گنجور

حاشیه‌ها

رضا از کرمان در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۳ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۰۷ در پاسخ به کیخسرو آرش گرگین فرامرزی دربارهٔ ملک‌الشعرا بهار » قصاید » شمارهٔ ۱۹۲ - دین و دولت:

سلام بله دقیقا در بیت اول هم داره میگه

رضا از کرمان در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۳ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۲۲:۵۸ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایتِ شمارهٔ ۱۲:

سلام شب بخیر سال نو تمامی عزیزان مبارک

   امروزه با پیشرفتهای حاصل شده در علم پزشکی خوشبختانه توجه بیشتری به بیماران دارای مشکلات جنسی میگردد وشاخه‌های جدیدی  از علم خصوصا  در بین روانپزشکان برای این دسته از بیماران ایجاد شده  وبه عنوان مثال جهت درمان بیمار دارای ابهام جنسی یا هرمافرودیسم از بیمار تی اس(ترانس سکسوالیسم) یا سایر موارد روشهای متفاوت وجود دارد بگذریم چون بنده زیاد در این موارد اطلاع کامل ندارم که قابل عرض باشد

ولی در گذشته شاید به تمامی این بیماران به یک دید نگاه میشده وجامعه با ایشان برخورد یکسان داشته وحتی به ایشان عنوان بیمار  هم اطلاق نمیشده  ومخنث به فردی اطلاق میشده که قوه رجولیت نداشته.

ولی برویم سر موضوع حکایت وبرخورد جناب سعدی باموضوع  طبق شرحی که سعدی از اوضاع قحطی و اوضاع سخت معیشت مردم داره میده این فرد داره از مردم دستگیری میکنه واطعام میده آیا در آن روزگار وآن شهر ایشون تنها فرد متمول  آن شهر بوده یا کسان دیگری هم بودند که با لئامت ذاتی نه حتی از کسی دستگیری نمیکردند شاید با احتکار وذخیره مایحتاج خلق الله آن شرایط بحرانی را حادتر هم میکردند  که شاید نمونه های مشابه آن هم امروزه هم قابل درک ولمس باشه بنظر بنده مردی ومردانگی این فرد مخنث بقول راوی از خیلی از مردهایی که قوه رجولیت داشتند بیشتر بوده  آدم بعضی وقتها از کلام واندیشه جناب سعدی متعجب میشه نیم خورده سگ وسفله و بی هنر, یک نیم نگاه به همت وغیرت ونوعدوستی این بابا هم نمیکنه طلا هر جا که باشه طلاست  نمیدونم شاید هم ایشون درست میگن ونصیحتشون عالمانه است وبنده نمیفهمم.

والله واعلم باصواب

شاد وخرم باشید

در سکوت در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۳ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۱۸:۰۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵:

این غزل را "در سکوت" بشنوید

در سکوت در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۳ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۱۸:۰۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۴:

این غزل را "در سکوت" بشنوید

در سکوت در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۳ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۱۶:۱۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۳:

این غزل را "در سکوت" بشنوید

در سکوت در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۳ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۱۶:۱۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲:

این غزل را "در سکوت" بشنوید

کیخسرو آرش گرگین فرامرزی در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۳ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۲۴ دربارهٔ ملک‌الشعرا بهار » قصاید » شمارهٔ ۱۹۲ - دین و دولت:

این شعر منظورش شاهنشاهی پهلوی بود ؟؟

کوروش در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۳ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۱۴:۲۶ در پاسخ به رضا از کرمان دربارهٔ مولانا » فیه ما فیه » فصل دوازدهم - قَالَ النَّبُّي عَلَیْهِ السَّلَامُ اَللَّیْلُ طَویْلٌ فَلَا تُقَصِّرْهُ:

خیلی سپاسگزارم ❤❤❤

iamadelabbasi در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۳ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۴۷ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان بیژن و منیژه » بخش ۷:

سفندارمذ پاسبان تو باد

سپندارمذ به چم زمین و زن که هر دو نماد باروری اند و در ایران باستان، روز پنجم ماه را که اسپند نام داشت، در ماه اسپند، جشن می‌گرفتند و در آن روز، زن را گرامی می‌داشتند و پیشکش‌هایی بدو می‌بخشیدند. نام این جشن باستانی، "سپندارمذگان" بود. امید است دوباره زنده شود تا به گفته‌ی استاد کزازی، جوانان ما دل خویش را به ولنتاین خوش نکنند.

پریسا رفائی در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۳ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۰۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » بیست و هشتم:

در بیت دوم از بند دوم

کلمه‌ی ابتدای بیت «متانند» ضبط شده که نادرست است

درست کلمه‌ی «مانند» است

مانند موسی

حبیب شاکر در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۳ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۲۷ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۴:

سلام بر یاران همدل 

آنانکه به علم و فضل خود می بالند 

وز جایگه عالی خود خوشحال اند 

فرجام سفر چون همه یکسان بینند 

بیش از دگران موقع. رفتن نالند 

سپاس از دوستان.

احسان چراغی در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۳ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۰۹:۲۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹:

از زیبایی‌ها و نکات جالب توجه در اشعار بزرگان این است که یک مضمون را بارها تکرار می‌کنند. مفهوم بیت پنجم این غزل را نیز سعدی در این بیت از غزل دیگری آورده:

 

غم دل با تو نگویم که نداری غم دل

با کسی حال توان گفت که حالی دارد

احسان چراغی در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۳ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۰۹:۱۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹:

مضمون بیت ششم این غزل را سعدی در بسیاری از غزلهایش آورده.

از جمله:

 

ابنای روزگار به صحرا روند و باغ

صحرا و باغ زنده‌دلان کوی دلبر است

 

ز آب روان و سبزه و صحرا و لاله‌زار

با من مگوی که چشم در احباب خوشتر است

 

هرگز اندیشه یار از دل دیوانه عشق

به تماشای گل و سبزه و صحرا نرود

 

گر بیارند کلید همه درهای بهشت

جان عاشق به تماشاگه رضوان نرود

 

گر سرت مست کند بوی حقیقت روزی

اندرونت به گل و لاله و ریحان نرود

 

هر که را باغچه‌ای هست به بستان نرود

احسان چراغی در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۳ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۰۹:۰۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹:

وای خدای من ...

چه غزلی ... چه غزلی ...

امیر م. در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۳ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۰۷:۴۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴۳:

کاربرد «تا» در بیتی که دوستان گفتند از نظر وزنی کاملا درست است. مفتعلن مفاعلن ← تا سر خود نهان کنی. همان طور که می بینید، رکن اول در هر نیم مصراع مفتعلن است که هجای اول آن هجای بلند است و «تا» هم هجای بلند هست.

 

امیر م. در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۳ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۰۷:۳۵ در پاسخ به اسماعیل اسدی ده میراحمدی دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴۳:

«گلستان» گاهی در اشعار با سکون لام و کسرهٔ سین استفاده میشود بنابراین وزن درست است (لغتنامه دهخدا هم به عنوان یکی از تلفظ ها آورده است).

امید صادقی در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۳ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۰۵:۴۵ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۱۹:

با سلام، لطفا راهنمایی کنید که ارتباط این حکایت با قناعت چیست؟ 

علی خطیبی در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۲۲:۰۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷:

به‌نظر در بیت چهارم «نقمت» درست باشد، نه «نغمت». 

برگ بی برگی در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۲۰:۴۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰:

المنه لله که در میکده باز است 

زان رو که مرا بر در او روی نیاز است

انسان که پرتوی از آن نور کل است همواره بطور ذاتی نیازمند بازگشت و پیوستن دوباره به اصل خدایی خود میباشد و از همین روست که خداوند یا هستی کل بر انسان منت گذاشته، هیچگاه  در میکده را بر روی انسان نبسته و بسته به اراده انسان هر لحظه راه برای بازگشت و وصل دوباره باز است تا با دریافت شراب معرفت و خرد الهی درون خود را تا بینهایت خداوند باز نموده و با اصل خدایی خود یکی شود . اگر خداوند چنین میکده شبانه روزی را طراحی و بنا نمی کرد زندگی و مرگ انسان نیز مانند حیوانات بود و عشق جایی در این زندگی نداشت ، پس‌ باز گذاشتن در میکده در واقع باز نگاه داشتن راه بازگشت و رجعت انسان به اصل خود است که جای شکر و سپاسگزاری فراوان دارد . در مصرع دوم به نکته مهمی اشاره میکند  که هر جنسی نیازمند و متمایل بازگشت به اصل خود است  و نیاز انسان برای پیوستن به اصل خود نیز خارج از این قاعده نیست ، پس‌ انسان که بنا بر عهد الست از جنس اوست  بطور فطری نیازمند بازگشت به خداوند و دیدن روی او یعنی  رسیدن به وحدت و یکی شدن با خدا یا زندگی ست . 

خم ها همه در جوش و خروشند ز مستی 

وان می که در آنجاست حقیقت، نه مجاز است 

خم یا خمره همان وجود و هستی ست یعنی ظرف که مظروف یا محتوایش شراب عشق است، خم ها یعنی وجودِ متکثر و جلوه های هستیِ مطلق در این جهان، پس وجود و کائنات از مست شدن یا وصالِ انسان به وجد آمده و در جوش و خروش است اما به تعبیرِ مولانا که در نی نامه می فرماید؛ "جوششِ عشق است کاندر مِی فتاد " یعنی وجودِ مِی در گروِ ساحتِ کبریایی عشق است و اگر جوشش عشق نبود انگور هم در خُم نمی جوشید و تبدیل به مِی نمی شد (شاید تبدیل به سرکه می شد که نوشیدنش ترش رویی می آورد نه شادی). حافظ در مصرع  دوم  بوضوح  آن می را می حقیقی می‌نامد و نه مجازی که تصویری ست ذهنی از آن میِ عشق و شراب حقیقی، شراب مجازی مستی مجازی و موقت را در پی دارد که آن هم توام با دردسر و تبعات درد آور آن است مانند اعتیاد به الکل و عوارضِ ناشی از مصرف آن، شرابهایی که تعدادشان هم کم نیستند، شراب تکبر و غرور ، شراب تعلقات مادی ، شراب تایید و اعتبار، شراب اعتقادات تقلیدی و ذهنی و قس علیهذا، همگی مجازی هستند و ناپایدار، نوشیدن چنین شرابهایی نیز همانند شراب انگوری مدتی بسیار کوتاه انسان را مست و سرخوش میکند و پس از آن است که دردهای ناشی از آن شروع و مستی آن مقام یا پول و  تایید دیگران از سر انسان می‌پرد.

از وی همه مستی و غرور است و تکبر 

وز ما همه بیچارگی و عجز و نیاز است 

حافظ مستی کائنات و وجود را همان مستیِ عشق یا خداوند میداند و انسان کاملی که به خدا زنده شده باشد نیز جدای از این حلقه نیست چرا که کل هستی یک هشیاری و خرد بوده و تفرقه یا جدایی در کار نیست ، غرور و تکبر در اینجا در معنی منفی خود بکار نرفته است، غرور ابر انسان‌هایی مانند حافظ و مولانا و عطار از جنسی دیگر بوده و موجب پرهیزکاری آنان میشود ، یعنی آن بزرگان شأن  انسانی را بسیار بالاتر از دلبسته  شدن به هر چیزی بجز حضرت دوست میدانند و این غروری ست حقیقی ، همچنین تکبر به معنی بزرگی حقیقی ست همانطور که خداوند بزرگ و بلند مرتبه میباشد . اما از طرفی انسانهای کوچک که غروری نداشته و خود را در اندازه چیزهای بی ارزش دنیوی پایین می آورند  نیازمند و فقیرانی  هستند که در برابر وسوسه  شرابهای مجازی عاجز و بی چاره هستند ، در واقع  روی سخن با ماست تا با توجه به نیاز بازگشت به  خدا  که درون هر انسانی ست ، تکانی به خود داده و از خواب ذهن بیدار شویم .

راز ی که بر غیر نگفتیم  و نگوییم 

با دوست بگوییم که او محرم راز است 

غیر ،‌ شخص و انسانی ست که همچنان در خواب ذهن بسر برده و مست شرابهای گوناگون و مجازی این جهان است ، بیان رازهای هستی به او آب در هاون کوبیدن است مگر اینکه از خواب بیدار شده و با ابراز نیازمندی خود ، درخواست وطلب و تحولی در او  بوجود آید که در اینصورت  در زمره دوست و یاران درآمده  و محرم راز خواهد شد ، حافظ در ابیات بعد به بیان و شرح برخی از این رازها می پردازد .

شرح شکن زلف خم اندر خم جانان 

کوته نتوان کرد که این قصه دراز است 

زلف خم اندر خم  کنایه از اسرار لایه به لایه هستی ست ، یعنی همان رازهایی که فقط می توان برای دوست و اهل دل بیان کرد ،  غیر و بیگانه ها از درک آن عاجز و حوصله شنیدنش را ندارند ، اما شرح و بیان این رازها نیز به سادگی نبوده و با شرح مختصر نمی توان حق مطلب را ادا نمود زیرا این قصه عشقی ست که سر دراز دارد و عرفا از دیرباز به آن پرداخته اند ، همچنین اشاره ای ست به قصه کوتاه و دو نیم کردن زلف ایاز توسط سلطان محمود .

بار دل مجنون و خم طره لیلی 

رخساره محمود و کف پای  ایاز است 

بار و غم دل مجنون اشاره ایست به اولین قدم عاشقی که تا انسان غم فراق و جدایی از اصل خدایی خود (لیلی) را درک نکند عاشق نمی شود  ، طره لیلی نمادی ست از زیبایی خداوند که در سیمای لیلی متجلی شده است و خم این طره ، مجنون یا هر انسان عاشقی را بسوی اصل آن زیبایی رهنمون میشود . قصه نمادین عشق سلطان محمود و ایاز هم نمونه دیگری  ست که حافظ برای مثال می آورد تا پیچیدگی های این قصه عاشقی را بیان کند ، معمولأ  این بنده است که رخسار بر کف پای خداوندگار خویش می ساید و عطار نیز در  همین‌ رابطه سروده ای دارد که ایاز آرزوی ساییدن رخسار بر کف پای محمود دارد همچنین در الهی نامه عطار ، ایاز نماد انسان کامل  میل بسیار به بوسیدن پای محمود ( در اینجا نماد خداوند ) را دارد و محمود سبب این علاقه به بوسیدن پای را از ایاز جویا میگردد در حالیکه رخسار و وجوه دیگر  بظاهر زیباتر و در دسترس هستند ،

ایازش گفت این کاری عجیب است  که خلقی را ز روی تو نصیب است 

که می بینند رویت جمله چون ماه    نمی یابد به پای تو کسی راه 

چو اینجا نیست غیر ، این باخلاص   بسی نزدیکتر این بایدم خاص 

ایاز یا انسان کامل فلسفه این علاقه به پای سلطان عالم را به زیبایی بیان میکند ، یعنی که سلطان یا خداوند قائم به ذات خود میباشد و انسان قائم  به ذات او ، پس علاقه ایاز به بوسیدن پای حکایت از  خواست انسان کامل برای راهیابی به کنه و ذات حق تعالی ست که عرفا  آن را امری محال دانسته اند در حالیکه تا ابد میتواند در حال کمال و در جهت رسیدن به حضرتش رشد یابد اما بدیهی ست که هرگز به ذات او راه  نمی یابد  .در این بیت اگر پای را ساکن نخوانیم منظور  از رخسار محمود و کف پای ایاز  عدم وجود غیر است ،‌ یعنی رسیدن به وحدت  .

بردوخته ام دیده چو باز از همه عالم 

تا دیده من بر رخ زیبای تو باز است 

باز در اینجا ایهام داشته و هر دو معنی آن ، یعنی بار دیگر و همچنین باز به معنی باز شکاری شاهی مورد نظر است ، پس حافظ می‌فرماید همانند روز الست که انسان عهد نمود ربش  خداوند باشد و او از هرچه غیر اوست روی بگرداند ، اکنون هم مادامی که چشمان عدم بینش بر روی زیبای حضرت دوست باز شده است بر روی غیر از او بسته می ماند ، درواقع این بیت را بهتر است از مصرع دوم معنی کنیم که شرطی ست و به مصرع اول برسیم ، یعنی بشرط اینکه انسان عاشق هر لحظه چشمش  بر روی حضرت معشوق باز بوده و در حضور بسر برد قادر خواهد بود دیدگان خود را بر روی غیر از او بار دیگر  بر دوزد ، یعنی کاری که تا پیش از ورود به این جهان انجام می داد و باز هم باید انجام بدهد ، باز به معنی پرنده شکاری که ویژه شکار پادشاهان است نیز چنین  کرده و بر غیر شاه نظر نمیکند تا هنگامی که بر طبل می‌کوبند که به معنی بازگشت است شاه را بخوبی بشناسد و بر ساعدش فرود آید ، حافظ می‌فرماید  انسان نیز باید چنین کند تا با اولین ندای ارجعی که شنید شاه را بخوبی شناسایی کرده و بازگردد .

در کعبه کوی تو هر آن کس که بیاید 

از قبله ابروی تو در عین نماز است 

کعبه کوی حضرت دوست  فضای باز شده درونی ست که تا بی نهایت  خداوندی میتواند ادامه یابد و حافظ میفرماید  هر آن کس که قادر باشد این شرح صدر ذاتی را به فعل درآورده و وارد این کعبه بینهایت یکتایی شود در حالیکه در جهان فرم و جسم زندگی میکند ، این کار  معنوی و فضاگشایی او عین نماز  و عبادت حقیقی ست  ،  عبادات ونمازهایی که از روی ذهن خوانده شوند در حالیکه نمازگزار در فضای منقبض شده ذهن خود گرفتار بوده و از هیچگونه انبساط درونی برخوردار نیست در شمار نماز حقیقی نمی باشد .

ای مجلسیان سوز دل حافظ مسکین 

از شمع بپرسید که در سوز و گداز است 

 

 

 

 

 

 

۱
۱۴۷۱
۱۴۷۲
۱۴۷۳
۱۴۷۴
۱۴۷۵
۵۷۲۹