گنجور

 
مولانا

هر روز بامداد سلام علیکما

آن جا که شه نشیند و آن وقت مرتضا

دل ایستاد پیشش بسته دو دست خویش

تا دست شاه بخشد پایان زر و عطا

جان مست کاس و تا ابدالدهر گه گهی

بر خوان جسم کاسه نهد دل نصیب ما

تا زان نصیب بخشد دست مسیح عشق

مر مرده را سعادت و بیمار را دوا

برگ تمام یابد از او باغ عشرتی

هم بانوا شود ز طرب چنگل دوتا

در رقص گشته تن ز نواهای تن به تن

جان خود خراب و مست در آن محو و آن فنا

زندان شده بهشت ز نای و ز نوش عشق

قاضی عقل مست در آن مسند قضا

سوی مدرس خرد آیند در سؤال

کاین فتنه عظیم در اسلام شد چرا

مفتی عقل کل به فتوی دهد جواب

کاین دم قیامت‌ست روا کو و ناروا

در عیدگاه وصل برآمد خطیب عشق

با ذوالفقار و گفت مر آن شاه را ثنا

از بحر لامکان همه جان‌های گوهری

کرده نثار گوهر و مرجان جان‌ها

خاصان خاص و پردگیان سرای عشق

صف صف نشسته در هوسش بر در سرا

چون از شکاف پرده بر ایشان نظر کند

بس نعره‌های عشق برآید که مرحبا

می‌خواست سینه‌اش که سنایی دهد به چرخ

سینای سینه‌اش بنگنجید در سما

هر چار عنصرند در این جوش همچو دیک

نی نار برقرار و نه خاک و نم هوا

گه خاک در لباس گیا رفت از هوس

گه آب خود هوا شد از بهر این ولا

از راه روغناس شده آب آتشی

آتش شده ز عشق هوا هم در این فضا

ارکان به خانه خانه بگشته چو بیذقی

از بهر عشق شاه نه از لهو چون شما

ای بی‌خبر برو که تو را آب روشنی‌ست

تا وارهد ز آب و گلت صفوت صفا

زیرا که طالب صفت صفوت‌ست آب

وان نیست جز وصال تو با قلزم ضیا

ز آدم اگر بگردی او بی‌خدای نیست

ابلیس وار سنگ خوری از کف خدا

آری خدای نیست ولیکن خدای را

این سنتی‌ست رفته در اسرار کبریا

چون پیش آدم از دل و جان و بدن کنی

یک سجده‌ای به امر حق از صدق بی‌ریا

هر سو که تو بگردی از قبله بعد از آن

کعبه بگردد آن سو بهر دل تو را

مجموع چون نباشم در راه پس ز من

مجموع چون شوند رفیقان باوفا

دیوارهای خانه چو مجموع شد به نظم

آن گاه اهل خانه در او جمع شد دلا

چون کیسه جمع نبود باشد دریده درز

پس سیم جمع چون شود از وی یکی بیا

مجموع چون شوم چو به تبریز شد مقیم

شمس الحقی که او شد سرجمع هر علا

 
 
 
غزل شمارهٔ ۲۰۲ به خوانش پری ساتکنی عندلیب
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم
قطران تبریزی

تا داد باغ را سمن و گل بنونوا

بلبل همی سراید بر گل بنونوا

رود و سرود ساخته بر سرو فاخته

چون عاشقی که باشد معشوق او نوا

مشک و عبیر بارد بر گلستان شمال

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از قطران تبریزی
مسعود سعد سلمان

چون نای بینوایم ازین نای بینوا

شادی ندید هیچ کس از نای بینوا

با کوه گویم آنچه ازو پر شود دلم

زیرا جواب گفته من نیست جز صدا

شد دیده تیره و نخورم غم ز بهر آنک

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از مسعود سعد سلمان
امیر معزی

آمدگه وداع چو تاریک شد هوا

آن مه‌ که هست جان و دلم را بدو هوا

گرمی‌ گرفته از جگر گرم او زمین

سردی‌ گرفته از نفس سرد من هوا

ماه تمام او شده چون آسمان کبود

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از امیر معزی
سنایی

منسوخ شد مروت و معدوم شد وفا

زین هر دو مانده نام چو سیمرغ و کیمیا

شد راستی خیانت و شد زیرکی سفه

شد دوستی عداوت و شد مردمی جفا

گشته‌ست باژگونه همه رسمهای خلق

[...]

وطواط

ای بر مراد رأی تو ایام رامضا

بسته میان بطاعت فرمان تو قضا

از جاه تو گرفته سیادت بسی شرف

وز فر تو فزوده وزارت بسی بها

خلق خدای را برعایت تویی پناه

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از وطواط
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه