اگر چه آشنا داند
[...]
چو دادی مژده این نعمتم کت روی بنمایم
رها کن کز کف پای تو زنگ دیده بزدایم
به پات ار دیده سایم، زنده گردم، لیک کشت آنم
کز این خون غم آلوده چگونه پات آلایم
ز خون دیده خود شرمسارم پیش تو، کز وی
[...]
من بیدل گهی ز آمد شد کویت نیاسایم
ولی هرگز نمی بینم تو را چندان که می آیم
مرا زین در مران چون با سگانت بسته ام عهدی
که تا جان در تنم باشد بود خاک درت جایم
بگرید زار و گوید جان ازین مشکل توان بردن
[...]
چو نتوانم که در بزم تو بیموجب درون آیم
شوم دیوانه تا آبی برون بهر تماشایم
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.