گنجور

 
ساغر کنگاوری

شورش عشق چو از زلف و رخ جانان است

عشق می‌ورزم اگر کفر و اگر ایمان است

یار یک بوسه ز شهد لبش از سوخته کان

گر به صد جان بفروشد به خریداران است

در فراق رخت احوال دل زار مپرس

خانه‌ای را که تو دیدی ز غمت ویران است

اشک و آهم به هم آمیخته از غم ساقی

کشتی باده بیاور که گه طوفان است

شعله از خرمن افلاک برآرد روزی

شرر آتش عشقی که مرا در جان است

مشکل این است که عشقت حذر از جان دارد

ور نه در عشق تو جان دادن من آسان است

زاهد از خرقه تزویر تو من بیزارم

عین کفر است مرا آنچه تو را ایمان است

من و تقوی و تو و رندی و مستی هیهات

این محال است و اگر گفته کسی بهتان است

راهرو را نبود دیر و حرم دام طریق

کفر و دین در بر مردان خدا یکسان است

نوبهار است و حریفان همه خندان چون گل

ساغر از عشق تو گه زار و گهی گریان است