همیرضا در ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۲۶ در پاسخ به مهرناز دربارهٔ نظامی » خمسه » اسکندرنامه - بخش اول: شرفنامه » بخش ۲۶ - کشتن سرهنگان دارا را:
از اشکالات هوش مصنوعیه، انگشت اضافه و اعضای بدن اضافه توی تصویرسازیهاش به خاطر اشکال نرمافزاری دیده میشه.
دکتر صحافیان در ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۲۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰:
ای زیبای مغرور! که چون سرو میخرامی در برابرم، میدانی که عاشقان هر لحظه، به ناز تو صد نیاز دارند؟!
۲- چهره زیبایت پیوسته فرخنده باشد بر عاشقان! آری جامه ناز را از ازل بر قامت رعنای تو بریدهاند.
۳- به آنکه بوی موهای عنبرینت را میخواهد، بگو: مثل عود بر این آتش شوق بسوز و با آن مدارا کن!(خانلری: آتش سوزان)
۴- سوز دل پروانه در حضور و مشاهده شمع است ولی گدازههای جان عاشقم از دوری شمع رخسار توست!
۵- بیحضورت(معشوق مادی یا معنوی- حال خوش)صوفی از شراب توبه کرده بود ولی دیشب که در میخانه(ایهام به حضور معشوق و طعنه به صوفی) باز بود توبه شکست.
۶-عیار عشقم از طعنه بدخواهان دگرگون نشود چون طلا که به آتش رود در دهان قیچی.
۷- آنگاه که دلم از کعبه کوی تو آگاه شد، دیگر از شوق این دریافت قصد حجاز و کعبهاش را ندارد.( وقوف: آگاهی- توقف- ایهام به وقوف در عرفات)
۸- هر دم اشکهای خونین اشتیاق از چهرهام جاری است چه نیازی به وضوست؟! وانگهی بی محراب ابروانت، نماز نه ممکن است و نه مجاز.
۹- آری حافظ دیشب از لبان ساقی رازی شنیده بود، دوباره چون باده که به جوش آید، کفزنان بر سر خم شراب رفت(این بیت دلیل اعراض از حج، وضو و نماز است یعنی به عمق آنها رسیدم که منافاتی با انجام ظاهری آن ندارد)
آرامش و پرواز روح
مهرزاد دالوند در ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۴، ساعت ۰۴:۰۰ دربارهٔ خیام » ترانههای خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » از ازل نوشته [۳۴-۲۶] » رباعی ۲۹:
به نظر من اینکه منظور خیام از چهار و هفت چی بوده چندان مهم نیست، اصل سخن خیام در بیت دومه که باید بهش توجه بشه.
عرب عامری.بتول در ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۰۶ دربارهٔ آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۹۹۸:
زلف زنّار و رخت میخانه، محراب ابروان
قبله گاهی رسم اندر کافرستان کردهای...
پیچِ موهای معشوقم
همانند کمربند طلاییِ مسیحیان،
چهره ی زیبایش مثل یک میخانه که همه را مست می کند و
طاقِ ابرویش،
چون محراب نماز است...
معشوق من
همانند قبله گاهی برای
ادای فریضه است
اما
در ذات و اخلاق
چرا به شیوه ی کافران عمل می کند؟...
دکتر حافظ رهنورد در ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۵۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸:
درود بر شما
دوست گرامی شما بالکل نقد بنده را متوجه نشدید.
نیازی به توضیح در مورد کیفیت اشعار حافظ نیست.
آنرا که عیان است چه حاجت به بیان است.
توصیه میکنم نقد بنده را دوباره و با دقت بخوانید.
خسرو در بیت اول هرچه و هرکه باشد احمقانه است که خدا فرضش کنیم
شَـــهــباز در ۱۰ ماه قبل، جمعه ۱۶ خرداد ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۳۵ در پاسخ به paradox دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۸:
دوست عزیز؛ به شما دستور دادهاند از شراب یک مَنی استفاده کنید که در عقل نمیگنجد شراب دنیوی باشد!!
اصلِ شراب، آن شرابی است که باید در قرآن بیایید .. به قول عرفا و علما ، دنیا خوب است اما اندک است، خود را به بهایی جز بهشت نفروشید ...
شَـــهــباز در ۱۰ ماه قبل، جمعه ۱۶ خرداد ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۳۱ در پاسخ به paradox دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۸:
چه برداشت بعیدی از این ابیات الهی و این لسان الغیبِ بر حق! :)
مقایسه شود با مکالمهٔ «برگِ بی برگی» و «ارکیدهٔ سالم» ذیل همین ابیات :))
حقا که حضرت حافظ، طوری با قرآن مأنوس و یکی هست که تأثیر نفس و آثار و اشعارش هم رنگ و بوی قرآن و تأثیر آن را دارد ..
میپرسید تأثیر قرآن چیست؟! باید جواب داد قرآن برای هر نفْسی متناسب با خودش تأثیرگذار است .. کسی که دنبال هدایت باشد هدایت میشود و آن کس که؟! ...
بسم الله الرحمن الرحیم و ننزّل من القرآن ما هو شِفاء و رحمةٌ للمؤمنین و لا یَزید الظالمینَ الا خَسارا صدق الله العلی العظیم
احمد خرمآبادیزاد در ۱۰ ماه قبل، جمعه ۱۶ خرداد ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۲۱ دربارهٔ ملا احمد نراقی » مثنوی طاقدیس » بخش ۱۰۷ - در صفت عشق و کیفیت آن:
مصرع دوم بیت نخست به شکل «مطّلع بر جانها وافئده» از نظر وزنی لنگ میزند. بررسی دقیق نسخۀ خطی نشان میدهد که در همه جا علامت جمع «ها» به شکل چسبان به کار رفته است. بنابراین، با توجه به جدا بودن (و البته فاصله داشتن) واژۀ «جان» و واژۀ بعدی در نسخه خطی، به روشنی میتوان فهمید که شکل درست این مصرع باید چنین باشد:
«مطّلع بر جانِ ما و افئده»
*این حاشیه پس از ویرایش، حذف نخواهد شد تا به عنوان سندی برای پژوهشگران باقی بماند.
مهرناز در ۱۰ ماه قبل، جمعه ۱۶ خرداد ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۰۹ دربارهٔ نظامی » خمسه » اسکندرنامه - بخش اول: شرفنامه » بخش ۲۶ - کشتن سرهنگان دارا را:
کسی میدونه چرا در تصویر فانوس خیال ،برای دارا چهار دست تصور شده؟دو تا دست راست توی تصویر هست
شاهرخ کاظمی در ۱۰ ماه قبل، جمعه ۱۶ خرداد ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۴۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸:
در گذشته دادخواهی و تظلمخواستن با نوشتن لایحه و عریضه خطاب به دیوان مظالم صورت میگرفت.
قاضی و حاکم اصلی خود شاه بود و شخص امینی را در مقام قاضی و رئیس دیوان مظالم منصوب میکرد.
در روزهای خاصی و در جا و گاه ویژهای بار مظالم می دادند و اجازه داده میشد که دادخواهان برای ارائه شکایات حاضر شوند.
اطرافیان شاه یا قاضی ، بیرق و پرچم خاصی مشهور به «عَلَمِ داد» در محل دادخواهی بر میافراشتند و دادخواهان به نوبت فرصت طرح و بیان شکایات میافتند.
برخی که خود را به شدت حقباخته و مظلوم میدیدند به ویژه در جایی که طرف شکایت، خود مأموران حکومتی بودند ، شاکیان علاوه بر ارسال عریضه، به آن بسنده نمیکردند و «کاغذین جامه» میپوشیدند و در محل دادرسی حاضر میشدند.
کاغذین جامه ، پیراهنی بلند و سپید از جنس کاغذ بود که روی آن شرح شکایت خود را مینوشتند و همچون جامه میپوشیدند تا اگر نوبت و فرصت دادخواهی و بیان شکایت در پای بیرق دادخواهی (عَلَمَ داد) نمیرسید، هنگام عبور و تردد حاکمان و عمال ایشان، با دیدن کاغذین جامه و لایحه ای که دادخواه بر تن کرده تحت تأثیر قرار بگیرند و به شکایت گوش دهند و رسیدگی کنند و حکم به سود دادخواه بدهند.
حافظ در این غزل از شنیده نشدن دعوا و شکایت گله میکند. در بیت دوم از آنکه حاکم جوانبخت و پیروز و سرفراز که معمولاً مهر پذیرش و قبول بر شکایات مردم میزد اما نسبت به حافظ پیر و مأیوس فرمان آزادی و پذیرش دعوا نمیدهد افسوس و حسرت میخورد.
در بیت سوم میگوید که کاغذین جامهای که بر تن کرد هیچ اثرگذار نبود و بهتر آنکه آن را به خوناب (اشک خونین) بشوید که به نشانه خشم و ناامیدی سرخ شود و هم نوشتههای رویش پاک و شسته شود. زیرا بخت و اقبال و فلک، او را رهنمون و پیروز به پای علم داد و تریبون دادخواهی نکرد و نتوانست شکایت خود را ارائه و دعوایش را طرح کند.
ابوالقاسم افشاری در ۱۰ ماه قبل، جمعه ۱۶ خرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۴۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۰:
با درود، شعر فوق برگرفته از اشعار فریدالدین ابوحامد محمدعطارنیشابوری است.
کم شدن درکم شدن دین من است
نیستی درهستی آیین من است
حال من خود درنمی آید به نطق
شرح حالم اشک خونین من است
کار من با خلق آمد پشت و روی
کآفرین خلق نفرین من است
تا پیاده می روم در کوی دوست
سبزخنگ چرخ در زین من است
از درش گردی که آرد باد صبح
سرمه چشم جهان بین من است
چون به یک دم صد جهان از پس کنم
بنگرم گام نخستین من است
من چرا گرد جهان گردم چو دوست
در میان جان شیرین من است
ماه رویا عشق تو گر کافریست
این چنین صد کافری دین من است
گر بسوزم زآتش عشقت رواست
کآتش عشق تو تسکین من است
تا دل عطار خونین شد ز عشق
خاک بستر خشت بالین من است
...............................................
آن صنم یا آن نگار نازنین چون یار ماست
کُنج ایمن در امان باشم چویار غمخوارماست
لطف ساقی مُدام و همدمم با می گساران یکسره
وز وفاداری دوست گویم همی کو چاره ساز کار ماست
طالب دیداردوست هرسو بُود رخساریار عین الیقین
بابصر مُنکرشویم حایل زچشمان و دل زنگارماست
آتش افکنده به جانم عشق بی پایان دوست
بی حضورش این سرا تا آن سرای منزل آزارماست
بایدت در راه دوست قربان چو اسماعیل کنی
تا نپنداری کین حقیقت در طریقت عارماست
قاسم عقل سلطانی کند تدبیر نظم کائنات و این جهان
هیچ مپرس چیست کار تقدیر نادرستی زَلَّت افکارماست
( ذرّه)
خلیل شفیعی در ۱۰ ماه قبل، جمعه ۱۶ خرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۳۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳:
✅ نگاه دوم: عناصر برجستهٔ غزل ۲۵۳
✨ ای خرم از فروغ رخت لالهزار عمر / بازآ که ریخت بی گل رویت بهار عمر
وابستگی طراوت زندگی به حضور یار
تشبیه چهرهٔ یار به خورشید و تأثیر آن بر سرسبزی عمر
اشاره به پژمردگیِ بهار بیحضور معشوق✨ از دیده گر سرشک چو باران چکد رواست / کاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر
توجیه بارش اشک، بهسبب تندی اندوه فراق
تصویرسازی عمر شتابنده چون برق
پیوستگی بین غم، اشک و سرعت فرسایش عمر✨ این یک دو دم که مهلت دیدار ممکن است / دریاب کار ما که نه پیداست کار عمر
فرصتهای اندک را دریاب پیش از آنکه دیر شود
ابهام در سرنوشت و آیندهٔ زندگی
دعوت به همت در لحظههای کوتاه دیدار✨ تا کی می صبوح و شکرخواب بامداد / هشیار گرد، هان! که گذشت اختیار عمر
نکوهش غفلت و تنآسایی
دعوت به بیداری و هوشیاری پیش از آنکه فرصت از دست رود
پایانیافتن اختیار و تسلط انسان بر عمر خویش✨ دی در گذار بود و نظر سوی ما نکرد / بیچاره دل که هیچ ندید از گذار عمر
شخصیسازی گذر زمان: «دی» همچون رهگذری بیمهر
حسرت از بیحاصلی روزهای گذشته
غم دل بینصیب مانده از لذت حیات✨ اندیشه از محیط فنا نیست هر که را / بر نقطهٔ دهان تو باشد مدار عمر
تمثیل هندسی عاشقانه: مدار و نقطه
فناگریزی عاشقِ لب یار
حلقهٔ حیات عاشقانه، حول محور زیبایی محبوب✨ در هر طرف ز خیل حوادث کمینگهیست / زانرو عنانگسسته دواند سوار عمر
زندگی به میدان حادثه و خطر تشبیه شده
عمر به اسب بیمهار در حال فرار از خطرها
ناپایداری و ناآرامی پیوستهٔ زندگی✨ بی عمر زندهام من و این بس عجب مدار / روز فراق را که نهد در شمار عمر؟
پارادوکس معنوی: زنده بودن بیعمر
فراق، نفی زندگی است نه بخشی از آن
سؤال بلاغی برای تأکید بر ارزش نداشتن فراق✨ حافظ سخن بگوی که بر صفحهٔ جهان / این نقش ماند از قلمت یادگار عمر
خودآگاهی هنری حافظ نسبت به جاودانگی سخن
کلام بهعنوان یادگار حقیقی عمر
تبدیل عمر فانی به اثری باقی با هنر شعر⬅️ خلیل شفیعی( مدرس ادبیات فارسی)
خرداد ماه ۱۴۰۴
خلیل شفیعی در ۱۰ ماه قبل، جمعه ۱۶ خرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۲۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳:
✅ نگاه اول: شرح بیتبهبیت غزل ۲۵۳ حافظ
بیت ۱
ای خُرَّم از فروغِ رُخَت لالهزارِ عمر
بازآ که ریخت بی گلِ رویت بهارِ عمر
✦ ای که چهرهات چون خورشید، دشت عمر را چون لالهزار پرگل و باطراوت کرده، بازگرد! که بیرخ زیبای تو، بهار عمر از طراوت افتاده و پژمرده شده است.
بیت ۲
از دیده گر سرشک چو باران چکد رواست
کاندر غمت چو برق بشد روزگارِ عمر
✦ اگر از چشمانم اشک، چون باران فرو میریزد، رواست، چراکه در اندوه فراق تو، همچون برق، عمرم با شتاب نابود شد.
بیت ۳
این یک دو دَم که مهلتِ دیدار ممکن است
دریاب کار ما که نه پیداست کارِ عمر
✦ اکنون که شاید فقط لحظاتی اندک برای دیدار باقی مانده، به حال ما برس، چراکه آینده عمر روشن نیست و کار این زندگی در ابهام است.
بیت ۴
تا کی میِ صبوح و شکرخوابِ بامداد؟
هشیار گرد، هان! که گذشت اختیارِ عمر
✦ تا کی مستیِ بامدادی و خواب شیرین صبحگاه؟ بیدار شو! آگاه باش که اختیار و فرصت تصمیمگیری در زندگی از کف رفته است.
بیت ۵
دی در گذار بود و نظر سوی ما نکرد
بیچاره دل که هیچ ندید از گذارِ عمر
✦ دیروز گذشت و در آن گذر، به ما نظری نکرد. دل بیچاره نیز از این عبور، هیچ بهرهای و دیداری نیافت.
بیت ۶
اندیشه از محیطِ فنا نیست هر که را
بر نقطهٔ دهانِ تو باشد مدارِ عمر
✦ هرکس که مدار زندگیاش بر نقطهٔ لب تو باشد (یعنی همه هستیاش وابسته به لب معشوق باشد)، دیگر از دریای نیستی و فنا بیمی ندارد.
بیت ۷
در هر طرف ز خیلِ حوادث کمینگهیست
زانرو عنانگسسته دواند سوارِ عمر
✦ از آنجا که در هر سو، حادثهها در کمین انساناند، اسب عمر بیمهار و شتابان میتازد؛ یعنی عمر در گریز از خطرات دائمی بیوقفه میگذرد.
بیت ۸
بی عمر زندهام من و این بس عجب مدار
روز فراق را که نهد در شمارِ عمر؟
✦ من بیآنکه واقعاً عمر کنم، زندهام؛ و از این شگفتزده نشو، چراکه روز فراق را نمیتوان در شمار روزهای واقعی عمر به حساب آورد.
بیت ۹
حافظ سخن بگوی که بر صفحهٔ جهان
این نقش مانَد از قلمت یادگارِ عمر
✦ ای حافظ، سخن بگو! زیرا تنها اثری که از عمر تو بر صفحهٔ هستی باقی خواهد ماند، همین نقشهایی است که با قلم شعر و سخن خود ترسیم کردهای.
⬅️ خلیل شفیعی، مدرس ادبیات فارسی
خرداد ماه ۱۴۰۴
احمد خرمآبادیزاد در ۱۰ ماه قبل، جمعه ۱۶ خرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۰۹ دربارهٔ ایرج میرزا » قصیدهها » شمارهٔ ۲۵ - وسوسه:
در بیت شماره 53، «گل و گردن» را باید به شکل زیر تلفظ کرد:
gal'o gardan
مقایسه کنید با «کل و کشتی» و «گل و گشاد»
«گَل و گردن» از مجمومعه مفهومهایی است که در واژهنامهها (از جمله لغتنامه دهخدا) به نام اتباع شناخته شدهاند. اما شاید بهترین نامگذاری، «جفت مرتب» باشد.
علیرضا در ۱۰ ماه قبل، جمعه ۱۶ خرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۲۸ در پاسخ به کریم دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸:
یه اشاره دارم برات خانه خمار همان کربلاست بخون تاآخرش .
علیرضا در ۱۰ ماه قبل، جمعه ۱۶ خرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۲۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸:
شرابی که حافظ می خواهد و مینوشیده شرابیست که از دست ساقی کوثر می رسد این چرندیات چیه ؟ اگه حافظ شراب خوار انگوری بود غزلیاتش مفت نمی ارزید آخه مگه در می انگوری راز دهر می نمایانند که حافظ میگه بیا تا در می صافیت راز دهر بنمایم تو را به خدا دل را به سمت حقیقت سوق دهید بلکه از کور دلی و تاریکی بیرون ایید سر دهر امیرالمومنین و ولایت اوست تمام راز دهر در گرو شناخت اهل بیت علیهم السلام است و نقطه عطف آن ولایت امیرالمومنین (ع) می باشد.حافظ مرد نکته ها و ظرایف و لطایف دین است و ایهامش هم به خاطر نگهداری اشعارش از دست صاحب منصبان و سلاطین سنی مذهب و متعصب زمان بود که نابودش نکنند اما دانایان به اشاره از حافظ بهره ها برده اند خلاصه اینکه خداوند به یک فرد شرابخوار خودسر اینقدر عنایت نمی کنه که 800 سال کتابش نقل و نبات مجالس باشد و شاعری مثل گوته و دیگر اندیشمندان در سراسر جهان را مسحور خود سازد حافظ وصل است به سرچشمه ولایت.
علیرضا در ۱۰ ماه قبل، جمعه ۱۶ خرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۰۶ در پاسخ به رضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸:
شرابی که حافظ می نوشد شرابیست که از دست ساقی کوثر می نوشد چرندیات تحویل مردم ندید والسلام .
آصف در ۱۰ ماه قبل، جمعه ۱۶ خرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۰۲ دربارهٔ خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » صنایع الکمال » المطائبات و المقطعات » شمارهٔ ۱ - فی مدح الشیخ گرز الدین ابوالعباس رومی دامت دولته:
جندانکه در آغاز شعر عنوان آن را آورده این چنین است که: در مدح شیخ گرزالدین ابوالعباس رومی که شاید بسیاری ندانند که مراد خواجو از این نام کیست یا چیست ؟!! البته که هوش مصنوعی هم از آنجا که تقریبا تا جایی که من مرور کردم بیتی را صحیح معنا نکرده و لذا اینجا هم متوجه ماجرا نشده، با عرض پوزش از اهل ادب و علاقمنان به آن مراد خواجو از این نام ،آلت تناسلی خودش بوده و تمام توصیفات و اینهمه ابیات را صرف این موضوع کرده که در ردیف مطایبات هم آمده. البته گنجور تمام تلاش خود را کرده تا با نقطه چین های بسیار کلمه رکیکی را که او در انتهای شعر آورده را طوری نمایش دهد و هم از نوشتن آن پرهیز کند که البته کار بسیار صحیحی هم کرده. اما مرادم از بیان این مطلب این است که در ادبیات فارسی گاهی با مطالبی مواجه میشویم که درک و پذیرش آنها برایمان دشوار است مانند اینجا که متوجه بشویم خواجو شاعری که حافظ التفات بسیاری به اشعار او داشته و غزلهایش بسیار متاثر از غزلهای خواجو بوده و البته که شعر حافظ لونی دیگر است و طرزی ورای دیگر اشعار فارسی اما غزلهای خواچو نیز به قول ادبا به عذوبت آب گوارا و لطافت ابر بهاری میماند و اگر نبود شاعری چون حافظ ، کسانی که همعصر او بودند و او از شعر ایشان تاثیر پذیرفته و البته چندانه که اشارت رفت تاثیر پذیرفته اما کلام را از زمین به عرش رسانده (از نظر مرتبت نه عرفانی و ...) و شاعرانی چون خاوجو و سلمان ساوجی و دیگرانی در سایهسار غزل حافظ نادیده مانده اند اما اشعار بسیار لطیف و ظریفی دارد اما یک چنین شعری آن هم از برای شوخی و مطایبه ؟؟؟!!!
بسیاری را دیدهام هم که بر مثنوی مولانا جلال الدین تاختهاند و آن داستانها و ابیات رکیک را شاهد و مثال آوردهاند برای بی اعتبار کردن مثنوی !!! اگر این چنین اشعاری را ببینند چه خواهند کرد ؟ مولانا در مثنوی اگر از آن الفاظ و داستانها استفاده کرده ، غرض و هدفش شوخی و سرودن داستانهای اروتیک قطعا نبوده و آنها را ظرفی قرار داده برای بیان مطلب خودش. البته یاد آور می شوم که من در پی توجیه آنها نیستم و با وجود آنکه در سلک ارادتمندان آن ابر مرد عرصه تحقیق و تجربههای عارفانه و قدسی هستم و عمده عمر من به تحقیق و مطالعه در باره این کتاب شریف الهامی گذشته اما این ابیات را نمی پسندم و آنها را علیرغم توجیهاتی که شده نمیپذیرم و البته چون جوابی برای آنها یافتم از آنها عبور کردهام و به دیگر معارف مثنوی شریف مشغولم و مالایدرک کله ، لا یترک کله.
آصف در ۱۰ ماه قبل، جمعه ۱۶ خرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۴۱ دربارهٔ جمالالدین عبدالرزاق » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۶ - پیغام بخاقانی شروانی:
این قصیده را جمالالدین عبدالرزاق اصفهانی در پاسخ شعری از خاقانی سرود که مطلع آن این است :
نیست اقلیم سخن را بهتر از من پادشا
در جهان، ملک سخنراندن مسلّم شد مرا
و در ادامه به فخر و مباهات پرداخته و ازین روی جمالالدین عبدالرزاق اصفهانی که از قصیده پردازان و شاعران فحل زبان پارسی است ، در جواب او نوشته و البته این شعر بسیار عجیبی است که سراینده از آغاز هم به خاقانی تاخته و هم او را ستوده و در یکی از ابیات هم خود و هم خاقانی را دیوانه خوانده که ما شعرا چنین تفاخرات و فضل فروشیها میکنیم و یکجا هم نسبت نامحترمانهای به خود و خاقانی میدهد و هم خود و هم خاقانی را دچار کبر و غرور بی جا دانسته و چندانکه عرض شد کلا در ابیات این شعر مشخص نیست جمالالدین عبدالرزاق خاقانی را میستاید یا هجو میکند، در همان بیت که بعدها ملک الشعراء بهار آن را تضمین کرده گوید :
شاعر زرگر منم ساحر درگر توئی
کیست که باد بروت ز ما دو کشخان برد
در مصراع نخست هم شاعر زرگر ایهان دارد و هم ساحر درگر ، از یکسو شغل جمالالدین عبدالرزاق، زرگری بوده و نیز خاقانی هم مدتی نجاری میکرده و این نسبت زرگر و درگر اشاره به حرفه آنان دارد و از دیگر سو این معنی متبادر میشود که اشعاری که من میسرایم مانند طلا و جواهر است و از اینرو نسبت زرگری به خود داده و نیز میتوان چنین حمل کرد که خاقانی را تخفیف کرده که اشعار خاقانی را با همه تواناییاش بر شاعری در مقابل اشعار خود نسبت اجناس چوبی به طلایی کرده و بدو فخر فروشی کرده، اما طرفه مطلب اینکه در بیت دوم وقتی گوید : باد بروت بردن ، باد بروت کنایه از تکبر بیجا است و کشخان هم به معنای بیغیرت و قلتبان هست. حاصل مصراع دوم این است که چه کسی است که بیاید و این غرور نا به جا را از ذهن ما دو قلتبان بیرون برد که هر یک خود را خداوندگار و مالک اقلیم سخن میداند و البته در نهایت هم به ستایش خاقانی پرداخته است.
البته بر اهل ادب و نظر پوشیده نیست ، با وجود آنکه جمالالدین عبدالرزاق اصفهانی از شاعران بسیار توانمند خصوصا در قصیده سرایی است اما بی شک قصاید خاقانی از حیث فخامت و استواری و سلاست و جزالت قابل قیاس با دیگران نیست، هر چند مردان بزرگ شعر پارسی خصوصا در خطه خراسان فرهنگی در سبک خراسانی بسیار چیرهدست و نام آورند و سخنانشان نیز پخته و اشعارشان بسیار سخته است ، اما بازهم در قصیده سرایی به قول سعدی این شیوه ختم است بر دیگران(خاقانی)
قادر در ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۴۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۸۳ - صفت بعضی اولیا کی راضیاند بهاحکام و لابه نکنند کی این حکم را بگردان: