گنجور

 
عطار

چون نظر بر روی جانان اوفتاد

آتشی در خرمن جان اوفتاد

روی جان دیگر نبیند تا ابد

هر که او در بند جانان اوفتاد

ذره‌ای خورشید رویش شد پدید

ولوله در جن و انسان اوفتاد

جان انس از شوق او آتش گرفت

پس از آنجا در دل جان اوفتاد

کرد تاوان بی‌رخ او آفتاب

لاجرم در قید تاوان اوفتاد

هر که مویی سرکشید از عشق او

بی سر آنجا چون گریبان اوفتاد

هر کجا نقش نگاری پای بست

تا ابد در دست رضوان اوفتاد

وانکه را رنگی و بویی راه زد

در حجاب سخت خذلان اوفتاد

چون وصالش دانه‌ای بر دام بست

مرغ دل در دام هجران اوفتاد

بی سر و بن دید عاشق راه او

بی سر و بن در بیابان اوفتاد

راز عشقش عالمی بی منتهاست

ظن مبر کین کار آسان اوفتاد

تا به کلی بر نخیزی از دو کون

محرم این راز نتوان اوفتاد

چون رهی بس دور و بس دشوار بود

لاجرم عطار حیران اوفتاد