گنجور

حاشیه‌های آروین یوسفی

 

آروین یوسفی

طراح گرافیک | تصویرساز | راوی


آروین یوسفی در ‫۲ ماه قبل، دو شنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۰:۱۸ دربارهٔ وحشی بافقی » گزیدهٔ اشعار » غزلیات » غزل ۳۷۸:

هر چه با من بد میکنی، باز بیشتر دوستت دارم. نکو کردی جانا

 

آروین یوسفی در ‫۳ ماه قبل، چهار شنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۰:۵۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰۳:

همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطن
وقت آن شد که درآییم خرامان به چمن
زمانیست که همگان از عشق غافل شده اند و وطنِ عشق خالی از عاشق شده است. پس زمان آن است که پای بر جهان عشق بگذاریم و وطن حقیقی و مشترکمان را نجات دهیم.

 

دامن سیب کشانیم سوی شفتالو
ببریم از گل تر چند سخن سوی سمن
یکدیگر را با هم آشنا سازیم و بین دوستان مهر و عشق جاری سازیم؛ همچون سیب با شفتالو، یا گل لاله با یاسمن (گل تر استعاره از دست محبوب است).

 

نوبهاران چون مسیحی است فسون می‌خواند
تا برآیند شهیدان نباتی ز کفن
فصل بهار بسان مسیح افسانۀ حیات میخواند (اشاره به نفس مسیحایی که جان میبخشید) تا گیاهان از دل خاک سر برآرند.

 

آن بتان چون جهت شکر دهان بگشادند
جان به بوسه نرسد مست شد از بوی دهن
آن بت های زیبا (معشوقان) تا لب به دعا می گردانند، عاشقان چنان از عطر نفسشان مست میشوند که دیگر جانی برای بوسه زدن بر آن لب ها باقی نمی ماند.

 

تاب رخسار گل و لاله خبر می‌دهدم
که چراغی است نهان گشته در این زیر لگن
بی صبری و بی قراری چهره معشوق از جوشش عشقی خبر میدهد که در درون دلش پنهان شده. ("چراغی نهان گشته در این زیر لگن" اشاره به میل غریضی معاشقۀ عاشق و معشوق دارد)

 

برگ می‌لرزد و بر شاخ دلم می‌لرزد
لرزه برگ ز باد و دلم از خوب ختن
همچو برگ که با وزش باد به لرزه می افتد، دل من نیز میلرزد؛ اما نه از باد، بلکه از غضب پدر و برادران معشوق (هر آن کسانی که به معشوق تعصب ورزند)

 

دست دستان صبا لخلخه را شورانید
تا بیاموخت به طفلان چمن خلق حسن
باد صبا همچون لخلخه (ماده ای معطر ترکیبی از عطریات مختلف مانند عود، مُشک و...) خوش عطر و دلپذیر است و برای گل های تازه شکفته و غنچه های نحیف قصه عشق میخواند و رسم مهروزی را به آنان می آموزد.

 

باد روح قدس افتاد و درختان مریم
دست بازی نگر آن سان که کند شوهر و زن
باد همانند روح پاک ملائکه و درختان همانند جسم پاک مریم مقدس هستند و ببین که چگونه این باد و درخت یکدیگر را به کمال و زایش و شکوفایی میرسانند، همانند آنچه که زن و شوهر با یکدیگر انجام میدهند (اشاره به داستان باروری مریم و تولد عیسی مسیح).

 

ابر چون دید که در زیر تتق خوبانند
برفشانید نثار گهر و در عدن
ابر هنگامی که این گیاهان زیبا و لطیف را (استعاره از عاشق و معشوق) زیر خیمۀ آسمان دید، باران دُرّ و گوهر خود را بر سر آنان پاشید.

 

چون گل سرخ گریبان ز طرب بدرانید
وقت آن شد که به یعقوب رسد پیراهن
هنگامی که گل سرخ به نهایت شکفتگی و زیبایی (آمادگی) رسید، وقت آن است که عاشق از این آمادگی معشوق با خبر شود و وصال اتفاق افتد.

 

چون عقیق یمنی لب دلبر خندید
بوی یزدان به محمد رسد از سوی یمن
وقتی لبِ همچون عقیقِ یمَنیِ معشوق میخندد، عطر مهر خداوند (معشوق) به عاشق (هر کجای دنیا که باشد) می سد.

 

چند گفتیم پراکنده دل آرام نیافت
جز بر آن زلف پراکنده آن شاه زمن
هر چه گفتیم و شنیدیم دلمان آرام نگرفت، جز به رؤیت و نوازش زلف آشفتۀ آن سلطان زمان (وصال معشوق).

 

آروین یوسفی در ‫۳ ماه قبل، سه شنبه ۹ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۰:۱۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰۴:

شیرمردا تو چه ترسی ز سگ لاغرشان
برکش آن تیغ چو پولاد و بزن بر سرشان

ای دلیرمردِ شیر صفت، چه ترسی از سگان لاغر و ناتوان آنها داری؟ شمشیر حق طلبی برکش و مغلوبشان کن زیرا که تو از آنان والاتر و قوی تر هستی. 


چون ملک ساخته خود را به پر و بال دروغ
همه دیوند که ابلیس بود مهترشان

آنها (ظالمان زمان) خود را مقدس و همچون فرشتگان پاک مینمایند؛ حال آنکه در واقع همگی بسان دیو بی رحم و ترستاکند، به قدری که ابلیس بر آنان شرف دارد.


همه قلبند و سیه چون بزنی بر سر سنگ
هین چرا غره شدستی تو به سیم و زرشان

ظالمان چون سکه های تقلبی روی زرین و میان مسی هستند که این تقلبی بودن، به وقت آزمودن آن ها (اشاره به استفاده از سنگ محک برای تشخیص طلا از بدل) نمایان میشود. پس چرا فریب این سیم و زر دروغین و ظاهری آنها را خوری و حامی آنان باشی؟

پس

برکش آن تیغ چو پولاد و بزن بر سرشان...

 

آروین یوسفی در ‫۳ ماه قبل، یک شنبه ۷ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۳۱ دربارهٔ وحشی بافقی » گزیدهٔ اشعار » غزلیات » غزل ۲۶۹:

معنای این سروده زیبا را به قدر سواد اندک و درک محدود خویش مینویسم تا شاید گره از دریافت دوستان بگشاید. امیدوارم کم ایراد باشد.


در این غزل، عاشق اینطور مینماید که اهل ناز کشیدن نیست. خود را فارغ از غم از دست دادن میداند و سعی بر تغافل و غفلت ورزیدن دارد. حال آن که آنکه این تغافل، ادعایی تهی بیش نباشد.

 


«ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم | امید ز هر کس که بریدیم، بریدیم»


وحشی گوید ما (من) اگر از کسی دل بریدیم و قطع امید کردیم، دیگر برگشت نظری در کار نیست. همانگونه که اگر پای از در دری بیرون بگذارم، دیگر بدان داخل نمیشوم.

 


«دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند | از گوشهٔ بامی که پریدیم، پریدیم»


دل همچون کبوتر نیست که به بامی که از آن پر زده بازگردد؛ ما اگر بامی را ترک کردیم، دیگر به آن برگشتی نیست. (پریدن از گوشۀ بام، استعاره از رها کردن از معشوق است)

 


«رم دادن صید خود از آغاز غلط بود | حالا که رماندی و رمیدیم، رمیدیم»


معشوق را مورد عتاب قرار میدهد و به او یاد آورد میشود که ابتدا او عاشق را از خود فراری داد و سپس میگوید حالا که این کار را کردی و مرا از خود راندی، دیگر بازگشتی در کار نیست. (نظیر عبارت "رفتم که رفتم" امروزی)

 


«کوی تو که باغ ارم روضهٔ خلد است | انگار که دیدیم ندیدیم، ندیدیم»


"کوی" در شعر پارسی، اغلب به منزلگاه معشوق و پیرامون آن اشاره دارد.

"روضۀ خُلد" همان بهشت برین است.

"باغ ارم" باغیست که توسط شدّاد، پادشاهی در زمان هود نبی، بنا نهاده شد. این باغ که خشت های آن از زر و سیم بودند، چنان با شکوه و پر زرق و برق بود که آن را "بهشت شداد" میگفتند و بهشتِ روی زمین میدانستند.

در این بیت عاشق منزلگاه معشوق را به باغ ارم که بسان بهشت است تشبیه میکند و سپس چنان وانمود میکند که این جلال و شکوه اصلاً برایش اهمیتی ندارد و حتی آن را به خاطر نمیسپارد. گویی که هیچگاه آن را ندیده است.

 


«سد باغ بهار است و صلای گل و گلشن | گر میوهٔ یک باغ نچیدیم، نچیدیم»


"صلا" در گذشته به آواز دعوت به طعام گفته میشد. در واقع زمانی که میخواستند مردم را به خوردن غذا دعوت کنند و اعلام آماده بودن خوراک کنند، صلا سر میدادند.

عاشق در ادامۀ بی اعتنایی به بهشت معشوق، میگوید صد باغ زیبا و سرسبز دیگر وجود دارد که گل های آن مرا به خوردن میوه های خوش طعم و تازۀ آن باغ دعوت میکنند. پس اگر از میوۀ باغ تو گذشتم و آن را نچیدم، دیگر نظرم برنمیگردد زیرا که از آن بهتر را یافتم (هر چند خود عاشق نیز میداند که سخنانش ادعاییست بی اساس).

 


«سرتا به قدم تیغ دعاییم و تو غافل | هان واقف دم باش رسیدیم، رسیدیم»


میگوید از سر تا به پایم در حال دعا و راز و نیاز (برای تو) هستم اما تو بی توجهی میکنی. اما آگاه از آن لحظه ای باش که به تو رسم و دیگر رسیده ام (با گفتن این جلمه شیرینی وصال را به خاطر می آورد). عاشق در این لحظه کمی نرم تر شده و بارقه ای از امید به وصال به دلش می افتد که باعث اعترافِ بیت بعدیست.

 


«وحشی سبب دوری و این قسم سخنها | آن نیست که ما هم نشنیدیم، شنیدیم»


پس از همۀ ملامت ها و سرزنش هایی که متوجه معشوق ساخت و او را مقصر این دل بریدگی خود دانست، حال صادقانه با خود سخن میگوید و اظهار میکند که در حقیقت دلیل همۀ این دوری و گلایه ها، این چیز هایی نیست که گمان میکنم. به این صورت وحشی گناهانی که تاکنون متوجه معشوق ساخته بود و اتهاماتی که زده بود را از گردن او باز کرده و گردن خود می افکند.

آنچه که در بیت پایانی اتفاق می افتد، اینست که وحشی پس از آن همه رجز خوانی، معترف میشود که در حال تبرئۀ خود بوده است و حقیقت را کتمان میکرده و حال به این نتیجه رسیده است که این کار فایده ای ندارد و مقصر اصلی این دوری ها نه معشوقِ غافلش، بلکه خود اوست.

 


نام و یاد وحشی مانا باد

 

آروین یوسفی در ‫۴ ماه قبل، دو شنبه ۴ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۰:۱۴ در پاسخ به ایمان دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶:

درود

به نظر بنده حاشیۀ ایمان عزیز بهترین تعبیریست که میتوان برای بیت دوم قائل شد. این برداشت بسیار منطقیست، ولو که در نظر شاعر مضمون دیگری بوده باشد و ما از آن ناآگاهیم و ناآگاه نیز خواهیم ماند.