گنجور

 
ساغر کنگاوری

دل که مایل به جفای تو نباشد دل نیست

ای دریغا ز جفایی که دلت مایل نیست

رستگاری نبود رستنم از ورطه عشق

شاد از آنم که به دریای غمت ساحل نیست

همه شهر برآنند که من مجنونم

من برآنم که در این شهر یکی عاقل نیست

عقل در پرده زند راه خیالم لیکن

عشق داند که میان من و او حایل نیست

محفلی نیست که عشق من و حسن رخ دوست

باعث گرمی هنگامه آن محفل نیست

حاصل ما همه حسرت شد از این کشت امید

چه کنم نخل وفا را به جز این حاصل نیست

مشکل این است که عشقت حذر از جان دارد

ور نه در عشق تو جان دادن من مشکل نیست

تو پریزاده مگر خلقت دیگر داری

این همه حسن و لطافت که در آب و گل نیست

نام من محو شد از دفتر هستی و هنوز

نقش زیبای تو از لوح دلم زایل نیست

غافل آن کس که به تدبیر عمل می‌کوشد

هوشیار آن که ز تقدیر قضا غافل نیست

ساغر افتد گذرت گر به نهانخانه عشق

خوش بیاسای که نیکوتر از آن منزل نیست