گنجور

 
قدسی مشهدی

مبادا کام جان از عیش، تا کام از الم گیرد

فسون عافیت بر دل مخوان، تا خو به غم گیرد

برون آ نیمشب از خانه، تا عالم شود روشن

کسی تا کی سراغ آفتاب از صبحدم گیرد؟

جفا خواهد که از طبع تو آیین جفا جوید

ستم خواهد که از خوی تو تعلیم ستم گیرد

نمی‌دانم که کرد این راه، سر، دانم که هر گامی

ز شوق زخم خارم، دیده پیشی بر قدم گیرد

نهم بر نقش پای خویش دایم دیده در کویش

که شاید رفته‌رفته دیده‌ام جای قدم گیرد

بود کوتاه از دامان مستی دست روشندل

برآرد از دل خود زنگ، چون آیینه نم گیرد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیرخسرو دهلوی

بسند است آنکه زلف بناگوشت علم گیرد

مفرما عارض چون سیم را کز خط حشم گیرد

چو سبزه خویش را خط تو خواند جای آن دارد

که گل از خنده بر خاک افتد و غنچه شکم گیرد

پس از ماهیت می بینم، مه من کج مکن ابرو

[...]

امیرعلیشیر نوایی

خوش آن رندی که از دوران دلش چون زنگ غم گیرد

سفال میکده بر کف به جای جام جم گیرد

چو ساقی از پی ساغر گزک هم لب بلب بخشد

من دیوانه میخواهم که ساغر دم به دم گیرد

شود چون عاشق و می نوشد از من خوارتر بینی

[...]

بابافغانی

معلم چون به تعلیم خط از دستش قلم گیرد

خط او بیند و تعلیم از آن مشگین رقم گیرد

ستم گویند هر کس از معلم یاد می گیرد

معلم آید و زان شوخ تعلیم ستم گیرد

چنین افسانه ی خوش که دل گفت از دهان او

[...]

فضولی

چو مشاطه بدست آن چین زلف خم بخم گیرد

بچین از رشک دستش نافه را درد شکم گیرد

بیاد بوی زلفش جان من تا کی ز تن شبها

برون آید سر راه نسیم صبحدم گیرد

قلم گیرد روان از بیم خجلت دست صورتگر

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از فضولی
عرفی

برهمن کی ره اسلام از بیم و ستم گیرد

بهل تا سوی دیر آید، اجازت از صنم گیرد

طواف کعبه کردم با دل پر آتش و ترسم

که ناگه شعله در بال مرغان حرم گیرد

اگر آزاد گردد دل ز سوز آتش دوزخ

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه