کنون که فصل بهار است وصل یار طلب
به وصل یار مراد خود از بهار طلب
کمین گشاده بهار از کمان قوس تو نیز
خم کمند ز گیسوی تابدار طلب
به کام خویش گر از دوست آرزو طلبی
دل شکسته و جان و تن فگار طلب
به راه عشق قدم گر نهی به صدق ای شیخ
مدد ز همت رندان بادهخوار طلب
شبی اگر به خرابات عشق مست شوی
سحر ز پیر مغان چاره خمار طلب
غبار خاک ره یار توتیاست برو
جلای دیده دل را از آن غبار طلب
به گرد خانه عقل از فریب غیر مگرد
طواف کعبه عشق از دیار یار طلب
ز مردمان فرومایه کام لطف مخواه
عنایت و کرم از فضل کردگار طلب
به فصل گل غم دل گر تو را بود ساغر
علاج او ز می صاف و خوشگوار طلب


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.