مهرداد در ۳ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲ آبان ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۴۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹:
چو پرده دار به شمشیر می زند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
زبان حال این روزها و نحوه برخورد با اعتراضات مدنی است!
میلاد مظفری در ۳ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲ آبان ۱۴۰۱، ساعت ۱۰:۵۵ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۷:
واقعا به دلم نشست،یه دهه ۷۰ تادی که تازه این اشعار ناب رو میشنوه نمیدونید که چه شوق و اشتیاقی برای شنیدن دارد.
فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ۳ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲ آبان ۱۴۰۱، ساعت ۱۰:۵۲ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۹ - حکایت:
نگار خانوم
سپاس فراوان از توضیحات کوتاهِ شما.
استفاده می کنیم
ایزد - در ۳ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲ آبان ۱۴۰۱، ساعت ۰۷:۳۶ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸۱:
یک عمر می توان سخن از زلف یار گفت ...
حافظ هم می گه :
یک قصه بیش نیت غم عشق وین عجب
کز هر زبان که می شنوم نا مکرر است
برگ بی برگی در ۳ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲ آبان ۱۴۰۱، ساعت ۰۳:۵۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵:
در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است
صراحی ناب و سفینه غزل است
رفیق در اینجا به معنی یاری ست که در پیمایش راه عاشقی همراه و همپای پوینده راه معرفت باشد تا در این مسیرِ سخت و دشوار آنها به یکدیگر یاری رسانند ، خلل به معنی تَفرّق و تکروی آمده است ، پس حافظ میفرماید در دوره و روزگاری بسر می بریم که یار و همراهی در راه کسب معرفت یافت نمی شود ، اگر هم پیدا شود خالی از خلل نیست ، یعنی آن رفیق راه ترجیح میدهد بصورت متفرق و به تنهایی طی طریق کند و امیدی به اینکه صد در صد با پیمودن راه عاشقی بصورت جمعی موافق باشد وجود ندارد ، پسحافظ هم به تنهایی مصمم به حرکت در مسیر تعالی و رشد خود می شود و یارانی بجز صراحی مملو از شراب ناب و کشتی نجات غزلیات که خود می سراید و آنچه از پیشینیان بر جای مانده است نمی یابد .
جریده رو ، که گذرگاه عافیت تنگ است
پیاله گیر ، که عمر عزیز بی بدل است
جریده نیز در اینجا معنی به تنهایی داده و حافظ در ادامه بیت قبل میفرماید بدلیل این تفاوت دیدگاه و بینش انسانها نسبت به جهان که امری ست زیبا و طبیعی ، و گذرگاه عاشقی که باید از آن عبور کرد تا به سرمنزل عافیت و سلامت و امنیت رسید مسیری ست تنگ و باریک ، بگونه ای که دو نفر همزمان و دوشادوش یکدیگر نمی توانند از آن عبور کنند ، پس یک نفر باید پیشرو باشد و دیگری پس از وی حرکت کند که بدون شک موجب بروز اختلاف در راه خواهد شد، در آثار عارفان و بزرگان راه عاشقی این تفاوت دیدگاه و جهان بینی به وضوح دیده می شود و با اینکه یک راه است و سخن نیز یکی ست اما چگونگی پیمایش آن در برخی موارد تفاوت آشکار و اساسی دارد . در مصراع دوم میفرماید اما پیاله ای که لبریز از شراب روز الست است نقطه اشتراک همه بزرگان و پیشگامان راه عاشقی ست ، پس پیاله برگیر که فقط یک بار برای همیشه این شانس را به انسان دادهاند تا با کسب معرفت الهی، عاشقی کند و به اصل خود زنده شود ، بدیلی برای این عمر مقرر نکرده اند و شانس دیگری وجود ندارد .
نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس
ملالت علما هم ز علم بی عمل است
حافظ دانش معنوی را برای رسیدن به منظور اصلی انسان در جهان که همانا تجلی خداوند در اوست ، به تنهایی کافی نمی داند و به صرف اینکه انسان مفاهیم عارفانه را درک کند و حتی به دیگران بیاموزد تاثیری در نزدیک شدنش به آن منظور متعالی نداشته و از ملولی انسان نمی کاهد ، انسانی که در این جهان شناختی نسبت به عشق نداشته باشد هرچند از لحاظ مادی و زندگی خانوادگی موفق باشد احساس بد حالی و آزردگی می کند ، می داند که کامل نیست اما نمی داند چرا ، این ملولی و آزردگی از جهان غالبن پس از چهل سالگی نمود عینی می یابد ، حافظ ادامه می دهد مثلِ انسانی که با علم مفاهیم معنوی آشنایی دارد اما در عمل کاری نمی کند مانند علمای دین است که به مسائل و امور مذهبی اشراف کامل دارند اما انگشت شماری از آنان ممکن است خود به آن علمی که دارند و دستورات و احکام دینی عمل کنند ، اگر حتی آنان خود به علمی که دارند عمل می کردند که نتیجه و ثمره آن دیانتِ حقیقی در جوامع انسانی مشهود بود و الگویی می شدند برای سایرین ، پس شاید حال بشر بهتر از این بود و نیازی به اینهمه مشروبات الکلی و مواد مخدر و داروهای ضد افسردگی نداشت ، شاید حتی شاهد هیچ جنگی در جهان نبودیم ، بویژ در دوره معاصر که عصر آگاهی ست و تجربه تلخ جنگهای گذشته و خسارات آن بر کسی پوشیده نیست .
به چشم عقل در این رهگذار پرآشوب
جهان و کار جهان بی ثبات و بی محل است
چشم عقل یعنی چشم خداوند ، حافظ میفرماید بایستی با دیدن جهان از منظر چشم آن عقل کل ، در راه عاشقی قدم گذاشت و از راه پُر آشوب عاشقی گذر کرد ، آشوب یا فتنه که عرفا به کرات آنرا ضرورتی برای طی طریق عاشقی میدانند یعنی برهم زدن نظمی که در چیدمانِ امور دنیوی برای خود تعریف کرده و برای هریک از داشته های این جهانیِ خود جایگاهی در نظر گرفته ایم ، همسر ،فرزندان ، اتومبیل و املاک ، پول و درآمد ، موقعیت اجتماعی و مقام یا شغل ، آبرو و اعتبار در بین مردم ، اعتقادات و باورهای مذهبی ، علمی و سیاسی از جمله این چیدمان ذهنی هر انسانی ست در این جهان ، پسحافظ انداختن فتنه و آشوبِ پُر و حداکثری را بر این چیدمان ذهنی ، ضرورتی می داند برای ورود به این راه سخت ، این پُرآشوبی را عقل جزیی انسان بر نمی تابد و تنها با دیدن از دریچه چشم آن عقل کل است که سالک عاشق در آن توفیقی بدست می آورد . در مصراع دوم میفرماید اگر بخواهیم با چشم عقل جزوی خود ببینیم کارِ جهان را یکپارچه محل اعتبار دیده و از چیزهای بیرونی طلب اعتبار ،آرامش و سعادتمندی می کنیم ، پسسالک نیز در امر مهم و گذار، ثباتِ خود را از دست داده و با عقل جزوی خویشتن تشخیص می دهد که چنین آشوبی در امور به این مهمی به ضرر او تمام خواهد شد ، برای مثال او ممکن است بپذیرد که از اموال و فرزندان و مقام خود توقع خوشبختی نداشته باشد اما مگر می شود انسان باورهایی را که از گذشتگان به ارث برده است به یکباره رها کند ؟ حافظ توصیه می کند که عاشق با چشم عقل کل از گذرگاه تنگ عافیت گذر کند تا این پُرآشوبی برایش امکان پذیر گردد .
