گنجور

 
ساغر کنگاوری

ای دریغا که مرا عمر به افسانه گذشت

صبح در فکر می و شام به میخانه گذشت

خبر از دوست نپرسیدم و اوقات عزیز

همه در صحبت بیهوده بیگانه گذشت

مرد حق را غم دنیا نبود دام طریق

مرغ در دام کی افتاد چو از دانه گذشت

از سر هر مرحله پر خطر وادی عشق

عاقل اندیشه همی‌کرد که دیوانه گذشت

ای خوش آن عمر که در کوی خرابات مغان

با می و مطرب و ساقی و پیمانه گذشت

بگذر از روز قیامت که مرا یوم حساب

روزگاری است که دور از رخ جانانه گذشت

شمع رخساره برافروز که از آتش عشق

من بسوزم پس از این نوبت پروانه گذشت

گر به یغمای دلم خیل غمت تاخت چه غم

لشکری بود که از منزل ویرانه گذشت

یک سر از بیخ بیانداخت و ز بنیاد بکند

در غمت سیل سرشکم که به هر خانه گذشت

چه غم از آفت برق ستم و باد خزان

بلبلی را که ز خار و خس کاشانه گذشت

بالله این دامگه حادثه دامن‌گیر است

مرد آن است کز این مرحله مردانه گذشت

لاف سرمستی و عشق است که مستانه زند

ساغر امروز مگر بر در میخانه گذشت

 
 
گوهر
صائب

از سر خرده جان، سخت دلیرانه گذشت

آفرین باد به پروانه که مردانه گذشت

در شبستان جان عمر گرانمایه دل

هر چه در خواب نشد صرف به افسانه گذشت

لرزه افتاد به شمع از اثر یکرنگی

[...]

اسیر شهرستانی

حرف شمع رخ او دوش در این خانه گذشت

آتش رشک چو آب از سر پروانه گذشت

شکوه کفر است از او گرنه بیان می کردم

کاشنایی زمن امروز چو بیگانه گذشت

تیره آن بزم که بی شمع رخ ساقی بود

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه