گنجور

 
جهان ملک خاتون

گفتم آن ترک جفا جو نکند هیچ وفا

نکند با دل سرگشته ی ما غیر جفا

چون همه کار جهان، بنده به کامش خواهد

از چه رو می نکند کام دل خسته روا

ما نهادیم سری در قدمت سرو روان

راست گو از چه کشی ای دل و دین سر تو ز ما

بگذشتی و زدی آتش مهری به دلم

آن نه بالاست که هست او به دل خسته بلا

پادشاهی به جهان از کرمت کم نشود

گر کنی از سر لطفت نظری سوی گدا

گر تو را با من بیچاره ی مسکین جنگست

چه کنم با تو که ما سر صلحست و صفا

نام مشک ختنی برد زبانم گویی

بوی زلف تو شنیدم همه از باد صبا

دوش در ماه رخ او نظری می کردم

چون بدیدم به مه ای دوست کجا تا به کجا

من به ظلمات شب هجر تو تا کی باشم

بی رخ دوست نباشد به جهان نور و ضیا