هر دم از تیر فلک زخم دلم تازهتر است
تا چه بازم به سر از سر قضا و قدر است
نه منم بیخبر از پرده تقدیر قضا
آنکه دارد خبر از هردو جهان بیخبر است
بر زمین مینگرم از همه حیرت زده است
آسمان مینگرم از همه سرگشتهتر است
سر سودای توام سر سویدای دل است
شور و غوغای توام نکته مکنون سر است
این همه ناز نکویان و نیاز عشاق
نه ز رفتار سپهر و نه دور قمر است
اینقدر هست که روز ازل از خوان مراد
قسمت عاشق دل سوخته خون جگر است
نازینی که بود غافل از اول ز وفا
عاشقان کشته اویند که بیدادگر است
آه از آن باغ وفایی که بهاران در وی
هر درختی که نشاندیم کنون بیثمر است
گذرد آهم از افلاک و به ماهم نرسد
آه از آن آه که جانکاه ولی بیاثر است
حال آشفتگیم بین که بر او میخندد
دل که در زلف تو از زلف تو آشفتهتر است
نظر از هردو جهان بندد اگر عین رواست
هر که منظور نکومنظرش اندر نظر است
بوی جان آورد از منزل جانان ما را
نفس عیسوی انفاس نسیم سحر است
تا به مقصد برسی بیخطر از وادی عشق
به رهی رو که در او از کف پایی اثر است
ساغری نوش کن از دست خراباتی عشق
تا بدانی که چه اسرار در این پردهدر است


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.