گنجور

 
جهان ملک خاتون

بیش از این سر ز من بی دل و بیهوش متاب

بی دلی را ز ره لطف و کرامت دریاب

خواب در دیده ی بی خواب خوشم می آید

به خیالی که توان دید خیال تو به خواب

مردم دیده ی ما غرقه به آب غم تست

چند گیرد غم عشقت سر مردم در آب

گر شبی خیل خیال تو بود مهمانم

رهر دم از دیده شراب آرم و از سینه کباب

گفتم از روی محّبت که زمانی بنشین

مرو ای نور دو چشمم چو سر زلف به تاب

گل نو دیدم و گفتم که مگر عارض تست

حمل بر آب کند تشنه ی بیچاره سراب

دلبرا گر لب لعلت به لب جام نهی

از حیا آب شود پیش لبت لعل مذاب

گل، رخ خوب تو را دید و فرو ریخت ز شرم

راست ماننده ی کتّان ز فروغ مهتاب

چشم جادوی تو دیدم دلم از دست برفت

آه از آن نرگس مستت که جهان کرد خراب