گنجور

حاشیه‌ها

برگ بی برگی در ‫۳ سال و ۶ ماه قبل، سه‌شنبه ۳ آبان ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۳۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷:

به کوی میکده هر سالکی که ره دانست 

دری دگر زدن اندیشه  تَبَه  دانست

به کوی میکده یعنی بسوی و در مسیر راه عاشقی و دستیابی به حقیقت ، حافظ می‌فرماید هر سالکی راه را تشخیص نمیدهد ، چه بسیار عاشقانی بوده و هستند که در جستجوی حقیقت و رسیدن به کمال هستند اما در تشخیص راه دچار مشکل شده ، به بیراهه زده و سر از ترکستان درآوردند ، اما سالک یا پوینده راهی که در مسیر درست قرار بگیرد و راه را بداند ، سعی در آزمون راه های دیگر نمی کند و هر راهی بجز راه مستقیم به میکده عشق را تباهی و نابودی محض در می یابد .

زمانه افسر رندی نداد جز به کسی 

که سر فرازی عالم در این کله دانست

می فرماید زمانه یا روزگار افسر یا تاج سروریِ رندی را فقط به کسانی هدیه می دهد که ایمان داشته باشند به راه و مسلک رندی ، و معتقد باشند تنها راه ممکن برای سرفرازی عالم  زیرکی و عاشقی ست ، از نگاه عرفا سرفرازی و سربلندی انسان در این جهان ، وفای به عهد و دریافت مجدد باده الست در این عالم است و تنها با کلاه رندی و عاشقی ست که انسان می تواند تاج پادشاهی خود را باز پس گیرد . 

بر آستانه میخانه هرکه یافت رهی 

ز فیض جام می اسرار خانقه دانست 

حافظ در بیت مطلع غزل به سالک هشیار باش داد که قرار گرفتن در هر راهی بجز کوی میکده منجر به تباهی می شود ، در اینجا پرسشی مطرح می شود که در اینصورت آیا راه و اندیشه ادیان ،‌‌‌ باورها و مسلک ها نیز مشمول این نظریه شده و قرار گرفتن در مسیر آنها منجر به تباهی می شود ؟ در اینصورت چه ضرورتی داشته است که خداوند اینهمه رسول با پیغامهای گوناگون را برای هدایت بشر بفرستد ؟ خانقاه در اینجا نماد مسلک و ادیان گوناگون است از زرتشت گرفته تا اسلام ، حافظ می‌فرماید در همه این ادیان اسراری نهفته است که باورمندان به آن ادیان امکان دسترسی به آن اسرار را ندارند ، علت می تواند تعصبات و تعلق خاطر به ِآن باور باشد و بدلیل اینکه شخص مذهبی ، آن مسلک یا دین را در مرکز خود قرار داده و از آن طلب نیکبختی می کند پس همه توجه و تمرکزش بر احکام و پوسته قرار گرفته و در نتیجه از مغز و اسرار نهفته در آن دین غافل می شود ، حافظ که راه میکده را حق و مسیر درستی می داند که منجر به سرفرازی انسان در عالم می شود می‌فرماید تنها در صورتی که پوینده راه عاشقی به آستانه ورود به میکده عشق برسد با فیض بردن از اولین جام می که نوش می کند میتواند به اسرار خانقاه یا هر آیینی که به آن معتقد است دست یابد . به بیان دیگر فیض بهره بردن از باده عشق اسرار نمادها و داستانهای ذکر شده در کتب انبیا را برای پوینده راه  میخانه فاش می کند  و با کشف چنین اسراری ست که سالک پس از آن ، باور پرستی را رها کرده و بدون تعصب به خداپرستی واقعی روی می‌آورد ، یعنی با انجام اعمالی ذهنی و تقلیدی تحت عنوان عبادت ، از باور خود طلب سعادتمندی و خوشبختی نمی کند .

هر آنکه راز دو عالم ز خط ساغر خواند 

رموز  جام جم  از خاکِ ره  دانست 

بزرگواران در همین صفحه بدرستی معنی خط ساغر را توضیح داده اند ، اما در این خط ها چه رمزی نهفته است که راز دو عالم یعنی این جهان ماده و عالم معنا را برای ما آشکار می کند ؟ خط ساغر میزانی ست برای سنجش و اندازه ای از شراب که شخص میگسار توانایی نوشیدنش را دارد ، شناختِ میزان و ترازو در زندگی انسان نیز نقش بسیار مهمی دارد به نحوی که خداوند در قرآن کریم ، سوره الرحمان و در چندین آیه به بیان آن پرداخته است ، برای مثال در آیه هفتم می فرماید "و خداوند آسمان را برافراخت و ترازو را بر نهاد " و در آیه هشتم می فرماید " تا از ترازو تجاوز مکنید " اما ارتباط آسمان با ترازو چیست ؟ در بیت قبل خواندیم که شخص باورمند به دین یا هر مسلکی که باور دارد ، آن دین را به عنوان ابزاری می بیند که میتواند در جهت امنیت و نیکبختی در عالم دیگر از آن بهره ببرد ، حال اگر آن شخص به میزان و ترازو توجه داشته باشد و قدر یا اندازه آن باور را تشخیص دهد و بداند تا چه میزانی قصد نوشیدن شراب از باور و اعتقاد خود دارد هرگز در مذهب پرستی غرق نشده و صرفآ  آن آیین را چراغ راهی می یابد تا با بهره بردن از تعالیم معنویش به سرمنزل مقصود یعنی زنده شدن به زندگی و یا تجلی خداوند در خود نزدیک شود ، در اینصورت پیروان مذاهب دیگر را کافر نمی بیند و از هرگونه خشم و تنفر دوری نموده همه انسانها را با هر  اعتقاد و یا حتی بدون هر باوری عاشقانه نگاه می کند زیرا همگی از یک اصل و پرتوی از یک نور هستند . این خط ساغر فقط در امور دینی کاربرد نداشته و همینطور برای زوجی که با یکدیگر پیمان عشق و زناشویی  بسته اند نیز کار می کند ، زوجی که از همسرش توقع خوشبختی داشته و او را در مالکیت خود می داند و بر جزیی ترین تماس‌هایش حساسیت دارد تا مبادا وی را از دست دهد نیز اگر میزان و اندازه را تشخیص داده و همسرش را بصورت جسم نبیند ، بلکه انسانی مستقل ببیند که تجلی زندگی یا عشق است بر روی زمین و بر همین مبنا دلش به او لرزیده و میزان دریافت شراب از این زندگی مشترک را درک کند ، بدون شک خوشبختی را در همین جهان درآغوش خواهد گرفت ، همچنین است برای امور دیگر از جمله نحوه ارتباط با فرزند و میزان نوشیدن شراب از مقام و قدرت ، ثروت و دیگر موارد دنیوی و اخروی ، برای مثال انسان اتومبیل  و خانه لوکس خود را تنها وسیله ای در راستای برطرف ساختن نیاز و رفاه خود و خانواده ببیند و نه اسبابی برای فخر فروشی و درآوردن چشم باجناق ، مهم است بدانیم ساقی  نوشیدن شراب بیشتر از خط تعیین شده را بر نمی تابد و شخص خاطی را  با تبدیل آن شراب به زهر تنبیه می کند همانطور که نوشیدن شراب انگوری بیش از خط ساغر نیز حال شخص را خراب و موجب تهوع و اتلاف شراب می شود ، حافظ می‌فرماید اما هر انسانی که خط ساغر را رعایت کرده و همان میزان و قدر تعیین شده شراب را از نعمت ها و امکانات دنیوی بنوشد به خاک ره دست خواهد یافت ، خاک ره کنایه از باز شدن آسمان درون است که در سوره الرحمان به آن اشاره شده است ، این سعه صدر یا بینهایت شدن آسمان درونی ست که موجب رمز گشایی از جام جم هر انسانی میشود ، جام جمشید جامی ست افسانه ای اما جامی که انسان بتواند احوال مملکت و ابعاد مختلف وجودی خود را در آن ببیند حقیقی ست که انسان با خاک راهی که بدست آورده است بر رموز آن جام آگاه می شود .

حق تعالی  داد میزان را زبان / هین ز قرآن سوره رحمان بخوان 

لقمه اندازه خور ای مرد حریص / گرچه باشد لقمه حلوا و خبیص (مولانا)

پیر‌میخانه همی خواند معمایی دوش

از خط جام ، که فرجام چه خواهد بودن (حافظ)

ورای طاعت دیوانگان ز ما مطلب 

که شیخ مذهب ما عاقلی گنه دانست 

عقلِِ عقل تقابلی با عاشقی ندارد بلکه در راستای عشق بوده و حتی عاملی ست برای ورود انسان به راه عاشقی  ، اما عقل جزوی یا معاش اندیش است که القای ترس نموده و انسان گمان می برد با پای نهادن در طریق معرفت از مواهب دنیوی محروم شده و باید در فقر زندگی کند ، از اتومبیل لوکس و یا خانه بزرگ خبری نیست و قید مقام و منصب و شغل خوب را باید بزند ، در حالیکه همه اینها تصورات ذهنی مربوط به خویشتن کاذب انسان است ،‌‌‌ پس‌حافظ می فرماید پوینده راه عاشقی باید عقل جزوی و مصلحت اندیش خود را از دست داده و کاملن دیوانه شود تا بتواند در عالم رندی طاعتی شایسته و درخور این مکتب داشته باشد ، در واقع این دیوانگی عین هشیاری ست ،حافظ در مصراع دوم ادامه میدهد هر مکتبی شیخ و پیری دارد و پیر مکتب رندی نگهداری این عقل را در کنار طریق عاشقی گناه می داند چرا که به دلایل نگرانی بی مورد ذکر شده موجب بازماندن سالک از ادامه راه می گردد .

دلم ز نرگس ساقی امان نخواست به جان 

چر که شیوه آن تُرک دل سیه دانست 

نرگس نماد چشم زندگی یا نگرش به جهان از طریق چشم خداوند است که عرفا  آنرا چشمِ نظر نیز نامیده اند ، این همان چشمی ست که تیر های مژگانش هرچه غیر از حضرت دوست را در مرکز انسان بر نمی تابد و آن دلبستگی ها را هدف قرار داده جانِِ تصنعی آن چیزها را گرفته و از میان بر می دارد ، حافظ می‌فرماید که او یا هر سالک طریقتی مجاز به امان خواستن از ساقی برای چنین جانهای مصنوعی نیست ، زیرا اگر  هم  تقاضا کند میداند که شیوه آن ترک سیاه دل یا چشم نرگس حضرتش  گذشتن از خون آن چیزها نبوده و کار خود را به انجام می رساند .

ز جور کوکب طالع سحرگاهان چشمم

چنان گریست که ناهید دید و مه دانست 

کوکب طالع اشاره ای ست به تشخیص سعد و نحس بودن ستارگان توسط منجم که بسته به نحوه قرین و یا تقابل‌ دو یا چند ستاره با یکدیگر طالع سعد یا مبارک و نحس یا بدشگون می نامیدند ، حافظ در مصراع اول بطور ضمنی از قرین دو جرم آسمانی نام می برد که طالعی را رقم زده اند و در مصرع دوم به ناهید و ماه نام اشاره میکند ، پس‌ می‌توان نتیجه گرفت ناهید یا زهره با ماه قرین شده‌اند ،  ماه به تنهایی سعد است و زهره که نماد شادی ست سعد اصغر نامیده شده است که از نظر منجم با قرین این دو  سعد اکبر اتفاق می افتد ، اما چرا حافظ از این اتفاق سعد و مبارک جور و ستم دیده و در سحرگاهان غم زده و گریان شده بنحوی که ناهید می بیند و ماه که نماد دانایی ست می داند ؟ انسان پس از جدایی از اصل خود و هبوط بر روی زمین غمگین شده و ماه یا انسانهای دانا که بر این فراق آگاه شوند بر چنین غم بزرگی‌ میگریند ، اما خبر خوب اینکه قرین و اتفاق سعدی رخ داده است، یعنی انسان می تواند با سعی و کوشش در این جهان مادی به اصل خود بازگشته و جلوه ای از خداوند بر روی زمین شود تا حدی که وجه یا صورت حضرتش در او با چشم زندگی قابل مشاهده باشد ، حافظ می‌فرماید بهترین زمان برای این گریه یا ایجاد طلب به منظور وصل دوباره سحرگاهان یا اوان دوره جوانی هر انسانی ست و با چنین آگاهی ماه او تمام می شود. 

حدیث حافظ و  ساغر که می زند پنهان 

چه جای محتسب و شحنه ، پادشه دانست

حافظ در این بیت بار دیگر بر نوشیدن پنهانی شراب و عدم اظهار کار معنوی به دیگران تاکید می کند چرا که ساغر زدنِ آشکارا  موجب بازداشتن سالک از ادامه راه خواهد شد ، حافظ ضمن بیان این مطلب مهم می فرماید با سرودن چنین غزلهایی اکنون محتسب و شحنه هم به باده نوشی عشقِ حافظ پی‌ برده اند ، پادشاه عالم که  جای خود دارد . 

دی عزیزی گفت حافظ می خورد پنهان شراب 

ای عزیز من نه عیب ، آن به که پنهانی بود 

 

 

فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ‫۳ سال و ۶ ماه قبل، سه‌شنبه ۳ آبان ۱۴۰۱، ساعت ۰۸:۵۵ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۱۲ - ستایش سلطان محمود:

با سلام

کسانی که گمان می کنند فردوسی بخاطر پول و خوشایند سلطان محمود غزنوی, شاهنامه را سروده و پولِ خوبی گرفته است, سخت در اشتباه هستند.

فردوسی در ۴۰ سالگی که فردی متمول و باتجربه بود شروع به سرودن شاهنامه کرد و نزدیک به ۳۰ سال از عمرِ خود و همچنین تمام دارایی خود را بر سرِ شاهنامه صرف نمود. فقر و تنگدستی فردوسی در ابتدای داستان اسفندیار کاملا مشهود است در صورتیکه هنوز به اواسط شاهنامه هم نرسیده بود!

دِرم دارد و نُقل و جامِ نبید/ سرِ گوسفندی تواند بُرید

مَرا نیست! فَرّخ مرا آن را که است/ ببخشای بر مردم تنگدست

حال اگر به هزینه چاپِ تنها یک جلد شاهنامه در ۱۰۰۰ سال پیش توجه شود که نیاز به تعدادی بیشمار پوستِ گاو و گوسفند و هزینه یِ کتابت و رونویسی توسط کاتبان نیز بوده است درمی یابیم که تنها راهی که فردوسی برای حفظِ شاهنامه که در واقع حفظ فرهنگ, زبان, تاریخ, ریشه, آداب و رسومات و... بوده, پناه بردن به یک پیشتیبانِ مالی (اسپانسر) بوده که در آن زمان و حتی در همین زمان حال هم , حکومت ها می باشند.

کاش آماری از تعداد نسخه هایی که شاهنامه توسط دربار و دیوانِ سلطان محمودِ غزنوی تکثیر شده است می بود تا دانست چه میزان دینار طلا صرفِ آن شده است.

قطعا سلطان محمود غزنوی که یک فرمانده نظامی بوده از شاهنامه که سرشار از سلحشوری فرماندهان و پهلوانان بوده است, حظ وافر برده و خواستار حفظ آنها و در واقع یک نوع هم ذات پنداری! با آنها داشته است.

نادر.. در ‫۳ سال و ۶ ماه قبل، سه‌شنبه ۳ آبان ۱۴۰۱، ساعت ۰۵:۴۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹:

آتش چه زند با من!..

رضا سامانی در ‫۳ سال و ۶ ماه قبل، سه‌شنبه ۳ آبان ۱۴۰۱، ساعت ۰۰:۱۹ دربارهٔ سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۳:

مصرع «این عوعوی سگان شما نیز بگذرد» با طنین صدای کوروش توانگر بسیار شنیدنی است.

جواد مرادی در ‫۳ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲ آبان ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۳۷ در پاسخ به رسته دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱:

در واقع ملک روی از این سخن در هم آورد هست

fatemeh najafi در ‫۳ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲ آبان ۱۴۰۱، ساعت ۲۲:۱۷ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳:

ما شعله ی شوق تو به صد حیله نشاندیم

دامن مزن این اتش پوشیده ی مارا ....

بسیار زیبا

fatemeh najafi در ‫۳ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲ آبان ۱۴۰۱، ساعت ۲۲:۰۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۳:

حالتی رفت ک محراب به فریاد آمد....

مبارکه عابدپور در ‫۳ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲ آبان ۱۴۰۱، ساعت ۲۱:۵۰ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۱ - گفتار اندر پرورش زنان و ذکر صلاح و فساد ایشان:

به نظر من این شعر رو تو این دوره زمونه به همسر میشه تعبیر کرد منظورم پرورش همسران و ذکر صلاح و فساد ایشان چه زن چه مرد  به قول  قلیل دوستان  نفس آدمی ...  البته در همجواری با آدمی دیگر (همسر)

من ایرادی به حضرت سعدی نمی بینم ولی در دوستانی که تو این دوره زمونه نگاه جنسیتی دارن و الویت زن رو در همسر داری و پرورش فرزند میدونن پر از ایرادن کما اینکه از پس الویت های خودشون هم تو این اقتصاد داغون برنمیان پس بهتر آسمون و ریسمون دین و ... نبافند

فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ‫۳ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲ آبان ۱۴۰۱، ساعت ۲۰:۲۴ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۱۲ - حکایت:

سلام

متاسفانه سعدی, مولانا و نظامی به شدت دینِ باستان ایرانیان را به دفعات مورد اهانت و تمسخر قرار داده اند,  گویا که ایرانی نبوده اند!

برعکس حافظ و فردوسی به شدت احترام دینِ باستان ما را حفظ کرده اند, لذا احترام و بزرگی این دو بزرگوار با دیگران قابل قیاس نیست.

در دیوان حافظ کلماتی نظیر دِیرِ مُغان, کویِ مغان, پیرِ مغان, مغبچه,... همگی دالِ بر احترام و باورِ حافظ دارد.

مقصود لبیب در ‫۳ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲ آبان ۱۴۰۱، ساعت ۱۸:۲۹ دربارهٔ جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۱۲ - حکایت مجنون که در بادیه از انگشت قلم کرده بر تخته ریگ چون رمالان رقمی می زد گفتند این نوشتن چیست و این نوشته برای کیست گفت این نام لیلی است که به نوشتن آن می نازم چون او به دست نیست با نام او عشق می بازم:

کاش این مضمون را سعدی به صورت نظم وشعر درآورده بود شعرازنظرادبی خیلی ضعیف است ولی آفرین به مجیدوفا خیلی خوب ازعهده خواندنش برآمده است 

مجید ع در ‫۳ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲ آبان ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۰۱ دربارهٔ صفای اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۷:

وزن شعر 

فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

است

مجید ع در ‫۳ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲ آبان ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۰۰ دربارهٔ صفای اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۷:

وزن شعر 

فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن

  است

 

نیلوفر خلجی در ‫۳ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲ آبان ۱۴۰۱، ساعت ۱۴:۰۰ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۱۰ - حکایت:

بیستم: بایستم

نیلوفر خلجی در ‫۳ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲ آبان ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۵۷ در پاسخ به بنده دربارهٔ سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۱۰ - حکایت:

ممنون

شهناز ولی پور هفشجانی در ‫۳ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲ آبان ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۱۰ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۱۸ - حکایت کردن شاپور از شیرین و شبدیز:

زمستانش به بردع مِیل چیر است ...

بردع:  [ ب َ دَ ] ( اِخ )اسم کنونی آن باردا شهری است با جمعیت 10700 تن در آذربایجان شوروی. بقول بلاذری قباد اول ساسانی آنرا بنا نهاد. بردع در دوره ساسانی و بعداً در دوره اعراب شهری مستحکم در مقابل حملات مهاجمین شمالی و غربی بود. احتمالاً پس از 32 هَ ق. = 652 م. بدست اعراب افتاد. در 332 هَ ق. = 943 م. روسها آنرا تصرف کردند و چندین ماه در دست آنان بود سپس بتدریج از اعتبار افتاد. ناحیه حاصلخیز و مصفای اطراف آن اندرآب نام داشت. ( دایرة المعارف فارسی )
خوشا ملک بردع که اقصای وی
نه اردیبهشت است بی گل نه دی.

نظامی

شهناز ولی پور هفشجانی در ‫۳ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲ آبان ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۰۸ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۱۸ - حکایت کردن شاپور از شیرین و شبدیز:

به هنگام خزان آید به ابخاز کند در جستن نخجیر پرواز

ابخاز. [ اَ ] ( اِخ ) نام قومی و نیز ناحیتی بجبال قبق ( قفقاز ) مسکن همان قوم. عده آنان نزدیک صدوبیست هزار تن و مساحت ناحیت 1900 هزار گز مربع است. این ناحیت در جنوب کوبان در مرتفعات اولی قفقاز از سوی دریای سیاه واقع شده و به دو بخش ابخاز بزرگ و ابخاز کوچک منقسم میشود. در کوههای آن معادن آهن و سرب و مس است و دره های آن حاصل خیز و هوایش معتدل باشد وگله های مواشی بسیار دارند. صاحب مؤیدالفضلا گوید درقدیم پادشاه و مردم آنجا مغان و آتش پرستان بوده اند.صاحب برهان قاطع گوید بدانجا دیریست عظیم. این مملکت سابقاً جزو ایران بوده و سپس عثمانیان آنجا را متصرف شدند و اینک ناحیتی بظاهر مستقل است 

شهناز ولی پور هفشجانی در ‫۳ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲ آبان ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۰۶ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۱۸ - حکایت کردن شاپور از شیرین و شبدیز:

به فصل گل به موقان است جایش ...

موقان. ( اِخ ) مغان. ( ناظم الاطباء ). شهری است [به آذربادگان ] و مر او را ناحیتی است بر کران دریانهاده و اندر ناحیت موقان دو شهرک دیگر است که هم به موقان بازخوانند و از وی رودینه خیزد و دانکوهای خوردنی و جوال و پلاس بسیار خیزد. ( حدود العالم ). ولایتی است مشتمل بر قرای کثیره و چمنهای فراوان و آن جزوآذربایجان است و در سمت راست راه تبریز به اردبیل واقع می شود در کوهها. ( از معجم البلدان ) :
به فصل گل به موقان است جایش
که تا سرسبز باشد خاک پایش.

شهناز ولی پور هفشجانی در ‫۳ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲ آبان ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۰۶ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۱۸ - حکایت کردن شاپور از شیرین و شبدیز:

شمیرا نام دارد آن جهان‌گیر ...

 

 

شهناز ولی پور هفشجانی در ‫۳ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲ آبان ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۰۱ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۱۸ - حکایت کردن شاپور از شیرین و شبدیز:

شمیرا نام دارد آن جهان‌گیر ...

شمیرا. [ ش ُ ] ( اِخ ) نام عمه شیرین است و در فرهنگها به غلط سمیرا ضبط شده ، ولی در تمام نسخ تازه وکهن نظامی به شین آمده است و شاید فرهنگ نویسی از یک نسخه مغلوط به اشتباه افتاده است. ( از یادداشت مؤلف و حاشیه وحید بر خسرو و شیرین ص 49 )

شهناز ولی پور هفشجانی در ‫۳ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲ آبان ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۵۷ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۱۸ - حکایت کردن شاپور از شیرین و شبدیز:

از آن سوی کهستان منزلی چند که ...

کهستان:کهستان. [ ک ُ هَِ ] ( اِخ )  ظاهراً ناحیتی در قفقاز

دربند:مهمترین شهر شیعه نشین داغستان و دروازه ورود اسلام به قفقاز است که در غرب دریای خزر و در ۲۶۱ کیلومتری شمال شهر باکو واقع شده و در دوره اسلامی، باب الابواب خوانده می شده است. دربند در گذشته بخشی از ایران بوده است که بر اساس قرارداد گلستان (۳ آبان ۱۱۹۲ برابر با ۲۵ اکتبر ۱۸۱۳م) از این کشور جدا شد و به روسیه پیوست. حدود ۵۰،۰۰۰ شیعه در این شهر زندگی می کنند. محمد تقی قمری دربندی و آقا دربندی از این شهر برخاسته اند.
چون دربند در دهانه دره های رشته کوه های قفقاز، دیوارها و قلعه هایی از جمله مدینه باب قرار داشت، به آن باب الابواب نیز گفته اند کتزیاس، جغرافیانویس یونانی، آن را دروازة خزر ضبط کرده است. بنابر مطالب تاریخ آغوان، به آن دروازة هونها گفته اند ظاهراً این نام گذاری به لحاظ هجوم اقوام خزر و هونها از آنجا (باب) به بلاد قفقاز بوده است. به نوشتة مارکوارت به یونانی به آن چور و به ارمنی چول می گفته اند. در منابع ساسانی، باب را دربند نوشته اند.

دریای دربند: دریای خزر

فرضه: بندر لنگرگاه

۱
۱۲۹۵
۱۲۹۶
۱۲۹۷
۱۲۹۸
۱۲۹۹
۵۷۲۹