ای دریغا که مرا عمر به افسانه گذشت
صبح در فکر می و شام به میخانه گذشت
خبر از دوست نپرسیدم و اوقات عزیز
همه در صحبت بیهوده بیگانه گذشت
مرد حق را غم دنیا نبود دام طریق
مرغ در دام کی افتاد چو از دانه گذشت
از سر هر مرحله پر خطر وادی عشق
عاقل اندیشه همیکرد که دیوانه گذشت
ای خوش آن عمر که در کوی خرابات مغان
با می و مطرب و ساقی و پیمانه گذشت
بگذر از روز قیامت که مرا یوم حساب
روزگاری است که دور از رخ جانانه گذشت
شمع رخساره برافروز که از آتش عشق
من بسوزم پس از این نوبت پروانه گذشت
گر به یغمای دلم خیل غمت تاخت چه غم
لشکری بود که از منزل ویرانه گذشت
یک سر از بیخ بیانداخت و ز بنیاد بکند
در غمت سیل سرشکم که به هر خانه گذشت
چه غم از آفت برق ستم و باد خزان
بلبلی را که ز خار و خس کاشانه گذشت
بالله این دامگه حادثه دامنگیر است
مرد آن است کز این مرحله مردانه گذشت
لاف سرمستی و عشق است که مستانه زند
ساغر امروز مگر بر در میخانه گذشت


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.