بگیر طُره مه چهره ای و قصه مخوان
که سعد و نحس ز تاثیر زهره و زحل است
علیرغم اینکه گذرگاه تنگ و باریک است و رفیق راهی نیست و اگر باشد هم نمی توان دوش بدوش و با یاری یکدیگر راه را پیمود ، حافظ گرفتن یا انتخاب ماه چهره ای را ضروری می داند که راه و پستی بلندی ها و چالش های آن را می شناسد ، ماهی که زیبا روی شده و نور خود را از آن خورشید یگانه بر گرفته است ، عطار ، مولانا ، سعدی ، حافظ ، فردوسی و بزرگان دیگر با آثار ارزشمند خود از جمله آن مه چهرگانی هستند که پوینده راه عاشقی باید طره و پیغامهای معنوی آنان را در دست بگیرد و بر مبنای آن راه را از بیراه تشخیص دهد ، با وجود چنین بزرگانی بهانه از دست خویشتنِ کاذبِ انسان گرفته می شود ، خویشتنِ برآمده از ذهن همواره درپی بهانه جویی ست تا از وفای به عهد خود شانه خالی کرده و عوامل بیرونی را مانعی برای حرکت در مسیر عاشقی بداند ، طالع سعد یا نحس یکی از آن دستاویز هاست که در قدیم توسط منجم بر اساس حرکت ستارگان تشخیص داده می شد و امروزه به نوعی دیگر کار در دست رمالان و طالع بینها افتاده است که از انسانهای معتقد به اینگونه خرافات ارتزاق می کنند ، حافظ میفرماید اینکه اختیار در دست ما نیست و طالع ما را هنگامِ تولد ، وضعیت قرار گرفتن زهره و زحل تعیین کرده اند قصه و افسانه است ، جبری در کار نیست و هر انسانی می تواند با اختیار و شروع کار معنوی باده الست را برای صرف در راه عاشقی درخواست کند . مولانا در غزل زیبای ۱۲۴۷میفرماید:
دی منجم گفت دیدم طالعی داری تو سعد
گفتمش آری ، ولی از ماه روزافزون خویش
دلم امید فراوان به وصل تو داشت
ولی اجل به ره عمر رهزن امل است
نکته دیگری را که حافظ و همه بزرگان بر آن تاکید می کنند ود در بیت دوم این غزل به آن اشاره شد محدودیت زمان است برای بازگشت انسان به زندگی ، وفای به الست و رسیدن به وحدت و یگانگی با زندگی یا عشق ، پوینده راه معنوی که امیدواری فراوان دارد به وصال حضرت دوست ممکن است تعلل کند و کار امروز را به فردا افکند ، حافظ هشدار میدهد که انسان عمر نوح ندارد و هرلحظه ممکن است اجل راه را بر آرزوهای انسان ببندد ، پس نباید لحظه های ارزشمند عمر را به بطالت و بیهودگی سپری کرد و بلکه بهره برداری حداکثری را داشت تا در لحظه مرگ موجب حسرت و افسوس انسان نشود . در غزل ۲۵۳ میفرماید:
تا کی می صبوح و شکرخواب بامداد
هشیار گرد هان که گذشت اختیار عُمر
به هیچ دُور نخواهند یافت هشیارش
چنین که حافظ ما مست باده ازل است
مست شدن به باده ازل عین هشیاری ست ، حافظ میفرماید همانگونه که او به باده الست هشیار شده است به حدی که همانند او در هیچ دوره ای یافت نمی شود ، پس دیگران نیز میتوانند تا درجاتی بر حسب میزان کار بر روی خود به خدا زنده شوند و به نیکبختی جاودانه دست یابند .
محمد در ۳ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲ آبان ۱۴۰۱، ساعت ۰۲:۳۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰:
معنا را دریاب...
زیبا روز در ۳ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۱ آبان ۱۴۰۱، ساعت ۲۲:۴۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱۲:
قضا خواهی که از بالا بگردد
شراب پاک بالا را بگردان
این اندیشه خاص مولاناست ،که در برابر جبر ِعرفان نظری قد بر افراشته است . در عرفان ابن عربی عر کس مطابق با عین ثابتی که دارد ،در ازل بر او حکمی رفته است که بدبخت است یا خوشبخت .اما مولانا در این غزل می فرماید عشق می تواند آب رفته را به جوی باز گرداند
,,شاهرخ کاظمی در ۳ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۱ آبان ۱۴۰۱، ساعت ۲۲:۲۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۱:
سلام
مولانای کبیر
یک هوشیاری که تمام عالم را خلق کرده
اکر چه آخرین مخلوق خداوند انسان
است از لحاظ عقل وشعور اولین
است. حزو عقل خرد, بقیه انسان
همان اجزائ خاکه. وانسان. چون
دایم با دنیای. ماده وجسم کار داره
هوشیاری جسمی داره
وفراموش کرده او جسم نیست
همان روح خدائی است
ومولوی به این درجه رسیده
که جنس اصلی بشر خدائ, است
وباید انسان همش عشق ومحبت
ومثل نور پاک باشه
خدا به همه ماها یک جو معرفت
عنایت فرمایند
نادر.. در ۳ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۱ آبان ۱۴۰۱، ساعت ۲۰:۳۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷۵:
صدهزاران سال از دیوانگی بگذشتهایم...
امین در ۳ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۱ آبان ۱۴۰۱، ساعت ۲۰:۱۱ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۵۴ - در مرثیهٔ نصرةالدین ابوالمظفر اصفهبد کیالواشیر:
درود بر همه عزیزان
به گمان بنده بیت 13 اینگونه است :
از دیده نهان درون وهمی
( نه درون و همی )
در پناه حق
Mahdieh Kh در ۳ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۱ آبان ۱۴۰۱، ساعت ۱۹:۲۳ دربارهٔ سعدی » مواعظ » مثنویات » شمارهٔ ۹:
ببخشید میشه خوانش این شعر هم قرار بدید؟
همایون در ۳ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۱ آبان ۱۴۰۱، ساعت ۱۷:۲۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵۱:
از غزل های بسیار زیبا که در روزهای دوستی با صلاح دین و پس از آن سروده شده است کاش فرصتی پیش آید که بتوان غزلیات جلال دین را بر پایه زمانی و دوره های زندگی او در چهار دفتر پیش از شمس و پس از شمس و پس از صلاح دین و پس از حسام دین مرتب کرد
در آشنایی جلال دین با شاهنامه و الهامات او از آن نمیتوان تردید داشت
او به پادشاهی و جمشیدی و کیخسروی انسان برابر آموزش شاهنامه باورمند است
وقدر انسان و بلندجایگاهی و بزرگی انسان را میشناسد
و نیز خود این بزرگی را به دیگران می بخشد و نیز در دیگران می ببید
و انسان را شایسته طرب و شادی وجاودانگی می شناسد
Alireza Torabi در ۳ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۱ آبان ۱۴۰۱، ساعت ۰۸:۰۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۴۳ - مهلت دادن موسی علیهالسلام فرعون را تا ساحران را جمع کند از مداین:
چونک واگردید گله از ورود
پس فتد آن بز که پیش آهنگ بود
پیش افتد آن بز لنگ پسین
اضحک الرجعی وجوه العابسین
(برنده ان کسی است که آخر میخندد)
نادر.. در ۳ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۱ آبان ۱۴۰۱، ساعت ۰۶:۰۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵۳:
بومان ببرد
چو بوی بردیم..
برگ بی برگی در ۳ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۱ آبان ۱۴۰۱، ساعت ۰۱:۰۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴:
کنون که بر کف گُل جام باده صاف است
به صد هزار زبان بلبلش در اوصاف است
گل نماد انسانی ست که پای به این جهان گذاشته و پس از شکوفا شدن و رشد جسمانی اکنون آماده در دست گرفتن دگرباره جام باده صاف و خالص الست است تا به پیمان خود با خداوند وفا کند ، در غزل پیشین با ورود انسان به این جهان مادی ،یار یا اصل و حضور خدایی وی بدلیل نیاز به شناخت و برآورده شدن نیازمندی های جسمانی انسان قبل از شکفته شدن رحلت نمود و این گُل اکنون با در دست گرفتن جام باده صافی درواقع علمِ عشق را برپا کرده و آمادگی خود را برای بازگشتی شکوهمندانه اعلام می کند ، در این حال بلبل یعنی انسانهای کاملی چون حافظ و مولانا که دلهاشان به عشق زنده شده و زبانِ حق گشته اند ، نغمه های زندگی را چهچهه زده و با صدها هزار زبان ، حضور یا یارِ این گل نوشکفته را که قصد بازگشت دارد با صفات بیشمار خداوندی ، در قالب غزل و اشعار نابی که بر زبانشان جاری میگردد به آوازی خوش وصف می کنند .
بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر
چه جای مدرسه و بحث کشف کشًاف است ؟
پساین گلِ نو شکفته که الست را پذیرفته و جام باده صافی را در دست گرفته و آماده نوشیدن است مورد خطاب حافظ قرار می گیرد تا او راه عاشقی را به خطا نرود و از باور و دانشهای ذهنی طلب می صافی نکند ، دفتر اشعار همان پیغامهای زندگی سازی ست که توسط بزرگانی چون حافظ سروده و ثبت شده اند ، صحرا نماد این جهان است که زیبایی های شگفت انگیز حیات در آن ، هر تماشاگری را به اندیشیدن در باره خالق اینهمه زیبایی وادار می کند ، پس حافظ این راه عاشقی را به گل وجود انسان توصیه می کند که با وجود اینهمه عشق و زیبایی ، دیگر چه جای حضور در مدرسه ها و بحث و قیل و قال در باره کشف بدیهیات و پرداختن به کتابهایی چون کشًات است . نوگل تازه شکفته هرچه را که بخواهد در دفتر اشعار بزرگان می تواند پیدا کرده و از این طریق جام خود را از باده صافی و خالص عشق پُر کند .
فقیه مدرسه دی مست بود و فتوای داد
که می حرام ، ولی بِه ز مال اوقاف است
مستی فقیه در اینجا از نوع مست شدن به دانش کتابی و علوم فقهی خود است و بر همین اساس فتوا داد که میخواری حرام است اما از خوردن مالی که وقف شده باشد بهتر است ، حافظ میفرماید اتفاقأ این فقیه مدرسه راست می گوید زیرا کتابهایی مانند کشًاف و امثال آن ، همچون مال وقفی هستند که هیچکس حق دخل و تصرف در آنها را ندارد و همین است که هست ، خوانندگان باید آنها را بخوانند و بکار بندند ، کاری هم به درست و یا غلط بودنش نداشته باشند ، اما می و شرابی که از عالم معنا یا میخانه عشق بر انسان پوینده راه معنوی جاری می شود راه را برای تعقل و تفکر نمی بندد در حالیکه کارکردش بر مبنای خرد ایزدی ست که خطایی در آن نیست .
به دُرد و صاف تو را حکم نیست خوش درکش
که هرچه ساقی ما کرد عین الطاف است
اما در عالم باده نوشی نیز حکم و فتوایی وجود دارد ، منظور از دُرد آلود بودن شرابی ست که از دید و نگاه ذهنی ما ، ته نشین یا رسوبات دارد و نوشیدن آن به مذاق سالک معنوی خوش نمی آید ، برای مثال از سالک می خواهد رنجش های کهنه خود را رها کند اما وی بسختی می تواند آزار هایی که از جانب دیگران دیده است را فراموش کند ، پس این می را خالص نمی بیند و نمی تواند آنرا بنوشد ، حافظ میفرماید حکم این نیست که فقط باده صافی را که خوشگوارتر است بنوشی ، بلکه آن می با رسوبات ته نشین شده که تلختر هستند را نیز باید درکشیده و با رضایت نوش کنی ، شراب های صاف و زلال شرابهایی هستند که انسان رهپوی راه معرفت راغب تر است به نوشیدن و برای هر فردی متفاوت است ، یعنی شخصی ممکن است از پول و یا مقام طلب خوشبختی و سعادت نکند و باده مربوط به آن را راحت تر بنوشد اما از رنجش خود و آزار کلامی که دیده است نمی تواند چشم پوشی و گذشت کند ، پس شراب عفو و بخشش را دُرد آلود می بیند و بر نوشیدنش اکراه دارد ، حافظ میفرماید هر شرابی که از جانب آن یگانه ساقی در جام سالک بریزد عین لطف است و باید با لذت نوشیده شود . معنی کلی اینکه پوینده راه عاشقی باید علاوه بر رهایی از تعلقات دنیوی ، هرآنچه از درد و غم اعم از خشم ، کینه توزی ، رنجش ، ترس ، نگرانی ، حرص، طمع، حسرت و امثال آن که به همراه دارد را با اشتیاق تمام و بدون گزینش با دریافت می مربوطه از خود دور کند .
ببر ز خلق و چو عنقا قیاس کار بگیر
که صیت گوشه نشینان ز قاف تا قاف است
منظور از بریدن از خلق گوشه گیری و تارک دنیا شدن نیست ، کار عارف یا سالک طریقت وقتی ارزشمند است که در تعامل با مردم باشد ، در بین آنها زندگی کرده و از درد و رنج یا غمها و شادی هایشان آگاه باشد و همچنین خود در معرض چالشهای زندگی قرار گیرد تا آزموده شود ، اما او باید از قرین شدن با خلق یا انسانهایی که با خویشتن کاذب و ذهنی شدید خود موجب کند شدن حرکتش در سیر معنوی میشوند دوری گزیده و از آنها ببرد ، مولانا میفرماید "از قرین بی قول و گفتگوی او / خو بدزدد دل نهان از خوی او " حافظ ادامه می دهد پس از دوری گزیدن از چنین انسانهایی ست که پوینده راه عاشقی باید از عنقا یا سیمرغ افسانهای(در اینجا عقاب ) الگو گرفته و جایگاه او رفیع و بلند مرتبه باشد در قله کوه قاف ، اما کار معنوی خود را همانند امور مادی بر روی زمین پیگیری و دنبال کند ، در مصرع دوم منظور از گوشه نشینان همان عاشقان بر می الست هستند که در گوشه میخانه بسر می برند و با دریافت آن شراب الهی مدام در حال بازکردن فضای درونی خود هستند ، حافظ می فرماید صیت و اشتهار چنین عاشقانی از قله قاف این جهان تا بلند مرتبه ترین درجات و قله قاف یا فضای بینهایت خداوندی میتواند امتداد داشته باشد . البته که بزرگانی چون حافظ به منظورِ کسبِ شهرت چنین غزل و آثاری را خلق ننموده است ، بلکه انسانها بدلیل اینکه از جنس خداوند هستند ، کلامی را که خداوند از طریق چنین انسانهایی بیان میکند بخوبی شناخته و دامانشان را رها نمی کنند ، خواننده این ابیات تشخیص می دهد شعر حافظ زبان زندگی ست و هم جنس با اصل انسان ، پس با این سخنان بیگانه نیست ، بیشتر ما خوانندگان حتی بدون درک عمیق معنای غزل ، می دانیم که غزل را دوست داریم و حافظ را برای سرایش آن تحسین می کنیم .
حدیث مدعیان و خیال همکاران
همان حکایت زردوز و بوریاباف است
حافظ در این بیت به همان مطالب بالا اشاره می کند که مدعیانی هستند که جعل حدیث میکنند ، یعنی فکر و کلام بزرگان را که برآمده از مرکز بینهایت شده آن عارفان است ربوده و بوسیله بازی با الفاظ آنرا تغییر داده و شعری می سرایند تا با فروش آن به خلق برای خود آوازه ای کسب کنند ، حافظ می فرماید این توهم و خیال خامی ست از همکاران شاعر ، زیرا مادامی که دل شاعر به بینهایت خداوندی زنده نشده و به آن دریای عدم متصل نشود ، با تقلید ناشیانه ، تراوشهای ذهنی خود را به رشته تحریر در می آورد و نه پیغام خداوند یا زندگی را ، به همین جهت نه به قله قاف این جهان دست می یابد و نه در عالم معنا و سیر معرفتی جایگاهی خواهد یافت . در مصراع دوم زر دوزی را مثال می زند که تخصصش در دوختن لباس پادشاهان است ، با کسی که حصیر می بافد برای فقرا ، هر دو بافنده هستند اما ببین که تفاوت کار از کجاست تا بکجا.
خموش حافظ و این نکته های چون زر سرخ
نگاه دار که قلاب شهر صراف است
حافظ خود را به خاموشی دعوت می کند تا بیش از این برای متقلبان خوراک فراهم نکند زیرا آنها از این نکته های چون زر سوء استفاده می کنند ، صراف یعنی کسی که با خرده های طلا چیزی می سازد و به مردم می فروشد ، همان کاری که سامری کرد و در غیاب موسی با تکه های زر گاو سامری ساخت و آنرا به عنوان خدای سخنگو به پیروان موسی جا زد ، شاعران قلابی شهر نیز چنین می کنند اما سرانجام کارشان شکست و ناکامی ست زیرا سرانجام موسی بازخواهد گشت و سامری رسوا خواهد شد . مولانا نیز در این رابطه در مثنوی دفتر پنجم سروده است :
ترک معشوقی کن و کن عاشقی / ای گمان برده که خوب و فایقی
ای که در معنی ز شب خامش تری / گفت خود را چند جویی مشتری ؟
فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ۳ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۲۱:۴۲ در پاسخ به محمد ضیا احمدی دربارهٔ سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۲ - حکایت:
دگر دیده چون برفروزد چراغ / چو کِرمِ لَحَد خورد پیهِ دِماغ
- دیده: چشم / -برفروزد چراغ: ببیند / -لَحَد: گور, قبر / - پیهِ دِماغ: چربیِ مغز, بافتِ مغز که غالبا چربی است!
فریستا در ۳ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۲۱:۰۶ در پاسخ به مهران دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۶ - در آفرینشِ ماه:
می تواند به معنیِ این هم باشد که ماه نورش را از خورشید دریافت نمیکند. برگرفته از کانالِ تلگرامیِ shuhnumeh1
سعید سلیمانی در ۳ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۲۱:۰۱ در پاسخ به آرما دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱۳:
ی خوانده میشود اما اگر بنویسیدش به ضمیر اول شخص برمیگردد و غلط است.
Pou Yan در ۳ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۲۰:۳۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷:
چطور خدا، انسان را به نازِ مِی کُشَد
شهناز ولی پور هفشجانی در ۳ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲ آبان ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۵۷ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۱۸ - حکایت کردن شاپور از شیرین و شبدیز: