گنجور

 
ساغر کنگاوری

ساقی بیار باده که افتاده‌ایم ما

افتاده‌ایم و منتظر باده‌ایم ما

بنیاد ما نه عشق تو امروز می‌کنند

بس خانمان به باد فنا داده‌ایم ما

دوریم از مشایخ و رنگ و ریایشان

از نقش ساده وز همه آزاده‌ایم ما

رندیم و باده‌خوار و گرفتار عشق یار

فارغ ز قید مسجد و سجاده‌ایم ما

محکم بنا که سیل فنایش نمی‌کند

بنیاد عاشقی‌ست که بنهاده‌ایم ما

آهی کشیده‌ایم سحرگه ز سوز دل

دودی به سوی چرخ فرستاده‌ایم ما

باز آ که منتظر به رهت نقد جان به کف

بهر نثار مقدمت ایستاده‌ایم ما

یا رب ز هر چه جز تو بود چشم بسته‌ایم

دست امید سودی تو بگشاده‌ایم ما

آخر کنند از گل ما ساغر و سبو

کاول ز خاک میکده‌ها زاده‌ایم ما