تماشای گلی کرد آنچنان محو گلستانم
ک گردید آشیان عندلیبان، چشم حیرانم
دلم خوش رام شد با من، مگر کز ناتوانیها
گمان تار مویی برد ازان زلف پریشانم؟
خیال غمزهاش دارد چنان سر در پی دلها
که ناخن میزند بر پارههای دل به دامانم
مکن در سایه من خواب اگر آسودگی خواهی
که دهقان بر سر ره کرده وقف سنگ طفلانم
ملالانگیز باشد صحبت آشفتگان قدسی
ز بس دلتنگ بودم، غنچه شد گل در گریبانم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از زیبایی گلستان و تاثیر آن بر دلش سخن میگوید. تماشای گل به شدت او را تحت تاثیر قرار داده و حالت حیرت و شگفتی به او دست میدهد. دلش از غم و ناتوانی خوش شده و به یاد زلف پریشان یک معشوق میافتد. شعر از احساسات عمیق و دلنگرانیهای عاشقانه حکایت میکند و شاعر به دیگران هشدار میدهد که در سایه او خواب نروند، زیرا او به خاطر مشکلات زندگیاش در تنگناست. در نهایت، او از صحبت درباره آشفتگیها و غمها با دیگران ابراز ملال میکند و به خوشبختیای که در دلش جوانه زده، اشاره میکند.
هوش مصنوعی: با دیدن گلی در باغ، آنقدر تحت تأثیر قرار گرفتم که مانند پرندگان عاشق، چشمانم پر از شگفتی و حیرت شد و دلم به فضای گلستان پیوند خورد.
هوش مصنوعی: دل من به خاطر ناتوانیها و کمبودها شاد شده و به خوبی با من همراه است. شاید به خاطر این وضعیت، خیال کند که زلفهای آشفتهام به اندازه یک تار مو هم نیستند.
هوش مصنوعی: او با ناز و کرشمهاش به دلها راه پیدا میکند و چنان تأثیرگذار است که انگار با ناخن بر روی زخمهای قلبم میزند.
هوش مصنوعی: اگر آرامش و راحتی میخواهی، در زیر سایه من خواب نکن، زیرا کشاورز بر سر راه، سنگی را برای کودکانش وقف کرده است.
هوش مصنوعی: صحبتهای افرادی که در تلاشند، اما دچار آشفتگی و پریشانی هستند، برایم ملالآور است. زیرا من مدتی است که احساس دلتنگی میکنم و در نتیجه، حسی شگفتانگیز در درونم بوجود آمده و مانند شکوفهای که در گریبانم شکفته باشد، ظهور کرده است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دگر بار ای مسلمانان ستمگر گشت جانانم
گهی رنجی نهد بر دل گهی بی جان کند جانم
به درد دل شدم خرسند که جز او نیست دلبندم
به رنج تن شدم راضی که جز او نیست جانانم
به بازی گفتمش روزی که دل بر کن کنون از من
[...]
ترا من دوست میدارم ندانم چیست درمانم
نه روی هجر میبینم نه راه وصل میدانم
نپرسی هرگز احوالم نسازی چارهٔ کارم
نه بگذاری که با هرکس بگویم راز پنهانم
دلم بردی و آنگاهی به پندم صبر فرمایی
[...]
درخت و آتشی دیدم ندا آمد که جانانم
مرا می خواند آن آتش مگر موسی عمرانم
دخلت التیه بالبلوی و ذقت المن و السلوی
چهل سال است چون موسی به گرد این بیابانم
مپرس از کشتی و دریا بیا بنگر عجایبها
[...]
اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم
قضای عهدِ ماضی را شبی دستی برافشانم
چنانت دوست میدارم که گر روزی فراق افتد
تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم
دلم صد بار میگوید که چشم از فتنه بر هم نِه
[...]
مرا دیوانه می خوانند و با دیوانه می مانم
ز خود بیگانه می دانند و هم من نیز می دانم
اگر با بت منم اینم وگر در کعبه بنشینم
نه مرد مذهب و دینم نه اهل کفر و ایمانم
چو در بت خانه افتادم ز دیگر خانه آزادم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.