گنجور

حاشیه‌ها

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۴ ماه قبل، یکشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۳۴ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰:

برای بیت شماره 1:

در گذشته، جام باده دارای هفت خط بوده است. <لغتنامه دهخدا>

ادیب‌الممالک نیز در بیت‌های 4 و 5 از فرهنگ پارسی (بند 11، شماره یازدهم) از آنها یاد کرده است:

هفت خط داشت جام جمشیدی/هر یکی در صفا چو آیینه

جور و بغداد و بصره و ازرق/اشک و کاسه‌گر و فرودینه

 

*«جور» بر وزن «نور». این واژه، شکل دیگری است از واژۀ «زِبَر» که هنوز هم در مازندران در کنار «جِر» («زیر») رواج دارد.

*مرگ هر زبان و هر گویش در هر نقطه از جهان، رابطه فرهنگی ما را با گذشته خواهد گسست.

شمس (ساقی) در ‫۴ ماه قبل، یکشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۳۰ در پاسخ به مولوی زمان دربارهٔ مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸:

سلام.

به ضرورت وزن، حرف (خ) بخریده ساکن تلفظ می‌شود.

مازیار در ‫۴ ماه قبل، یکشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۳۷ دربارهٔ منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۴۲ - در مدح وزیر سلطان مسعود غزنوی:

نگارین منا برگرد و مگری که کار عاشقان را نیست حاصل.  مگری یعنی گریه مکن. م قبل ، گریه را منفی کرده است امروزه هم این را در زبان لارستانی بکار می بریم و به کسی که گریه می کند، می گوییم " مگری" یعنی گریه مکن.  در شعر میگوید برگرد و گریه مکن، که کار عاشقان بی نتیجه است. 

همایون در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۲۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۶:

با دو نماد ارزشمند در شاهنامه به ویژه در داستان ژرف و بیمانند رودابه آشنا میشویم دو نماد کلیدی، یکی دایه و دیگری موبد.
چهاری ها در هستی و در بودن (بُوِش) بهم گره میخورند و در هم بافته می‌شوند، میدانیم که بافتن و یافتن کار جمشیدی است چهاری و سه‌ای دنباله دویی اوست. 
آن چهاری که با سه‌ای دایه پدید می‌آید نیکوست و سیمرغی و تازه 
اما آن چهاری که با سه‌ای موبد ساخته میشود تازگی ندارد زیرا موبد از روی سوداندیشی و چاره‌جویی سخن میگوید

سه‌ای در عرفان و رازورزی خورشیدیِ جلال‌دین، دیوانگی است، بیرون زدن از عقل و باورمندی وامانده که چهاری است و کار خود را کرده و باید نو شود و با چهاری یا فرم تازه‌ای همراه گردد. 
بودن (بوِش) با شدن به پیش می‌رود و ماندگاری پیدا میکند.

یکی از دوستان جلال‌دین که در نوشتن و بازنویسی مثنوی ماهنامه، همراه او و حسام‌دین(مرد دانشمند) بوده به نام فخردین سیواسی به سرنوشتی مانند خود او که در همنشینی با شمس پیدا کرد دچار میشود، در همنشینی با جلال‌دین و به ناگهان دگرگونی می یابد جوری که همه میگویند دیوانه شده، جلال‌دین این غزل را برای او می‌سراید

غلامحسین مرادی قرقانی در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۵۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۴:

شاید بیت  آخر اینطور بوده 

من آن مرغ سخن دانم که گر خاکم بَرَد صورت 

هنوز آواز می آید چو سعدی از گلستانم 

تشبیه مرغ سخندان و گلستان به سعدی و گلستانش 

 

 

ali solgi در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۲۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۳۷:

به جهان خرم ازانم که همه خرم ازاوست عاشقم برهمه عالم که همه عالم ازاوست 

رها فریاد در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۸:

سلام من عارف رها فر(رها فریاد)

اینجا در خدمت شما عزیزان دل هستم تا بار دیگر یکی دیگر از غزلیات عجیب و سنگین و غریب شاعر بزرگ جهان حضرت لسان العرفا حافظ شیرازی رو باهم تحلیل و برسی کنیم و ببینیم تا کجا می‌تونیم بهم دیگه در باب شناخت این غزل مُلَمَّع کمک کنیم

 

 

شعر و غزل یکی از اشعار معروف و زیبای حافظ شیرازی است که به دلیل ترکیب زبان فارسی با عربی و همچنین استفاده از گویش‌های محلی، به یکی از خاص‌ترین غزل‌های او تبدیل شده است. این غزل در ادبیات فارسی به نام غزل مُلَمَّع (آمیخته) و غزل لُغات شناخته می‌شود.این غزل به‌طور استادانه‌ای از ترکیب زبان‌های فارسی، عربی و گویش‌های محلی (مانند گویش شیرازی یا لری) استفاده کرده استاین غزل یکی از شواهد نبوغ حافظ در ترکیب زبانی و به کارگیری دانش وسیع اوست.

غزل مُلَمَّع (آمیخته): سبکی است که در آن، یک بیت یا مصرع به زبان فارسی و بیت یا مصرع دیگر به زبانی غیر از فارسی (غالباً عربی) سروده می‌شود. در این غزل، ترکیب فارسی و عربی مشهود است:

غزل لُغات (لهجه): مهم‌ترین ویژگی این غزل، استفاده از لغات یا گویش‌های محلی است که برای خواننده امروزی بسیار غریب و نامفهوم است. هدف حافظ از به‌کارگیری این گویش‌های محلی (مانند شیرازی قدیم یا لری) احتمالاً نشان دادن قدرت شاعری و همچنین اشاره به زبان‌های رایج در مناطق مختلف ایران بوده است.

غریب‌ترین لغات این غزل، بخش‌های مربوط به گویش محلی است که به‌طور قطعی مشخص نیست متعلق به کدام لهجه (شیرازی، لری، یا حتی اصفهانی) است، اما محققان معمولاً آن را به گویش قدیم شیراز نزدیک می‌دانند.

در یک جمع‌بندی کوتاه: حافظ با مهارت تمام، این غزل را به یک تابلوی نقاشی زبانی تبدیل کرده است که در آن سادگی و عمق زبان فارسی، فخامت زبان عربی و اصالت گویش‌های محلی در هم تنیده‌اند.

حالا میریم سراغ لغات غریبه و معانیشون 

سَبت اسیر کرد، ربود. 

سَلمی نام معشوقه افسانه‌ای، کنایه از محبوب. 

صُدغیها به دو زلف او. «صدغ» = گیرة دوطرفه یا زلف. 

فُؤادی دل من (فُؤاد = قلب). 

واصلنی مرا به وصال برسان. 

رَغْمِ الاعادی به رغم دشمنان. 

تَزاوَّل از اول کارِ تزویر کردی یا – ظاهراً – تظاهر کردی. (فارسی دری/محاوره) 

نِهکو نیکو. لهجه محلی. 

بُوادی بایدِ دیده باشی یا “به بُوادی” = باید باشد که – گویش محلی. 

مُتّ من ترا (گویی: من تو را). لهجه محلی. 

بِبوتَنِ دِل به بودنِ دل (یا بهبودِ دل) – «بوتَن» گویش محلی از “بودن”. 

ماچان صفِ نِعالِ درویشان؛ اصطلاح درویشانه. 

بِسپُریمَن می‌سپاریم. «ی» جمع محاوره‌ای: ما سپریمن. 

غِرت اگر تو (= گَرَت) – لهجه محلی. 

وی یک (وی = یک بار) – لهجه محلی. 

روشْتی روشنی، کارِ روشن؛ لهجه محلی. 

امادی از «ما» دیدی یا «ما مادی» – لهجه محلی. 

بِواتَت باید ترا. لهجه محلی. 

نَشادی نشاید / نپسندیدی. لهجه محلی. 

 

 

خیلی ممنون بابت همراهی شما عزیزان دل

 

 

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۱۳ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸:

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸
                   
خطی سبز ، از زنخدان می بر آورد
مرا از دل نه ، کز جان می بر آورد

خطَش خوش خوان از آن آمد ، که بی کِلک
مداد از لعلِ خندان می بر آورد

مداد اینجا چه باشد ، لوحِ سیمَش
ز نقره‌ ، خطِّ خوش‌خوان می بر آورد

کدامین خط خطا رفت ، آنچه گفتم
مگر خار ، از گلستان می بر آورد

چنین باغی ، چه جایِ خار باشد
که از گلبرگ ، ریحان می بر آورد

چه می‌گویم ، که ریحان خادمِ او ست
که سنبل ، از نمکدان می برآورد

چه جایِ سنبلِ تاریک‌روی است
که سبزه ، زآبِ حیوان می برآورد

نبات اینجا چه ذوق آرد ، ولیکن
زمرّد را ،  ز مرجان می بر آورد

ز سبزه ، هیچ شیرینی نیاید
نبات از شکَّرِستان می بر آورد

چه سنجد در چنین موضع ، زمرّد
که مُشک ، از ماهِ تابان می بر آورد

که داند تا به سرسبزی ، خطِ او
چه شیرینی ، ز دیوان می بر آورد

به خون در می‌کشد دامن ، جهانی
چو او ، سر از گریبان می بر آورد

خدایا دادِ من بستان ، ز خطّش
که دل از جُورَش ، افغان می بر آورد

جهانی خلق را ، مانندِ عطّار
ز اسلام و ز ایمان می بر آورد

مهدی از بوشهر در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۲۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۸۰ - بیان سبب فصاحت و بسیارگویی آن فضول به خدمت رسول علیه‌السلام:

سلام بر دوستان عزیز وخدای را شکر از نعمت بی حد مولانا که برای بشیریت گستراند 

۱. نظر شخصی من 

همچنان که مشهور است که مستی و راستی،  باین مفهوم که آدم مست نمی‌تواند درونمایه خود را مخفی کند و می باعث هویدا شدن درون می شود،  پس اگر آدمی چه شر باشد و چه نیکو با خوردن می موجب آشکار شدن درونش می شود 

۲. نظر دکتر سروش 

با نوشیدن می اگر آدمی شر باشد شرورتر و اگر نیکو باشد نیکوتر می شود و چون اغلب مردم بدخو هستند بر همگان می حرام شده 

۳. نظر من 

مولانا بسیار از دست مردم زمانه خود دلگیر و ناراضی بود و امروزه نیز من هم بر این باورم تا جایی در ارتباطات و معاملات بسیار بدبین و محتاطم و اصلا حس خوشایندی نیست و نمی‌دانم که تاثیر ۲۰ ساله انس با مولانای جان است یا تجربیات ۵۸ ساله زندگی 

دوستان توضیحی در این خصوص دارند؟ 

همچنانکه در این شعر در مذمت اغلب مردمان گفته،  در جاهای دیگری از مثنوی و دیوان شمس نیز بخاطر دارم ؛

چون بسی ابلیس آدم روی هست 

پس بهر دستی نشاید داد دست 

..........

مردمی کن برو از خدمتشان مردم شو 

زانکه این مردم دیگر همه مردم خوارند 

مصرع اول منظور اینه که برو خدمت پیر فرزانه کن تا آدم شوی 

......

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر 

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست 

......

آدمی خوارند اغلب مردمان 

از سلام علیکشان کم دار امان 

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۱۵ دربارهٔ حاجب شیرازی » گزیدهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۹:

حاجب شیرازی » گزیدهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۹
                             
ماه در ابر بمانَد ، چُو رخَت جلوه نماید،
غیرِ خُورشید ، کَسی حسنِ تو جانا نستاید

یار ، اگر غیر گشاید درِ تزویر ، ببندد،
ور ببندد ، رَهِ انصاف به قدرت بگشاید

جرِّ اَثقال بوَد حسنِ تو بی شبهه و دل را،
گر بوَد کوهِ گران سنگ ، چُو کاهی برباید

بس عجب دارم از آن کَس ، که به دُورانِ تو میرَد،
زانکه ، دیدارِ  تو جان پرورَد و عمر فزاید

صلحِ کل ، ■نزع■ ؟؟  و صلاح از هِمَمِ عالیِ خُود کن،
کاین چنین همّتِ مردانه ، ز شخصِ تو برآید

عارضَت آینهء مهر و مَه اَر نیست ، لبَت چیست؟،
زنگ زآئینهء دلها ، به نگاهی بزداید

مگسِ نحل ، ز گل گر بپرد ، باز پس آید،
هر که با  پا رود از کویِ تو ، بی شک به سر آید

ای گلِ واحدِ گلزارِ حقیقت ، که به عالم،
بلبلی نیست ، که جز حمدِ تو ، مدحی بسراید

آنکه در پردهء پندار ، نهان بود چُو «حاجب »،
برقع از روی براندازد و خُود را بنماید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۰۹ دربارهٔ حاجب شیرازی » گزیدهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۴:

حاجب شیرازی » گزیدهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۴
                             
عمر ، عزمِ بی‌وفایی می‌کند،
روز و شب ، مشقِ جدایی می‌کند

می‌گریزد عقل ، از میدانِ عشق،
باز ، در ما خودستایی می‌کند

مست و مخمور است زاهد ، روز و شب،
باز عرضِ خودستایی می‌کند

هرکه در مسجد رود ، بیند به چشم،
کور و کوری رهنمایی می‌کند

درگهِ پیرِ مغان می‌بوس از آنک،
شاه در این دَر ، گدایی می‌کند

این دلیری بین ، که آن زیبا صنم،
از جهانی ، دلربایی می‌کند

بندهء پیرِ خرابات از غلوّ،
بر همه عالم ، خدایی می‌کند

دیو را ، مشروطه چون برداشت بند،
چون سلیمان ، خودستایی می‌کند

طفلکِ نادانِ نارَس را ببین،
دعویِ علمِ رسایی می‌کند

عشوهء دنیا مخَر ، کاین نُوعروس،
زود ترکِ آشنایی می‌کند

هست ، پست افتادهء پس ماندِگان،
ادعّایِ پیشوایی می‌کند

دشمنِ بدخواه و بی‌کردارِ ما،
بی‌حجابی ، بی‌حیایی می‌کند

پای نِه بر چرخ ، کان دهقانِ پیر،
برّه و گاوَت ، فدایی می‌کند

طبعِ «حاجب» ، بحر و فُلک اش فکرت است،
خوب فهمَش ، ناخدایی می‌کند

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۰۵ دربارهٔ حاجب شیرازی » گزیدهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۱:

حاجب شیرازی » گزیدهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۱
                             
مِی ای که بادهء وصلِ تو ، در دماغ کند،
دهانِ خُم چُو گشاید ، مرا سراغ کند

کَسی که آتشِ عشق اش ، بسوخت سرتاپا،
جبین و سینه و بازو ،  بهِل که داغ کند

به پیشِ رویِ تو ، بر خویش ننگرد یوسف،
در آفتابِ تجّلی ، کجا چراغ کند

امیر  و فاخته خوانَد غِنا به گل ، بلبل،
به باغ از چه زغن ، نُوحه همچُو زاغ کند

اگر قمر  به رخ ات ، لافِ همسری بزند،
مهار از شبه اش ، چرخ در دماغ کند

عدو به پایهء «حاجب » رسد ز علم و حِکَم،
خَرامِ کبک ، اگر فی المثل کلاغ کند

دکتر صحافیان در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۳۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸:

شراب تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورش/ که تا یک‌دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش(۲۷۸)


شرابی تلخ آرزو دارم که پهلوانی را از پادرآورد، تا یک لحظه از شر و شور هستی آسایش یابم(خانلری: شرابی مست... برآسایم-شراب مست مانند پرتگاه گیج و زخم وقیح صفت خود شراب است که جوشان و خروشان و کف بر لب است- اگر یک لحظه آسایش به چنین شرابی نیاز دارد پس آسایش کلی چگونه ممکن است؟ بیان خوبی برای جهان پر شور و شر است که در بیت ۲ بیان می‌شود)
۲- آری سفره زمانه سفله‌پرور شیرینی آسایش ندارد، این زیاده‌خواهی و آرزوی آسایش را از جهان سراسر تلخی و شوری از دل بیرون کن!
۳- شراب بیاور که از فریب آسمان ایمن نیستیم و بازیگری زهره چنگ‌نواز و مریخ جنگاور هم کمکی نمی‌کند.
۴- کمند شکار بهرام را رها کن و جام شراب بردار که من صحرای جهان را پیموده‌ام نه نشانی از بهرام است و نه گور خری که شکار می‌کرد( ایهام: گور بهرام مشخص نیست- خانلری: جام می بردار)
۵- آری راز دهر را آگر می‌جویی در شراب صاف به تو نشان خواهم داد، ولی به شرط آنکه به آنان که دلی نابینا و طبعی ناموزون دارند نشان ندهی!
۶-توجه و نظر کردن به درویشان با بزرگی و خواجگی منافات ندارد سلیمان با آن شکوه به مورچگان توجه داشت(تلمیح به آیات ۱۹-۱۷ سوره نمل)
۷- کمان ابروی معشوق از حافظ سرپیچی نمی‌کند ولی از بازوی بی‌زورش در کشیدن کمان عشق به خنده آمده است(تلمیح به داستان ناتوانی افراسیاب از کشیدن کمان سیاوش)
آرامش و پرواز روح

 پیوند به وبگاه بیرونی

رمضان بصیری در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۶:۵۴ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان کاموس کشانی » بخش ۱۶:

با سلام

یکی زابلی بود الوای نام 

سبک تیغ کین برکشید از نیام 

که الوای بد نام جوینده بود

دلیر و به هر کار پوینده بود

،☝️بیت دوم در متن نیست

الوای بد به معنی الوای بود 

 

کوروش در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۴:۱۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۹۸ - توزیع کردن پای‌مرد در جملهٔ شهر تبریز و جمع شدن اندک چیز و رفتن آن غریب به تربت محتسب به زیارت و این قصه را بر سر گور او گفتن به طریق نوحه الی آخره:

حجم دانشی که حضرت مولانا و دست اندر کاران ساخت مثنوی داشتن به طرز وحشتناکی بالا بوده

اطلاعات گسترده در زمینه های مختلف . قابل باور نیست یک انسان بتونه این حجم اطلاعات مختلف رو بلد باشه و به کار ببره . قابل باور نیست مثنوی کار انسان باشه .

کوروش در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۴:۱۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۹۸ - توزیع کردن پای‌مرد در جملهٔ شهر تبریز و جمع شدن اندک چیز و رفتن آن غریب به تربت محتسب به زیارت و این قصه را بر سر گور او گفتن به طریق نوحه الی آخره:

عقل ما کو تا ببیند غرب و شرق

روح‌ها را می‌زند صد گونه برق

 

جزر و مدش بد به بحری در زبد

منتهی شد جزر و باقی ماند مد

 

یعنی چه ؟

 

۱
۱۳۵
۱۳۶
۱۳۷
۱۳۸
۱۳۹
۵۷۱۰