جهن یزداد در ۳ سال و ۹ ماه قبل، چهارشنبه ۱۲ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۰۱:۲۱ دربارهٔ عنصرالمعالی » قابوسنامه » باب نهم: اندر ترتیب پیری و جوانی:
گر بر سر ماه مینهی پایه تخت
گر همچو سلیمان شوی از دولت و بخت
چون عمر تو رفته گشت بربندی رخت
کان میوه که پخته شد بیفتد ز درخت
الیوت الدرسون در ۳ سال و ۹ ماه قبل، سهشنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۴۸ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۱:
قرن هفتم انگار بازار همجنسگرایی داغ بوده با اینکه در دین اسلام قبیح و حرام است
Shukrullah Maqsoodi در ۳ سال و ۹ ماه قبل، سهشنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۳۱ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۵:
این سبزه و آب و خاک پیداست ما را
کاز فضل او همدیگر شیدا ست ما را
سایه سالاری در ۳ سال و ۹ ماه قبل، سهشنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۲۱:۳۱ در پاسخ به علی هادی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۶:
با سلام
متشکر از ترجمه مصرعهای عربی. فقط درباره (لیست دموع عینی هذا لنا العلامه) من قبلا ترجمه را بدین صورت خوانده بودم: آیا این اشکهای چشم من برایمان علامت نیست) و فکر میکنم همینطور باشه.
سپاس
نیما نجاری در ۳ سال و ۹ ماه قبل، سهشنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۲۰:۱۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱:
یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد
آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود...
جناب سعدی هم بیتی با همین عبارات دارد که میفرمایند؛
وفای یار به دنیا و دین مده سعدی
دریغ باشد یوسف به هر چه بفروشی
آوردن نام یوسف به چند نکته اشارت دارد
اول بحث وفا و وفاداری که نقطه ی مقابل نا مروتی برادران جناب یوسف است
دوم بحث مبایعه ی جناب یوسف که تحت عنوان غلام به بازار آورده بودند که هم بحث خرید و فروش مادی ایشان در بازار برده فروشان است و هم بحث آنکه هرکس یوسف را به دنیا و هواهای نفسانی ترجیح داد متضرر شد(چه برادرانش و چه زلیخا)
سوم بحث آنکه جناب یوسف خدایش و اعتقادش را به هرچیزی ترجیح داد و خدا هم او را از بازار برده فروشان رساند به عزیز مص و مشاور پادشاه آن دیار
چهارم درس معرفت است که در طی طریق هیچ مسئله ای جز رسیدن به حضرت حق نباید مد نظر باشد که هر چیزی غیر از این مورد توجه سالک باشد متضرر شده (مانند طی الارض و یا خبر از غیب پیدا کردن و یا مکاشفات سالک و ...) و هر چه غیر حق در نظر سالک باشد حجاب اکبر میشود برایش که جناب مولانا در این باب ابیات فراوانی دارد از جمله بطور نمونه به این بیت اشاره میکنم که جناب مولانا میفرماید؛
پیش از تو بسی شیدا میجست کرامتها
چون دید رخ ساقی، بفروخت کرامت را
و نیز در رساله ی قشیریه آمده که ؛
گویند احمد خضرویه حق را به خواب دید که گفت یا احمد همه ی مردمان از من آرزوها میخواهند مگر بایزید که مرا میخواهد.
و نیز سعدی در باب جز حق از حق چیز دیگری نخواستن میفرماید
ما از تو به غیر از تو نداریم تمنا
حلوا به کسی ده که محبت نچشیده است.
الیوت الدرسون در ۳ سال و ۹ ماه قبل، سهشنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۲۰:۰۴ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب چهارم در فواید خاموشی » حکایت شمارهٔ ۱۰:
حرام زاده در اینجا این معنی را میدهد: کسی که هوش خود را در راه نادرستی صرف کند
الیوت الدرسون در ۳ سال و ۹ ماه قبل، سهشنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۲۰:۰۱ در پاسخ به ساقی دربارهٔ سعدی » گلستان » باب چهارم در فواید خاموشی » حکایت شمارهٔ ۹:
در جواب شما باید عرض کنم که چندین بار هم این واژه جهود در بوستان و گلستان همراه گبر و ترسا آمده پس به قوم یهود و یهودی اشاره دارد و معنی روشن است نیاز به تغییر معنی هم ندارد چون در آن زمان ترسایان و گبران و جهودان مانند مخنثان بد توصیف می شدند
جهن یزداد در ۳ سال و ۹ ماه قبل، سهشنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۹:۲۶ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » ضحاک » بخش ۲ - ارمایل و گرمایل و رهانیدن قربانیان مارهای مغزخوار روییده بر دوش ضحاک:
خورشگر بدیشان بزی چند و میش
بدادی و هامون نهادند پیش
در همه دست نویسها صحرا شده و بی گمان صحرا از فردوسی نیست و فردوسی همهجا بارها و بارها هامون اورده
سمانه آقارضایی در ۳ سال و ۹ ماه قبل، سهشنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۸:۲۸ در پاسخ به رضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶:
درود بر شما.تفسیرهاتون از اشعار حافظ واقعا زییا هستند و تمام نکات رو ذکر میکنید ممنون میشیم اگر بتوانید شرح و تفسیرهاتون از اشعار حافظ رو یکجا در اختیار داشته باشیم و استفاده کنیم
احمد نیکو در ۳ سال و ۹ ماه قبل، سهشنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۷:۵۹ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۲:
این چرخ فلک که ما درو حیرانیم
فانوس خیال ازو مثالی دانیم
خورشید چراغ دان و عالم فانوس
ما چون صوریم کاندرو گردانیم
خشایار دبستانی در ۳ سال و ۹ ماه قبل، سهشنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶:
دوستان عزیز اصلا کلمه ساعد این جا منطقی نیست دست در ساعد کسی زدن تا حالا شنیده اید اصلا خنده داره حالا باز ابرو بود میگفتم طرف مشاطه بوده اشکم بود میگفتم طرف جراحه اخه ساعد به چه حساب عقلی؟
شهرام پاینده در ۳ سال و ۹ ماه قبل، سهشنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۱۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۱۱:
چو دف از سیلی مطرب
چو انسان از ضربات روزگار
Mahmood Shams در ۳ سال و ۹ ماه قبل، سهشنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۴:۵۴ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۱ - گفتار اندر پرورش زنان و ذکر صلاح و فساد ایشان:
افرادی که انتقاد می کنند و رد می کنند یا از درک این شعر عاجزند یا تامل نکرده و با خشم و پیش زمینه دست به انکار و رد اندیشه زده اند ضمن اینکه در زمان سعدی حضور زنان در بازار و جامعه با امروز متفاوت بوده ، این افراد با کسی یا اندیشه ای که موافق ایشان باشد و تعریف و تمجید کرده باشد همراه هستند و به به و چه چه می کنند ولی فقط کافیست که انتقادی کند یا نظری که بر خلاف ایشان باشد ، سریع موضع گرفته و ناراحت می شوند و طرف را متهم به بی خردی و ... می کنند ، درست مانند افرادی که دین را نفهمیده اند و برخورد سلیقه ای و برداشت دلخواه می کنند با کلام الهی و احکام اسلام قسمتی را که با منافع و نظرشان در تعارض است را نمی پسندند مثلا حجاب کامل را که سختی و مشقت دارد را قبول ندارند ولی به مراقبت از نگاه و چشم چرانی مردان و دیگران معتقد هستد ، چیزی که در کلام الهی هر دو آمده برای مرد و زن، خود سعدی انتقادی کرده به زنان سرکش و نافرمان ترش رو و به عده ای که انتقاد پذیر نیستند برخورده و خود دست به انتقاد و مخالفت زدند ، فارغ از جنسیت بنده ام موافق کلام سعدی هستم و در جواب به دوستانی که مخالفت کردند باید عرض کنم در آن زمان زنان با مراقب رفت و آمد می کردند و بیشتر در امور خانه و منزل مشغول بوده اند اکثرا نه مثل الان که خیلی از زنان از وظیفه اصلی مادری و خانه داری شانه خالی کرده و به تحصیل و اشتغال کاری پرداختند و ازدواج و مادری را مانع پیشرفت و موفقیت می دانند ، که این می شود یکی از دلایل فساد در جامعه در نتیجه عدم ارضای جسمی و روحی با جلوه گری و لوندی شاهد فساد در کوچه و بازار و دانشگاه و محل کار در هر دو جنس ، البته سوتفاهم نشود تحصیل و فعالیت در اجتماع و حضور در جامعه و پیشرفت حق مسلم همه افراد و در اسلام زنان مکلف شده اند و وظیفه دارند برای حضور در اجتماع وگرنه حجاب و پوشش معنایی نداشت بحث در مورد اولویت است و وظیفه اصلی که نباید در حاشیه قرار بگیرد و اینکه اگر زنان طبق بیان قرآن و احکام اسلامی در جامعه حضور داشته باشند حجاب توام با عفاف و حضوری عفیفانه کمتر مردی به انحراف و فساد کشیده می شود اگر واقع بین و منصفانه ببینیم نه با پیش فرض ذهنی و غرض
جهن یزداد در ۳ سال و ۹ ماه قبل، سهشنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۴:۵۱ در پاسخ به مصطفی قباخلو دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » ضحاک » بخش ۲ - ارمایل و گرمایل و رهانیدن قربانیان مارهای مغزخوار روییده بر دوش ضحاک:
اگر ما اندکی شرم و آزرم و خرد داشتیم نزد خداوند سخن فردوسی جان و دل به اموختن میدادیم نه انکه بی هیچ دانشی سرود او را دگرگون میخواستیم برادرجان ایا چیزی از سخنوری میدانی ؟ ایا میدانی قافیه چیست / ایا میدانی همی با دمی هم اهنگ است و اوری با خوالیگری ؟ اگر میدانستی چنین چیزی نمیگفتی - آوری به چم یقینا حتما است - هنوز در بسیاری جاها بویژه در روستاهای استان فارس انرا میگویند اگر کسی سخنی بگوید که یقینا انگونه نیست به او میگویند تو میاری؟ تو میرسی؟ یعنی تو یقین داری یا در پاسخ چیزی که نمیدانند و شاید تنها چیزکی درباره ان شنیدند میگویند نمی ارم یعنی به یقین نمیدانم - خود واژه باور به + آور است - میگویند ندیده اوردند یعنی ندیده باور کردند و ایمان اوردند - به اموختن بپرداز
در سکوت در ۳ سال و ۹ ماه قبل، سهشنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۴:۲۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۹:
این غزل را "در سکوت" بشنوید
در سکوت در ۳ سال و ۹ ماه قبل، سهشنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۴:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۸:
این غزل را "در سکوت" بشنوید
برگ بی برگی در ۳ سال و ۹ ماه قبل، سهشنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۱۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲:
مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست
تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست
حافظ اشتیاق را از هر دو سوی می داند ، ( با زبان و چشم دو بین ) ، انسان مشتاق به حضرت دوست در یک سمت قرار دارد که آرزو و اشتیاقی جز دیدار روی حضرتش را ندارد ، و در سوی دیگر از طرف خداوند نیز اشتیاقی افزونتر برای بازگشت انسان به اصل خود وجود دارد ، پیغامهای عاشقی مابین این مشتاقان بوسیله باد صبا تبادل میگردد ، باد صبا همان نفخه الهی ست که پس از گسترده شدن فضای درونی انسان عاشق می دمد و در اینجا نقش پیک عشق را بین انسان عاشق دارای طلب و حضرت معشوق ایفا میکند ، حافظ که مشتاقانه در انتظار پیک به سر می برد با خوش آمد گویی لحظه شماری میکند تا پیغامهای حضرت دوست همچون آب حیات بر او جاری شود ، و با دریافت این پیغامها از طرف زندگی با رغبت و رضایت کامل ، جان ذهنی خود را فدای نام بلند حضرتش میکند تا تولدی دگرباره یافته و به او زنده شود.
واله و شیداست دایم همچو بلبل در قفس
طوطی طبعم ز عشق شکّر و بادام دوست
بزرگی چون حافظ که از نبوغ در شعر و ادب برخوردار است با دریافت پیغامهای زندگی توسطِ پیک مشتاقان آن شکر را در قالب غزلیات و اشعار ناب ریخته ، به مخاطبان خود عرضه میکند تا دیگران نیز از این شکر و برکت زندگی بی نصیب نمانند ، حافظ خود بلبلی ست عاشق و طوطی طبعش نیز دائما و بدون انقطاع در تب و تاب است و عاشق پیغامهای شکرین غیبی ، تا پس از دریافت این شکر نغمه سرایی را آغاز کند ، حافظ راه رهایی طوطی طبع خود را از این قفس تنگ همین کار میداند تا بر بال اندیشه خالص برگرفته از پیغام های زندگی به هر باغ و گلشنی که بخواهد پرواز کرده و بر هر شاخسار و گلی که بخواهد نغمه عشق سر دهد .در غزلی دیگر میفرماید که بارها این موضوع را بیان کرده است که : در پس آینه طوطی صفتم داشته اند / آنچه استاد ازل گفت بگو می گویم لسان الغیب این مطالب معنوی را که به این زیبایی و جذابیت بیان میکند از جانب غیب میداند که او طوطی وار این مفاهیم را گرفته و باز نشر می دهد ، البته که حافظ شکسته نفسی می کند و قطعآ از علم الیقین به عین الیقین و حق الیقین رسیده است که می تواند پیغامهای غیبی را دریافت و با چنین فصاحتی برای همه بشریت بازگو کند .
زلف او دام است و خالش دانه آن دام و من
بر امید دانه ای افتاده ام در دام دوست
زلف حضرت معشوق تجلی اوست در زیبایی های این جهان که حافظ آنرا دام میداند و انسان برای دیدار روی او ناگزیر از افتادن در این دام است ، و خال حضرت دوست همان نقطه جذبه و کشش حضرتش است که دانه این دام است ، پسحافظ میفرماید او و انسان به این امید پای در جهان فرم می گذارد که عنایت خداوند شامل حالش شده و با جذب و کشش او ، آهنگ بازگشت به اصل خدایی خود کرده و با همت و کار معنوی قدم در این راه بگذارد ، ادامه این راه میتواند منجر به وصل یا زنده شدن انسان به اصل خود گردد . اگر امیدی به آن خال و دانه های معنوی نباشد زندگی انسان در این جهان فرم بیهوده و خالی از هرگونه ثمری خواهد بود و بهتر که انسان در چنین دامی گرفتار نمی شد .
سر ز مستی بر نگیرد تا به صبح روز حشر
هر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جام دوست
همه انسانها در روز پیمان الست از جام حضرتش جرعه ای از شراب عشق را نوشیده اند و تایید ربانیت خداوند یا الست دلیلی ست بر هم جنس بودن انسان با خداوند و عهد برای قرار ندادن هیچ عشقی غیر از او در دلِ خود ، پسحافظ میفرماید عشق به حضرت دوست و تعهد به بازگشت به او از همان روز ازل بطور فطری در ذات همه انسانها وجود دارد که تاثیر آن جرعه شراب و مستی ناشی از آن تا روز حشر یا روز قیامت پابرجاست، روز حشر یا قیامت الزاماً در سرای دیگر نبوده و در همین جهان فرم قیامت فردی هر کسی می تواند اتفاق بیفتد و آن هنگامی ست که انسان برای بازگشت به اصل خدایی خود قیام کرده و در راه عاشقی گام بردارد .سعدی نیز همین مطلب را در بیتی زیبا چنین بیان می کند ؛ همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی / که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
بس نگویم شمه ای از شرح شوق خود از آنک
درد سر باشد نمودن بیش از این ابرام دوست
حافظ میفرماید بیش از این سخن گفتن و بیان شرح اشتیاق به امر بازگشت انسان به خداوند و زنده شدن به او جایز نیست و اگر به ابرام حضرت دوست بی توجهی کند موجب درد سر شده و امکان دارد حضرتش سرچشمه را بر او ببندد ، علت اینکه عرفا علاقه ای ندارند بیش از حد اینگونه مطالب عرفانی را شرح و بسط دهند این است که خداوند در کتب آسمانی خود با رمز و راز این مطالب را بیان فرموده و اگر می خواست فاش همه چیز را به صراحت بیان کند قطعآ قادر به این کار می بود ، اما ترجیح حضرتش این بوده است که پیغامهای معنوی را با ظرافت در متن داستانها و قصص بیان کند ، پس فاش کردن این اسرار توسط بزرگان شاید که خوشایند حضرتش نباشد و موجب دردسر گردد ، همانگونه که پیر مغان نیز در غزل ۱۴۳ در پرده سخن گفت زیرا ؛
آن یار کز او گشت سر دار بلند / جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد
گر دهد دستم ، کشم در دیده همچون توتیا
خاک راهی کان مشرف گردد از اقدام دوست
توتیا به معنی سرمه است که در قدیم معتقد بودند موجب نور و روشنایی و تقویت چشم می گردد ، خاک راه حضرت دوست کنایه ای ست از باز و منبسط کردن درون یا همان شرح صدر ، پس حافظ میفرماید اگر دست دهد که با شرح صدر ،سینه خود را فراخ و گشاده کند و آن خاک راه را همچون سرمه بر چشمهایش کشیده و بینش و نگرش خود به هستی را قدرتمند تر و افق دید خود را وسعت بخشد ، پس در اینصورت چشمانش شرافت خواهد یافت تا حضرت دوست منت گذاشته قدمهای خود را بر چشمهایش او بگذارد و پس از آن است که خداوند در چشمان او خواهد نشست ، یعنی حافظ یا چنین انسانی بوسیله چشم خداوند که تا بینهایت وسعت دید دارد به جهان خواهد نگریست ، نگاهی که سراسر عشق است و مهر و مهرورزی .
میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق
ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست
میل جان انسان بسوی اصل خود است تا به وصلش رسیده و با جانان یکی شود ، نظامی در خسرو و شیرین میفرماید: " هر آن جوهر که هستند از عدد بیش / همه دارند میل مرکز خویش " میل بازگشت به اصل خود در پوینده راه عاشقی نیز از این قاعده مستثنی نیست اما وصال تام و تمام یعنی راهیابی به ذات هستی که امری ست محال و حافظ در ابیات بسیاری آنرا خیالی خام و طمع محال می داند که به چند بیت اشاره می کنیم : زلف چون عنبر خامش که ببوید هیهات / ای دل خام طمع این سخن از یاد ببر # بجز خیال دهان تو نیست در دل تنگ/ که کس مباد چو من در پی خیال محال # مردم در این فراق و در آن پرده راه نیست / یا هست و پرده دار نشانم نمی دهد . ابیات دیگری نیز از حافظ و بزرگان دیگر در این رابطه در دسترس می باشند و همگی حکایت از این دارند که عارف حتی با رسیدن به مراتب بالا یعنی مرحله فنا یا حق الیقین یا مُقام که اصطلاحن یکی شدن با خدا نامیده میشود ، بازهم از راهیابی به ذات باز مانده و به آن وصل کامل نخواهد رسید و عارف همچنان حتی پس از مرگ جسمانی در طی طریق بسر می برد و در راهی ست که به او نزدیکتر خواهد شد اما نهایتی نداشته و الی الابد ادامه دار خواهد بود ، حافظ در این بیت به همین مطلب اشاره نموده و میفرماید حال که مشیت الهی بر این فراق و جدایی تا ابد قرار گرفته است ، پس او نیز به این امر رضایت می دهد تا کام حضرتش بر آید ، اما یقینا از راه باز نگشته و دست از طلب نمی دارد .
حافظ اندر درد او می سوز و بی درمان بساز
زان که درمانی ندارد درد بی آرام دوست
بیت پایانی نیز در راستای معنی بیت قبل بوده و میفرماید حال که درمانی برای این درد فراق وجود ندارد چاره ای جز سوختن و ساختن نیست ، زیرا این درد فراق و جدایی ابدی دردی ست که آرام و قرار را از انسان عاشق می رباید و دردی ست بی درمان ، پس تسلیم و رضای به این امر و سوختن و ساختن تنها راه چاره است و باید به همان لحظه های وصال کوتاه مدت رضایت داد، حافظ دوام وصل میسر نمی شود / شاهان کم التفات به حال گدا کنند
اشکان به وندی نژاد در ۳ سال و ۹ ماه قبل، سهشنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۱:۰۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴:
خانم سحر محمدی نیز در کنسرت افسانه بخشی از این غزل را بی نظیر اجرا کردند
رضا از کرمان در ۳ سال و ۹ ماه قبل، سهشنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۰:۳۲ در پاسخ به مهران عاشوری دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶:
سلام آقا مهران گرامی
پاردم در لغت به معنی تکه چرمی است که در زیر دم اسب والاغ قرار میگیرد وبه زین ویا پالان وصل میشود تا نشیمنگاه راکب ثابت گردد وسر نخورد در حاشیه خواندم که کنایه از فربهی مرکب صوفی بکار برده شده ولی باید توجه داشت که صوفی لقمه شبهه میخورد چکار به مرکبش داره که چاق بشه و به پاردم بلندتر نیازباشه عزیزم ، ضمن اینکه پاردم ساییده یعنی آدم بی شرم وحیا وپررو
در اینجا صوفیی که حرام خوار است را به الاغ فربهی تشبیه کرده که هر روز فربه تر میشود وپاردم قبلی بکارش نمی اید شوربختانه امروزه از این مفتخوران گردن کلفت زیاد میبینیم
شاد وتندرست باشید
ماهور آهنگری در ۳ سال و ۹ ماه قبل، چهارشنبه ۱۲ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۰۲:۳۴ دربارهٔ عبدالقادر گیلانی » غزلیات » شمارهٔ ۲۷ - دارم امید: