جهان ملک خاتون » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱
نه توان پیشِ تو آمد نه تو آیی بر ما
کیست پیغامرسان من و تو غیر صبا؟
بیش از این طاقتِ بارِ شبِ هجرانم نیست
ای عزیز از سر لطفت ز در بنده درآ
بندهٔ خستهٔ بیچاره به وصلت بنواز
[...]
جهان ملک خاتون » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴
من دلداده ندارم به غم عشق دوا
چارهٔ درد من خسته بجو بهر خدا
من سودازده در عشق تو سرگردانم
همچو زلف تو به گرد رخ تو بی سر و پا
زآنکه آمد ز غم عشق تو جانم بر لب
[...]
جهان ملک خاتون » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲
دیده در آب روان و لب کشتست مرا
با رخ دوست جهان باغ بهشتست مرا
ترک جوی و لب دلجوی نمییارم گفت
چه توان کرد چو این طبع و سرشتست مرا
سرگذشتم ز غمت دوش ندانی که چه بود
[...]
جهان ملک خاتون » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳
تا که دل مایل آن سرو روانست مرا
خون دل در غمش از دیده روانست مرا
گرچه برگشت و جفا کرد و به هیچم بفروخت
چه توان کرد که او روح و روانست مرا
همه را دوستی و مهر به دل میباشد
[...]
جهان ملک خاتون » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵
گر چه کردی تو به یک بار فراموش مرا
نرود یاد تو از خاطر مدهوش مرا
از خدا دولت وصلت به دعا میخواهم
تا کشی رغم بداندیش در آغوش مرا
زهر و تریاک و گل و خار به هم بنهادند
[...]
جهان ملک خاتون » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۳
گفتم آن ترک جفا جو نکند هیچ وفا
نکند با دل سرگشتهٔ ما غیر جفا
چون همه کار جهان، بنده به کامش خواهد
از چه رو مینکند کام دل خسته روا
ما نهادیم سری در قدمت سرو روان
[...]
جهان ملک خاتون » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۴
جز شب وصل تو جانا که کند چارهٔ ما
خود نگویی چه کند خستهٔ بیچارهٔ ما
مدّتی تا دل سرگشته به عالم گشتهست
تا چه شد حال دل خستهٔ آوارهٔ ما
اینچنین خستهروان کز غم هجر تو منم
[...]
جهان ملک خاتون » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۵
عشقبازیست کنون با رخ تو پیشهٔ ما
از سر لطف نگارا بکن اندیشهٔ ما
رهروان ره عشقیم و بیابان فراق
از لب لعل خدا را تو بده توشهٔ ما
ماه شبگرد من آن جان جهان پیمایم
[...]
جهان ملک خاتون » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۶
دلبر سنگ دلِ شوخِ جفاپیشهٔ ما
نگذرد بر دل سنگین تو اندیشهٔ ما
شب هجرانت درازست و چو زلفت تاریک
ننهادی بجز از خون جگر توشهٔ ما
بیخ مهر رخ ما گرچه ز دل برکندی
[...]
جهان ملک خاتون » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۲
صنما سنگ دلا سرو قدا مه رویا
دلبرا حوروَشا لاله رخا گل بویا
شیوه از چشم تو آموخت مگر نرگس مست
روشنی از تو ربودهست مه و خور گویا
مشک در نافهٔ آهوی ختن پندارم
[...]
جهان ملک خاتون » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۳
بیش از این سر ز من بی دل و بیهوش متاب
بی دلی را ز ره لطف و کرامت دریاب
خواب در دیدهٔ بی خواب خوشم میآید
به خیالی که توان دید خیال تو به خواب
مردم دیدهٔ ما غرقه به آب غم تست
[...]
جهان ملک خاتون » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۷
چون مرا هر دو جهان از تو به کامست امشب
پای مرغ شب وصل تو به دامست امشب
گر کنم سر به فدای شب وصلت چه شود
چون دلم را سر زلف تو مقامست امشب
گرچه آن ماه تمامم ز لبش کام نداد
[...]
جهان ملک خاتون » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۹
جان اگر هست یقین درخورت ای آب حیات
ای دو صد جان و جهان باد فدای کف پات
دل ز ما بردی و جان نیز طلب میداری
گر کنی میل بدین خیر چه به زین درجات
گر گرفتار شب ظلمت هجران شدهام
[...]
جهان ملک خاتون » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۸
بر منت ای دل و دین این همه بیداد چراست
و این همه جور و جفا راست بگو تا ز چه خاست
دل من خواست که تا شرح غمت عرضه دهد
چه کنم با که بگویم مگر این کار صباست
تا کند حال دلم عرضه بدان سنگین دل
[...]
جهان ملک خاتون » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۴
سرو در باغ به بالای تو میماند راست
مه ده چار ز شرم رخ تو در کم و کاست
آفتاب از رخ زیبای تو خجلت زده است
زآنکه او روشنی از روی تواَش باید خواست
در چمن چون بخرامید قد رعنایت
[...]
جهان ملک خاتون » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۶
ز هوای سر زلف تو، دلم پر سوداست
وز خیال رخ تو، دیدهٔ جان خون پیماست
هوس وصل تو دارد دل سرگشتهٔ من
سر در این سر شود ای دوست! که اندیشهٔ ماست
زلفت از باد هوا زود پریشان گردد
[...]
جهان ملک خاتون » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۷
هرکه را نیست ز جانان خبری بی خبر است
غیر یاد غم آن دوست همه دردسر است
دل که با یاد تو همراه نباشد چه کنم
نظری کن به دل خسته که جای نظر است
هیچ دانی که بد و نیک نماند بر جای
[...]
جهان ملک خاتون » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۸
هر زمان بار جهان بر دل ما بیشتر است
وز سر تیغ فلک خاطر ما ریشتر است
گرچه دارم دل ریشی ز جفاهای فلک
هم رسد بر دلم آنجا که سری نیشتر است
با رقیب ارچه تواضع کنم و دل گرمی
[...]
جهان ملک خاتون » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۰
مانی قدرت او در دو جهان نقّاش است
او به صورتگری نقش جهانی فاش است
طوطی طبع من خسته ز دریای وجود
به ثنای در توحید تو بس در پاش است
متنفّس نشود از در لطفش نومید
[...]
جهان ملک خاتون » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۰
آن چه زلفست که از آتش دل در تابست
وآن چه چشمست که چون نرگس تو در خوابست
«آن نه زلفست و بنا گوش که روزست و شبست»
یا نه ای دوست که نیلوفرِ تر در آبست
آتشی از لب لعلم به دل و جان زدهای
[...]
