گنجور

حاشیه‌ها

امید باصری در ‫۵ سال قبل، سه‌شنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۴۸ دربارهٔ سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۱ - در توحید باری تعالی:

معنای بیت 37

برگرفته از ترجمه اساتید دانشگاه آزاد اسلامی واحد ارسنجان:

عقل کانجا رسید سر بنهد

مرغ کانجا پرید پر بنهد

تسلیم می شود،به اون جایگاه که رسید،دیگه تسلیم میشود،پرنده وقتی اونجا رسید دیگه پرش میریزه

امید باصری در ‫۵ سال قبل، سه‌شنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۴۷ دربارهٔ سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۱ - در توحید باری تعالی:

معنای بیت 35 , 36

برگرفته از ترجمه اساتید دانشگاه آزاد اسلامی واحد ارسنجان:

عقل را خود کسی نهد تمکین

در مقامی که جبرئیل امین

کم ز گنجشکی آید از هیبت

جبرئیلی بدان همه صولت؟

حالا اینجا جبرئیل همان نماد عقل است،تمکین همون اجازه دادن،میگه آیا در اون مقام و جایگاهی که جبرئیل به خاطر هیبت و شکوه خداوند،کمتر از گنجشکی می شود،اینهم جبرئیلی که با تمام عظمت خودش،آیا به عقل اجازه شناخت خداوند داده می شود،ببینید،باز خود سنایی هم،داره بیان میکنه که،عقل تا یک جایی به  شناخت خداوند پی می‌برد،اما به شناخت کلی خداوند پی نمیبرد،می فرماید که:آیا به عقل اجازه داده می‌شود در مقامی که جبرئیل امین،کم ز گنجشکی آید از هیبت،جبرئیلی بدان همه صولت؟ جبرئیلی که با تمام عظمت خودش،در آن جایگاه،کمتر از یک گنجشکی میشه به عقل اجازه داده میشه که به شناخت خداوند برسه؟ خیر...

امید باصری در ‫۵ سال قبل، سه‌شنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۴۷ دربارهٔ سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۱ - در توحید باری تعالی:

معنای بیت 34

برگرفته از ترجمه اساتید دانشگاه آزاد اسلامی واحد ارسنجان:

عزّ وصفش که روی بنماید

عقل را جان و عقل برباید

از اون عزّت و عظمت صفات خداوند،روی خودش را نشان بدهد،اون لحظه است که جان و عقلِ عقل،یعنی حقیقتِ عقل ربوده می شود،همه چیز از عقل گرفته می شود،از جان گرفته می شود،اون صفات خداوند است،اگر ذره‌ای روی خودش را نشان بدهد،همه چیز از عقل و جان گرفته می‌شود،یعنی جان و عقل همون،اول ما خلق الله عقل،به اضافه جان است،توی این دو بیت بعد،یک اشاره کوچولو میکند...

امید باصری در ‫۵ سال قبل، سه‌شنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۳۲ دربارهٔ سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۱ - در توحید باری تعالی:

معنای بیت 33

برگرفته از ترجمه اساتید دانشگاه آزاد اسلامی واحد ارسنجان:

نیست از راه عقل و وهم و حواس

جز خدای ایچ کس خدای شناس

ایچ همون هیچ است،هیچ همان صفت مبهم،هیچکس،البته هیچ کس را،با هم اینجا بگیم ضمیر مبهم بهتره،از راه عقل،وهم و حواس انسان،به جز خود خدای،هیچکس کسی نمی تواند خداوند را بشناسد،میگه وقتی میخواهیم با راه عقل پیش بریم،با راه هوس پیش بریم،با راه وهم و غیره،متوجه میشویم که بجز خود خداوند،هیچ کسی نمی تواند خداوند را بشناسد،چرا دوستان؟ البته این بحث هایی که می کنیم، عرفان شرعی،اینجا یه جورایی عرفان،تجربی هست،هنوز از اون حواس و دانش و عقل و غیره ذلک،هنوز چندان پا فراتر نگذاشته،معلق بین عقل هست و عشق،اما بعد می بینید که همه رو بیان میکنه که،اصلا به هیچ عنوان،نمی شه خداوند را شناخت،اصلا پی نمی بریم به شناخت خداوند،اما توی عالم عرفان،مثلاً بایزید بسطامی را شما دارید،یا مثلاً منصور حلاج،این اندیشه های سنایی که داره اینجا بیان میشه،با اندیشه های حلاج،حلاج را میگن کو خدا؟ میگه: انا الحق،یا،لیس فی جبتی سوی ﷲ در پوشش من  غیر از خداوند وجود ندارد،آیا آنها واقعا به شناخت خداوند رسیدند؟ یا مثلا بایزید بسطامی میگه: سبحانی ما اعظم شأنی،چرا بایزید بسطامی میگه سبحانی ما اعظم شأنی؟ خداوند داره،چقدر شانت بزرگ است؟ چقدر بزرگوار هستی؟ یا مثلا حلاج میگه: انی الله،من خدا هستم،ولی از آن طرف پیامبر می فرماید که: ما عرفناک حق معرفتک،خدایا آنگونه که باید تو را نشناختیم،از آن طرف پیامبر می فرماید:ما عرفناک حق معرفتک؟ آنگونه که باید،خداوند را نشناختیم؟ ولی عرفایی مثل بایزید بسطامی و یا از اون طرف حلّاج،حتی امام خمینی توی اون شعر،اگر دقت کرده باشید،که فکر کنم می خواست سوره حمد رو تفسیر عرفانی کنه،یه مقدار تفسیر کرد،بعد گذاشت اش کنار،یه جورایی ترسید...

من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم

چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم

فارغ از خود شدم و کوس انالحق بزدم

همچو منصور خریدار سر دار شدم

علت چی هست دوستان؟ به نظرتون که پیامبر با اون عظمت میفرماید:ما عرفناک حق معرفتک،ولی،از اون طرف عرفایی مثل بایزید بسطامی و حلاج و سایرین،تا حدودی اشاره می کنند که به شناخت خداوند پی بردند،یه چیزهایی متوجه شدند،کدام یک از دوستان متوجه میشوند؟ علت چی بوده؟ البته نگاه سنایی،عرفان آمیخته با عقل هست،با این نگاه،شما فراتر از این،با این نگاه عرفان مولانا یا عطار نیشابوری،به شناخت خداوند توجه نکنید،فعلاً با عینک سنایی داریم پیش میریم،عینک سنایی،معلق بین عقل و عشق است،عقل تمام نیست،معلق بین عقل و عشق،یعنی می فرماید که: هست اعضاء چو شهر پیشه‌وران،اعضاء وجود انسان،مثل شهری تصور کنید،عقل دستور و دل در او سلطان،اگر که دل و عشق پادشاه باشه،عقل هم وزیرش هست،خب؟ یعنی به هر دو داره توجه میکنه، میکنه،من می خواستم این سوال را از دوستان بکنم ببینم دیدگاهشون چی هست؟ سوال من چیز دیگه ای بود،این است که،چطور هست که در مرتبه ی کمال عرفان،بایزید بسطامی و حلاج و سایرین ادعا می کنند که به شناخت خداوند پی بردند؟ ادعا کردند دیگه،مگه نبود؟ حلّاج گفت: من خدا هستم،و ایشان را دار زدند و براش مهم هم نبود و حتی فقط زمانیکه دارش زدند،افراد به سمت سنگ پرده کردند،تنها شبلی بود ظاهراً،که مثل دیگران می خواست همرنگ جماعت بشه،یک گلی رو به سمتش پرت کرد،که برخی میگن گُل،برخی میگن گِل،بعد شب فقط به خواب اون اومد که،تو چرا؟ دیگران،اگر به سمت من سنگ پرت کردند،فکر کردند من کافر شده ام،ولی تو که متوجه میشدی من دارم چی میگم،تو چرا این کار را کردی؟ و بعد گفت: افرادی که منو به دار کشیدند،به حق دار زدند،چون تصور کردند که من کافر شده ام و افرادی هم برای من گریه کردند و کاری نداشتند،اونها هم متوجه شدند که من دارم چی میگم،تا حدودی،کار هر دو درست بود،هم افرادی که من را به دار کشیدند و سنگ زدند و هم افرادی که برای من گریه کردند،کار هر دوشون درست بود و نگاه خودشون،با دید خودشون،حالا سوال من این است که این عرفا یک جاهایی ادعا می کنند که به شناخت خداوند پی برده اند ولی پیامبر با تمام عظمت،چرا پیامبر می فرماید ما عرفناک حق معرفتک؟ نشناختم شما را؟ ولی این عرفا میگن انالحق یا سبحانک ما اعظم شانی،چقدر شانت والاست؟ نظرتون چیه دوستان؟ بایزید بسطامی و سایرین جرعه نوش بودند،به جرعه ای مستی کردند،اما محمّد دریا نوش بود،به دریایی مستی نکرد،ظرفیت وجودی افراد متفاوت است،ظرفیت وجودی حضرت محمد (ص) یک دریاست،ولی ظرفیت وجودی حلّاج و ظرفیت وجودی بسطامی و سایرین،به اندازه همون جرعه هست،با یک جرعه کوچولو که بهشون نوشانده شد،فریاد زدند که سبحانک ما اعظم شانی،انّی انا الله،این یک،دوم،کامل داریم و کامل مکمّل،فرق است بین کامل و کامل مکمّل،کامل فقط خودش را نجات می‌دهد و شاید اصلاً موجب خطای دیگران بشود،موجب بشود که دیگران گمراه بشوند،همچنانکه حلاج گفت: اناالحق،دیگران گمراه شدند،گفتند این دیگه چی میگه؟ داره کفر میگه،اینها کامل هستند اما،کاملِ مکمّل کسی است که هم خودش به کمال رسیده است،هم دست دیگران را میگیرد،پیامبر کاملِ مکمّل است،به کمال رسیده،به اون درجه ای که افرادی مثل حلاج و بایزید بسطامی و سایرین رسیدند،اون خیلی فراتر از آن رسیده،اما همینجور که دوستان فرمودند،باید دستگیر باشه،باید طوری سخن بگوید که،عوام النّاس هم متوجه بشوند،خب! اگه میگفت انالحق،تا حالا ادّعای پیامبری می‌کرد،حالا ادعای خدایی میکنه،دیگران گمراه می شدند،پس نمی‌توانست این سخن را بیان کند و به جایی رسیده در شب معراج سُبْحَانَ الَّذِی أَسْرَیٰ بِعَبْدِهِ لَیْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَی الْمَسْجِدِ الْأَقْصَی الَّذِی بَارَکْنَا حَوْلَهُ لِنُرِیَهُ مِنْ آیَاتِنَا،إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ این قسمتها رو که دیگه عرفا متوجه نیستند،به جایی رسیده که خداوند می‌فرماید: بلند شو بیا بالا تا آیات خودم و نشانه های خودم را در عالم بالا هم بهت نشون بدم،بعد می‌فرماید که ما عرفناک حق معرفتک،خدایا آنگونه که باید تو را نشناختیم،تو چی هستی؟ چه عظمتی داری؟ عرفا فقط اون آیات و نشانه های خداوند را در همین جهان دارند می‌بینند،حالا با وجود دید عرفانی خودشون به جایی رسیدند و با یک جرعه ای که بهشون نوشانده شده،فریاد می‌زنند،ولی پیامبر با اون ظرفیت وجودی که اندازه دریاست،دریا نوش است،و از اون طرف،علت معراج،توی آیه روشن است که، لِنُرِیَهُ مِنْ آیَاتِنَا علت معراج اینه که آیات خودش،نشانه های خودش را در عالم بالا هم به حضرت محمد نشان بده،بگه این هم نشانه های من در عالم بالا هست،فقط این جهان نیست،پس ظرفیت وجودی افراد متفاوت است،ظرفیت وجودی پیامبر،یک دریایی هست و فریاد نمیزنه،براحتی فریاد نمیزنه،اما ظرفیت وجودی عرفا به اندازه یک قطره هست،به اندازه همان قطره ای که در کامشان ریخته اند،فریادشان بلند شده که خداوندا! چقدر شان و عظمتت والاست،پس متوجه شدید چی شد دوستان؟

امید باصری در ‫۵ سال قبل، سه‌شنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۳۲ دربارهٔ سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۱ - در توحید باری تعالی:

معنای بیت 32

برگرفته از ترجمه اساتید دانشگاه آزاد اسلامی واحد ارسنجان:

چیست عقل اندرین سپنج سرای

جز مزوّر نویس خط خدای

تمام این ابیاتی که گفته به طرق مختلف،همه یک مفهوم را بیان می کند،که عقل و نفس،در راه شناخت خداوند،بسیار ناتوان است،بسیار ضعیف است،اما اندکی خداوند به عقل اجازه داده است،به عقل کل اجازه داده است که،مقداری اندک او را بشناسد،اونم تا حدّی که خداوند بهش اجازه داده باشه، مزّور یعنی دروغ،خط مزور خط جعلی است،خط جعلی ای که از روی خط اصلی بنویسند،مثل یک امضای جعلی،چیست عقل در این سپنج سرای؟ جز مزور نویس خط خدای؟ عقل،در این دنیا،چیزی از خود ندارد،بلکه تنها،تقلید کننده آنچه که بدو می آموزند هست،مزور نویسی یعنی پیش نویسی،تقلید می کند،چیزی که بهش یاد دادن،فقط همون رو تقلید میکنه،سپنج در واژه به معنی زودگذر،ولی خود واژه از دو عدد تشکیل شده،سه و پنج،سرای سپنج،اسم هست،سرای سپنج میشه یک ترکیب اضافی،سرای سپنج،دنیای فانی،دنیای زودگذر...

امید باصری در ‫۵ سال قبل، سه‌شنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۳۱ دربارهٔ سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۱ - در توحید باری تعالی:

معنای بیت 31

برگرفته از ترجمه اساتید دانشگاه آزاد اسلامی واحد ارسنجان:

نفس در موکبش ره آموزیست

عقل در مکتبش نو آموزیست

نفس هم میشه جان،همش بحث عقل هست و جان،نفس در موکبش ره آموزیست،موکب که میدونید،گروه پیادگان است،که در رکاب پادشاه حرکت می‌کردند،گروه پیادگان،نفس و جان در بین پیادگان او،ره آموزی بیش نیست،تازه میخواهد راه را بیاموزد،عقل در مکتب اش نوآموزی است و عقل هم در مکتب خداوند،نوآموزی بیش نیست،نوع آموخته ای بیش نیست...

امید باصری در ‫۵ سال قبل، سه‌شنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۳۰ دربارهٔ سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۱ - در توحید باری تعالی:

معنای بیت 30

برگرفته از ترجمه اساتید دانشگاه آزاد اسلامی واحد ارسنجان:

عقل را پر بسوخت آتش او

از پی رشگ کرد مَفرش او

آتش،اینجا استعاره از رشک و غیرت خداوند است،عقل را پَر،را،رایِ فکِّ اضافه هست،یا نشانه اضافه،پر عقل میشه اضافه استعاری،عقل به پرنده ای تشبیه میشه که دارای چی هست؟ پر است،عقل را پر بسوخت آتش او،از پیِ رشگ گردِ مَفرش او،گرد مفرش،گرد و خاک فرش،کنایه است از بی ارزش ترین هر چیزی،گرد و خاک آن مفرش،می فرماید: غیرت خداوند،نه تنها،شناخت ذات خداوند را به عقل نداده است و پر او را می سوزاند،غیرت خداوند،رشک خداوند،نه تنها،شناخت ذات خداوند را،ذات خودش را به عقل نداده،بلکه راه جزئی‌ترین شناخت را نیز،کوچکترین چیزها را،جزئی ترین چیزها را،شناخت جزئی ترین چیزها را به او نداده است،میخواد بگه عقل حتی در شناخت جزئی ترین پدیده های خداوند ناتوان است،عقل در راه شناخت خداوند کاملاً ناتمام است...

امید باصری در ‫۵ سال قبل، سه‌شنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۲۶ دربارهٔ سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۱ - در توحید باری تعالی:

معنای بیت 30

برگرفته از ترجمه اساتید دانشگاه آزاد اسلامی واحد ارسنجان:

عقل را پر بسوخت آتش او

از پی رشگ کرد مَفرش او

آتش،اینجا استعاره از رشک و غیرت خداوند است،عقل را پَر،را،رایِ فکِّ اضافه هست،یا نشانه اضافه،پر عقل میشه اضافه استعاری،عقل به پرنده ای تشبیه میشه که دارای چی هست؟ پر است،عقل را پر بسوخت آتش او،از پیِ رشگ گردِ مَفرش او،گرد مفرش،گرد و خاک فرش،کنایه است از بی ارزش ترین هر چیزی،گرد و خاک آن مفرش،می فرماید: غیرت خداوند،نه تنها،شناخت ذات خداوند را به عقل نداده است و پر او را می سوزاند،غیرت خداوند،رشک خداوند،نه تنها،شناخت ذات خداوند را،ذات خودش را به عقل نداده،بلکه راه جزئی‌ترین شناخت را نیز،کوچکترین چیزها را،جزئی ترین چیزها را،شناخت جزئی ترین چیزها را به او نداده است،میخواد بگه عقل حتی در شناخت جزئی ترین پدیده های خداوند ناتوان است،عقل در راه شناخت خداوند کاملاً ناتمام است...

امید باصری در ‫۵ سال قبل، سه‌شنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۲۶ دربارهٔ سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۱ - در توحید باری تعالی:

معنای بیت 30

برگرفته از ترجمه اساتید دانشگاه آزاد اسلامی واحد ارسنجان:

عقل را پر بسوخت آتش او

از پی رشگ کرد مَفرش او

آتش،اینجا استعاره از رشک و غیرت خداوند است،عقل را پَر،را،رایِ فکِّ اضافه هست،یا نشانه اضافه،پر عقل میشه اضافه استعاری،عقل به پرنده ای تشبیه میشه که دارای چی هست؟ پر است،عقل را پر بسوخت آتش او،از پیِ رشگ گردِ مَفرش او،گرد مفرش،گرد و خاک فرش،کنایه است از بی ارزش ترین هر چیزی،گرد و خاک آن مفرش،می فرماید: غیرت خداوند،نه تنها،شناخت ذات خداوند را به عقل نداده است و پر او را می سوزاند،غیرت خداوند،رشک خداوند،نه تنها،شناخت ذات خداوند را،ذات خودش را به عقل نداده،بلکه راه جزئی‌ترین شناخت را نیز،کوچکترین چیزها را،جزئی ترین چیزها را،شناخت جزئی ترین چیزها را به او نداده است،میخواد بگه عقل حتی در شناخت جزئی ترین پدیده های خداوند ناتوان است،عقل در راه شناخت خداوند کاملاً ناتمام است...

امید باصری در ‫۵ سال قبل، سه‌شنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۲۶ دربارهٔ سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۱ - در توحید باری تعالی:

معنای بیت 29

برگرفته از ترجمه اساتید دانشگاه آزاد اسلامی واحد ارسنجان:

سست جولان ز عزّ ذاتش وهم

تنگ میدان ز کُنه وصفش فهم

سست جولان،ناتوان در حرکت،در تاخت و تاز،جولان همون جَوَلان هست،در تاخت و تاز سست است،ناتوان است،کی ناتوان است؟ وهم،قوّه وَهم در مقابل عزت و بزرگواری خداوند بسیار ناتوان است،و تنگ میدان ز کُنهِ وصفش فهم و فهم انسان هم برای شناخت حقیقت صفات او ناتوان است،تنگ میدان بودن،ناتوان بودن،حتی صفات خداوند را،قوه فهم انسان نمیتونه درک کنه، و متوجه بشه...

امید باصری در ‫۵ سال قبل، سه‌شنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۲۵ دربارهٔ سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۱ - در توحید باری تعالی:

معنای بیت 28

برگرفته از ترجمه اساتید دانشگاه آزاد اسلامی واحد ارسنجان:

عقل اوّل نتیجه از صفتش

راه داده ورا به معرفتش

عقل اول شد همون اول ما خلق الله العقل،کی را راه داده؟ کی اجازه داده که عقل اول اون را بشناسه؟ خداوند،می فرماید،عقلِ اولی که همان عقل کل است،عقل کل که نتیجه ای از صفات خداوند می باشد و خداوند اجازه داده اندکی او را بشناسد،راه داده وِ را به معرفتش،به شناخت او،این شین مرجع ضمیر بر می‌گردد به خداوند،راه داده،اجازه داده که اندکی او را بشناسند...

امید باصری در ‫۵ سال قبل، سه‌شنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۲۴ دربارهٔ سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۱ - در توحید باری تعالی:

معنای بیت 27

برگرفته از ترجمه اساتید دانشگاه آزاد اسلامی واحد ارسنجان:

دل عقل از جلال او خیره

عقل جان با کمال او تیره

دلِ عقل از جلال او خیره،دلِ عقل اضافه استعاری است،عقل را که موجود،یک انسانی تصور کرده که دارای دل است،دلِ عقل و همچنین است،عقل جان در مصراع دوم،جان هم به انسانی تشبیه شده که دارای عقل است،هر دو اضافه استعاری هستند هم دلِ عقل و هم عقل جان،حقیقت عقل در مقابل عظمت و بزرگی خداوند،مات و مبهوت می شود و عقلِ جان هم،حقیقت جان هم،در مقابل کمال و عظمت خداوند،تیره و تار است...

امید باصری در ‫۵ سال قبل، سه‌شنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۲۳ دربارهٔ سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۱ - در توحید باری تعالی:

معنای بیت 26

برگرفته از ترجمه اساتید دانشگاه آزاد اسلامی واحد ارسنجان:

هیچ دل را به کُنه او ره نیست

عقل و جان از کمالش آگه نیست

روشن هست معنایش،هیچکس به ذات باری تعالی پی نمی‌برد،واقعا خداوند کیست؟ این عقل و جان همون،خلقت اول و دوم، اول ما خلق الله العقل،همون مبدع و ابداع و انبعاث که هفته پیش در موردش عرض کردم خدمت شما،میگه حتی عقل کل و نفس و جان،روح منظورش است،این نفس منظورش نفس عماره نیست،منظورش جان هست،حتی عقل و جان از کمال خداوند،عظمت خداوند،بزرگی خداوند،هیچ اطلاعی ندارد،هیچ آگاهی ندارد...

 

امید باصری در ‫۵ سال قبل، سه‌شنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۷:۲۲ دربارهٔ سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۱ - در توحید باری تعالی:

معنای بیت 25

برگرفته از ترجمه اساتید دانشگاه آزاد اسلامی واحد ارسنجان:

او ز ناچیز چیز کرد ترا

خوار بودی و عزیز کرد ترا

آغاز سوره انسان،نام دیگر سوره انسان،دهر هست،یک اشاره ای کوتاه به اون قسمت داره،خداوند می فرمایدهَلْ أَتَیٰ عَلَی الْإِنْسَانِ حِینٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ یَکُنْ شَیْئًا مَذْکُورًا چند تا آیه آغازین سوره دهر یا انسان رو بخونید،اشاره به آن قسمت ها دارد،که می فرماید: آیا بر انسان روزگارانی نگذشت که چیزی هیچ لایق ذکر نبود؟ إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشَاجٍ نَبْتَلِیهِ فَجَعَلْنَاهُ سَمِیعًا بَصِیرًا که چند تا آیه بعدی اش هم،اشاره به اون اطعام حضرت علی و حضرت فاطمه و امام حسن و  امام ‌حسین داره،زمانی که می خواستند افطار کنند،یک روز فقیر،بعد یتیم،بعد مسکین اومد،تمام غذای خودشان را به اون افراد دادند،حالا آغاز سوره دهر اشاره میکنه که روزگاری بر انسان گذشت که هیچ شیئ قابل ذکر نبود،هیچی نبود هَلْ أَتَیٰ عَلَی الْإِنْسَانِ حِینٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ یَکُنْ شَیْئًا مَذْکُورًا آیا روزگاری بر انسان نگذشت که شیئ قابل ذکری نبود إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشَاجٍ نَبْتَلِیهِ فَجَعَلْنَاهُ سَمِیعًا بَصِیرًا ما انسان را از آب نطفه آمیخته ای از زن و مرد آفریدیم،خلق کردیم،این اشاره به اون قسمت داره که انسان خوار بود،بی ارزش بود،ناچیز بود،چیزی نبود،او زِ ناچیز چیز کرد تو را،خوار بودی عزیز کرد تو را،فردوسی تقریباً عین همین مضمون،می فرماید: که یزدان زِ ناچیز،چیز آفرید،بدان،تا توانایی آرد پدید،چرا این کار را کرد؟ بدان جهت،تا توانایی آرد پدید،میخواست آن توانایی خودش را آشکار کند،در واقع او ز ناچیز چیز کرد تو را،یعنی شما را از عدم آفرید،ای انسان! خار بودی،بی ارزش بودی و تو را با عزت کرد،با ارزش کرد،پس او ز ناچیز،چیز کرد تو را،شما را از عدم آفرید و موجودی بی ارزش بودی،شما را بسیار عزیز و گرامی داشت...

امیرکبیر در ‫۵ سال قبل، دوشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۵۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۲:

اینجا هم منظور بوسیدن معشوق الاهیه و شراب ، شراب نیست آیا ؟؟؟؟؟؟؟؟

جهن یزداد در ‫۵ سال قبل، دوشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۰:۵۳ دربارهٔ عارف قزوینی » تصنیف‌ها » شمارهٔ ۲۱:

جانم برخی اذرپادگان باد  آذرپادگان باد

جهن یزداد در ‫۵ سال قبل، دوشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۳:۲۷ دربارهٔ عارف قزوینی » تصنیف‌ها » شمارهٔ ۳۶:

اخر له پای خویشتن زد گمانم یعنی به پای خویشتن زد

 

برگ بی برگی در ‫۵ سال قبل، دوشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۱۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۰:

ابر آذاری  برآمد ، باد نوروزی  رسید

وجه می میخواهم و مطرب که میگوید  رسید

این غزل نیز مانند همه غزلیات حافظ عرشی  و معنوی ست ، همانطور که خود فرموده است شعر حافظ همه بیت الغزل  معرفت است . ابر آذاری نماد سرمای زمستان‌ است و غم ورنج و درد ، در مقابل باد نوروزی که سرتاسر  لطافت و رویش است و شادمانی ،و اکنون باد آذاری برآمده و سپری شده ، بهار و فصل شکوفایی رسیده  ، گل به باغ آمده و موسم عاشقی ست و بی ذوقی می نماید اگر انسان نیز  به نو شدن و تحول نیندیشید  ، اما انسان برای  عاشقی ، تحول و دگرگونی ، نیازمند می است ، می معرفت و خرد ایزدی  همواره  بنا به درخواست انسان بر وی جاری می‌شود،  اما همانند هر نوع شراب دیگری آن را به رایگان به انسان نداده و بلکه وجه آن را مطالبه میکنند ، مطرب هم بدون مواجب در هیچ مجلسی حاضر نمیشود ، مطرب رمز جنس خداست که شادی اصیل  بدون عوامل بیرونی بوده و در انسان به ودیعه  گذاشته شده است  و بازگشت این شادی و طرب به انسان ، منوط  به پرداخت وجه می  خواهد بود .اما چه کسی وجه این می را  که موجب دگرگونی  و طرب انگیزی  در انسان میشود پرداخت میکند ؟ 

شاهدان در جلوه  و من شرمسار کیسه ام

بار عشق و مفلسی  صعب است ، می باید کشید 

شاهد ، اصل خدایی انسان است که در زمستان و باد آذاری  به محاق رفته بود و اکنون در باد نوروزی جلوه گری میکند  اما بدست آوردن دوباره او مستلزم پرداخت بها و هزینه است ، همانگونه  که می‌دانیم   عشق و حتی عشقهای زمینی خریدنی نیستند که در آنصورت عشق نامیده  نخواهند شد ، پس این هزینه و بهای مورد نیاز ، چیزهایی ست که باید عاشق سالک از آنها دست کشد تا یار ماه روی  و اصل خدایی او چهره بنماید و بازگردد ، اما حافظ می‌فرماید که بار عشق و مفلسی  صعب و دشوار است ، یعنی انسانی که فاقد معنویت است  از بدست آوردن شاهد و یار خود عاجز و ناتوان خواهد بود ، اما او ناچار به کشیدن این بار بر دوش خود خواهد بود ، یعنی که برای رستگاری ، هیچ چاره ای جز بازگشت آن شاهد و یا اصل خدایی خود ندارد.

قحط جود است ، آبروی خود نمی باید  فروخت 

باده و گل از بهای  خرقه می باید خرید 

می‌فرماید  قحط جود است ، یعنی چیزی  را مجانی  به انسان نخواهند  بخشید ،  پس بهتر است انسان آبروی خود را نفروشد و تقاضای بی مورد نکند  زیرا که اجابت  نمیشود ،  اما عاشق سالک متوجه خرقه خود میشود ، خرقه  پوشینه ایست که فقرا و دراویش  با دوختن  تکه پاره های بی ارزش پارچه های پشمی برای خود   تهیه می کردند  ، ما انسانها نیز در طول زندگی خود چیزهای با ارزش را  که گمان می بریم  اصل زندگی هستند به  یکدیگر  متصل کرده و هویت  خود را در  آن چیزها جستجو میکنیم ، پول و ثروت ، اعتبار و تایید ، مقام و منزلت علمی یا شغلی  ،  باورها و اعتقادات  ، جوانی و زیبایی ، و ..... تکه های خرقه ای هستند که طی چندین سال برای خود دوخته و  مانند صوفی و دراویش  هویت خود را از آن خرقه طلب میکنیم ، حافظ میفرماید اگر انبار گندم چهل ساله ات از معنویت خالی ست و در واقع تهیدست  هستی  ، خرقه هم هویت شدگی های خود را میتوانی بفروشی و برای آن می معرفت و  باز شدن گل وجود خود هزینه کنی ،  این به معنی از دست دادن چیزها  و دارایی های مادی نمی باشد  ، بلکه منظور این است که انسان هویت خود را از  آن چیزها  برکنده  و  از این پس خود را از جنس خدا بداند و نه از جنس چیزها ، یعنی که بود و نبود آنها  تاثیری  بر او نگذاشته  و با آنها شاد و بدون آنها غمگین نشود . در اینصورت است که شایستگی  دریافت آن می  شادی بخش خرد ایزدی را داشته  و به  وصال شاهد یا اصل خدایی خود خواهد رسید ،  چرا که هزینه و بهای آن را  پرداخت کرده و  با این کار  نه تنها آبروی خود را نفروخته ، بلکه آبروی واقعی اش را بدست آورده است .

گوئیا خواهد گشود از دولتم کاری که دوش 

من همی کردم دعا و صبح صادق  می دمید 

اما پرداخت چنین بهایی برای می جان بخش ایزدی کاری  سهل و آسان نبوده و حافظ میفرماید او یا سالک عاشق برای توفیق پرداخت چنین هزینه ای باید  بسیار دعا و  با خدای خود راز و نیاز  کند تا سرانجام صبح صادق  فرا رسیده و پرتوهای  نور خورشید زندگی یا خدا   بر وی  بتابد . در این حالت است که بنظر میرسد گره از کار و بخت انسان سالک باز و لطف و عنایت  خدا شامل او شده ، شایسته  رها کردن خرقه و دریافت می گردد  .

با لبی و صد هزاران خنده آمد گل به باغ

از کریمی  گوئیا در گوشه ای  بویی شنید 

پس از دریافت و نوشیدن آن  می ایزدی  ست که گل وجود اصلی سالک عاشق باز و خندان شده و بلکه با  هزاران شادی و برکت  که از وجود او به عالم می ریزد  به باغ  بهشت این جهان وارد میشود  ، یعنی غم و درد از  وجود او رخت بربسته  و آرامش و نیکبختی  در انتظار اوست و  این‌همه از بو  و  برکت  آن خدای  کریم  بزرگ است . گوشه ، کنایه از این جهان فرم است  ، یعنی در همین جهان به این رستگاری رسیده و البته که  در جهان دیگر  بسی بیشتر از این به او  خواهند داد .

دامنی گر  چاک شد در عالم رندی چه باک 

جامه ای  در نیک نامی نیز می باید  درید 

چاک شدن دامن ، همان فروختن خرقه دلبستگی ها و تعلقات  برای  دریافت می و آن شراب روحانی  ست که در عالم رندی و مکتب عاشقی حافظ اتفاق افتاد  و برای سالک عاشق  هیچ باکی از انجام آن کار نبوده و نیست  اما اکنون که گل وجودش شکوفا و به‌خدا زنده شده ،  کار دیگری نیز برجای مانده است که باید صورت پذیرد و او باید این جامه نو و زیبارا  نیز بدرد ، کنایه از اینکه طمع  رسیدن به بهشت و نعمتهای آن را از  دل بیرون کرده و  از خدا  فقط خدا را طلب کند تا به مقام و فنا  برسد  که آن رستگاری عظیم است  .

این لطایف کز لب لعل  تو  من گفتم  که  گفت  

وین تطاول  کز سر زلف تو من دیدم  که دید 

حافظ خطاب به حضرت معشوق  میگوید  چه کسی به‌ این لطافت  و زیبایی از لب لعل تو  ،  سخن گفت؟ یعنی چگونگی رسیدن به مقام و فنا  را  با تمثیل  و کنایه ها با ملاحت تمام برای  ما بیان کرده است . اما  بجای پاداش  هیچکس  نیز به اندازه او از سر زلف حضرتش تطاول و جور و جفا ندیده است . مصرع دوم بیانگر این مطلب است که داغ فراق برای انسان عاشقی که درد را حس می‌کند  بسیار  سخت و دشوار است  و هرکه در این حلقه نیست ، فارغ از این ماجراست .

عدل سلطان گر نپرسد حال مظلومان  عشق 

گوشه گیران را  ز آسایش  طمع باید   برید 

مظلومان عشق  سالکان  راه  هستند که حضرت معشوق  اجازه میده سر زلف  حضرتش را به دست گیرند  اما  روی خود را به عاشق نمی نماید  ، و چه جوری بالاتر از این بر ای عاشق  وجود دارد ، پس اگر عدل سلطان  جهان به این منوال باشد که به دادخواهی  عاشق خود وقعی نگذارد  ، بیم آن می‌رود گوشه گیران یا هبوطیان  و ساکنان این جهان فرم  باید از رسیدن به آرامش  دست بشویند  ، یعنی که همواره در خوف و رجا بسر برند  که آیا توفیق دیدار  روی آن سلطان  را بدست خواهند آورد  و یا خیر  .

تیر عاشق کش ندانم بر دل حافظ  که زد 

آنقدر دانم که از شعر ترش خون می چکد 

البته که حافظ  میداند  که سلطان ، خود  تیر عاشق کش  را بر دل او زده است  وگرنه که  خرقه خود را از برای  بهای می رها نمیکرد و از آن دل نمی برید  ، شعر تر یعنی شعری که آب زندگانی و حیات جاودان در آن جریان دارد  و شعری که از آن خون می چکد  ، یعنی با درک آن شعر ، دردها ی انسان  فروریخته و شادی و نشاط  جای آن را میگیرد  ، یعنی انسان به اصل خود زنده میشود و حقیقت  نیز همین است . پس چه شعری در جهان ، تری  شعر حافظ را دارد ؟

درود  بر روح بلندش

 

 

احسان در ‫۵ سال قبل، دوشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۲۹ دربارهٔ نظامی » خمسه » مخزن الاسرار » بخش ۲ - (مناجات اول) در سیاست و قهر یزدان:

ظاهراً «صفر کن» به معنای «خالی کن» یا «تهی کن» است و شاعر در ادامه ی ابیاتی که در همه شان از خدا می خواهد که ظواهر خلقت از قبیل آسمان و زمین و زمان را کنار بزند و خودش را بی واسطه نشان دهد، در اینجا نیز می خواهد که خداوند این برج، هم به معنای نجومی و فلکی آن و هم کنایه ای از کل جهان، را از طوق هلال رها کند. «طوق هلال» نیز هم اشاره ای به شکل هلالی ماه در تناسب با برج فلکی دارد و هم کنایه ای به «قید» و وابستگی است. معنای مصرع دوم هم که واضح است. یعنی در نهایت معنی بیت ظاهراً این است که: این جهان را از قید و بند این ظواهر خیالی آزاد کن و واقعیت را نشان بده. 

مهدی جلوانی در ‫۵ سال قبل، دوشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۹:۴۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۱۶ - بعد مکث ایشان متواری در بلاد چین در شهر تختگاه و بعد دراز شدن صبر بی‌صبر شدن آن بزرگین کی من رفتم الوداع خود را بر شاه عرضه کنم اما قدمی تنیلنی مقصودی او القی راسی کفادی ثم یا پای رساندم به مقصود و مراد یا سر بنهم هم‌چو دل از دست آن‌جا و نصیحت برادران او را سود ناداشتن یا عاذل العاشقین دع فة اضلها الله کیف ترشدها الی آخره:

با دروود بیکران

در بیت

صدر را صبری بد اکنون آن نماند           
بر مقام صبر عشق آتش نشاند


«نماند» به اشتباه «نماد» آورده شده است، که هم ایراد قافیه ای ایجاد می کند و هم ایراد معنایی.
در بیت 4160 دفتر ششم، تصحیح عبدالکریم سروش نیز «نماند» آمده است.

۱
۱۷۳۳
۱۷۳۴
۱۷۳۵
۱۷۳۶
۱۷۳۷
۵۷۳۳