گنجور

 
۱
۲
۳
۹
 

ساغر کنگاوری » غزلیات » شمارهٔ ۱

 

صفای باده روشن می‌کند آیینه دل‌ها

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها

به پیران کهن ده زآن می عقل آفرین ساقی

که ذوق عشق و مستی را نمی‌دانند جاهل‌ها

سراسر دردسر خیزد ز سودای خردمندان

[...]

۱۲ بیت
ساغر کنگاوری
 

ساغر کنگاوری » غزلیات » شمارهٔ ۲

 

ساقی بیار باده که افتاده‌ایم ما

افتاده‌ایم و منتظر باده‌ایم ما

بنیاد ما نه عشق تو امروز می‌کنند

بس خانمان به باد فنا داده‌ایم ما

دوریم از مشایخ و رنگ و ریایشان

[...]

۹ بیت
ساغر کنگاوری
 

ساغر کنگاوری » غزلیات » شمارهٔ ۳

 

گه سوی کعبه گاه به دیر است رو مرا

شوق لقای دوست کشد کو به کو مرا

آسوده از طلب ننشینم به راه عشق

تا قوتی‌ست در قدم جست‌وجو مرا

من آرزوی وصل تو دارم تمام عمر

[...]

۱۲ بیت
ساغر کنگاوری
 

ساغر کنگاوری » غزلیات » شمارهٔ ۴

 

ساغر ز یمن پیرمغان زد پیاله را

زد بر پیاله طاعت هفتاد ساله را

جام مراد قسمت هر باده‌خوار نیست

کمتر سزاست حوصله این نواله را

در عاشقی بسوز و به خون جگر بساز

[...]

۸ بیت
ساغر کنگاوری
 

ساغر کنگاوری » غزلیات » شمارهٔ ۵

 

ساقی بده ز ساغر زرین شراب را

در دور مه به جلوه درآر آفتاب را

ساغر به دست گیر و بکش خنجر از نیام

بگشا در کرشمه و ناز و عتاب را

ساقی بیا و مجمره روشن ز عود کن

[...]

۶ بیت
ساغر کنگاوری
 

ساغر کنگاوری » غزلیات » شمارهٔ ۶

 

طومار عمر چند کنم سال و ماه را

کو باده تا به عرش زنم بارگاه را

ساقی بیا که مانده به زندان حیرتم

دور فلک ز شش جهتم بسته راه را

بر ساغر بلور می لعل‌فام ریز

[...]

۱۱ بیت
ساغر کنگاوری
 

ساغر کنگاوری » غزلیات » شمارهٔ ۷

 

دلی به دام بلای تو مبتلاست مرا

چه مبتلای بلادل که خود بلاست مرا

سرم چو کوی به چوگان یار و حیرانم

دگر ز عشق ندانم به سر چه‌هاست مرا

به مدعا نرسم ای جهان جان به جهان

[...]

۱۱ بیت
ساغر کنگاوری
 

ساغر کنگاوری » غزلیات » شمارهٔ ۸

 

خدا را تا به کی در سینه دارم درد پنهان را

به تنگ آمد دل آخر چاک خواهم زد گریبان را

از آن زلف مسلسل قصه سرکرده‌ام امشب

ز تو آشفته خواهم کرد دل‌های پریشان را

به صافی طینتی بگشا نظر در پاکی دل بین

[...]

۸ بیت
ساغر کنگاوری
 

ساغر کنگاوری » غزلیات » شمارهٔ ۹

 

به عشقت شد مرا راز دل از اشک نهان پیدا

مبادا راز کس یا رب چو من اندر جهان پیدا

گهی گل آشکارا و گهی سرو روان پیدا

چه باغ است این که در وی نیست یا رب باغبان پیدا

هزاران کشته خونین کفن از هر طرف لیکن

[...]

۹ بیت
ساغر کنگاوری
 

ساغر کنگاوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۰

 

دی آمدم به کوی تو دیدم رقیب را

رشکم ز کف گرفت عنان شکیب را

خون ریختن به کعبه نبودی اگر حرام را

می‌ریختم به کوی تو خون رقیب را

صد سامری به یک نظر از راه می‌برند

[...]

۱۰ بیت
ساغر کنگاوری
 

ساغر کنگاوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۱

 

این شه‌سوار کیست که آید به فر و زیب

چندین هزار جان و دلش دست در رکیب

باز آن نگار ماه‌رخ از عشق روی کیست

چون گل دریده پیرهن و چاک کرده جیب

تا کی شکایت ای دل بی‌درد از حبیب

[...]

۱۲ بیت
ساغر کنگاوری
 

ساغر کنگاوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲

 

زهی ز تابش حسن تو مهر و مه در تاب

مثال روی تو چشم فلک ندیده به خواب

چه داغ‌هاست ز خالت به قلب‌های فگار

چه سوز‌هاست ز عشقت به سینه های کباب

به عهد حسن رخت بخت عاشقان بیدار

[...]

۱۱ بیت
ساغر کنگاوری
 

ساغر کنگاوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳

 

هر مشکلی که روی دهد مستی توان شکیب

بسیار مشکل است شکیب از رخ حبیب

دور از توام نمانده به دل طاقت و شکیب

باز آ که می‌کشد غم هجرانم عنقریب

فرخنده وقت کز تو رسد مژده وصال

[...]

۱۳ بیت
ساغر کنگاوری
 

ساغر کنگاوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۴

 

کنون که فصل بهار است وصل یار طلب

به وصل یار مراد خود از بهار طلب

کمین گشاده بهار از کمان قوس تو نیز

خم کمند ز گیسوی تابدار طلب

به کام خویش گر از دوست آرزو طلبی

[...]

۹ بیت
ساغر کنگاوری
 

ساغر کنگاوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۵

 

دل که مایل به جفای تو نباشد دل نیست

ای دریغا ز جفایی که دلت مایل نیست

رستگاری نبود رستنم از ورطه عشق

شاد از آنم که به دریای غمت ساحل نیست

همه شهر برآنند که من مجنونم

[...]

۱۱ بیت
ساغر کنگاوری
 

ساغر کنگاوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۶

 

رهرو عشق مگر سالک آگاهی نیست

ور نه از دیر مغان تا به حرم راهی نیست

خالی از مومن و ترسا نبود حلقه عشق

اندر این سلسله از هیچکس اکراهی نیست

آن نه میخانه و مسجد که زیادت طلبی

[...]

۹ بیت
ساغر کنگاوری
 

ساغر کنگاوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۷

 

خادم میخانه‌ام مرید خرابات

خازن گنج نهان و سر سماوات

مست می عشقم و ز دولت مستی

می‌رسدم تا به عرش فرق مباهات

هین که شناسی در آسمان و زمینم

[...]

۱۳ بیت
ساغر کنگاوری
 

ساغر کنگاوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۸

 

شورش عشق چو از زلف و رخ جانان است

عشق می‌ورزم اگر کفر و اگر ایمان است

یار یک بوسه ز شهد لبش از سوخته کان

گر به صد جان بفروشد به خریداران است

در فراق رخت احوال دل زار مپرس

[...]

۱۰ بیت
ساغر کنگاوری
 

ساغر کنگاوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۹

 

ای دریغا که مرا عمر به افسانه گذشت

صبح در فکر می و شام به میخانه گذشت

خبر از دوست نپرسیدم و اوقات عزیز

همه در صحبت بیهوده بیگانه گذشت

مرد حق را غم دنیا نبود دام طریق

[...]

۱۲ بیت
ساغر کنگاوری
 

ساغر کنگاوری » غزلیات » شمارهٔ ۲۰

 

هر دم از تیر فلک زخم دلم تازه‌تر است

تا چه بازم به سر از سر قضا و قدر است

نه منم بی‌خبر از پرده تقدیر قضا

آنکه دارد خبر از هردو جهان بی‌خبر است

بر زمین می‌نگرم از همه حیرت زده است

[...]

۱۴ بیت
ساغر کنگاوری
 
 
۱
۲
۳
۹
 
تعداد کل نتایج: ۱۶۵