خلیل شفیعی در ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۸ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۲۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹:
نگاه اول :
*شرح مختصر غزل ۲۲۹*بخت از دهانِ دوست نشانم نمیدهد
دولت خبر ز رازِ نهانم نمیدهد*واژه ها* :
بخت: شانس و اقبال
دولت: سعادت و کامیابی
نهان: پنهانی*شرح* :
اقبال و سعادت به من اجازهی درک و دستیابی به لطف و کلام معشوق را نمیدهد و مرا از کشف اسرار عشق محروم کرده است.☘️☘️☘️
از بهرِ بوسهای ز لبش جان همیدهم
اینم همیسِتانَد و آنم نمیدهد*واژه :*
ستاند: میگیرد
*آرایه* :
تضاد: ستاندن (گرفتن) و ندادن*شرح* :
برای دستیابی به یک بوسه از لب معشوق، حتی جان خود را فدا میکنم، اما او جان مرا میگیرد و بوسه نمیدهد.☘️☘️☘️
مُردم در این فِراق و در آن پرده راه نیست
یا هست و پرده دار نشانم نمیدهد*واژه ها* :
فراق: دوری
پرده: حجاب و فاصله
پردهدار: نگهبان پرده یا رازدار*آرایهها* :
تضاد: پردهدار و نشان دادن
استعاره: پرده استعاره مانع*شرح* :
از شدت دوری معشوق در حال جان دادن هستم و نمیتوانم به وصال او برسم؛ شاید راهی وجود دارد، اما پردهدار آن را از من پنهان کرده است.☘️☘️☘️
زلفش کشید بادِ صبا چرخِ سِفله بین
کانجا مجالِ بادِ وَزانَم نمیدهد*واژه ها* :
زلف: موی یار
باد صبا: نسیم خوشبوی صبحگاهی
چرخ سفله: روزگار پست و بیوفا
وازان: وزنده، در حرکت*شرح* :
باد صبا زلف معشوق را نوازش کرده، اما روزگار پست و بیوفا این فرصت را به من نمیدهد که مانند نسیم به معشوق نزدیک شوم.☘️☘️☘️
چندان که بر کنار چو پرگار میشدم
دوران چو نقطه رَه به میانم نمیدهد*آرایهها* :
تشبیه: شاعر خود را به پرگار تشبیه کرده استتمثیل: بیان دشواری وصال با مثالی از پرگار و نقطه
*شرح* :
هرچقدر تلاش میکنم که مانند پرگار به مرکز (وصال معشوق) نزدیک شوم، روزگار مانع میشود و اجازه نمیدهد به هدف برسم.☘️☘️☘️
شِکَّر به صبر دست دهد عاقبت ولی
بدعهدیِ زمانه زمانم نمیدهد*آرایه*
مراعات نظیر: شکر، صبر، زمان*شرح* :
هرچند صبر میتواند در نهایت منجر به کامیابی شود، اما بیوفایی روزگار باعث میشود زمان کافی برای رسیدن به این نتیجه نداشته باشم.☘️☘️☘️
گفتم رَوَم به خواب و ببینم جمالِ دوست
حافظ ز آه و ناله امانم نمیدهد*واژه ها:*
جمال: زیبایی
امان: آسایش و راحتی*آرایه* :
تشخیص: نسبت دادن "امان ندادن" به آه و ناله*شرح* :
تصمیم گرفتم در خواب زیبایی معشوق را ببینم، اما اندوه و نالههای عاشقانه ی حافظ حتی این آرامش را نیز از من گرفته است.
*مفهوم کلی غزل:*
این غزل بیانگر فریاد عاشقی است که از دوری معشوق و بیوفایی روزگار رنج میبرد و با زبانی هنرمندانه، ناکامیهای خود را در مسیر عشق توصیف میکند.✅ خلیل شفیعی
بهمن ماه ۱۴۰۳
مهدی زارعی در ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۸ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۰۸ در پاسخ به Hamed Sadeqian دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی نوذر » بخش ۲:
درود بر شما
در ویکی پدیا آمده:
پَشَنگ در شاهنامه سه تن یا ممکن است بیش از سه تن باشد. پشنگ نخست برادرزاده فریدون و داماد ایرج است. پشنگ دوّم بانی و بنیانگذار کشور توران پس از تور است. پشنگ دیگر که سومین است معروف به شیده فرزند افراسیاب و نبیره پشنگ دوّم مؤسس سلطنت کشور توران است.
احمد نیکو در ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۷ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۲۹ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۱:
تا تن با ماست در مغاکیم همه
چون تن برود روان پاکیم همه
احمد نیکو در ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۷ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۲۷ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۲:
گلها چو به باغ جلوه را ساز کنند
وز غنچه نخست هفته ای ناز کنند
چون دیده به دیدار جهان باز کنند
از شرم رخت ریختن آغاز کنند
(رباعی شماره ۱۸۳ انوری )
احمد نیکو در ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۷ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۲۱:۵۶ دربارهٔ عطار » مختارنامه » باب چهل و چهارم: در قلندریات و خمریات » شمارهٔ ۴۸:
تا تن با ماست در مغاکیم همه
چون تن برود روان پاکیم همه
امین مروتی در ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۷ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۲۰:۳۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲۰:
شرح غزل شمارهٔ ۲۰۲۰(ای خدا این وصل را هجران مکن)
فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
محمدامین مروتی
این غزل صیغه دعایی دارد و مثل همه دعاهای مولانا شورانگیز و تاثیرگذار است.
ای خدا این وصل را هجران مکن
سرخوشان عشق را نالان مکن
خدایا عاشقان را از هم جدا مکن تا از فراق ننالند.
باغ جان را تازه و سرسبز دار
قصد این مستان و این بستان مکن
بگذار باغ جان و حالمان سرسبز و خوش باشد. مگذار این خوشی زائل شود.
چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن
خلق را مسکین و سرگردان مکن
این سرسبزی جانمان را دچار خزان مکن تا فقیر و بی برگ و بار و سرگشته نگردیم.
بر درختی کآشیان مرغ توست
شاخ مشکن، مرغ را پران مکن
بر درخت احسان و کرم تو آشیان ساخته ایم. ما را از این آشیانه آواره مکن.
جمع و شمع خویش را برهم مزن
دشمنان را کور کن، شادان مکن
جمع عاشقانی را که بر گرد شمع وجودت شادی می کنند، به هم مزن تا دشمن شاد نشویم.
گرچه دزدان خصم روز روشنند
آنچ میخواهد دل ایشان مکن
دزدان شب رو هستند ولی تو برغم خواست ایشان، به عالم روشنایی ببخش و بدانان فرصت دزدی مده.
کعبه اقبال این حلقه است و بس
کعبه امید را ویران مکن
حلقه دراویش، حلقه سعادت و کعبه امید ماست. این حلقه را از هم مگسل.
این طناب خیمه را برهم مزن
خیمه توست آخر ای سلطان مکن
طناب و قائمه این خیمه و این حلقه ی دوستان و عاشقان خود را حفظ کن تا از هم نپاشند.
نیست در عالم ز هجران تلختر
هرچه خواهی کن ولیکن آن مکن
خدایا هر کاری می کنی بکن ولی ما را دچار فراق مکن که برای عاشقان تلخ ترین چیز در دنیاست.
7 بهمن 1403
رزا آزاد در ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۷ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۲۰:۳۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۹:
آه از این دو بیت :
هر چه گفتیم جز حکایت دوست .... در همه عمر از آن پشیمانیم
سعدیا بی وجود صحبت یار .... همه عالم به هیچ نستانیم
انگار این بیت خلاصه تمام زندگی ماست ...
کاش سعدی صدای استاد شجریان رو می شنید که اونطور با سوز و گداز صداش میزد " سعدیا....."
واقعا که بزرگان همه باهم پیوند دارند...
نجفی در ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۷ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۱۹:۰۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۳:
ثوابت باشد ای دارای خرمن اگر رحمی کنی برخوشه چینی
چرا من باید با این بیت ده دقیقه اشک بریزم؟!
Ali Aghaei در ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۷ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۱۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵۵:
سلام، نمیدانم چرا دوستان دهان بندی را بصورت جدا از هم نمیگیرند، که خوردم از دهان بندی به معنای بند انگشتی (بسیار اندک) از این دریا و آنهم نه آب، بلکه کف روی آب، کفی افیون. من اینطور فهمیدم
مهسا آزادمنش در ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۷ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۰۹:۲۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰۹:
دربارهی این بیت که در ادامه آمدهاست ظرافتی کشف کردهام که دوست دارم اینجا به یادگار بماند:
گفتم: «ز کجایی تو؟»، تَسخر زد و گفت: ای جان!
نیمایم ز تُرکستان، نیمایم ز فَرغانه
فرغانه، شهریست در ازبکستان کنونی؛ ولی، پیشتر، عضوی از استان پهناور خراسان ایران بود. فرغانه گویا نمادی از خراسان است.
مولانای نازنین، خود اهل استان خراسان بود. البته در بلخ به دنیا آمده بود.
حال، مطلب جائی جالب میشود که توجه کنیم که شمس، اهل تبریز (ترکستان) است.
اینجا مولانا به این نکتهی ظریف اشاره دارند که چون عشق شمس در ایشان هست و ایشان از شخص شمس جدا نیستند، پس نیمی اهل خراسانند و نیمی اهل ترکستان. چون شمس ترک بود. و این موضوع، بینهایت لطیف است.
آریا محمّدیان در ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۷ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۰۹:۱۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱:
چه خوش گفت لسانالغیب که رحمت خدا بر او باد! «زاهد ظاهرپرست از کار ما آگاه نیست.»
هادی اسدی در ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۷ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۰۹:۱۴ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دهم در مناجات و ختم کتاب » بخش ۳ - حکایت بت پرست نیازمند:
درود و رحمت خدا بر سعدی ♥️
رضا از کرمان در ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۷ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۰۸:۲۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹۱:
درود
بامدرار به چه معنی است ؟ همچنین معنی کاسکست در بیت 32 چیست ؟
بابک چندم در ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۷ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۰۱:۴۵ در پاسخ به برمک دربارهٔ رودکی » مثنویها » ابیات به جا مانده از مثنوی بحر هزج » پاره ۲:
بسیار ممنون
کوروش در ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۷ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۴۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۳۵ - در بیان آنک ما سوی الله هر چیزی آکل و ماکولست همچون آن مرغی کی قصد صید ملخ میکرد و به صید ملخ مشغول میبود و غافل بود از باز گرسنه کی از پس قفای او قصد صید او داشت اکنون ای آدمی صیاد آکل از صیاد و آکل خود آمن مباش اگر چه نمیبینیش به نظر چشم به نظر دلیل و عبرتش میبین تا چشم نیز باز شدن:
امن ماکولان جذوب ماتمست
رو بدان درگاه کو لا یطعم است
یعنی چه
فرشیدورد در ۱۱ ماه قبل، شنبه ۶ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۲۱:۳۸ دربارهٔ خیام » ترانههای خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » درد زندگی [۲۵-۱۶] » رباعی ۱۹:
در شرح ترکیب داس سپهر به دید بنده منظور از داس ماه است که با هر بار نو شدن به شکل داس در می آید و خوشه ای از عمر میچیند
محمد حبیبی در ۱۱ ماه قبل، شنبه ۶ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۲۰:۰۸ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۸:
با درود
به نظر کلمه (درود) با کسر دال خوانده شود صحیح است زیرا خواندن به این شکل معنی درو کردن میدهد که با کشت تناسب دارد.
آرش پورعلیزاده در ۱۱ ماه قبل، شنبه ۶ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۱۶:۴۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۵:
سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات ... همین یک مصرع برای تکمیل رزومه ی هر شاعری کافی ست
امین مروتی در ۱۱ ماه قبل، شنبه ۶ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۲۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹۲:
شرح غزل شمارهٔ ۱۷۹۲ (این کیست این)
مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
محمدامین مروتی
این غزل نیز مراتب شوریدگی مولانا را در مواجهه با شمس و بیان احوال خود او در این مواجهه ست.
این کیست این این کیست این، این یوسف ثانی است این
خضر است و الیاس این مگر؟ یا آب حیوانی است این؟
مولانا با تکنیک بیانی یا آرایه ی "تجاهل العارفین" می پرسد این شمس واقعاً کیست که به زیبایی یوسف است و چون خضر و الیاس به من آب حیات می نوشاند؟
این باغ روحانی است این، یا بزم یزدانی است این؟
سرمه ی سپاهانی است این، یا نور سبحانی است این؟
مرا به گلستان معنا و بزم الهی برده و چشمانم را با سرمه ی اصفهان یا نور خداوند، نور معرفت بخشیده.
آن جان جان افزاست این، یا جنت المأواست این؟
ساقیّ خوب ماست این، یا باده جانی است این؟
این ساقی عزیز، از می معرفت و جان، جانم را رشد داده ،گویی در بهشتم ورد کرده است.
تُنگ شکر را ماند این، سودای سر را ماند این
آن سیمبر را ماند این، شادی و آسانی است این
شیرین زبان است و انسان را دیوانه می کند. تنش سفید است و آرامش و شادی می بخشد.
امروز مستیم ای پدر، توبه شکستیم ای پدر
از قحط رستیم ای پدر، امسال ارزانی است این
از نخوردن می توبه کردم. مثل کسی هستم که از قحطی نجات یافته و دچار فراوانی شده باشد.
ای مطرب داوود˚ دم! آتش بزن در رخت غم
بردار بانگ زیر و بم، کاین وقت سَرخوانی است این
ای مطرب خوش صدا تو نیز با شادی من همراهی کن و غم ها را از دلها بزدای که موقع شروع خواندن است.
مست و پریشان توام، موقوف فرمان توام
اسحاق قربان توام، این عید قربانی است این
از تو مستم و تابع امر توام. اگر می خواهی چون اسحاق در این عید و شادی، قربانی ام کن:
رستیم از خوف و رجا، عشق از کجا شرم از کجا؟
ای خاک بر شرم و حیا، هنگام پیشانی است این
عاشق از بیم و امید و شرم و حیا رها شده و به سوی معشوق پیش می رود. "پیشانی" ممکن است به معنی رفتن به سوی معشوق بدون خجالت کشیدن یا به معنی نوشته شدن سرنوشت بر پیشانی باشد. به نظرم وجه اول مقبول تر است.
گلهای سرخ و زرد بین، آشوب و بردابرد بین
در قعر دریا گرد بین، موسی عمرانی است این
این همه زیبایی را ببین. این همه آشوب و غوغای عاشقانه را بنگر. گویی موسی با عصایش، گَرد از ته دریای نیل بر آورده است.
هر جسم را جان می کند، جان را خدادان می کند
داور سلیمان می کند، یا حکم دیوانی است این؟
این عشق جسم را به جان و جان را آشنا با خدا می کند و داوری و قضاوت سلیمان یا خداوند را به عاشق می بخشد.
ای عشق! قلماشیت گو، از عیش و خوش باشیت گو
کس می نداند حرف تو، گویی که سریانی است این
ای عشق! هر چند کسی به زبان تو آشنا نیست ولی تو از ورای عقل و خوشباشی خودت برایمان بگو.
خورشید رخشان می رسد، مست و خرامان می رسد
با گوی و چوگان می رسد، سلطان میدانی است این
خورشید نمادی از معشوق است که آهسته و خرامان سیر می کند و چون یک چوگان باز، در میدان پهناور آسمان با سر عاشقان گوی بازی می کند.
هر جا یکی گویی بود، در حکم چوگان می دود
چون گوی شو بیدست و پا، هنگام وحدانی است این
گویی شوی بیدست و پا، چوگانِ او پایت شود
در پیش سلطان می دوی، کاین سیر ربانی است این
گوی زمانی به وحدت و سیر ربانی می رسد که دست و پا نداشته باشد و گرد و مدور باشد. یعنی زمانی که به دست و پایش اعتبار نبخشد و متکی نباشد، بلکه در گوی چوگان معشوق، به میل او حرکت نماید.
آن آب بازآمد به جو، بر سنگ زن اکنون سبو
سجده کن و چیزی مگو، کاین بزم سلطانی است این
دیگر نیازی به سبوی کوچک وجودت نداری، پس آن را بشکن. زیرا در این بزم شاهانه همه چیز فراوان است و آب فراوانی به جوی وجودت بازگشته.
6 بهمن 1403
خلیل شفیعی در ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۸ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۳۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹: