گنجور

 
قدسی مشهدی

دلم خون شد چو دیدم حلقه‌حلقه گشته گیسویش

گمان بردم که هریک چشم حیرانی‌ست بر رویش

چو دانم هر سر مویش گرفتار دگر خواهد

سری دارد دلم چون شانه با هر تار گیسویش

بگیرد آفتاب ای کاش، تا روشن شود چشمم

به خاک افتاده‌ای تا چند بینم بر سر کویش

گر افتد در رهش گل، کوبدم پهلو، که می‌دانم

چو نقش پا نخواهد شد جدا از خاک، پهلویش

خیال غمزه را زحمت مده گو نرگس جانان

که شد ناخن، خراش سینه‌ام را یاد ابرویش

تماشا چون توانم کرد قدسی تندخویی را

که افتد صد شکن بر هر نگاه از تندی خویش

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیرخسرو دهلوی

دل من دست بازی می کند هر لحظه با مویش

معاذالله که گر ناگه ببیند چشم بدخویش

گهی کز در برون آید به عیاری و رعنایی

زهی تاراج جان و دل به هر سو کاوفتد هویش

گرفته آتش اندر جان و می سوزد همه مستی

[...]

ناصر بخارایی

از آن چون شمع می‌سوزد دلم در شام گیسویش

که جان‌ها سجده می‌آرند در محراب ابرویش

سواد خال او دارم به جای نور در دیده

مباد از چشم من خالی، خیال خال هندویش

صبا می‌برد با ضعفی قوی پیغام ما امشب

[...]

شمس مغربی

مرا از روی هر دلبر تجلی میکند رویش

نه از یکسوش می بینم که میبینم ز هر سویش

کشد هر دم مرا سویی کمند زلف مه رویی

که اندر هر سر موئی نمیبینم بجز مویش

ندانم چشم جادویش چو افسون خواند بر چشمم

[...]

اهلی شیرازی

نمیخواهد که دست کس رسد بر طاق ابرویش

بود پیوسته آن ابرو بلند از تندی خویش

چنین در خاک و خون افتاده ام مگذرا ای همدم

که میترسم بخون من کشد تهمت سگ کویش

پی تسکین دل خواهم نشینم پهلویش لیکن

[...]

فضولی

بکویش می روم بهر تماشای مه رویش

تماشاییست از رسواییم امروز در کویش

ندارم تاب تیر غمزهای آن کمان ابرو

مگر سویم بتندی ننگرد تا بنگرم سویش

چه حاجت با رقیبان دگر در منع من او را

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه