گنجور

 
ساغر کنگاوری

صفای باده روشن می‌کند آیینه دل‌ها

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها

به پیران کهن ده زآن می عقل آفرین ساقی

که ذوق عشق و مستی را نمی‌دانند جاهل‌ها

سراسر دردسر خیزد ز سودای خردمندان

برو مجنون بشو عاقل که مجنونند عاقل‌ها

خم ابروی جانان است این یا قبله جان‌ها

حریم کوی دلدار است این یا کعبه دل‌ها

نسیم صبح‌دم الفت به بیداران همی دارد

ز فیض آستان قرب محرومند غافل‌ها

ز سوز عشق اندر خلوت دل مشعل‌افروزم

نه چون پروانه‌ام آتش به جان از شمع محفل‌ها

گرفتارم به دام صیدکش صیاد بی‌رحمی

که نگشاید پس از کشتن هم از کین بند بسمل‌ها

به سودای در یکتا زدم خود را به دریایی

که کشتی‌هاست در وی مانده سرگردان ساحل‌ها

ز صحرای عدم تا ملک هستی یک قدم دیدم

ولی در هر قدم از وادی عشق است منزل‌ها

جرس هر دم در این وادی به پیر کاروان گوید

که این ره نیست بر مقصد نگه‌دارید محمل‌ها

هوای صبح و هنگام صبوح افسرده دل مستان

اگر ساقی مدد فرماید آسان است مشکل‌ها

قرین مطرب و می باش و قول اهل دل بشنو

ز واعظ دور شو ساغر که او دور است از دل‌ها