هادی در ۵ سال قبل، دوشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۹:۱۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۵۱ - بیان آنک حق تعالی هرچه داد و آفرید از سماوات و ارضین و اعیان و اعراض همه به استدعاء حاجت آفرید؛ خود را محتاج چیزی باید کردن تا بدهد؛ کی «امن یجیب المضطر اذا دعاه»؛ اضطرار، گواه استحقاق است:
منظور این است که دهقان (کشاورز) آب را به کشتزاری میبرد که تشنه باشد .
طبیب دارو را نزد کسی میبرد که دردمند است .
پس تو هم دنبال آب نرو تشنگی به دست آور تا ببینی که چگونه آب را نزد تو خواهند آورد .
عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۵ سال قبل، دوشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۲:۲۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۰:
دامن دوست به دنیا نتوان داد از دست
حیف باشد که دهی دامن گوهر به خسی
کلمه دامن در اینجا با دو معنا به کار رفته است کاری که سعدی زیاد با کلمات انجام می دهد
در مصرع اول دامن از دست دادن و رها کردن دامن دوست منظور است یعنی دامن دوست را نمی توان رها کرد حتی اگر دنیا را در مقابل آن بدهند.
در مصرع دوم دامن به معنی دیگری است. جلوی لباس که آن را از چیزی مانند گل یا گوهر یا ... پر کنند
حیف باشد که یک دامن پر از گوهر و جواهر را به خسی بدهی یعنی با یک چیز بی ارزش مثل دنیا معامله کنی
(دوست گوهر است و دنیا خس)
برای روشن تر شدن معنای دامن در مصرع دوم این سخن دیباچه سعدی راهنمای خوبی است:
بامدادان که خاطر باز آمدن بر رای نشستن غالب آمد دیدمش دامنی گل و ریحان و سنبل و ضیمران فراهم آورده
کوروش در ۵ سال قبل، دوشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۱:۴۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۶۹ - بازگشتن به حکایت علی کرم الله وجهه و مسامحت کردن او با خونی خویش:
چون مرا سوی اجل عشق و هواست
نهی لا تلقوا بایدیکم مراست
وَأَنفِقُوا فِی سَبِیلِ اللَّـهِ وَلَا تُلْقُوا بِأَیْدِیکُمْ إِلَی التَّهْلُکَةِ ۛ وَأَحْسِنُوا ۛ إِنَّ اللَّـهَ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ
و در راه خدا انفاق کنید، و خود را با دست خود به هلاکت میفکنید، و نیکی کنید که خدا نیکوکاران را دوست میدارد.
آیه ای از سوره بقره
طوقدار در ۵ سال قبل، یکشنبه ۹ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۰:۲۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶:
منهم نمیدونم چرا بعضیا سعی دارن حافظ را شرابخوار و بی دین و قشری جلوه بدن .آیا از این قضیه چه سودی میبرن البته به نظر من هر دو نظریه اشتباه است .ما نمی توانیم شخصیت حافظ را قضاوت کنیم .و فقط این حق را داریم که در بارهٔ اشعار این شاعر ( معروف) نقد.بررسی و اظهار نظر نمائیم. البته به نظر بنده اگر نگویم همهٔ غزلیات و حتی همهٔ رباعیات و ساقی نامه لسان الغیب که صد البته باید بگویم ولی اکثر اشعار خواجه عرفانی معنوی ودارای بطن های تودرتو میباشد و برای اثبات این ادعا کافی است از هزاران بیت از این دست فقط این بیت را جهت تفکر تدبر وپیگیری مدعیان یادآور شوم. هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ. از یمن دعای شب و ورد سحری بود. ناگفته نماند آنهائیکه خود را ادیب حافظ شناس و حتی عارف و بصیر و پرده دار و نکته دان میدانند چرا از ظاهر اشعار حافظ پیشتر نرفته و فقط به همین ظواهر استناد میکنند. درحالیکه یک انسان متعهد ودارای وجدان بیدار با مطالعات و تلاش های متواتر باید به عمق و ژرفای این اقیانوس بی انتها غور کرده و گنجها ازاین خزائن پر در و گوهر کسب و به تشنگان این وادی بنوشاند. نکتهٔ دیگر اینکه در بعضی حواشی آنقدر جملات توهین آمیز و رکیک درج شده که واقعأ از تکرار و ادای آن شرمنده و معذورم واین برای سایتی عظیم و عالی چون گنجور ناشایست ونا پیند است و امیدوارم که این قبیل جملات را این سایت ادب پرور و هنرآموز درج نکرده و در زشتی زدائی این موارد کوشا باشند. با سپاس. موفق باشید.
برگ بی برگی در ۵ سال قبل، یکشنبه ۹ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۸:۳۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹:
بخت از دهان دوست نشانم نمی دهد
دولت خبر ز راز نهانم نمی دهد
بخت به معنیِ طالع و اقبال آمده است و رسیدن به دهانِ دوست در فرهنگِ عرفانی کنایه از تقاضایِ دمیدنِ روح و جانی تازه است در کالبدِ مُرده ی سالک پس از آنکه به خویشتنِ توهمی و دروغینِ خود کشته و مرده شد، پس سالکِ عاشقی که قاتلو انفسکمِ ذکر شده در قرآن را به فعلیت در آورده و حقیقتن به خویشتنِ برآمده از ذهنش کشته شد نیازمندِ دهانِ حضرت دوست است تا همچون مسیح بر دهانِ او گذاشته و با دمیدنِ نفسِ قدسی در کالبدش بار دیگر عاشق را به جانِ اصلی و حقیقیِ خود زنده کند، حافظ میفرماید بخت و طالعی که از ازل برایِ او مقرر شده است او را به سویِ دهانِ حضرت دوست راهنمایی و دلالت نمی کند، به بیانِ دیگر پس از رهایی سالکِ عاشق از ذهن و مُردن به خویشتن، آنچه او نیاز دارد لطف و عنایتِ خداوند است تا به نشانیِ دهانِ حضرتش راهنما باشد. حافظ در مصراع دوم این راهیابی و یافتنِ نشانِ دهان را مشروط و منوط به مطلبِ دیگری نیز می کند و آن با خبر شدن از رازی درونی است که آن دولت باید دست دهد تا سالک به امرِ مهمِ دیگری دست یابد و با خبر شود که دوست یا محبوب از درونِ او و هر انسانِ دیگری بیرون نیست تا برایِ مثال از آسمان بیاید و با دهانِ خود در کالبدِ او دمیده و او را به خویش زنده کند، و نشانیِ آن دهان از آنچه او تصور می کند بسیار نزدیکتر است به او.
از بهر بوسه ای ز لبش جان همی دهم
اینم همی ستاند و آنم نمی دهد
لازمه دمیدنِ روح در کالبدِ عاشقی که به خویشتن یا نفسِ خود مُرده، بوسه یا گذاشتنِ لبِ حضرتِ دوست است بر لبِ عاشقِ ذکر شده، یعنی همان دهانِ بیتِ نخست، پس حافظ میفرماید از برایِ رسیدن به این لب و بوسه نه یکبار بلکه هر دم و لحظه (همی) جان می دهد تا به منظورِ خود برسد و لبِ حضرت دوست یا زندگی را بر لبانش احساس کند و این بوسه رقم بخورد، او همی و هر لحظه به کرّات جان را می ستاند اما از دادنِ آن بوسه حیات بخش خودداری می کند.
مردم در این فراق و در آن پرده راه نیست
یا هست و پرده دار نشانم نمی دهد
حافظ ادامه می دهد آن بوسه و گذاشتنِ دهان بر دهانِ عاشقش رقم نخورد و او نزدیک است که در غمِ این فراق به جسم هم بمیرد اما در آن پرده راه نیست تا رازِ گشایی کرده و ببیند در پرده چه می گذرد و چرا معشوق رُخ نمینماید و به بوسه ای او را با جانِ اصلیِ خویش زنده نمی کند، در مصراع دوم میفرماید شاید هم راه هست و پرده دار و حاجب مانع می شود و اجازه راهیابی به درونِ پرده و نشانِ حضرتِ معشوق را نمی دهد. پرده دار همان مراقب است که در کوی و برزن از معشوقِ زیبا روی مراقبت می نمود تا عاشقان نتوانند به او نزدیک شده و عشقِ خود را ابراز کنند، پس در اینجا نیز پرده دار همان رقیب و حاجب است که مانعِ راهیابیِ حافظ و عاشق به حضورِ حضرت دوست می گردد، علتِ این ممانعت در این است که عاشق در ذهنِ خود معشوق را دارایِ نشان تصور نموده است، یعنی مصراع دوم از بیتِ نخست هنوز درباره او قطعیت و فعلیت نیافته و عاشق از دولتِ رازِ نهانی و درونی با خبر و برخوردار نشده است وگرنه معشوق را نشان دار و در پرده تصور نمیکرد تا در جستجوی او برآمده و در دیدارش پرده دار را مانع ببیند. مولانا نیز در غزلی تصورِ نشان داشتنِ خداوند را که قدیم است و ازلی موجبِ شگفتی دانسته می فرماید؛ "چه چگونه بُد عدم را، چه نشان نهی قِدَم را؟ نگر اولین قَدَم را که تو بس نکو نهادی"
زلفش کشید باد صبا، چرخ سفله بین
کان جا مجال بادوزانم نمی دهد
حافظ میفرماید سرِ زلفِ حضرت دوست در دستان او بود و کم مانده بود که فراق مبدل به وصال گردد و آن بوسه ی زندگی بخش به حقیقت پیوندد، اما با زیاده خواهیِ او یا عاشق و نشان دار کردنِ معشوق است که بادِ صبا زلفِ حضرتش را کشیده و از دستِ او بیرون می آورد، حافظ این کار را از چشمِ چرخ یا روزگارِ دون و پست می بیند که با دمی رفتنِ عاشق به ذهن و خیالِ راهیابی به درونِ پرده و تصورِ نشانِ حضرت دوست موجب شد صبا سرِ زلف را از دستانش کشیده و بیرون آورد، پس لازم است عاشق بار دیگر خویش را از ذهن رهایی بخشد و بارها به خویشتنِ ذهنی بمیرد تا شاید بار دیگر سرِ زلفِ معشوق را بدست آورده، تقاضایِ دهان و لب نماید. در مصرع دوم بادوزان می تواند به معنیِ جولان دادن از سویِ عاشق باشد وقتی که هنوز صبا سرِ زلف را از دستِ وی نکشیده بود و اکنون چرخِ سفله و پست مجالِ این کار را از او گرفته است.
چندان که برکنار چو پرگار می شدم
دوران چو نقطه ره به میانم نمی دهد
نقطه همان مقام ذات حق تعالی ست یعنی جایی که همه حجابها برداشته شوند ، میان نیز به همین معنی می باشد، یعنی یکی شدن کامل سالک با حضرت معشوق، حافظ میفرماید پرده دار یا باد صبا همچنان که عارف را از دست یافتن به مقام ذات حق تعالی باز داشته و دور میکند ، عارف سماجت کرده و پرگار وار به گرد آن نقطه ذات میگردد اما دوران و روزگار نیز به یاری پرده دار آمده و اجازه راهیابی و یکی شدن با معشوق را نمیدهد به دلایلی که حافظ در بیتِ قبل به آن پرداخت.
شکَّر به صبر دست دهد عاقبت ولی
بد عهدی زمانه زمانم نمی دهد
شکر ،شیرینی لحظه وصال سالک عاشق با حضرت معشوق است که با صبر و قانون مزرعه یعنی با کار و کوشش حاصل خواهد شد، اما عمر جسمانی انسان محدود ، در حالیکه انسان در این جهان و با وجود جسمانی خود باید به حضور حضرت معشوق رسیده و با عشق یکی شود، بد عهدی زمانه به انسان عمر نوح نخواهد داد، یعنی باید کار معنوی را زودتر شروع کنیم اگر طالب شکر و برکت و شادیِ زندگی باشیم، اگر به مقام و نقطه راه نباشد گرد آن نقطه و میان که میتوان چرخید .
گفتم روم به خواب و ببینم جمال دوست
حافظ ز آه و ناله امانم نمی دهد
اما حافظ یا عارف که تمنای دیدار روی و جمال حضرت دوست امانش را بریده است آرزوی دیدار یار در خواب را در سر می پروراند ،تایید دیگری که انسان را در بیداری و هشیاری جسمی راهی به آن ذات و میان مقدس نمیباشد همان گونه که موسی نیز تمنای دیدار جمال حضرتش را داشت و رسیدن به نقطه ذات ، اما ندای لن ترانی به او یادآوری کرد که امکان ندارد ولی با متلاشی کردن کوه ذهن و هشیاری جسمی ، با چشم باطن قادر به دیدار جمال او خواهد شد ، برای هر انسان عاشقی نیز چنین امکانی وجود دارد . در مصرع دوم یکی دیگر از عوامل مانع دیدار روی حضرتش ، آه و ناله و شکایت از وضعیتهاست ، اینکه چرا دیدار جمال یار میسر نبوده و یا به تاخیر می افتد ، که همه از سر ذهن بوده و امان یا مهلت و فرصت دیدار روی معشوق را از انسان میگیرد . یعنی تنها با ذهنی خاموش ولی خلاق امکان دیدار جمال یار با چشم دل فراهم خواهد شد .
سالار هارونی در ۵ سال قبل، یکشنبه ۹ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۳:۴۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۵۶ - در بیان آنک حال خود و مستی خود پنهان باید داشت از جاهلان:
پُر واضح است در بیت نخست "حکیم پرده ای" صحیح میباشد و کلمات دیگری مانند بَرده ای یا بُرده ای و ... نه تنها تکان دهنده نیستند که مسخره مینمایند و بی معنی.
اگر در نام شعر دقت کنیم "در بیان آنکه حال خود و مستی خود را پنهان باید داشت" مسئله حل میشود
هرجا در اشعار فارسی کلمه پنهان آمده است همراه کلمه پرده یا در پرده بوده است
حکیم پرده ای کسی است که حکیمانه حال خود را و مستی خود را در پرده پنهان مینماید
و مولانا در بیت دوم کاملا تعیین مینماید منظورچیست میگوید:
چونک از میخانه مستی ضال (منحرف) شد
تسخر و بازیچهٔ اطفال شد
پس حکیمانه در پرده مستی کن و حال خود در پرده دار که این فرموده حکیم پرده ای ست...
و چند بیت دیگر در این شعر است که در اینجا آورده نشده است:
شب نگردد روشن از ذکر چراغ
نام فروردین نیارد گل به باغ
تا قیامت صوفی ار مِی مِی کند
تا ننوشد باده ، مستی کِی کندوالسلام
مهدی در ۵ سال قبل، یکشنبه ۹ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۰۳ در پاسخ به کیومرث دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۴۲۱:
دی بر سر گور دله غارت کردم
مر پاکانرا جنب زیارت کردمکفاره روزهایکه خوردم رمضان
در عید نماز بیطهارت کردم
این رباعی در الخزائن مولااحمد نراقی ۱۲۴۵ م و چندین دفتر و کتاب خطی دیده شده و در هیچیک نام گوینده آن بنظر نرسیده است.
دی عبارت از زمان ماضی است ولکن زمان حال مراداست و گور عبارت از بدن انسانیست که روح در او مدفونست و دله عبارت از قوی نفسانی که بخل و حرص و حسد و کینه از آنجمله است و لازمه نفس اماره است. غارت کردم عبارتست از مخالفت نفس و آنکه میگوید کردم یعنی مخالفت نفس را از قوه بفعل آوردم. و پاکان اشارتست بمرشدان و کاملان که طالبان بواسطه آن هستند و از لوث هستی پاک و مطهر میگردند. جنب گفتن، مراد انصاف دادنست چون طالب بسروحدت نرسیده است هنوز از شرک دوئی خلاص نشده و خود را جنب میداند و زیارت کردم بمعنی توجه است و توصل کاملان و چون مقرراست که طالب را بجهت حصول بمقصد از ماکول و مشروب لذیذ در ابتداء حال منع میفرمایند. میگویند کفاره آنکه روزه خوردم رمضان. لفظ رمضان مجاز است چون روزه مخصوصست برمضان، این ماه را ذکر کرده است مقصودش آنست که آن ریاضت که فرموده بودند به تقدیم رساندیم. و عید اشارتست که بمقام مشاهده رسیدیم. و نماز بیطهارت کردم یعنی بمقام فناء فیالله و بقاءبالله رسیدم و از هستی موهومی نجات یافتم و نمازمیت بر نفس گذاردم چه در نماز میت طهارت شرط نیست
کیان در ۵ سال قبل، یکشنبه ۹ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۰:۲۲ دربارهٔ ملکالشعرا بهار » تصنیفها » در حجاز (غزل ضربی):
آیا هزار به معنی بلبل هست ؟
دکتر صحافیان در ۵ سال قبل، یکشنبه ۹ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۰:۱۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹:
دلم در عشق چهره دلگشای معشوق، چون مویش آشفته است.
بجز هندوی زلفش هیچکس نیست
که برخوردار شد(خانلری: برادر باشد) از روی فرخ
جز موهای سیاه کسی از روی زیبایت بهره مند نیست.
۳-( ادامه بیت قبل، موقوف المعانی) و زلفت، سیاهی ای است که در همنشینی چهره فرخت سعادتمند شده است.( خانلری: او که)
۴- چون سرو آزاد( خانلری: بستان)، قد زیبایت را ببیند مثل بید لرزان می شود.
۵- اکنون ساقی به یاد چشمهای جادوگرش، شراب ارغوانی بریز
۶- که پیوسته( اشاره به زیبایی ابروهای پیوسته) در اندوهش، قامتم مثل کمان ابرویش خمیده شد
۷- بوی خوشی که از زلفش می آید، مشک تاتاری را نیز خجالت زده کرده است.
۸-هر کسی شوقی دارد و اشتیاق من به روی دلگشاست.
۹- و من غلام همت( خانلری: خاطر) آنم که مانند حافظ تماما در اختیار شوقش باشد.
نکته: ایهام: مراد حافظ فرخ آقا سردار شاه شجاع بوده است یا فرخ صفت روی معشوق است؟
" غزل سست است که قبول تعلق آن به حافظ دشوار است.برخی اشعار در دیوانها با قوافی ث، ج، ح و ... هست که برای جور کردن جنس حروف بوده.البته ممکن است از اخوانیات یا سروده های سردستی باشد"( شرح شوق:ص ۱۶۷۸)
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح
اسدی چالشتری در ۵ سال قبل، یکشنبه ۹ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۹:۴۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳:
درود. تنها چیزی که میتونم بگم اینه که به گفته خود حافظ
« شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش»
ممنون از تمام کسانی که حاشیه گذاشتند و مطالب مفیدی ارائه دادند... دست مریزاد.
برمک در ۵ سال قبل، یکشنبه ۹ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۷:۳۸ دربارهٔ اسدی توسی » گرشاسپنامه » بخش ۱ - آغاز:
ایم بزرگمرد فرزانه اگر تنها لغت فرس را داشت جا داشت که او را از بزرگترینها بدانیم و گرشاسپنامه اش تاجیست بر سر ان گرچه این دیباچه به بپای شاهنامه نمیرسد با این همه سروده های نغز بسیار در اوست و دیگر انکه چیزهای بسیار دیگر که در جای دگر نیامده بما نشان میدهد
کمند سواران سراویز شد
پرنداوران ابر خونریز شد
بتیر و بخشت و به گرز و بتیغ
همی ریخت پولاد باران چو میغ
بزخمی دو نیمه شد از خشم و زور
زبالا سوار و ز پهنا ستور
جهن یزداد در ۵ سال قبل، یکشنبه ۹ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۰:۱۳ دربارهٔ اسدی توسی » گرشاسپنامه » بخش ۱۶ - پادشاهی شیدسب و جنگ کابل:
به از صد بزرگی کَشان کار خرد
همچنان مَهان و کَهان و جَهان درست است به به - بهی و شهی درست است که و کس درست است
ع
جهن یزداد در ۵ سال قبل، شنبه ۸ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۰۰ دربارهٔ اسدی توسی » گرشاسپنامه » بخش ۱۲ - آغاز داستان:
چنینست کردار چرخ از نهاد
زمانه نه بیداد داند نه داد
زمینست اماجگاه زمان
نشانه تن ما و چرخش کمان
ز زخمش همه خستگانیم زار
نهان خون و خیم است و درد آشکار
شاهکارست
سفید در ۵ سال قبل، شنبه ۸ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۲:۰۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۱:
چه بی رحمانه زیبایی...
جهن یزداد در ۵ سال قبل، شنبه ۸ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۱:۵۰ دربارهٔ اسدی توسی » گرشاسپنامه » بخش ۳۰ - جنگ دوم گرشاسب با سالاران بهو:
درخشان ز تن خشت افروخته
چو اتش که بر هیزم سوخته
جهن یزداد در ۵ سال قبل، شنبه ۸ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۱:۴۸ دربارهٔ اسدی توسی » گرشاسپنامه » بخش ۳۰ - جنگ دوم گرشاسب با سالاران بهو:
جوان سبکسر بود خویش کام
سبکسر سبکتر دراید بدام
جوان را ره و رای گردان بود
جوان را ز ره بردن اسان بود
شاهکاراست رهنمونهایش
جهن یزداد در ۵ سال قبل، شنبه ۸ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۱:۴۱ دربارهٔ اسدی توسی » گرشاسپنامه » بخش ۳۰ - جنگ دوم گرشاسب با سالاران بهو:
براستی جایگاه این سخندان بزرگ را ندانسته ایم هم لغت فرس ان بسیار گرانسنگ است و هم گرش اسپ نامه اش
کمند سواران سراویز شد
پرنداوران ابر خونریز شد
برگ بی برگی در ۵ سال قبل، شنبه ۸ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۰:۰۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵:
به کوی میکده یا رب سحر چه مشغله بود
که جوش شاهد و ساقی و شمع و مشعله بود
کوی میکده مکان جغرافیایی نیست، بلکه آستان حضرت معشوق یا لامکانی را گویند که در آن بجز نور خدا، نور و رنگ دیگری قابل مشاهده نیست بخصوص در سحرگاهان که پرتوی از انوار حضرتش بر پهنای هستی تابیده است، حافظ که از فیض روحانی این فضا برخوردار گردیده است از مشغله و جوشش این انوار بر سر ذوق آمده، در مصرع دوم آنرا به تصویر میکشد، شاهد زیبا روی اصل خدایی انسان یا امتداد خدا در جهان فرم است ، ساقی نماد خدا یا حضرت معشوق، و همچنین پیرِ راهنما و انسان کامل میباشد و شمع نمادِ عقلِ انسان، در این فضای میکده هستی مشعله یا نور هر سه در واقع نوری واحد و در هم میجوشند به گونهای که یک نور دیده دیده میشوند، اشاره می کند به وحدت وجود که جدایی و تفرقه را نفی و کل هستی را خرد و هشیاریِ واحد میبیند، چنانچه مولانا نیز در ابیاتی می فرماید؛
چون بیفزاید میِ توفیق را قوتِ میبشکند ابریق را
آب گردد ساقی و هم مست آب چون مگو الله اعلم بالصواب
حدیث عشق که از حرف و صوت مستغنی ست
به ناله دف و نی در خروش و ولوله بود
در میکده یا فضای بینهایت یکتایی سکوت حکمفرماست زیرا عشق بی نیاز از حرف و صوت است. حروف و اصوات از جنس ماده هستند و لاجرم سخن نیز از جنس ماده میگردد و با عشق که از جنس معنا ست بیگانه، و به همین دلیل عشق را با سخن نتوان که بیان کرد، مولانا هم در دفتر اول مثنوی می فرماید؛
هرچه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم خجل باشم از آن
و حافظ میفرماید اما در آن مجلس روحانی آهنگ شادی بخشِ دف و نوای نی به گوش جان شنیده میشوند و این دو، نوا و آهنگ زندگی هستند، نوای شادی به دلیل اینکه انسان نیز از جنس خدا ست و خدا از جنس شادی و شور و شعف، و نوای نی که حکایت از جدا افتادن انسان از اصل خود دارد و بیانگر غم فراق انسان است. هستی و زندگی همواره با این دو نوا در جوش و خروش بوده، جریان دارد و حدیثِ عشق را بدونِ حرف و صوت بیان می کند .
مباحثی که در آن مجلس جنون می رفت
ورای مدرسه و قال و قیل مسأله بود
میفرماید در آن مجلس روحانی که مجلسِ عشق و دیوانگی ست نیز مباحثی در جریان است اما جنسِ این مبحث با مباحثی که در مدرسه های علمی و دینی در جریان است کاملأ متفاوت و ورای اینگونه مباحث است، مباحث دینی غالباً از سر ذهن و بوسیله صوت و حرف، برای نفی یا اثبات مسائلِ دینی و تاریخی و همگی نقلِ قول (قال و قیل)هستند اما در آن مجلس روحانی صحبت عشق است که با جنسِ صوت یا سخن و ذهن بیگانه است. حافظ در ابیات بعد به طرح آن مباحث عشقی میپردازد .
دل از کرشمه ساقی به شکر بود ولی
ز نامساعدی بختش اندکی گله بود
دل انسان عاشق از جذبه و کشش حضرت معشوق (کرشمه ساقی ) بسیار خوشنود و شکرگزار است زیرا میداند که با جذبه حضرتش، کار انسان به منظور زنده شدن به خدا به پیش خواهد رفت و اصل نیز همین کرشمه و جذبه است و پس از آن سعی و کوشش سالک، اما گاهی نیز او دل نگران خواهد شد و بخت خود برای رسیدن به این امر مهم و اتصال با اصل خدایی خود را نامساعد می بیند و عرفا این گله مندی از تاخیر در زنده شدن به خدا را جایز ندانسته و کوششِ مضاعف همراه با صبر و ایمان به کرشمه و جذبه حضرتش را توصیه میکنند، مولانا میفرماید: تو مگو ما را بدان شه بار نیست، با کریمان کارها دشوار نیست و حافظ میفرماید گرچه وصالش نه به کوشش دهند ، هر قدر ای دل که توانی بکوش (غزل ۲۸۴) اما همراه با گله و شکایت سالک از وضعیت ها و بی صبری برای رسیدن به گوهر مقصود او را به ذهن باز گردانیده و به مقایسه میبرد، او میداند که عرفا بسیار زود و پس از اندکی کار و کوشش به حضور حضرتش زنده میشوند، پس چرا برای او بنظر طولانی میرسد ؟
قیاس کردم و آن چشم جاودانه مست
هزار ساحر چون سامریش در گله بود
داستان تاخیر موسی در بازگشت به قومش و ساخت گوساله توسط سامری را همه دوستان به خوبی میدانند ، که تمثیل است، یعنی پس از تاخیر موسی (هشیاری خدایی انسان ) یاران موسی زیور آلاتی را که موسی نهی کرده بود از به همرا آوردنشان برای حضور در سرزمین یکتایی ، جمع آوری نموده و توسط سامری گوساله ای میسازند از طلا (از جنس ماده ) و آن را بجای خدای خود پرستش میکنند، یعنی بازگشت به ذهن و فکرها که گمان میبرند همچون طلا ارزشمند هستند، پس از تاخیر بازگشت موسی که نماد هشیاری و خرد خدایی انسان است. حافظ میفرماید این بی صبری که سالک را به قیاس میبرد همانند داستان سامری، قوم موسی و گوساله پرست شدن آنها ست و اکنون نیز هزار (نشانه کثرت ) یعنی هزاران سامری در بین خیل انسانها زندگی میکنند که مردمان را به جای خدا پرستی به گوساله پرستی تشویق و ترغیب میکنند، پس سالکی که بی صبری کرده و به ذهن و قیاس میرود نیز از نگاه و چشم مست حضرت معشوق یکی از آن هزاران و در گله سامری خواهد بود. "قیاس کردم "دارای ایهام بوده و در هر دو مورد مقایسه سالک عجول ، خود را با سایر عرفا، و همچنین قیاس این مقایسه با قصه سامری مد نظر میباشد .
بگفتمش به لبم بوسهای حوالت کن
به خنده گفت، کی ات با من این معامله بود
بوسه در ادبیات عرفانی به معنی فنا شدن در حضرت معشوق آمده و در اینجا به معنی راه یافتن انسان به ذات حق تعالی ست که برای هیچ انسانی امکان پذیر نیست، حافظ میفرماید اینکه در بیت مطلع غزل آورده است که انسان نیز از جنس خدا میباشد مبادا که شائبه و وهمی مبنی بر مقایسه هایِ ذهنی بینِ انسان و حضرتش را تداعی کند، هرگز چنین نیست و این وهم موجب خنده حضرت معشوق میگردد و در پاسخ درخواست بوسه با خنده و نه با عتاب میفرماید ای انسان، تو کِی و از چه وقتی با خدا چنین معامله ای داشته ای. پاسخی بسیار اخلاق مدارانه و از سرِ مهرورزی . مولانا نیز در مثنوی دفتر اول میفرماید :
فرق نتوان کرد نور هر یکی ، چون به نورش روی آری بی شکی
گر تو صد سیب و صد آبی بشمری ، صد نماند ، یک شود چون بفشری
و در ادامه پس از آنکه میفرماید کل هستی منبسط مانند آفتاب و از یک جنس و گوهر است : شرح این را گفتم من از مری ، لیک ترسم تا نلغزد خاطری
نکته ها چون تیغ فولاد است تیز ، گر نداری تو سپر ، واپس گریز
حافظ نیز در جایی دیگر به عدم امکان راهیابی انسان به ذات حق تعالی میفرماید ؛
با هیچکس ندیدم زان دلستان نشانی ، یا من خبر ندارم ، یا او نشان ندارد
و بازهم مولانا ؛
نازنینی تو ولی در حد خویش ، الله الله پا منه از حد بیش
حافظ همه این مطالب و چه بسیار بیشتر از این را در همین یک بیت به ما ارائه میکند.
ز اخترم نظری سعد در ره است که دوش
میان ماه و رخ یار من مقابله بود
حافظ امیدوار است پس از این مباحث عشقی ستاره بختش سعد باشد و گشایشی در یکی شدن با حضرتش ایجاد شود زیرا که دوش ، یعنی همین لحظه میان ماه و خورشید رخ یار مقابله صورت پذیرفت . دوستان و بویژه پویان عزیز به تفصیل در باره تقابل ماه و خورشید توضیحات بسیار مفیدی نگاشته اند که جای بسی تقدیر و سپاس دارد .
دهان یار که درمان درد حافظ داشت
فغان که وقت مروت چه تنگ حوصله بود
دهان یار کنایه از زنده شدن سالک به خدا و رسیدن به حضور میباشد که درمان درد حافظ و یا هر سالک عاشقی میباشد، حافظ این بیت را در پاسخ به تقاضا و توصیه حضرت معشوق به صبوری سالک آورده و میگوید چرا آن سوی ماجرا را در نظر نمیگیرید که حضرت معشوق در جایی که باید لطف و عنایت خود را تکمیل کرده و در انسان عاشق ، به خود زنده میگردید، تنگ حوصله بود یعنی لحظه وصل بسیار گذرا و کوتاه است و اکنون سالک عاشق و یا حافظ باید در انتطار فرصتی دیگر برای دیدار و یکی شدن یا وصالِ حضرتش به انتظار بنشیند تا مگر بخت با او یار باشد و دیدارش میسر گردد.
ایراندوست در ۵ سال قبل، شنبه ۸ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۹:۰۹ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۲۳ - بازی زندگی:
با تشکر از سایت ارزشمندی که ایجاد کردید و با تشکر از خانم برزگر که این شعر را به زیبایی خواندند.
به نظر میرسد که در بیت یازدهم، به جای واژهی «فرار»، واژهی «فراز» خوانده شد.
آیا این تفاوت، به تفاوت نسخهها مربوط میشود یا اینکه اشتباهی صورت گرفته؟ لطفا پیگیری فرموده و در صورت لزوم، تصحیح بفرمایید.
متشکرم
هادی در ۵ سال قبل، دوشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۹:۲۹ در پاسخ به اميد دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۳ - ظاهر شدن عجز حکیمان از معالجهٔ کنیزک و روی آوردن پادشاه به درگاه اله و در خواب دیدن او ولیی را: