دلم خون شد چو دیدم حلقهحلقه گشته گیسویش
گمان بردم که هریک چشم حیرانیست بر رویش
چو دانم هر سر مویش گرفتار دگر خواهد
سری دارد دلم چون شانه با هر تار گیسویش
بگیرد آفتاب ای کاش، تا روشن شود چشمم
به خاک افتادهای تا چند بینم بر سر کویش
گر افتد در رهش گل، کوبدم پهلو، که میدانم
چو نقش پا نخواهد شد جدا از خاک، پهلویش
خیال غمزه را زحمت مده گو نرگس جانان
که شد ناخن، خراش سینهام را یاد ابرویش
تماشا چون توانم کرد قدسی تندخویی را
که افتد صد شکن بر هر نگاه از تندی خویش
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر بیانگر احساسات عمیق شاعر نسبت به معشوقش است. شاعر از دیدن زیبایی و گیسوان معشوقش به شدت تحت تأثیر قرار گرفته و احساس درد و حیرانی میکند. او به تنگی دلش نسبت به هر تار موی معشوقش اشاره میکند و میگوید که هر بار که به او نگاه میکند، ناراحتی و شوق او را بیشتر کرده و به چالش میکشد. شاعر همچنین از دشواری تماشا و درک زیباییهای معشوقش و تأثیر عمیق آن بر قلبش سخن میگوید. به طور کلی، این شعر نشاندهنده عشق عمیق و پیچیدگیهای احساسات شاعر است.
هوش مصنوعی: دل من وقتی خونین شد که دیدم موهایش به صورت حلقهحلقه درآمده است. گمان کردم که هر یک از این حلقهها، چشمی حیران و شگفتزده بر چهرهاش است.
هوش مصنوعی: هرگاه که بفهمم که هر یک از موهای او گرفتار معشوقی دیگر خواهد شد، دلم مانند شانهای میشود که با هر تار موی او درگیر است و نگران است.
هوش مصنوعی: ای کاش آفتاب میتابید تا چشمم به خاکی که بر زمین افتاده روشن شود و بتوانم برای مدتی طولانی بر سر کوی تو بنگرم.
هوش مصنوعی: اگر گلی در راهش بیفتد، آن را به پهلو میزنم، زیرا میدانم که جای پای من از خاک جدا نخواهد شد و همیشه در کنار او باقی خواهد ماند.
هوش مصنوعی: برای یادآوری زیبایی ابروهای محبوبم، لازم نیست که خودت را به زحمت بیاندازی. حالا که ناخن نرگس او، بر سینهام خراش انداخته، این یادآوری برای من کافی است.
هوش مصنوعی: وقتی چهرهای با روحیه تند و محترم را میبینم، نمیتوانم از دیدن او دست بردارم؛ زیرا هر نگاهی به او، مملو از زیباییهایش و تأثیرات شگرفی است که برمیانگیزد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دل من دست بازی می کند هر لحظه با مویش
معاذالله که گر ناگه ببیند چشم بدخویش
گهی کز در برون آید به عیاری و رعنایی
زهی تاراج جان و دل به هر سو کاوفتد هویش
گرفته آتش اندر جان و می سوزد همه مستی
[...]
از آن چون شمع میسوزد دلم در شام گیسویش
که جانها سجده میآرند در محراب ابرویش
سواد خال او دارم به جای نور در دیده
مباد از چشم من خالی، خیال خال هندویش
صبا میبرد با ضعفی قوی پیغام ما امشب
[...]
مرا از روی هر دلبر تجلی میکند رویش
نه از یکسوش می بینم که میبینم ز هر سویش
کشد هر دم مرا سویی کمند زلف مه رویی
که اندر هر سر موئی نمیبینم بجز مویش
ندانم چشم جادویش چو افسون خواند بر چشمم
[...]
نمیخواهد که دست کس رسد بر طاق ابرویش
بود پیوسته آن ابرو بلند از تندی خویش
چنین در خاک و خون افتاده ام مگذرا ای همدم
که میترسم بخون من کشد تهمت سگ کویش
پی تسکین دل خواهم نشینم پهلویش لیکن
[...]
بکویش می روم بهر تماشای مه رویش
تماشاییست از رسواییم امروز در کویش
ندارم تاب تیر غمزهای آن کمان ابرو
مگر سویم بتندی ننگرد تا بنگرم سویش
چه حاجت با رقیبان دگر در منع من او را
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.