گنجور

 
جهان ملک خاتون

جز شب وصل تو جانا که کند چارهٔ ما

خود نگویی چه کند خستهٔ بیچارهٔ ما

مدّتی تا دل سرگشته به عالم گشتست

تا چه شد حال دل خستهٔ آوارهٔ ما

این چنین خسته‌روان کز غم هجر تو منم

هم مگر شربت وصل تو کند چارهٔ ما

گفتم ای دوست به وصلم ننوازی گفتا

چه کنم نرم نگشتست دل خارهٔ ما

دل به من گفت برو زلف سمن‌ساش بگیر

گفتم ای دل چه کنم نیست بدان یارهٔ ما

از غمم جان به لب آمد ز جهان سیر شدم

که ندارد به جز از غم دل غمخوارهٔ ما

شکر الطاف تو ای دوست نمی‌یارم گفت

چه نکردست بگو لطف تو دربارهٔ ما